|
يك روز برفى
|
|
|
|
به بهانه انتشار زندگينامه «خورخه لوئيس بورخس » در آمريكا
|
|
|
|
درس گرفتيم يا تخمه شكستيم
|
|
|
|
|
|
|
|
|
يك روز برفى
كشف كردن، نه ابداع چيزى! بورخس؛ يك زندگى
|
|
|
و آيا درطول اين رودخانه گل آلود بى حال بود كه زورق ها براى ساختن زادگاه من آمدند؟ قايقهاى كوچك رنگارنگ درميان ريشه ريشه هاى جريان كهر خيزابه ها را آسيب رسانده اند بياييد نيك بينديشيم و چنين بپنداريم... خورخه لوئيس بورخس ترجمه روان احمد ميرعلايى ازكتاب هزارتوهاى بورخس براى تمام كسانى كه اين نويسنده آرژانتينى را دوست دارند، منبعى است گرانبها براى پى بردن به ظرافتهاى نويسندگى او. ميرعلايى تا آنجا كه مى توانست بورخس را به ادبيات ايرانى نزديك كرد و شايداين قابليت بورخس است كه فرهنگ شرق آسيا را نيز آرام آرام طى مى كند. هميشه موقع خواندن داستانهاى بورخس، يادجمله اى از «نيچه» مى افتادم كه گفته بود: «كسى كه در ذهنش يك علامت سؤال بزرگ داشته باشد، به همه چيز مى رسد. بورخس انگار راوى تمام علامت سؤالهاست، با جوابشان. اوست كه علامت سؤال را با روايتش در ذهن به جاى مى گذارد و از خود مى پرسيد او در زمان نوشتن اين متنها، چه ديدگاهى را اتخاذ كرده است. و شايد كامل ترين پاسخ را خودش مى دهد: «لذتى پيچيده تر از تفكر وجودندارد و همين است كه ما خود را وقف آن مى كنيم.» عرفانى كه بورخس خود را قايل به آن مى داند حتى درباره عشق زمينى هم جايز است و صادق. او دركتاب اطلس، اين عشق را توضيح مى دهد و چه زيباست تصويرى كه از معشوقه خيالى آن كافه مى سازد و باز درباره تصوير مى گويد: «تصويرى كه تنها يك نفر بتواند آن را درك كند، هيچكس را تكان نمى دهد!» اين همان تصويرى است كه در ماجراى «روسندوخوارس» ترسيم مى كند و شمايى كه او را - خوارس - نمى شناسيد، در پايان داستان، به دوستى چندين ساله خود با او پى مى بريد، حتماً. فكرمى كردم داستان هاى خيالى، هميشه چيزى را از مخاطب پنهان مى كنند تا در پايان، هويدا شدن آن نكته، جذابيتى باشد براى توجيه نوشتن آن مطلب. چه عكس اين تصور را در نوشته هاى بورخس ديدم و متوجه شدم او همان شاعر بزرگى است كه بزرگى را دركشف كردن مى داند نه در ابداع چيزى! مثل بعضى از فيلمهاى هاليوودى، همه چيز را از اول نمى گويد و آخرسر نتيجه اخلاقى نمى گيرد. فقط نشانه ها را دراختيارت مى گذارد و ذهن به هم ريخته ات را ترغيب مى كند به كندوكاو. او چه زيبا به دعا مى نشيند، تاريكى سنگ را. با خداى داستانش ارتباطى دارد، فراتر از دو لب از براى لبيك به وظيفه بازكردن! و اين گونه ارتباط با خدا را ترسيم مى كند: «بى معنى است كسى كه درمقابلش وادى الكوير گسترده است، آب چاه را ستايش كند و در پايان تشكرى ناچيز از احمد ميرعلايى كه ما را با بورخس آشنا كرد. اما مسلم است كه آن پنج هزار مرد و هزارانى ديگر از دريايى رسيدند كه به عرض پنج ماه بود هنوز پريان دريايى و باران آبى در يادشان بود و تپه هاى پركششى از آب كه قطب نما را متحيرمى ساخت. بورخس
|
|
|
|
|
به بهانه انتشار زندگينامه «خورخه لوئيس بورخس » در آمريكا
جادوگر آرژانتينى كلمات
|
|
|
على رضا كيوانى نژاد اين روزها «گابريل گارسيا ماركز» باز هم تبديل شده به سوژه اول رسانه ها. نه به خاطر فروش قابل توجه رمان جديدش كه به دليل نامزد شدن براى دريافت يك جايزه بين المللى ديگر . «گابيتو» اما از بورخس آرژانتينى مى گويد. بورخسى كه بسيارى از الهامات ذهنى نويسنده اى چون ماركز است. او را در آرژانتين ، جادوگر كلمات مى نامند. اين كه «خورخه لوئيس بورخس» نويسنده اى افسانه پرداز است، براى عصرى كه خود را قايل به خواندن داستانهاى رئال مى دانند، شايد كمى باور ناپذير باشد.اما او در تمام سالهاى نوشتن، سعى كرد افسانه هاى ذهنى اش را طورى نرم نرمك به مخاطب هديه كند، كه روى برگشتن آنها را به نويسنده نداشته باشد. شايد چنين ويژگى باعث شد تا او و زندگيش دستمايه كتاب «ادوين ويليامسون» شوند. ويليامسون كه كتابش با عنوان «بورخس ، يك زندگى» به زندگينامه و فراز و نشيبهاى زندگى اين هنرمند آرژانتينى مى پردازد، توانست در سال ۲۰۰۴ پنجمين كتاب پر فروش ايالات متحده شود. ويليامسون دراين كتاب از منابعى استفاده مى كند كه تا امروز حرفى از آنها زده نشده است . او براى نزديك تر شدن به حال و هواى زندگى اين نويسنده آمريكاى جنوبى ، حتى مدتى را در آرژانتين زندگى مى كند و ازاين بابت بسيار راضى به نظر مى رسد. بورخس متولد ۱۸۹۹ در بوينس آيرس آرژانتين است. شما هم حتماً در بسيارى از بيوگرافيها خوانده ايد كه بوده اند، افرادى كه در خانه و زير نظر پدر ومادرشان تحصيل كرده اند. يعنى نه مدرسه اى در كار بوده و نه حتى معلم سر خانه به معناى خاص! بورخس هم مثل همان افراد بى شمار ، تحصيل را زير نظر والدينش شروع مى كند. چندسالى به همين منوال مى گذرد تا شرايط رفتن به مدرسه - از نظر والدين - را پيدا مى كند و راهى مدرسه اى در جنوا - منطقه اى در آرژانتين - مى شود. اگر هم درباره شغل و درآمد اين نابغه آرژانتينى مى خواهيد بدانيد، او تنها يك كتابدار ساده بود و بس. بيشتر آثار اين نويسنده در همين كتابخانه شكل گرفته است. كتابهايى چون اطلس و البته هزار توى معروفش. رؤيا پردازيهاى بورخس آنقدر جذاب و تكنيكى است كه باور نمى كنيد چنين اتفاقى هرگز روى نداده است. گويى اوآفريده شده براى برانگيختن حس همذات پندارى در مخاطب. در كتاب «كتابخانه بابل » - ترجمه كاوه سيد حسينى - اين قدرت بيش از هرچيز ديگرى نمودارمى شود. او چنان جلسه مباحثه ابن رشد با اطرافيانش را روايت كرده و توضيح مى دهد كه گويى خودش هم آنجا حضور داشته . وقتى ابن رشد كنار پنجره مى رود واز شدت ناراحتى حتى كلمه لااله الا الله را به زبان مى آورد و بعد به طرف كتابخانه اى مى رود كه كتابهايش را (بخصوص كتابهاى ابن سيده نابينا) خطاطان ايرانى نوشتند و... اين هنر بورخس است كه تمام شدنى نيست. سطر به سطر چنان با كلمات بازى مى كند كه گويى دايره واژگانش از دانش بشرى هم فراتر رفته است. ادوين ويليامسون در مقدمه كتابش آورده :«اى كاش كتابى با نام «بورخس ، يك كتابخانه» نوشته مى شد چون اوبدون شك تجسم يك كتابخانه سيار است.» بورخس در روايتهايش نكته ديگرى را نيز بازگو مى كند و آن قدرت تسلطش به تاريخ است. اولين داستان كتابخانه بابل را كه مى خوانيد، پر است از نكات تاريخى از مقالات «فرانسيس بيكن» گرفته تا گوشه هايى از زندگى «ديو كلتيانوس» و اين بدون شك حاصل سالها مطالعه و مرارت است كه او را در زمره بزرگ ترين نويسندگان تاريخ قرار مى دهد. او هيچ وقت براى گرفتن جوايزى مثل نوبل، پوليتزر ، گونكور و... نامزد نمى شود. البته به خواست خودش چون اعتقادى به اين جوايز ندارد (حتماً مى دانيد بارگاس يوسا بعد از آن كه ماركز جايزه نوبل را برد و يوسا فهميد او چه آدم سياستمدارى است، دوستى چندين ساله اش را با ماركز به هم زد. سر يك جايزه ناقابل ! وحالا شده منتقد سر سخت ماركز) بورخس شاعرى است بلند آوازه كه حتى اشعارش در آرژانتين زبانزد خاص و عام است. او از شعرايى پيروى مى كند كه نيازى نيست از آنها تعريف و تمجيد كنيد. مثل والت ويتمن انگليسى. و البته كسانى كه شايد نامشان براى ما ايرانيها كمتر اهميت داشته باشد مثل ريمباد، ورلاين و چندتايى ديگر. سبكى كه بورخس در نوشتن به كار بست تاسالهاى سال، رؤياى نويسندگانى است كه خواهان عمق و مفهوم هستند.مثل داستانهايى كه در كتاب «هزار توهاى بورخس» - ترجمه احمدميرعلايى -گرد هم آمدند و حتى خود داستان هزار تو آنقدر تكان دهنده و عرفانى است كه وسوسه مى شديد چندين بار آن را بخوانيد. هم به صنايع ادبى اش پى ببريد و هم عمق داستان را بيشتر درك كنيد. بورخس آرژانتينى نمونه بارز يك ادبيات ناب است.اگرچه بهانه نوشتن اين مطلب انتشار بيوگرافى وى از سوى ناشرى معتبر - انتشارات وايكينگ - در آمريكاست اما بارها و بارها بايد از او نوشت و گفت. گاردين به نقل از او مى نويسد: «من مطمئناً نويسنده اى خارجى نيستم. نويسنده اى هستم كه همه مجبورند نوشته هايش را بخوانند، همه مردم خواهان ملاقات با او هستند وتمام شهرها، جاى من است». و به راستى او نه در زمان خلاصه شد و نه در زبان. وى در سال ۱۹۸۶ درگذشت.
|
|
|
|
|
درس گرفتيم يا تخمه شكستيم
سه فيلسوف متفاوت به ايران آمدند
رحيم پارسا • سه فيلسوف زنده دنيا به ايران آمدند و رفتند و يك سال ديگر نيز گذشت. در دوران جنگ، گفت وگو همچنان ادامه دارد. اما آياما دستمايه اى از اين گفت وگوها براى خود برداشتيم يا تنها در ژست نشستن در پاى سخنرانى فلان فيلسوف گرفتار مانديم
سالى كه گذشت حداقل با سفر سه روشنفكر خارج نشين به ايران همراه بود كه هريك نحله اى فكرى درجهان امروز را نمايندگى مى كردند. يكى «ريچارد رورتى» بود كه بزرگترين پراگماتيست آمريكايى معاصر به شمار مى رود و ديگرى «جان هيك» كه انديشه او با پلوراليسم گره خورده است و سوم «آنتونيونگرى» كه نئوماركسيستى است با فاصله بسيار از انديشه ماركسيستى. بدين ترتيب هم پاى يك چپ جديد به ايران گشوده شد (نگرى) و هم پاى يك ليبرال پراگماتيست (رورتى) و هم پاى يك معتقد به پلوراليسم دينى (هيك). اگر چپ انديشان ما در انديشه هاى نگرى توجه مى كردند و مذهبى انديشان نيز كلام جان هيك را جدى مى گرفتند و سادگى كلام رورتى در دفاع از دموكراسى نيز باتوجه ايرانيان دموكراسى خواه هموار مى شد، شايد امسال بسيار نيك تر و شيرين تر پايان مى يافت. رورتى در ايران جالب بود كه رورتى اگرچه از آن سوى دنيا تا اين سوى آن آمده بود تا مخاطبان ايرانى اش را دريابد (درحالى كه از او تا به حال تنها يك كتاب كوچك اولويت دموكراسى بر فلسفه، ازسوى خشايار ديهيمى ترجمه شده است)، اما وقتى به اينجا رسيد اين ساده گويى يك فيلسوف آمريكايى بود كه همگان را متحول كرد. او درباره اولويت دموكراسى بر فلسفه در خانه هنرمندان سخن گفت. اما با اين حال حتى كلمه اى در سخنان او نبود كه براى يك دانشجوى عادى قابل فهم نباشد. به صورت مشخص تكرار مى كرد كه غرب از زبان فلسفه بالارفته و به دموكراسى رسيده است و امروز اما ديگر آن نردبان يعنى فلسفه به كار او نمى آيد. اين درحقيقت تعريفى پراگماتيستى و البته حداقلى از دموكراسى بود كه رورتى سعى داشت از خود در ذهن مخاطبانش به جاى بگذارد. رورتى مى گفت كه امروز كافى است فقط بپذيريم افراد با انديشه هاى مختلف حق دارند و بايد بتوانند كه دركنار يكديگر زندگى كنند و لازمه اين نيز نه يك تلاش فلسفى و بى پايان كه يك توافق اجتماعى است. توافقى كه لازمه آن نيز البته كمى تساهل و عبور از تعصب است. سخنان رورتى براى ما مى توانست راهگشا باشد همچنانكه خشايار ديهيمى، مترجم كتابى از او نيز يكبار گفته بود: «رورتى بسيارى مسائل را فراروى ما قرارمى دهد تا به آنها بينديشيم. گمان نمى كنم كسى ترديدى دراين داشته باشد كه ما در مسير گذار به دموكراسى هستيم و هرچه ماهيت دموكراسى بر ما آشكارترشود گذر ما از اين مسير صعب العبور با چشمان بازتر، انتخابهاى بهترو سهولت بيشتر همراه خواهدبود. بخصوص تكيه و تأكيد رورتى بر تساهل و تسامح، بر آسانگيرى و بردورى جستن از به ميان آوردن مسائل بسيارمهم اما درعين حال بسيار دشوارى كه توافق برسرآنها تقريباً ناممكن است و راندن اين مسائل به حوزه خصوصى مى تواند براى ما كه درگير سخت گيريها، عبوسيها و تأكيد براين مسائل دشوار هستيم ، راهگشا باشد.» جان هيك در ايران جان هيك با اين سن و سال بالا (بيشتر از ۸۰ سال ) با چه شور و شوقى وارد ايران شد اگرچه ويلچرنشين بود. اما آيا ما ايرانيها هم با همان شور و حال اگرنه از خود او اما از انديشه هاى او استقبال كرده و يا مى كنيم؟ هيك را بيشتر از هرچيزى بانظريه «پلوراليسم دينى » او مى شناسند: نظريه اى كه البته امروز به حوزه سياست و اجتماع و ... نيز سرايت كرده و بنابراين ما از پلوراليسم سياسى و اجتماعى و مانند آن نيز سخن مى گوييم. جان هيك همچنان كه پيشتر نيز گفته بود در سخنرانى هايش در ايران نيز گفت كه : «اكثريتى ها به يك دين خاص اعتقاد دارند، اعتقادشان در گرو محل تولد آنهاست كه اگر در كشور ديگرى به دنيا مى آمدندشايد مذهبشان نيز متفاوت مى بود. بدين ترتيب آيا مى توانيم با تعصبى تمام خود را حق و ديگران را باطل بخوانيم». جان هيك تأكيد داشت كه همه اديان بر محور خدا شكل گرفته اند و از زاويه نگاه خود به اين مسأله پرداخته اند و بدين ترتيب همنشينى آنها در كنار هم نيز به راحتى قابل تصور است. آثار جان هيك در ايران تأثيرات خود را البته تا حدودى گذاشته اگرچه مخالفانى سرسخت نيز دارد. شايد بتوان مدعى شد كه عبدالكريم سروش روشنفكر دينى معاصر در ايران يكى از انديشمندان ايرانى است كه در برخى از مقالات و نظريات خود بازتوليدى از انديشه هاى هيك را به نمايش گذاشته است. چه خوب بود اگر حضور هيك در ايران را غنيمت مى شمرديم و بدين ترتيب سال ۸۳ در حالى تمام مى شد كه ما تكليف خود را با پلوراليسم دينى نيز روشن كرده بوديم. آنتونيونگرى در ايران نگرى يك چپ نئوماركسيست ايتاليايى بود كه به ايران آمد. حتى براى چپهايى كه در ايران به گفت وگو با نگرى مى نشستند نيز گويى حرفهاى نگرى سنگين و غيرقابل قبول به نظر مى رسيد. تا آنجا كه در يكى از اين جلسات فريبرز رئيس دانا به او گفت: « ما در دام حرفهاى شما و ايده هاى پست مدرنهاى فرانسه نشين نمى افتيم». لابد مى پرسيد چرا؟ پاسخ بسيار ساده است. نگرى مثل ديگر روشنفكران غربى اگرچه چپ هم باشد اما واقع گراست. او به هيچ وجه درسخنان خود تلاش نداشت كه واقعيتهاى مثبت جهان امروز و نظام سرمايه دارى و ليبرالى را نفى و رد كند. او به سراغ ماركسيسم هم كه مى رفت با صداقت و صراحت به نقد از ماركسيسم مى پرداخت و توضيح مى داد كه ماركسيسم به دلايلى از جمله نگاه سوسياليستى و حاكميت گرايى اش شكست خورد؛ حرفهايى كه شايد پذيرفتن آن براى چپهاى ايرانى خيلى سنگين باشد. اما اگر امروز در جهان چپى هم باقى مانده است به واقع بدان دليل است كه واقع گرايانى مثل نگرى به تئوريزه كردن آن مشغولند. كاش چپهاى ايرانى همگى در پاى صحبتهاى «نگرى » حاضر مى شدند تا باور كنند كه مى توان چپ بود و در خيالات سير نكرد. نگرى به عنوان مثال وقتى به بحث از جهانى شدن مى پرداخت تصريح داشت كه واقعيت جهانى شدن ابزارهاى بسيار خوبى را در اختيار همه ما قرار داده و اگر ما با برخى اتفاقات در طى اين فرايند مخالفيم ، كليت آن را نبايد به چالش بكشيم. آنتونيو نگرى به ايران آمد تا چپهاى ايرانى از نزديك باعقايد يك نئوماركسيست آشنا شوند و باور كنند كه نئوماركسيستها هم ديگر ماركسيست نيستند. ولى آيا ما صحبتهاى او را جدى گرفتيم؟ سه فيلسوف زنده دنيا به ايران آمدند و رفتند و يك سال ديگر نيز گذشت. در دوران جنگ، گفت وگو همچنان ادامه دارد. اما آياما دستمايه اى از اين گفت وگوها براى خود برداشتيم يا تنها در ژست نشستن در پاى سخنرانى فلان فيلسوف گرفتار مانديم و در دل تخمه شكستيم؟
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ايران جمعه روزنامه اى براى دو روز
ايران جمعه روزنامه اى براى دو روز
|
|
|
|