|
بيستون گم شده در غبار هياهو!
|
|
|
عليرضا ايزدى ما اهل سرزمين طاق ها و كتيبه هاييم ، سرزمين نيلوفران آبى ، سرزمين آرميده بر سينه ايران كه هرآنچه ايران و ايرانى دارد درآن نهفته است با كوله بارى از خاطرات فراموش شده ، انگار همين ديروز بود كه عطر گلهاى ياس مست و مدهوشمان مى كرد، چه خاطره انگيز بود عطر كوچه هاى باران خورده ، موسيقى شيروانى هاى بارانزده، شميم گلهاى بهارى ، خروش قره سو حتى طعم غذاهاى فراموش شده و آواى بى بديل لبوفروش كوچه هاى به هم گره خورده و... گويى هنوز هم همان مستى به جا مانده از دوران پر غرور گذشته است كه ما را به خواب شيرين فرو برده وديگر خيال بيدارى نداريم... يادش بخير كودكى پر بود از رنگين كمان آرزوهاى دست نيافتنى در دنيايى كه تنها صداقت حكمران رعايايش بود، آموختيم كه اگر چه لاك پشت ها پرواز نمى كنند ولى به مدد تكه چوبى و دلسوزى دومرغابى تنها به شرط حرف نزدن مى شود پرواز كرد و كودكى را لحظه اى پرواز كفايت مى كند. همچنين آموختيم هر فصلى آهنگ مختص خود دارد و شايد گزندى و براى آسودگى بايد همرنگ آن شد و هم آوايش. معصوميت اعطايى آن معصوم مطلق كه در چشمهايمان موج مى زد در دستاويزى بود براى گريختن از نگاه غضبناك معلمى كه با چوب درخت روبه انقراض سنجد به سويمان مى آمد، افسوس و صد افسوس كه به واسطه قد كشيدن و گريختن از تنبيه معصوميت مان را از دست داديم وملاك مقبوليتمان براى اساتيدى كه جايگزين معلمها شده بودند، ميزان تعاريف و تمجيدهاى آلوده به تملق مان بود و غافل از بهاى بهشت بهانه اش را داشتيم و در اين راه وجدانمان را به مسلخ مى فرستاديم واى كه چه آشفته بازارى بود. و اينك اين ماييم حيرون بين آنچه داشته ايم و آنچه ساخته ايم و در جواب اينكه كيستيم؟ گرفتار. رؤياى توسعه وشكوفايى را در سر مى پرورانيم و موانع را درسر راهمان حذف مى كنيم ودر اين راه چه بسيار اختراعات و اكتشافاتى كه روى نمى دهد؟ همه چيز را بر مبناى توهمات و انديشه خودمان مى سازيم و از هيچ نوآورى فرو گذار نيستيم و در اين آشفته بازار همه علامه دهريم - باور نداريد! بعيد نيست بتوانم ادعا كنم كه بنيانگذار توسعه اين ديار فرهاد بود وبناى توسعه اين دستان از آن زمان گذاشته وبرنامه ريزى شد. لذا در جهت تسريع وحذف موانع به اين نتيجه رسيد كه بيستون مانعى است بر سر اين راه پس تيشه برداشت و كمر به حذفش بست، باور نمى كنيد هنوز هم زخم هاى تيشه فرهاد بر سينه بيستون مانده....! معناى گمشده اين جملات بى معنى اين است كه ما خودمان را گم كرده ايم و هويت كهن ما قربانى اين آشفته بازار.... در مسير بازشناختن خود برآن دست به دامان چيزى يا كسى مى شويم وكرمانشاه همچنان در غربتى كشنده گرفتار ، يكى از مواردى كه اكنون در راه توسعه استان مورد توجه قرار گرفته، گردشگرى يا به عبارتى توريسم است مقوله پرهياهويى كه در سند برنامه هاى توسعه استان نقش كليدى ايفا مى كنداما با عنايت به لبريز بودن ظرف جامعه از برنامه هاى تئوريكى بايد بدانيم كه با واقعيت هاى موجود دركجاييم و چه بايد كرد؟ نگاهى اجمالى به ميزان ورود گردشگران داخلى وخارجى و وضعيت بازار عرضه وتقاضاى سومين صنعت روز دنيا وسهم كشور و استان كرمانشاه واقعياتى را نمايان مى سازد كه تأملى واقع بينانه را مى طلبد. بايد فهميد چرا كرمانشاه به عنوان سيزدهمين شهر براى انتخاب گردشگران مطرح است؟ چرا همدان به عنوان پايلوت گردشگرى غرب كشور انتخاب مى شود؟ ملاك اين انتخاب چيست؟ چرا آنگونه كه بايدقادر به بهره بردارى از پتانسيل هاى موجود نيستيم؟ و هزاران چراى ديگر راستى تاكنون به اين انديشيده ايم كه نقش فرهنگ در اين زمينه چقدر است و شايد معضل بزرگ عدم توسعه يافتگى و عقب ماندگى ما در اين زمينه فرهنگ ومسائل فرهنگى باشد. چندى پيش ميزبان ميهمانى از خارج كشور بودم به واسطه تحصيلات و شغل بنده و انتظارات و علايق ايشان آن چند روز بنده به عنوان راهنما در خدمت ايشان بودم و گهگاه از صحبت ها ومقايسه هاى ايشان واقعاً شگفت زده مى شدم و سعى مى كردم از نظراتشان به عنوان الگو استفاده كنم و بيشتر در اين مورد بينديشيم... اما در اولين لحظات وقتى مشتاقانه پيشنهاد كرد ابتدا داخل شهر را به وى نشان دهم، معناى واقعى شرمندگى را فهميدم، تنها به مدد تاريكى بود كه هراس و دلواپسى را دراولين آزمون ميزبانى در چشمانم نديد هرچند به مدد پرگويى سعى مى كردم ترافيك ايجادشده به وسيله انبوه اتومبيل هاى از رده خارج شده خريدارى شده با وام بيكارى ! چندان به چشم نيايد اما زبانم قادر به پر كردن چاله هاى خيابان نبود و هرچه به ميدان آزادى كه ميدان مركزى شهر و سمبل وضعيت شهرى مى باشد نزديك مى شديم، رنگ از رخسارم مى پريد و بدترين لحظه آنكه ميهمان محترم ما مى خواست حتماً ميدان مركزى شهر را ببيند و واى از خيابان اصلى شهر و... و بسا مايه سرافكندگى كه مسير فرودگاه تا منزل سفر پر ماجراى درون شهرى مادر پنج نقطه شهر به دليل دعواى انسانها! متوقف شد و چه الفاظى كه دراين هياهو رد و بدل مى شد و ما مجبور به شنيدن! و دراين بين نگاه شهروندان در نوع خود بسيار جالب و اتفاقات بازار قديمى از همه جالب تر ... و من دراين فكر كه آيا ميهمان نواز بودن براى جلب گردشگر كافيست!؟
|