زير نظر: داريوش منزوى، انوشيروان پناهنده
يك لطيفه مادر زنانه
جناب آقاى محبى از دوستان يكى از بچه هاى روزنامه ايران مادر زنش را از پنجره سوم پرت كرد توى خيابان. خوشبختانه، زن بيچاره نمرد، فقط دو سه ماهى در بيمارستان بود و طبعاً از دامادش شكايت هم كرد. وقتى قاضى از آقاى محبى پرسيد:
- شما كه شخص فهميده اى هستيد، بعد از اين عمل، اقلاً احساس پشيمانى نكردى؟
آقاى محبى جواب داد:
- چرا والله، مى ترسيدم مبادا بيفتد روى سر يه عابر بى گناهى و به كشتنش بده.
يك لطيفه چاپلوسانه
هومن از اون جوان هاى تازه به دوران رسيده بود و توى حياط خانه اش يك حوض كوچولوى يك وجبى ساخته بود و فكر مى كرد شاخ غول را شكسته. يك روز آن را به رفيقش نشان داد و گفت:
- ببين چه خوشگله.
- آره، خيلى نقلى يه.
- چى مى گى بابا؟ تو همين حوض نقلى يه نفر غرق شد.
رفيقش گفت:
- اون ديگه مى خواسته پيش تو چاپلوسى كنه.
يك لطيفه هرهرانه
منيژه خانوم با گواهينامه اى كه هنوز مركب آن خشك نشده بود، نشسته بود پشت يك دويست و شش كه هنوز حتى نمره نشده بود و توى اين خيابانهايى كه مى دانيد چه خبر است، معلوم است كه چه كار مى كرد. دخترش هم بغل دستش بود. دخترك ده سالى بيشتر نداشت و مرتباً مى خنديد. بالاخره حوصله منيژه خانوم سر رفت و فرياد كشيد:
- اگر ديگه هر دفعه كه من مى زنم به يه آدم هر هر بخندى، نخنديدى ها...!
يك لطيفه شكارانه
لطيفه هاى مربوط به شكار هم از آن دسته لطيفه هايى است كه با اينكه طرفدار ندارد اما ما با كمال پررويى آن را هميشه چاپ مى كنيم و در اين راه از بعضى دوستان تلويزيونى مان مدد مى جوييم كه با آنكه مى دانند مردم از خيلى از مزخرفات خوششان نمى آيد اما اصلاً خيالشان هم نيست. خلاصه اينكه: كامران و خسرو يك روز تفنگ ها را انداختند به كول و رفتند شكار.. توى راه كامران به خسرو گفت:
- مواظب باش. اون دفعه كه اومديم شكار، نشون گرفتى خرگوش بزنى، زدى سگ منوكشتى.
خسرو گفت:
- نه بابا، ديگه خاطرت جمع باشه. اين دفعه اگر خرگوش ديدم سگ تور و نشونه مى رم!
يك لطيفه حكيمانه
چند روز پيش جناب رهام همسايه گرامى مان را ديديم كه خوشحال و خندان داشت بر مى گشت خانه . پرسيديم:
- كجا بوديد؟
- مجلس ختم.
- پس چرا اينقدر شنگوليد؟
- آخه ختم تنها جاييه كه، آدم با خيال راحت مى تونه اخماشو بكنه تو هم و با كسايى كه از شون خوشش نمياد حرف نزنه و همه رو به حساب مراتب تأثر و تألم روحى بذاره.