جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۹ محرم ۱۴۲۶
Fri, Mar 11, 2005
كودك و نوجوان (۱)
۳۰۸۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
كودك و نوجوان (۴)
راهنما
ورزشى
اوقات شرعى
آرشيو
وقتى چنگيز مى تركونه
بومب! بومب! بومب!
204480.jpg
اين چنگيز خيلى بچه باحاليه، كلى چيزا حاليشه كه آدم كف مى كنه مثلاً عين مارادونا تف مى اندازه. ديدين فوتباليست ها وقتى يه توپو خراب مى كنن چه تف باحالى تو دهنشون گلوله مى كنن و مى اندازن بيرون؟ من تا حالا كلى تمرين كردم اما همه اش از چك و چونه خودم آويزون مى شه، مال چنگيز انگار جاذبه زمين روش اثر نداره عين گوله مى پره اون طرف! تازه اين يكى از هنراشه، به قول عمه عفى از هر انگشت اين بچه ده تا هنر مى پاشه، مثلاً يكيش هنر كرم افشانى (كه قبلاً گفتم)، يكيش هنر تنبلى، يكيش دهن لقى، يكيش خبر چينى و... چنگيز يه هنر ديگه هم داره كه سالى يه بار نزديك هاى عيد شكوفه مى زنه: هنر ترقه دركنى كه البته تازگى ها پيشرفت كرده و شده هنر بمب افكنى!
دارى توى خيابون راه مى رى كه يهو يه چيزى بغل پات ميگه «بومب!» اون وقت قرمه سبزى شام ديشب يه پشتك و وارو مى زنه توى شكمت و برمى گرده تو دهنت! بعد من و چنگيز غش غش مى خنديم، خيلى با حاله! يه بار يه خانمى داشت جلومون راه مى رفت، گفتم: «چنگيز، اون خانمه رو نگاه كه خم شده داره روى زمين دنبال يه چيزى مى گرده، الان كلى حال مى كنيم!» بعد يه ترقه كوبيدم كنار پاش، خانمه همونطورى خم، عين تايتانيك سردماغش اومد كف خيابون و تهش رفت هوا.
خدايى كلى خنده بود، اما يهو رنگ چنگيز سفيد شد و كوبيد پاى چشمم، آخه خانمه، مامان بزرگش بود كه قوزداره و هميشه خم خم راه مى ره!
سه شنبه شب آخر سال بود. مامان بزرگ مى گه ايرانى ها از قديم اين روز روجشن مى گرفتن و به نشونه روشنايى آتيش روشن مى كردن و از روش مى پريدن. چنگيز مى گه اينا همه اش شايعه است؛ اين روز، سالگرد اختراع ديناميت توسط «آلفرد نوبل» پس و همه ما بايد تا مى توانيم بتركونيم و يادش رو گرامى بداريم! واسه همين اومد دنبالم كه بريم خونه اش و كلى ترقه و نارنجك بسازيم. منم شلوار عيدمو كه خيلى با حاله و روش عكس خرگوش داره پوشيدم و راه افتاديم. خيابون عين فيلم «دوئل» شده بود! از در و ديوار بمب و موشك مى ريخت و دود همه جا رو گرفته بود، دزدگير ماشين ها زوزه مى كشيد. كلى كمين كرديم و دويديم و جاخالى داديم تا خودمونو زنده رسونديم خونه چنگيز. مامان و باباى چنگيز رفته بودن مسافرت. اول منو برد تو اتاقش، بعد از زير تخت يه كيسه پر از ترقه و نارنجك و چيزاى باحال ديگه درآورد. يه فشفشه برداشتم و گفتم: «چنگيز اينا كه خطر نداره؟»
- نه پسر، انقدر ترسو نباش! اين كبريت روبگير و آتيشش بزن خودت مى بينى.
فشفشه كه آتيش گرفت شروع كرد جرقه انداختن تو هوا. وقتى تند تند مى چرخوندمش يه دايره نارنجى خوشگل تو هوا درست مى شد، بعد هم فسى كرد و خاموش شد. چنگيز كيسه رو گذاشت جلوم و گفت: «اين پودر زرد و سياه رو قاطى مى كنى بعد مى پيچى لاى اين!» يه چيزى تو مايه هاى طرز تهيه دلمه برگ مو بود كه تو برنامه آشپزى تلويزيون ديده بودم. چند تا ترقه كه پيچيديم بدجورى گرمم شد. تازه دود هم مى رفت تو چشمم. گفتم: «چنگيز مى شه شومينه رو خاموش كنى، بد دود مى كنه»
- كدوم شومينه؟ ما شومينه نداريم!
- پس اين دود چيه؟!
- ببينم چوب كبريت رو قبل از انداختن تو سطل آشغال فوت كردى؟
مطمئنم يه چيزى رو فوت كرده بودم اما انگارى چوب كبريت نبوده چون يه شعله نارنجى ناناز از تو سطل رفته بود هوا!
- پسر بيا فوتش كنيم خاموش شه!
دوتايى لپ هامونو پر باد كرديم و بعد با فشار داديم بيرون اما آتيشه با فوت ما بدتر قاط زد و يه هو شعله اش قد كشيد! بايد يه كارى مى كرديم، چنگيز گفت: «عجب شانسى پسر، بابا يه ماهه پول آب رو نداده، قطعه!» چشمم افتاد به تنگ آب روى ميز، برداشتم و پاشيدمش روى سطل، يه لحظه شعله آتيش كم شد اما بچه پررو دوباره برگشت سرجاى اولش! چنگيز گفت: «اين كه تنگ ماهى منه، طلايى رو چى كار كردى؟!» طلايى اسم ماهى قرمز چنگيزه كه توى آب تنگ زندگى مى كنه يعنى مى كرد! چنگيز داد زد: «طلايى مقاومت كن الان نجاتت مى دم!» بعد سطل آشغال رو خالى كرد روى فرش: «پيداش كردم، طلايى!» چنگيز ماهى رو كه دود مى كرد بين دو تا انگشتش گرفته بود و خوشحال بود، اما به نظر من بايد اسمشو عوض مى كرد و مى ذاشت زغالى!
آتيش از روى فرش دويد و رفت طرف مبل دو نفره كنار پنجره!
- چنگيز، مبلتون داره مى سوزه... زنگ بزنيم به چيز (آخرش نفهميدم اون كوهه كه از توش آتيش در مى آد آتش نشانه يا آتش فشان!؟)
چنگيز گفت: «نه پسر، اگه مامان خبر دار شه عمراً اون دوچرخه كورسيه رو برام بخره، خودمون رديفش مى كنيم!» بعد شروع كرد تو جيب هاش گشتن: «پسر، اون برگه تقلب امتحان علوم كو» بعد از تو جورابش يه تيكه كاغذ در آورد:«ايناها... نوشته: براى خاموش كردن آتيش بايد نذاريم هوا بهش برسه!»
- حالا سوراخ دماغشو چه جورى پيدا كنيم؟
- نه خنگه، بايد يه پارچه بندازيم روش!
اما هيچ پارچه اى دم دستمون نبود جز پرده اتاق كه گل هاى بنفش قد بشقاب داره (خدايى سليقه مامان چنگيز ضايع است!) كه اونم داشت مى سوخت. چنگيز بدجورى به شلوارم نگاه مى كرد!
- چنگيز بى خيال، اين شلوار نوى عيدمه... به جوونى خرگوشش رحم كن!
- وقت اين حرفا نيست پسر، شلوار من كوتاهه پارچه اش كمه، درش بيار!
چنگيز شلوارمو انداخت رو آتيش ها اونم سه سوت عين ته ديگ هاى عمه عفى سياه شد! بعداً تو يكى از برگه هاى تقلب چنگيز خونديم كه الياف مصنوعى زودتر آتيش مى گيرن. خوبيش اين بود كه كنار آتيش بودم و بدون شلوار سردم نمى شد!
چنگيز بطرى هاى پپسى شو از يخچال آورده بود و داشت خالى مى كرد روى آتيش اما آتيشه نوشابه رو قلب قلب سرمى كشيد و بعد مى دويد اين طرف و اون طرف و هر چى دم دستش بود يه لقمه مى كرد: «اَى داد، پيژامه خالخالى بابام سوخت، خيلى دوستش داشت... عمراً ديگه پول توجيبيمو بده!» همون موقع يكى كوبيد به در: «ما، مأمور آتش فش... نشانى هستيم، همسايه ها گزارش دادن اينجا آتيش گرفته» چنگيز به من چشم غره رفت: «پسر، اين آتيشه چيزى نيست، دو تا نوشابه خانواده ديگه، كارش تمومه اما اگه اينا بفهمن، مامان و بابامو خبردار مى كنن... بايد زود ردشون كنيم برن، مفهومه؟» وقتى در رو باز كرديم يه آقاى آتش فشان با كلاه و لباس عين تو فيلم ها پريدتو، يه شيلنگ آبم دستش بود: «بچه ها، زود باشين بياين بيرون!» چنگيز خونسرد گفت: «واسه چى قربان؟ خبرى نيست كه!»
204474.jpg
- پس اين شعله ها چيه كه داره روى مبل و صندلى مى رقصه ؟
من كه فقط يه زير شلوارى پام بود و پشت چنگيز سنگر گرفته بودم گفتم: «اينا مال جشن چهارشنبه سوريه، روشن كرديم از روش بپريم!»
- آتيش چهارشنبه سورى، وسط آپارتمان؟!
مأمور آتش فشانى هنوز مشكوك به ما نگاه مى كرد، انگار كاملاً راضى نشده بود!
- مامان و باباتون در جريان هستن؟
چنگيز سريع يه كاغذ درآورد: «بله جناب، اينم رضايت نامه!» اون هميشه چند تا رضايت نامه قلابى توى جيبش داره كه مواقع لازم توى مدرسه استفاده مى كنه، خدايى خيلى باحاله! آتش فشان، كاغذ رو نگاه كرد: «خب... ظاهراً كه درسته... اما يادتون نره، بعد از انجام مراسم، آتيشو خاموش كنين، با اجازه!» درو كه بستيم چنگيز يه نفس بلندى كشيد و گفت: «بدوپسر، يه بسته نوشابه تو آشپزخونه هست!» اما باز صداى دراومد، آتش فشانه بود: «ببخشيد... حالا كه تا اينجا اومديم، مى شه ما هم تو جشن شما شركت كنيم؟ آخه شيفت شبيم و ديگه فرصت نمى شه!»
- خ... خواهش مى كنم... بفرمائين!
- جواد، مراد، عروج، كامبيز، بياين بالا مى خوايم از رو آتيش بپريم!
دو دقيقه بعد داشتم يكى از صحنه هاى عجيب زندگيمو مى ديدم (البته بعد از حسن جوهرچى بدون ريش!) پنج تا مأمور آتش فشان يكى يه فشفشه دستشون گرفته بودن و داشتن از رو اثاثيه كه مى سوختن، مى پريدن و مى گفتن: «زردى من از تو، سرخى تو از من!»
نيم ساعت بعد، مأمورها خداحافظى كردن و رفتن اما قبلش يه آبى هم پاشيدن رو ته مونده آتيش كه زحمت ما كم بشه. چنگيز با چشماى گرد خيره شده بود به اتاق... جاى هر كدوم از اثاثيه يه مشت خاكستر مونده بود عوضش خونه كلى جادار و دلباز شده بود. بايد بهش دلدارى مى دادم:
«مى گم چطوره خاكستر هر كدومو بريزيم تو يه قوطى و اسمشم روش بنويسيم و بذاريم سرجاش. اينجورى مامان و بابات كه بيان، كمتر غصه مى خورن!» خدايى خيلى فكر بيستى بود، خودم تو يه فيلم ژاپنى ديده بودم كه خاكستر مرده ها رو مى ريختن تو قوطى و مى ذاشتن سر تاقچه، كلى هم آروم مى شدن، اما چنگيز يه هو رنگ گوجه فرنگى شد و عين آتش نشان تركيد و با مشت كوبيد پاى اون چشمم!
وقتى اومدم تو كوچه كه برگردم خونه مون، چند تا مأمور پليس پس يقه ترقه بازها رو گرفته بودن و داشتن مى بردن و سروصدا كم تر شده بود. لابد مى پرسين چه جورى بدون شلوار رفتم تو كوچه؟ درسته كه پاچه هاى شلوارم سوخته بود اما بالاش هنوز سالم بود و دو سه سانت از گوش خرگوشه ديده مى شد يه جورايى مثل شلوار كوتاه مى شد پوشيدش، به هر حال حيف بود شلوار عيدم... بومب! يهويه چيزى دم پام تركيد، بعد كه حالم جا اومد صداى غش غش خنده شنيدم: «هى هى هى ... اين به اون در، پسره در پيت!» مامان بزرگ چنگيز بود كه اينو گفت بعد يه تف مارادونايى انداخت و خم خم رفت... خدايى هنر تو اين خانواده، ارثيه!
داشتم چى مى گفتم؟ آها، شلوار عيد... راستى مى شه يكى تون واسم يه شلوار بياره؟
آخه قرمه سبزى شام ديشب يه پشتك وارو زد تو شكمم، بعد مسير رو برعكس رفت!!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |