|
|
|
داستان
|
|
|
|
هلوى غول پيكر
|
|
|
|
|
داستان
ماهى قرمز
نوشته:معصومه رضويان تصوير ساز: آروين
يك هفت سين كاغذى در دفترم كشيده ام زيباتر از آن را هنوز در هيچ جا نديده ام گرچه مداد رنگى ام قدش كمى كوتاه بود ماهى بى رنگم ولى به خوشگلى ماه بود با سوزنى آن سفره را چون قاب كوبيدم ولى بر روى دستم ضربه زد چكش سفت آهنى يك قطره خون از دست من در تنگ ماهى ليز خورد رنگ خود را كم كمك به ماهى كوچك سپرد حالا لباس ماهى ام رنگش شده سرخ و سفيد در رخت نو خوابيد و شب نوروز را در خواب ديد
|
|
|
|
|
هلوى غول پيكر
ياسمن شكرگزار
|
|
|
فكر كنم نويسنده اين هفته ما ديگه پاى ثابت و سرقفلى اين ستون شده باشه، بچه هايى كه دو تا اثر قبلى اين نويسنده يعنى «خانواده آقاى ابله» و «چارلى و كارخانه شكلات سازى» رو خوندند، اين بار هم ذوق مى كنند چون حتماً اونها هم مثل من شيرينى و طنز داستان هاى «رولد دال» رو دوست دارند و حتماً سراغ اين كتاب هم مى رند. اما ببينيم اين دفعه رولددال مارو به چه دنياى فانتزى اى مى بره. با يك هلوى غول پيكر چطوريد؟! اما كسانى كه ايندفعه باهاشون آشنا مى شيم: جيمز هنرى: «تا چهارسالگى زندگى سعادتمندى داشت. يك روز، پدر و مادر جيمز به لندن رفتند تا خريد كنند. باورتان مى شود: يك كرگدن عصبانى خيلى گنده كه از باغ وحش فرار كرده بود، هر دوى آنها را خورد!» اينطورى جيمز تنها مى شه و او رو مى فرستند تا با عمه اسپانچ و عمه اسپايكر زندگى كنه:«آنها خودخواه و تنبل و بى رحم بودند. از همان اول تقريباً بدون هيچ دليلى شروع كردند به كتك زدن جيمز بيچاره. عمه اسپانج بيش از اندازه چاق و كوتوله بود. او مثل يك كلم آب دار سفيد و گنده بود كه زيادى پخته باشد. عمه اسپايكر، برعكس لاغر و دراز و استخوانى بود. هروقت عصبانى يا هيجان زده مى شد و مى خواست حرف بزند، دانه هاى تفش از دهانش بيرون مى پاشيد.» زندگى اين سه نفر در يك خونه خرابه بالاى يك تپه شروع مى شه. جيمز هم هيچ تفريح و دوستى نداره و مدام دستورات اين دو تا عجوزه رو اجرا مى كنه، كه روزى اتفاق عجيبى مى افته و در دورترين نقطه باغ يك پيرمرد از لاى بوته ها بيرون مى آد و پاكتى رو به جيمز مى ده كه پر از دانه هايى سبزرنگه. اما اينها چى هستند؟ «زبان چند تمساح! بند انگشتان يك بچه ميمون، شيردان يك خوك و ...» او به جيمز مى گه تا معجونى درست كنه و اونو سربكشه تا اتفاقات معجزه آسايى براش بيفته. اما جيمز بايد مراقب دانه ها باشه. «اگر آنها فرار كنند، به اولين كسى كه برسند، چه يك آفت باشه، چه حشره، چه حيوان يا درخت، تمام قدرت جادويى به او منتقل مى شود!» اما جيمز بيچاره از شدت هيجان شروع به دويدن مى كنه و تلپى مى افته و تمام ذره هاى جادويى پخش زمين مى شند و جادوشون وارد زمين و يك درخت هلو مى شه و هلوى غول پيكر ما به وجود مى آد. دو تا عمه عجوزه وقتى هلو رو مى بينند تصميم مى گيرند پول اساسى اى ازش دربيارند و از مردم براى ديدن هلو پول بگيرند. (يك چيز تو مايه هاى سيستم باغ وحش!) جيمز رو هم زندانى مى كنند تا جلوى دست و پاشون رو نگيره. اما در شبى كه اون رو مى فرستند تا باغ رو ترو تميز كنه، اتفاقى مى افته و جيمز تصادفى متوجه مى شه كه زير هلو، نزديك زمين، يك سوراخ در تنه اش وجود داره: «داخل خزيد. انگار كه تونل درست به مركز ميوه غول پيكر راه داشت. جيمز هر چند ثانيه يك بار مكثى مى كرد و يك گاز از ديوار مى زد.» (به به!) تا اينكه به هسته هلو مى رسه و با چند حشره غول پيكر آشنا مى شه: ملخ، هزارپا، عنكبوت، كرم خاكى، كرم شب تاب و كفشدوزك. ديگه افتادن هلو از شاخه و له شدن عمه اسپانج و عمه اسپايكر زير اون و سفر با هلوى سحرآميز و حشره هاى غول پيكر و رفتن به جاهاى جديد بمونه براى شما كه بخونيد. داستان جالبيه و قسمت هاى خنده دار و بامزه اى داره. دعواى حشره ها و كل كل اونا و كرم افشانى هاى هزارپا، خيلى خوندنيه. مثل هميشه «كوئنتين بليك» تصويرگر كتابه و باز هم تصويرهاى خيلى خوشگلى كشيده. اينم بگم كه اسم اصلى كتاب «جيمز و هلوى غول پيكر»ه كه جيمزش رو فاكتور گرفتند تا اسمش خيلى خارجى نباشد لابد! پيشنهاد مى كنم اگر دلتون مى خواد به كتاب ماتيلدا، داروى معجزه گر، جادوگرها كه اثرهاى ديگه دال هستند سربزنيد كه ناشر همين كتاب، كتاب مريم وابسته به نشر مركز چاپشون كرده. اين كتاب هم ترجمه اى از ساغر صادقيان و ۱۳۰ صفحه داره. از اونجايى كه اين دو هفته، به ترقه و سيگارت و ... اختصاص داره، با نخريدن دو بسته سيگارت (يعنى هزار تومن) مى تونيد مثل بچه مثبت ها بشينيد و شب چهارشنبه سورى كتاب بخونيد و پدر و مادرتون رو خوشحال كنيد! (ولى پيش خودمون باشه سروصدا و ترق و توروق عجب حال و هوايى داره!)
|
|
|
|
|