اميدكريمى
نگاهش مى كنم، چندان نشانى از اهالى سنگسر ندارد. سپيدى چشمانش همچون دو مرواريد بر چهره تاريك اش خود نمايى مى كند. جامه قرمز اش به رنگ خونى است كه مى گويند ياد خون ايزد شهيد شونده را زنده مى كند. مى گويند همچون تمام دنيا رنگ سرخ لباس او نويد خون را مى دهد، نويد دهنده رستاخيز و حكومت داد. مى گويند نبايد گفت و من مى خواهم بگويم. مى خواهم بگويم كه اين مردمان تنها نشانى از تاك دارند. از تاك نشان خبرى نيست...
... مى دانم كه تو هم نديده اى، اگر هم ببينى با من خواهى ديد. اما هنوز دير نشده... مى گفتند بايد صبر كنم تا روزهاى آخر سال... و روزهاى آخر سال يعنى... دركش براى من هم ممكن نيست... شايد تاب ندارم سالى ديگر را صبر كنم و بعد بگويم آنچه را مى خواهم، آنچه مى خواهم را تو هم شايد بخواهى... مى پرسم از كجا سر در آورده اى و او هيچ نمى گويد. نمى خواهد بگويد... نمى خواهد من بدانم كه او خود نمى داند فلسفه وجودى بودنش چيست.
باز مى پرسم از كجا آمده اى؟ و اين بار يكى مى گويد از سنگسر. اما من هرچه مى گردم نشانى از سنگسر در او نمى يابم. عباس معروفى ۳ سال در سنگسر زندگى كرده. زندگى نكرده، تمام هستى اش بوده. سال بلوايش را مى گويم. خوانده اى؟ همه اش در سنگسر مى گذرد. خوانده اى كتاب را؟ ديده اى كه حسينا مى گويد اينجا شهر عجيب و غريبى است و نوشا هم مى گويد بله، اينجا شهر عجيب و غريبى است و بعد مى خندد؟ خوانده اى كه حسينا دنبال برادرانش رفته است سنگسر و ماندگار شده است؟ و بعد هم عاشق مى شود؟ حسينا را مى گويم همه جا را بلد است. همه جا هست و هيچ جا نيست... حاجى فيروز هم همه جا هست و هيچ جا نيست. اصلاً تو نمى شناسى اش. حتى اگر تمام مردم اين شهر را هم بشناسى، او را نخواهى شناخت. من هم نمى شناسمش.
باز مى پرسم از كجا آمده اى و هيچ نمى گويد. نگاهش مى كنم. از هركه مى پرسم او اهل كجاست، نمى داند. يكى مى گويد زاده فرهنگ ايرانى است و ديگرى حرفش را كامل مى كند و مى گويد: تركيبى از حركتهاى اسطوره اى و اجتماعى ايران است. مى گويد آن زمان كه امويان، زبان فارسى زبانان را مى بريدند، حاجى فيروز خلق شد. حاجى فيروز خلق شد تا كسى يادش نرود ۵+۳۶۰ روز كه گذشت سال نو مى شود و نوروز مى رسد(ايرانيان هر ماه را ۳۰ روز حساب مى كردند و در پايان سال ۵ روز صبر مى كردند تا سال جديد آغاز شود. آنها به اين مدت پنجه مى گفتند و جشن مى گرفتند. حتى براى اين ۵ روز حاكم هم داشتند كه به حاكم پنجه معروف بود). حاجى فيروز را خود ايرانيان مسلمان خلق كردند. همچون چهارشنبه سورى كه اصلاً وجود نداشت. اعرابى كه از چهارشنبه بدشان مى آمده است، پنجه زرتشتيان را به چهارشنبه سورى و چهارشنبه آخر سال تغيير دادند. ايرانيانى كه مى خواستند نوروز بماند و براى اينكه بماند حاجى فيروز را ساختند.
مى پرسم كه يارانت چه شد؟ و هيچ نمى گويد. وقتى از ايران شناسى پرسيدم حاجى فيروز از كجا آمده اين پاسخ را به من داد: «آتش افروزها گروهى بودند كه هنگام كهنه شدن سال، نويد آمدن سال نو و بهار را مى دادند. بازيگران مختلفى داشتند كه همگى لباسى سرخ رنگ مى پوشيدند و كلاه بوقى بر سر مى گذاشتند چهره همه شان سياه بود. يا صورتك سياه مى زدند و يا سياه مى كردند. يكى مشعل در دست داشت و با نفتى (يا سوخت مايع ديگر) كه در دهانش كرده بود، شعله اش را افزون تر مى كرد. ديگرى خمير نان روى كلاه نمدى مى گذاشت و روى خمير چند شمع روشن مى كرد. فردى ديگر هم دايره زنگى مى نواخت و يكى هم مى خواند.»
مى خواند؟ مى خواند:
ارباب خودم سلام عليكم
ارباب خودم سرتو بالا كن
ارباب خودم بزبز قندى
ارباب خودم چرا نمى خندى؟
ارباب خودم ...
|
|
|
چهره سياهش را كه نگاه كنى ياد هيچ كس نمى افتى و وقتى بپرسى كه چرا با دوده خودش را سياه كرده، شايد تنها به تو بگويد چون حاجى فيروز سياه بوده. او هيچ نمى داند كه ياد و خاطره خداى سيه چهره كه بركت و فراوانى نعمت را براى انسانها به ارمغان مى آورد، زنده مى كند. او هيچ نمى داند كه سياوش از دنياى تاريك مردگان به هستى زندگان پا مى گذارد تا الهه بارورى و زايش نام بگيرد. همان ايران شناس قبلى مى گويد: «سياوش از الهه گان سيه چهره بين النهرين بوده است كه به او تموز هم مى گفتند.» ايران شناس ديگرى مى گويد حاجى فيروزها بردگان حبشى بودند كه اعراب با خود به ايران مى آوردند. با اين حال همگى معتقدند سياهى چهره او نشان از پايان زمستان و تاريكى و آمدن بهار و روشنايى است، سياه حبشى با تموز يا سياوش ايرانى فرقى ندارد. وقتى مى آيد مردم به اين مى انديشند كه بهار شده است. بهار آمده است. زندگى جريان دارد. همچون سرخى لباسى كه تن اوست. لباسى كه حاجى فيروزهاى امروزى هيچ كدام نمى دانند نشانه حيات و زندگى است. نشانه خون است و خون هم نشانه حيات. نشانه خون است و نشانه طلوع و غروب خورشيد. در آيين مهر پرستى رنگ قرمز جايگاه ويژه اى دارد و رنگ جامه حاجى فيروز قرمز است.
در شمال ايران كه بروى، نوروزى خوانهايى را مى بينى كه به در هر خانه مى روند و با توجه به شناختى كه از اهالى آن خانه دارند، تصنيفى مى خوانند و نويد بهار مى دهند.
اگر بگردى در جايى مى شنوى كه مى گويند چون همه عوام تقويم نداشتند، بر بلندترين نقطه آتشكده هاى زرتشتى آتش افروخته مى شد و حاجى فيروز ها اين آتش را مى ديدند، به روستاها مى رفتند و آمدن نوروز را نويد مى دادند.
اگر از چند ايران شناس ديگر بپرسى حتماً يكى به تو خواهد گفت كه حاجى فيروزها از كسى پول نمى گرفتند. از كسى تقاضاى صدقه اى نمى كردند. در محله ها مى چرخيدند و تنها نويد بهار مى دادند و اين كار را به شادمانه نوروز انجام مى دادند. اگر بين حاجى فيروز هاى دنياى مدرن ايران بگردى تنها چيزى كه در آنها مى بينى سياهى لبانشان است و درخواست اسكناسى نا قابل. سياهى آنها نه نشانه سياوش و تموز است و نه نشانه رفتن تاريكى و سياهى از زندگى و آمدن روشنايى و سپيدى به آن است. تنها و تنها نشانه افيونى است خانمان سوز كه آنها را واداشته تا روزى نوازنده دوره گرد باشند و روزى حاجى فيروز. حتماً ديده اى آژانس شيشه اى حاتمى كيا را و ديده اى حاجى فيروز معتاد را در آن. اما من و تو در دنياى واقعى مان و نه تخيل و فيلم، تنها وقتى آنها را مى بينيم كه ازمان پولى بخواهند و بهشان چيزى ندهيم و تنها به اين فكر كنيم كه عيد آمده است. تلخ تلخ، سياه سياه. با خودت بگويى اگر اين حاجى فيروز معتاد نا شناس نبود چه كسى مى خواست بگويد عيد آمده است؟ شايد اصلاً عيدى برايمان نمى ماند. شايد...
پى نوشت: براى نوشتن خطوط بالا از چند ايران شناس همچون دكتر كوروش نيكنام، نماينده زرتشتيان ايران در مجلس، دكتر بلوك باشى، دكتر جنيدى، بنيانگذار بنياد نيشابور و چند عزيز ديگر راهنمايى خواستم كه هركدام بخشى را رهنمون كردند. دليل كوتاه شدن نوشته هم تكرار گفته ها و البته نبود اسناد بيشتر در مورد حاجى فيروز بود.