دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۵ محرم ۱۴۲۶
Mon, Mar 7, 2005
ويژه ۲
۳۰۷۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
آرزوهاى بزرگ دو نقاش در شهرى كوچك
203913.jpg
نادر سليمانى
وقتى صحبت از هنر و اهل هنر مى شود همه ياد تهران مى افتند و بعدش هم ياد تئاتر شهر و سينما عصر جديد و كافه نادرى و بعضى پاتوق هاى ديگر.
اما وقتى نگاهى به افراد صاحبنام در حوزه هنر مى اندازيم كه زندگى آنها را مرور مى كنيم متوجه مى شويم خيلى از آنها اهل تهران نبوده اند و شروع فعاليت هاى هنرى آنها به زمانى بازمى گردد كه كيلومترها با تهران فاصله داشته اند.
وقتى كه در كارشان پيشرفت كردند براى ادامه راه چاره اى جز آمدن به تهران نداشتند و اين از معضلات و مشكلات توجه به پايتخت است، بگذريم!
و درميان همه كسانى كه خارج از تهران فعاليت هاى مختلف هنرى دارند فقط براى تعدادى از آنها اين امكان فراهم مى شود تا صاحبنامى شوند و پايشان به پايتخت مى رسد و باقى در شهر يا استان خود مى مانند و شايد شانس نصيب آنها نمى شود.
مرجان ساوه اين روزها آماده مى شود تا شانس خودش را امتحان كند تا شايد يكى از آن هزاران باشد.
مرجان هنرجوى هنرستان هنرهاى زيباى زاهدان است. بله درست خوانديد، زاهدان.
تصور اين كه زاهدان هنرستان هنرهاى زيبا داشته باشد كمى سخت است.
اما بايد بگوييم مركز استان سيستان و بلوچستان چندسالى است كه صاحب اين هنرستان شده و تعدادى از فارغ التحصيلان اولين دوره آن هم براى ادامه تحصيل وارد دانشگاه شده اند.
اين هنرستان داراى دو رشته نقاشى و گرافيك است كه مرجان توانسته رتبه اول نقاشى را در سطح استان كسب كند و همين روزها بايد در شهر اصفهان با ديگر همسن و سالانش در سطح منطقه اى رقابت كند و اگر آنجا هم موفق شود به مرحله كشورى راه مى يابد.
مرجان مى گويد: كار خيلى سختى است رقابت در سطح منطقه اى چه رسد به كشورى!
مرجان در مسابقات استانى رقابت نزديك بايكى از هم كلاسى هايش به نام مهديه زراعتگر داشت و دراين مسابقه مهديه سوم مى شود و از آنجايى كه فقط يك نفر از سطح استان به مرحله منطقه اى مى رود مهديه از ادامه رقابت جامى ماند، اما براى مرجان آرزوى موفقيت مى كند.
مرجان و مهديه هردو از دوران بچگى به نقاشى علاقه داشتند و هردو موقع انتخاب رشته براى دبيرستان وقتى متوجه مى شوند كه زاهدان هنرستان هنرهاى زيبا دارد بى لحظه اى ترديد نقاشى را انتخاب مى كنند.
مرجان مواقعى كه حال و حوصله ندارد و به قول خودش وقت هايى كه اعصابش خورد است نقاشى مى كشد اما مهديه دوست دارد وقت هايى كه تنهاست نقاشى بكشد.
مرجان معمولاً سوژه هاى نقاشى اش مربوط به طبيعت است و سوژه هاى نقاشى مهديه چيزهايى است كه تنهايى را نشان بدهد.
اين دو نوجوان نقاش كه هردويشان معتقد هستند كه فعاليت در زمينه هنر در شهرستان بسيار سخت است و مى گويند: اكثر خانواده هاى شهرستان با تحصيل در رشته هاى هنرى خيلى موافق نيستند و فكرمى كنند بچه هاى تنبل سراغ اين رشته ها مى روند چرا كه درمورد چنين رشته هايى شناخت ندارد و البته اين اولين مشكل است.
مشكل بعدى نبود امكانات لازم دراين رشته هاست و درعين حال هزينه هاى بالايى كه بايد براى اين رشته ها صرف شود.
مرجان مى گويد: در زاهدان اكثر وسيله هاى مربوط به نقاشى وجودندارد و اگر هم باشد خيلى گران است.
مهديه مى گويد: اولش فكرمى كرديم كار خيلى راحت است اما وقتى وارد اين رشته شديم و متوجه مشكلات شديم كه كار به اين سادگى ها هم نيست.
مرجان مى گويد: در همين زاهدان و ديگر شهرهاى استان استعدادهاى خوبى در زمينه هاى مختلف هنرى وجود دارد اما از آنجايى كه معمولاً امكانات وجود ندارد و فرصت مطرح شدن به وجود نمى آيد. بچه ها نمى توانند پيشرفت كنند.
مهديه به رغم همه مشكلاتى كه دارد اما رشته اى را كه انتخاب كرده است بسيار دوست دارد و فكر مى كند تا جايى كه بتواند تلاش خواهد كرد تا روزى يك استاد نقاشى بشود. او مى گويد: در اين مسير حتماً نيازمند كمك بسيارى از اطرافيان مثل خانواده ام هستم و اميدوارم هيچ وقت خسته نشوم تا به آنجايى كه دوست دارم برسم.
مرجان هم كه اين روزها به جورى درگير آماده شدن براى مسابقات اصفهان است مى گويد: تا حدودى آماده هستم و پيش خودم فكر مى كنم نتوانم از پس مسابقات منطقه اى بربيايم. چون فكر مى كنم سطح بچه هاى آن طرف خيلى بالا باشد و از طرف ديگر از وضعيت آنها اطلاعى ندارم و نمى دانم در چه حدى هستند.
مرجان هم مثل مهديه آرزو مى كند يك روز استاد رشته نقاشى شود و مى گويد: پيشرفت در استانهاى دور از تهران خيلى سخت است ولى ما تلاشمان را مى كنيم شايد يك روزى اسم ما هم در كنار بزرگان رشته نقاشى قرار بگيرد.
او مى گويد: كاش امكانات در همه جاى ايران يكسان توزيع مى شد و امكانات پيشرفت براى همه برابر بود كه اين يك خيال است.
مرجان مى گويد: دخترانى كه در تهران كار نقاشى مى كنند و يا آنهايى كه درشهرهايى چون شيراز يا اصفهان هستند با ديدن كارهاى ديگران و استفاده از راهنمايى ها خيلى سريعتر به جايى كه مى خواهند مى رسند، در صورتى كه ما در زاهدان حتى يك كتابفروشى خوب هم نداريم چه رسد به گالرى و از اين جور حرفها.
مهديه و مرجان فكر مى كنند سالها طول مى كشد تا بالاخره يك روز ادعا كنند كه توانسته اند بهترين كارشان را روى بوم بياورند اما در عين حال مهديه مى گويد: اگر يك روز بهترين كارم را نقاشى كردم آن را به هيچ كس نمى فروشم. مرجان هم مى گويد: بهترين كارم را به بهترين دوستم هديه مى كنم.
اين دو نوجوان پركار كه فقط اسمى از دانشكده هنرهاى زيبا شنيده اند آرزو مى كنند بتوانند آنجا ادامه تحصيل بدهند و فكر مى كنند دانشكده هنرهاى زيبا مقدمه اى براى موفقيت هاى بعدى است.
مرجان مى گويد: يكى از راههاى پيشرفت در نقاشى ديدن كارهاى ديگران است ولى ما در زاهدان مى  توانيم فقط كارهاى ديگران را در كتاب ببينيم و هر از گاهى هم اگر نمايشگاهى در حد كارهاى خودمان برپا شود.
مهديه مى گويد: رسيدن به آرزوهايمان شايد يك خيال باشد شايد هم يك روزى به هر چه مى خواهيم برسيم اگر كمى خوش شانس باشيم كه اينجا مرجان كمى بوده است و بعد هر دو مى خندند و حتماً منتظر نتايج مسابقات منطقه اى خواهند ماند تا بيينند شانس مرجان او را تا كجا خواهد برد، شايد تا حد مسابقات استانى.
يخچال فرنگى
زير نظر: داريوش منزوى، انوشيروان پناهنده
يك لطيفه مادر زنانه

جناب آقاى محبى از دوستان يكى از بچه هاى روزنامه ايران مادر زنش را از پنجره سوم پرت كرد توى خيابان. خوشبختانه، زن بيچاره نمرد، فقط دو سه ماهى در بيمارستان بود و طبعاً از دامادش شكايت هم كرد. وقتى قاضى از آقاى محبى پرسيد:
-  شما كه شخص فهميده اى هستيد، بعد از اين عمل، اقلاً احساس پشيمانى نكردى؟
آقاى محبى جواب داد:
-  چرا والله، مى ترسيدم مبادا بيفتد روى سر يه عابر بى گناهى و به كشتنش بده.

يك لطيفه چاپلوسانه

هومن از اون جوان هاى تازه به دوران رسيده بود و توى حياط خانه اش يك حوض كوچولوى يك وجبى ساخته بود و فكر مى كرد شاخ غول را شكسته. يك روز آن را به رفيقش نشان داد و گفت:
-  ببين چه خوشگله.
-  آره، خيلى نقلى يه.
-  چى مى گى بابا؟ تو همين حوض نقلى يه نفر غرق شد.
رفيقش گفت:
-  اون ديگه مى خواسته پيش تو چاپلوسى كنه.
203889.jpg
يك لطيفه هرهرانه

منيژه خانوم با گواهينامه اى كه هنوز مركب آن خشك نشده بود، نشسته بود پشت يك دويست و شش كه هنوز حتى نمره نشده بود و توى اين خيابانهايى كه مى دانيد چه خبر است، معلوم است كه چه كار مى كرد. دخترش هم بغل دستش بود. دخترك ده سالى بيشتر نداشت و مرتباً مى خنديد. بالاخره حوصله منيژه خانوم سر رفت و فرياد كشيد:
-  اگر ديگه هر دفعه كه من مى زنم به يه آدم هر هر بخندى، نخنديدى ها...!

يك لطيفه شكارانه

لطيفه هاى مربوط به شكار هم از آن دسته لطيفه هايى است كه با اينكه طرفدار ندارد اما ما با كمال پررويى آن را هميشه چاپ مى كنيم و در اين راه از بعضى دوستان تلويزيونى مان مدد مى جوييم كه با آنكه مى دانند مردم از خيلى از مزخرفات خوششان نمى آيد اما اصلاً خيالشان هم نيست. خلاصه اينكه: كامران و خسرو يك روز تفنگ ها را انداختند به كول و رفتند شكار.. توى راه كامران به خسرو گفت:
-  مواظب باش. اون دفعه كه اومديم شكار، نشون گرفتى خرگوش بزنى، زدى سگ منوكشتى.
خسرو گفت:
- نه بابا، ديگه خاطرت جمع باشه. اين دفعه اگر خرگوش ديدم سگ تور و نشونه مى رم!

يك لطيفه حكيمانه

چند روز پيش جناب رهام همسايه گرامى مان را ديديم كه خوشحال و خندان داشت بر مى گشت خانه . پرسيديم:
-  كجا بوديد؟
-  مجلس ختم.
-  پس چرا اينقدر شنگوليد؟
-  آخه ختم تنها جاييه كه، آدم با خيال راحت مى تونه اخماشو بكنه تو هم و با كسايى كه از شون خوشش نمياد حرف نزنه و همه رو به حساب مراتب تأثر و تألم روحى بذاره.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |