چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۷ محرم ۱۴۲۶
Wed, Mar 9, 2005
ميراث فرهنگى
۳۰۷۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
آرشيو
بيستون
گم شده در غبار هياهو!
204132.jpg
عليرضا ايزدى
ما اهل سرزمين طاق ها و كتيبه هاييم ، سرزمين نيلوفران آبى ، سرزمين آرميده بر سينه ايران كه هرآنچه ايران و ايرانى دارد درآن نهفته است با كوله بارى از خاطرات فراموش شده ، انگار همين ديروز بود كه عطر گلهاى ياس مست و مدهوشمان مى كرد، چه خاطره انگيز بود عطر كوچه هاى باران خورده ، موسيقى شيروانى هاى بارانزده، شميم گلهاى بهارى ، خروش قره سو حتى طعم غذاهاى فراموش شده و آواى بى بديل لبوفروش كوچه هاى به هم گره خورده و... گويى هنوز هم همان مستى به جا مانده از دوران پر غرور گذشته است كه ما را به خواب شيرين فرو برده وديگر خيال بيدارى نداريم...
يادش بخير كودكى پر بود از رنگين كمان آرزوهاى دست نيافتنى در دنيايى كه تنها صداقت حكمران رعايايش بود، آموختيم كه اگر چه لاك پشت ها پرواز نمى كنند ولى به مدد تكه چوبى و دلسوزى دومرغابى تنها به شرط حرف نزدن مى شود پرواز كرد و كودكى را لحظه اى پرواز كفايت مى كند. همچنين آموختيم هر فصلى آهنگ مختص خود دارد و شايد گزندى و براى آسودگى بايد همرنگ آن شد و هم آوايش. معصوميت اعطايى آن معصوم مطلق كه در چشمهايمان موج مى زد در دستاويزى بود براى گريختن از نگاه غضبناك معلمى كه با چوب درخت روبه انقراض سنجد به سويمان مى آمد، افسوس و صد افسوس كه به واسطه قد كشيدن و گريختن از تنبيه معصوميت مان را از دست داديم وملاك مقبوليتمان براى اساتيدى كه جايگزين معلمها شده بودند، ميزان تعاريف و تمجيدهاى آلوده به تملق مان بود و غافل از بهاى بهشت بهانه اش را داشتيم و در اين راه وجدانمان را به مسلخ مى فرستاديم واى كه چه آشفته بازارى بود. و اينك اين ماييم حيرون بين آنچه داشته ايم و آنچه ساخته ايم و در جواب اينكه كيستيم؟ گرفتار.
رؤياى توسعه وشكوفايى را در سر مى پرورانيم و موانع را درسر راهمان حذف مى كنيم ودر اين راه چه بسيار اختراعات و اكتشافاتى كه روى نمى دهد؟ همه چيز را بر مبناى توهمات و انديشه خودمان مى سازيم و از هيچ نوآورى فرو گذار نيستيم و در اين آشفته بازار همه علامه دهريم - باور نداريد! بعيد نيست بتوانم ادعا كنم كه بنيانگذار توسعه اين ديار فرهاد بود وبناى توسعه اين دستان از آن زمان گذاشته وبرنامه ريزى شد. لذا در جهت تسريع وحذف موانع به اين نتيجه رسيد كه بيستون مانعى است بر سر اين راه پس تيشه برداشت و كمر به حذفش بست، باور نمى كنيد هنوز هم زخم هاى تيشه فرهاد بر سينه بيستون مانده....!
معناى گمشده اين جملات بى معنى اين است كه ما خودمان را گم كرده ايم و هويت كهن ما قربانى اين آشفته بازار....
در مسير بازشناختن خود برآن دست به دامان چيزى يا كسى مى شويم وكرمانشاه همچنان در غربتى كشنده گرفتار ، يكى از مواردى كه اكنون در راه توسعه استان مورد توجه قرار گرفته، گردشگرى يا به عبارتى توريسم است مقوله پرهياهويى كه در سند برنامه هاى توسعه استان نقش كليدى ايفا مى كنداما با عنايت به لبريز بودن ظرف جامعه از برنامه هاى تئوريكى بايد بدانيم كه با واقعيت هاى موجود دركجاييم و چه بايد كرد؟
نگاهى اجمالى به ميزان ورود گردشگران داخلى وخارجى و وضعيت بازار عرضه وتقاضاى سومين صنعت روز دنيا وسهم كشور و استان كرمانشاه واقعياتى را نمايان مى سازد كه تأملى واقع بينانه را مى طلبد. بايد فهميد چرا كرمانشاه به عنوان سيزدهمين شهر براى انتخاب گردشگران مطرح است؟
چرا همدان به عنوان پايلوت گردشگرى غرب كشور انتخاب مى شود؟ ملاك اين انتخاب چيست؟ چرا آنگونه كه بايدقادر به بهره بردارى از پتانسيل هاى موجود نيستيم؟ و هزاران چراى ديگر راستى تاكنون به اين انديشيده ايم كه نقش فرهنگ در اين زمينه چقدر است و شايد معضل بزرگ عدم توسعه يافتگى و عقب ماندگى ما در اين زمينه فرهنگ ومسائل فرهنگى باشد.
چندى پيش ميزبان ميهمانى از خارج كشور بودم به واسطه تحصيلات و شغل بنده و انتظارات و علايق ايشان آن چند روز بنده به عنوان راهنما در خدمت ايشان بودم و گهگاه از صحبت ها ومقايسه هاى ايشان واقعاً شگفت زده مى شدم و سعى مى كردم از نظراتشان به عنوان الگو استفاده كنم و بيشتر در اين مورد بينديشيم... اما در اولين لحظات وقتى مشتاقانه پيشنهاد كرد ابتدا داخل شهر را به وى نشان دهم، معناى واقعى شرمندگى را فهميدم، تنها به مدد تاريكى بود كه هراس و دلواپسى را دراولين آزمون ميزبانى در چشمانم نديد هرچند به مدد پرگويى سعى مى كردم ترافيك ايجادشده به وسيله انبوه اتومبيل هاى از رده خارج شده خريدارى شده با وام بيكارى ! چندان به چشم نيايد اما زبانم قادر به پر كردن چاله هاى خيابان نبود و هرچه به ميدان آزادى كه ميدان مركزى شهر و سمبل وضعيت شهرى مى باشد نزديك مى شديم، رنگ از رخسارم مى پريد و بدترين لحظه آنكه ميهمان محترم ما مى خواست حتماً ميدان مركزى شهر را ببيند و واى از خيابان اصلى شهر و... و بسا مايه سرافكندگى كه مسير فرودگاه تا منزل سفر پر ماجراى درون شهرى مادر پنج نقطه شهر به دليل دعواى انسانها! متوقف شد و چه الفاظى كه دراين هياهو رد و بدل مى شد و ما مجبور به شنيدن! و دراين بين نگاه شهروندان در نوع خود بسيار جالب و اتفاقات بازار قديمى از همه جالب تر ... و من دراين فكر كه آيا ميهمان نواز بودن براى جلب گردشگر كافيست!؟
پيكره شكسته تاريخ درشهر
آزاده مالكى

اولين وابتدايى ترين راه شناخت جامعه، توجه به عناصر بصرى آن وتحليل سيماى جامعه است. با قدم زدن درخيابانهاى يك منطقه وبا مشاهده نوع معمارى، فضاهاى داخلى وخارجى شهرى، مى توان به شناخت كلى ونسبى ازشخصيت شهر وفرهنگ جارى درآن رسيد. به عنوان مثال، درشهرى چون تهران ، با مشاهده پيكره شهر، چيزى جز تضاد وتعارض نمى بينى . با آنكه كتابها از فرهنگ اين مرزو بوم زياد گفته اند، از كوى و برزن ها و باغها وامارتهايش ، از اندرونى وبيرونى و حوضهاى كاشى اش، ولى حتى  به ندرت عكسى از اين مكانها پيدا مى كنى كه حضور ملموس گذشته آنها را به تو ثابت كند. برجهاوشهركهاى فشرده جاى خانه هاى كوتاه قد را گرفته اند. اندرونى ها open شده اند و اين مكانها را برايت تبديل به اسطوره اى كهن كرده اند. تو اين خلأ را مثل زخمى دردناك احساس مى كنى. به راستى هويت ايرانى خود را كجا بايد جست و جو كرد! ازتخت جمشيد مى گذريم.
... ولى كافيست سربگردانى، دوروبرت رانگاه كنى . همين اطراف نيز ، هويت من ، تاريخ هنوز زنده من، ميدان توپخانه ودارالفنون وامارتهاى نيمه ويران، دارد نفس مى كشد وناديده اش مى انگارند وهمانند ديگر امارتهاى تخريب شده  به دست غارتگر بزرگراه ها وپل ها فتح مى شود.
تهران مثل آدمى بى هويت ، بى عكس وبى شناسنامه دارد قد مى كشد وبزرگ مى شود. چهره اش را هر لحظه يك طور درست مى كنند ، مثل عروسى كه هر شب به دست يك داماد مى افتد، با مزاجى متفاوت ، با سليقه اى ديگرگون.
درآلبوم خانوادگى اش به سختى مى توان تصاويرى از گذشته اش يافت؛ از بعضى از دوره هاى سنى اش كه هيچ عكسى دردست نيست ، شجره خانوادگى اش را هر روز از چهره اش مى زدايند؛ به زور سرخاب وسفيداب غربى به صورتش مى مالند و بزكش مى كنند بدون آنكه تغذيه فرهنگى اش كنند.
آنچه روح زنده بودن را دركالبد شهر زنده مى كند وبه آن هويت مى بخشد، زنده نگاه داشتن خاطرات ساكنانش است ازمكانها والمانهاى شهر. ودر شهرى كه هر روز وهر لحظه چهره عوض مى كند، چه مدرك ونشانه اى از فرهنگ وتاريخ خود براى آيندگانش به جا مى گذارد؟! مسأله گذشته گرايى نيست. مسأله اين است كه رفته رفته ، حافظه تاريخى شهر ، قربانى پل ها و بزرگراههايى مى شود كه بى اعتنا به هويت ايرانى قرار است تمدن سازى كند ولى آيا تمدن وشهرنشينى بدون توجه به گذشته وتاريخ، شكل خواهد گرفت؟
هويت من درگذشته معنا نمى گيرد . هويت يعنى پژواك ديرينه فرهنگ كهن درامروز من . اين فرهنگ پژواك نيافته . همانجا، درقرنهاى دور وگذشته منجمد مانده واكنون تنها ته مانده اى از تاريخ دردستمان است. بناهاى گذشته ، با خشت وگل سالها پيش چون سليمانى مرده برعصاى موريانه خورده اش تكيه زده وزنده ، مى پندارندش، كه آن هم تا چند صباحى ديگر فروخواهد ريخت.
... وهمچنان وهر روزه شاهد تخريب ميدانها وخيابانهاى شهريم، تا شهرمان قابل زيستن شود. ميدان نور، با آن زيبايى كه درميان آن همه ساختمان ، نشاط و طراوتى ديگر گونه به رهگذرانش مى بخشيد وبا همه خاطراتى كه درون خود داشت ومى توانست داشته باشد، يك شبه بدل به تپه اى خاك مى شود.
خيابان آزادى ، درطرح تعريض ، طى چند روز درختان چند ساله اش را ازدست مى دهد، با اين اميد كه ترافيكى روان وسيال را به ساكنان شهر هديه دهد و پيشتر از اين نيز خيابان عريض نواب ازميان خانه هاى مردم شهر عبور كرده وخوابشان را آشفت ، بى آنكه تصويرى حتى ، ازشكل پيشين آن محله هاى قديمى اش براى آيندگان برجا بماند. دراين ميان حافظه شهر از خاطرات واماكن گذشته پاك مى شود وتاريخ، درشهر، ازبنادر به خيابان وازخيابان به بزرگراه سرگردان است، بى آنكه جاى ثابتى براى خود پيدا كند و رفته رفته دچار فراموشى مى شود. اين درحاليست كه دركشورهاى متمدنى مثل انگليس، هيچ كس حق هيچگونه دخل وتصرفى درظاهر شهر ندارد. چرا كه آنها به اين حقيقت آگاه شده اند كه شهر بخش بزرگى ازتاريخش را درپيكره اش حمل مى كند و تخريب شكل ظاهرى شهر ، يعنى حذف وتخريب بخشى از تاريخ وهويت ملى.
|
حال چه كسى مى تواند تصور روزى را بكند كه درطرح تعريض خيابان ولى عصر، تمامى چنارهاى قديمى كه تاريخى را دردل خود جاى داده اند، يك به يك از ريشه قطع شوند و فروافتند وذهن اين خيابان براى هميشه از خيال سبز چنارها، تهى شود...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |