|
نگاهى به نمايش «روى ماه اسم تو را دستى نوشته است»
حكايت ماهى كه فاجعه مى زايدش
|
|
|
آزاده سهرابى همه چيز از مكالمه اى معمولى در يك رستوران، كافى شاپ يا يك مكان عمومى مشابه آغاز مى شود. مكالمه بين زن و مرد با خنده زن شروع مى شود و به فاصله چند دقيقه به گريه او مى انجامد. گريه اى كه نه مقدمه اى داردو نه مؤخره اى و تنها دليلش كابوسى است آزاردهنده در ذهن زن كه هميشه وسط زندگى اش بى مقدمه حضور دارد. (زن درباره دليل گريه اش اين توضيح را به مرد مى دهد). پيكره نمايش «روى ماه اسم تو را دستى نوشته است» را همين كابوس كه بيشتر به توهم مى ماند شكل مى دهد. ميز و صندلى هاى خالى كه جايگاه زن و مرد است از ابتدا گوشه چپ صحنه افتاده است و ما تنها صداى صاحبان آن صندلى ها را مى شنويم، از لحظه ورودمان به تالار «كارگاه تجربى» وقتى درست و حسابى مستقر شديم و دانستيم دليل آمدنمان به ديدن اين نمايش اين است كه به يك كابوس - توهم دعوت شده ايم، با نورهاى موضعى از چپ به راست صحنه به داخل كابوس هدايت مى شويم. از حالا به بعد همين نورهاست كه در صحنه مى چرخد و گوشه هايى از حقيقت اين كابوس را پيش چشممان مى آورد. زنها و مردهايى وارد دنياى ذهنى زن كه حالا جهان نمايش است مى شوند تا نقاب به چهره بزنند و جان دهندگان به عروسكهايى باشند كه شخصيتهاى اصلى ذهن كابوس وار زن است و اين ميان يك زن و يك مرد بى نقاب هم هستندكه هم مى توانند ما به ازاهاى زنده عروسكهاى زن و مرد باشند و هم مابه ازاهاى زن و مرد اصلى نمايش. يك دختر جوان، يك پيرزن و مردى چاق، عروسكهايى هستند كه با ظرافتى مثال زدنى ساخته شده اند. «آفتاب پرست» قصه يادمان نرفته اما به دلايلى مى توان او را از چرخه ذهنى زن خارج كرد و دنبال دلايل حضورش بر صحنه در ذهن نويسنده يا كارگردان چرخى زد. «آفتاب پرست» دوزيستى است كه با خشك شدن بخشهايى از آبهاى روى زمين، همان تكه خشكى را انتخاب كرده و با از دست دادن امكانات دوزيستى اش زندگى عجيبى را روى زمين تجربه كرده. ممكن است هر لحظه از دل خاك به نورى از خورشيد سر بيرون بياورد. مى گويند در اساطير يكى از نيمه خدايان است و ارتباط دادن نور كه دليل سر از خاك بيرون آوردن اين موجود عجيب است از دل خاك با حقيقت كه ما به دنبال آن در اين جهان كابوس گونه هستيم و تأويل هايى از اين دست مى تواند كمكمان كند تا دليل حضور اين موجود غريب را در جهان نمايش پيش رو بفهميم و حتى شايد بتوانيم پيش خودمان تصور كنيم اين «آفتاب پرست» حضور نويسنده است در كابوس اين زن و جهان نمايش. ديالوگى و كلامى، حتى تكمله اى هم در كار نيست. هرچه هست فضايى است وهم آلود، نورهايى چرخان بر صحنه و نشانه ها و حركاتى كه مختاريم رد آنها را بگيريم و به ارتباطى با جهان كابوسهاى زن برسيم يا پيچيدگى و رمزآلود بودن اين نمايش را رها كنى و چشم بدوزى به فرم هايى كه پى هم روى صحنه چيده مى شوند. با كمى كلنجار رفتن با ذهن خودمان، ذهن خالقان اين كابوس، حركات عروسكها و بازيگران و اشياى روى صحنه شايد به اين تعريف يك خطى و ساده از اين كابوس برسيم: حقيقت اين كابوس داستان تعرض مردى است به زنى در بيابان تنهايى زن كه در پس آن ماهى متولد مى شود كه با مرگ زن در تنهايى و خلوت متولد شده و پا به آسمان مى گذارد. با تولد ماه و پايان كابوس - توهمى كه حدود نيم ساعت همراهمان بوده، دوباره چشم به سمت همان ميز و صندلى ها مى گردانيم. اين بار مردى روبرويمان نشسته خيره به صندلى خالى زن با اشكهايى در چشم كه احتمالاً اشكهايش حكايت از درك دردى است كه در وجود هر روز زن زنده مى شودو مى ميرد. در همين وضعيت و در حالى كه ماه بالاى سرمان است سالن اين كارگاه تجربى را خالى مى كنيم. از حالا به بعد اگر بخواهيم حرفى درباره نمايش بزنيم ماييم و بروشور نمايش كه روى آن نوشته: «روى ماه اسم تو را دستى نوشته است» نويسنده: روزبه حسينى (براساس طرحى ازمريم معينى) طراح وكارگردان: مريم معينى اما مى توانيم با اين بروشور هم كارى نداشته باشيم چون نمايش مورد اشاره كارى است برآمده از دل كارگاهى تجربى و ما هم كه علم غيب نداريم قطعاً نخواهيم توانست حدس بزنيم كدام تكه از نمايش سهم كدام ذهن خالقى بوده و اساساً از كجا آغاز شده و به اينجا رسيده و چگونه رسيده. دانستنش هم دردى را دوا نمى كند چون درماهيت ۴۵دقيقه نمايش كه روى صحنه ديده ايم تغييرى نمى دهد. بروشور را كه كنار بگذاريم ما مى مانيم و جهان نمايش و تأويل هايى كه در ذهن مان مى چرخد و پرسش هايى كه گاه سربه سرمان مى گذارند و جواب هايى كه نمايش به ما داده و نداده و سرآخر لذتى كه از همراهى اين كابوس برده ايم يا نبرده ايم، مى شود همين جا تمامش كرد اما قلم كه دستت مى افتد وسوسه مى شوى جهان ذهنى ات را مكتوب كنى و در كلنجار با جهان ذهن هاى ديگرانى كه هوس كلنجار با كلمات مكتوب را دارند بگذارى. و مى بينى اكثر آنها علامت سؤالى است پيش روى جهان نمايش. پرسش ها شكل مى گيرند: ۱- عدم حضور زن و مرد در تك صحنه نخست باعث مى شود اين تك صحنه هم در ذات خودنوعى توهم باشد و پيكره اصلى نمايش كه ماهيتاً توهم زاست از دل يك توهم زاده مى شود. درحالى كه توهم از جعل يك واقعيت به دست مى آيد و زايش توهم از توهم اگر هم امكان وقوع داشته باشد نمى تواند ما را به بستر واقعى بكشاند حال آنكه در تك صحنه و انتهاى نمايش با استقرار مرد روى صندلى ما به يك بستر واقعى مى رسيم. حال اگر اين چيدمان اينگونه رخ مى داد كه در تك صحنه اول ما حضور زن و مرد را روى صحنه داشتيم و از يك بستر واقعى به دل توهم مى رفتيم و در تك صحنه آخر كه بازگشت به مكان اول است حضور فيزيكى زن و مرد را حذف مى كرديم و به نوعى دامنه توهم را به يك بستر واقعى مى كشانديم آيا با جهان نمايش همخوانى بيشترى نداشت و اثر را تأويل پذير نمى كرد؟ اينگونه تأويل توهم صحنه به ميان تماشاگران هم مى آمد تا وقتى پا از سالن بيرون بگذارند با خود بينديشند. آيا حضورشان در سالنى كه تا چندلحظه پيش آنجا مستقر بودند و حالا خالى است، يك توهم نبوده و الى آخر. ۲- مى گويند اگر مى خواهى ويرانى را نشان دهى ابتدا بايد آبادى را نشان دهى. نشان دادن ويرانى به تنهايى دليل بر ويرانى نيست. حالا براى پاسخ به يك پرسش ابتدا نبايد پرسش را بسازيم؟ ما درطول اين نمايش هرگز نمى فهميم چرا بايد به دنياى كابوس زن دعوت شويم؟ اين نمايش انگيزه لازم را براى دنبال كردن كابوس و رسيدن به حقيقت به تماشاگر نمى دهد؟ اصلاً اگر تك صحنه نخست و انتهاى نمايش حذف شود، چه خللى در ذات نمايش روى مى دهد؟ ۳- گاهى نمايش ما را به سمت اثرى روانشناسانه - روان درمانگر - سوق مى دهد، گاه نشانه شناسانه مى نمايد گاه ردپايى اساطيرى در كار ديده مى شود، گاه حتى فانتزى مى نمايد و درنهايت... تكليف ما عجيب است. اگر كمى، اين نمايش دچار مشكل شود؟ ۴- بازيگرى درطول نمايش در عمق راست صحنه روى سكويى نشسته و در هر ميانوند چهار عنصر اصلى را به ما نمايش مى دهد: آب، باد، خاك، آتش. احتمالاً اينها را براى معرفى خودش به عنوان خالق جهان اين نمايش به نمايش مى گذارد. اما درنهايت ما را با اين پرسش مواجه مى كند كه كاركرد اين شخصيت دراين كابوس - نمايش چيست؟ حذف آن چه خللى به ساختار زيبايى شناسانه يا مفهومى اثر وارد مى كند؟ ۵ - از دل يك فاجعه (تعرض به زن) ماهى متولدمى شود. يعنى يك اتفاق خوشايند. منطق چنين استدلالى را درطول كابوس اگر نفهميم دستمان به كجا بند باشد براى درك جهان نمايش؟ و اساساً آيا تولد ماه پايانى بر كابوس نيست؟ پس چرا همچنان در ذهن زن نمايش اين «كابوس» است كه ادامه دارد. سؤال ها هنوز در ذهن مى چرخد و براى كلنجار رفتن آماده است. آنچه در پايان مى شود گفت، اين است: «روى ماه اسم تو را دستى نوشته است.» درميان كارهاى تجربى - كارگاهى، تجربه موفقى است و همين طور درگروه آثار عروسكى - از نظر ساخت عروسك - موفق عمل كرده. در بعضى لحظات موفق به خلق فرم ها و فضاى بديعى مى شود. اما درنهايت به دنياى روايت كه مى رسد، آشفته است. منطق هاى روايى - درونى اثر گاه درتضاد با هم و گاه درنامفهومى و بى ارتباطى حركت مى كند. پيچيدگى هاى زائد، نه تنها توهم اثر را تشديد نمى كند و فضا ساز نيست بلكه باعث قطع ارتباط با جهان نمايش مى شود كه البته تمام اينها تجربه هايى است كه حتماً بايد همراه اين نمايش تجربى مى شده تا شكل مى گرفته و چه خوب كه تئاتر ما هنوز فرصت تجربه را ازدست نمى دهد.
|