يكشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۳ - ۲ صفر ۱۴۲۶
Sun, Mar 13, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۰۸۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
گفتنى هاى انديشه
گذرى بر انديشه هاى ديتريش بونهافر
گفتنى هاى انديشه
انشعاب جديد در جنبش فمينيسم
از اخبار شنيدنى حوزه انديشه اينكه يكى از بزرگترين فمينيست هاى جهان به تازگى انشعابى غيررسمى در جنبش فمينيسم ايجاد كرده و به انتقاد از جريان جارى اين جنبش پرداخته است. كريستيناتورمر رور، استاد فلسفه دانشگاه برلين كه آثار متعددى در عرصه فمينيسم دارد در آخرين كتاب خود با نام «شريك جرم و ميل به مكاشفه» گفته است: «زنان هم خود شريك نابرابرى هستند. زنان فقط قربانى نيستند بلكه به بخشى از نظام پدرسالارى تعلق دارند. آنها زمانى كه خود را با آن نظام منطبق مى كنند در واقع خود را با آن هماهنگ مى كنند و به ابزار كار اين نظام تبديل مى شوند. بنابراين استمرار نظام مردسالار و پدرسالار فقط به خاطر مردان و غلبه تفكر مردانه نيست بلكه انقياد ارادى زنان هم در اين زمينه مؤثر است.» تورمر در اين كتاب افزوده: «زنان نوع ديگرى از مردان هستند نه عيناً همانند مردان. لذا در تجزيه و تحليل وضعيت زنان بايد گفت كه اين دو طرف معادله، دوسوى يك خشونت هستند خشونتى كه عليه ديگران است مثلاً خشونت عليه خارجى ها و مهاجران، يعنى آنها كه همچون ما نيستند، عليه همجنس گرايان و... به اين اعتبار زنان هم شريك نابرابرى هستند نه فقط خودشان خشونت مى بينند، بلكه ديگران رانيز مورد خشونت قرار مى دهند.» اين فمينيست به تجربه آلمان در دوران هيتلر اشاره مى كند و مى گويد: «اكنون مشخص شده است كه همه زنان آلمانى، قربانيان فاشيسم هيتلرى نبودند، بلكه بسيارى از آنها از نظام نازى حمايت كردند و زمينه تفكرات نژادپرستانه را در ميان نازى ها ايجاد كردند.»
تورمر كه اين سخنان را در گفت وگو با يك سايت اينترنتى گفته است از اينكه طى سالهاى اخير فمينيسم، از يك جنبش اجتماعى محض به يك جنبش آكادميك و دانشگاهى بدل شده اظهار خوشوقتى نموده است و در عين حال از جايگزين شدن كرسى جنسيت شناسى (Genderstudy) به جاى كرسى مطالعات زنان به عنوان يك تحول اساسى ياد كرده است.
ايده ها و انديشه هاى تورمر در خصوص انتقاد از جنبش فمينيسم محل توجه و تأمل محافل آكادميك اروپا و آمريكا قرار گرفته و آثار و كتابهاى جديد او موضوع مباحثات تازه در اين جنبش شده است.
گذرى بر انديشه هاى ديتريش بونهافر
تفسير غيردينى از مسيحيت
204618.jpg
جن لوپ سبان
ترجمه مسعود فريامنش
دعوت بونهافر به مسيحيت بدون دين، دعوتى به يك مسيحيت صادقانه وبى رياى مسيح محور و جماعت محور بود. دعوت او كوششى بود براى سازگار كردن زندگى مسيحى با گفتمان مسيحى
ديتريش بونهافر (Dietrich Bonhoeffer) ، الهيدان لوترى قرن بيستم، اعتقاد مسيحى را با فعاليت سياسى به نحوى شايان تقليد درآميخت. نقش او در چالش با كليساى اقرار نيوش و نيز فعاليتش در جبهه مقاومت آلمان در مقابل ديكتاتورى ناسيونال - سوسياليست، به بهاى زندگى اش تمام شد. او با رويكردى مسيح مدارانه و كليسامدارانه، بر پارسايى شخصى و جمعى تأكيد نهاد و عقيده تشبه به مسيح را احيا كرد. مفاهيمى چون تبعيت و خداى رنجديده در انديشه او نقش محورى دارند. كتاب اخلاق ( Ethik ، ۱۹۴۹) وى تأثير عميقى بر جاى نهاد. بونهافر در اين كتاب استدلال مى كند كه مسيحيان نبايد از جهان كناره گيرند، بلكه، وظيفه اى براى عمل كردن در جهان دارند. پاسخ وى به دنيوى سازى جهان متجدد، «مسيحيت بدون دين» (religionless Christianity) بود؛ روش جماعت محور، پارسايانه و شخصى.
۱_ زندگى و بستر الهياتى
بونهافر در برسلو زاده شد و در محيطى روشنفكرانه در برلين باليد. وى در اوايل حياتش، كششى درونى براى الهيدان شدن را احساس مى كرد و  ]از اين رو[ در سال۱۹۲۳ در توبينگن و در فاصله سالهاى۱۹۲۴ تا ۱۹۲۷ در برلين به تحصيل پرداخت.
پايان نامه اش، تأملى الهياتى درباره جامعه شناسى كليسا بود، كه در آن به بررسى نقادانه [آراء] هگل، ماكس وبر و ارنست ترولچ پرداخت. بونهافر الهيات ديالكتيك كارل بارت را مورد بررسى قرار داده و دلمشغول مرتبط ساختن مسيح شناسى با كليساشناسى بود. وى برخلاف ديدگاههاى جامعه شناختى و ليبرال، بر اين نكته تأكيد مى كرد كه كليسا به طور عينى بدن مسيح است. [به ديگر سخن، كليسا بدن متجسم مسيح است]. ديگر نوشته هاى اوليه وى، نشانگر تأثير كانت، هايدگر، بارت و لوتر بر اوست.
در پى بر سر كار آمدن هيتلر، بونهافر به بنيان نهادن انجمن كشيشان يارى رساند و بر عليه سياستهاى نژادپرستانه ناسيونال سوسياليسم موضع گرفت و كتابهاى «Die Kirche vor der Judenfrage» (كليسا و مسأله يهود، ۱۹۳۳) و «Der Arierparagraph in der Kirche» (يادداشت آريوسى در كليسا، ۱۹۳۳) را به چاپ رساند. چالش او با كليساى اقرارنيوش، كه كارل بارت به سازمان يافتن آن يارى رسانده بود، منجر به منع وى از تعليم و نشر شد. وى در سال۱۹۳۸ با جبهه مقاومت سياسى عليه ناسيونال سوسياليسم ارتباط يافت و همكارى اش با اين جبهه، تا سال۱۹۴۴ ادامه داشت، يعنى، زمانى كه در پى ترور نافرجام هيتلر دستگير، زندانى و سپس به دار آويخته شد.
سهم اصلى بونهافر در الهيات مسيحى با واقعيت ها و شرايط، تاريخى، خاصه خودكامگى ناسيونال سوسياليست ها ارتقا يافت. با اين وصف، تأثيرات كاملاً متنوعى را مى توان در آثار وى تشخيص داد، خاصه تأثيراتى از الهيات ديالكتيك، كه در اوايل دهه۱۹۳۰ مورد بررسى اش قرار داده بود، زهدپرستى مورواى، آيين لوترى، آيين كاتوليك رومى و آيين پروتستان جديد ويليام هرمن، آدولف فون هارناك، ارنست ترولچ،ماكس وبر، رودولف اتو وويليام ديلتاى. موضع نقادانه بونهافر نسبت به پديده دين، ملهم از تمايز بارتى ميان ايمان و دين بود و [نيز] تأكيد او بر اين نكته كه وحى دين را ملغا مى كند.
بونهافر دريافته بود كه ايمان مسيحى آميزه اى از شرع پرستى عهد قديم و مسيح محورى عهد جديد است. ظاهراً وى در سال۱۹۳۱ نوعى تغيير كيش را تجربه كرد و اين در حالى بود كه در باب موعظه بر كوه (۱) (the sermon on the Mount) و مزامير داود، اشعار عاشقانه دينى مشهور، مطالعه مى كرد. به عقيده وى، موضوع محورى مسأله تبعيت و مفهوم شاگرد بودن بود كه به يك موضوع اصلى الهياتى تبديل شد. اين موضوع در كتاب Nachfolge (تبعيت، ۱۹۳۷)، مطالعه اى در باب تشبه به مسيح در اناجيل، به اوج خود رسيد. در اين كتاب بونهافر استدلال مى كرد كه «فقط مؤمن مطيع است و فقط مطيع مؤمن است». وى بر اين بود كه ايمان متضمن پيروى از مسيح از طريق پذيرش رنج مسيحايى خداوند است. ايمان مبتنى بر دومؤلفه است: اجراى عدالت و پذيرش رنج الهى. رنج مسيح تنها با پايان يافتن جهان، پايان مى پذيرد. در الهيات صليب بونهافر خداوند، خداى قاهر وجبار اشعيا نيست، بلكه خداى رنج است، رنج در جهان و براى جهان. از اين رو، شاگرد بودن، پيروى از مسيح درجتسيمانى است.
۲- اخلاق
كتاب اخلاق بونهافر، شاهكار (magnom opus) اوست و بايد با توجه به پيشينه درگيرى سياسى او فهميده شود. در ژوئن۱۹۳۹ از رفتن به آمريكا سرباز زد، به رغم اينكه ماندن در آلمان نشانه پذيرش يك زندگى دوگانه بود، كه به طور همزمان اين جهانى و آن جهانى بود. به عقيده وى، اروپا در مخمصه اى گرفتار آمده كه مسيحيان اخلاقاً مجاز به گريز از جهان نيستند. [بلكه] برعكس، بايسته است كه مسيحيان در امور دنيوى درگير شوند و با غيرمسيحيان همكارى كنند. در نتيجه، الهيات مسيحى بايد مسأله امكان اعتنا نمودن به جهان را از منظرى مسيح مدارانه مورد توجه قرار دهد. بونهافر پنج نظر عمده را مطرح مى كند. نخست، امت مسيحى و جهان، على رغم وجود تمايز ميانشان، نبايد بركنار از هم تلقى شوند. عمل مسيحى، همواره عملى در جهان است. ايمان، گريختن از جهان نيست، بلكه به لحاظ وجودى اين جهانى است. دوم اينكه، جهان، جهانى است كه مسيح، كه اصل وحدت بخش تمدن غربى است، به آن تن داده است. سوم اينكه، مشاركت مسيحى در واقعيت عيسى مسيح و در واقعيت جهان - حتى يك جهان بى خدا - امكانپذير است. زيرا، خدا ما را در مسيح قادر مى سازد تا توأمان در يك واقعيت دوگانه، يعنى واقعيت خدا و واقعيت جهان سهم داشته باشيم. چهارم، تنها در واقعى جهان است كه شخص حقيقتاً مى تواند يك مسيحى باشد. هر چند كه هيچ نوع دنيانگرى واقعى وجود ندارد، مگر در واقعيت عيسى مسيح. حاكميت مطلق مسيح، مفهوم مركزى اخلاقيات مسيحى است. دست آخر اينكه، توبه طريق تشبه به مسيح را مى نماياند.
۳- تفسير غيردينى از مسيحيت
بونهافر در نامه اى كه به تاريخ۳۰آوريل۱۹۴۴ در زندان نوشت، نظريه «مسيحيت بدون دين» را پيش كشيد و مورد بحث قرار داد. وى اغلب به اين مفهوم با عبارت تفسير غيردينى از مسيحيت اشاره مى كرد. بونهافر در پايان نامه اش، Sanctorum Communio (شراكت مقدسين، ۱۹۳۰) از «مسيحيت بدون دين» دفاع كرد. تشخيص كليساگرايى بورژوازى متجدد، منتهى به اين شد كه وى كليسا را به رجعت به يك امت صديق تر و بى رياتر بر الگوى مسيح، دعوت كند. خشكه مقدسى پوچ كليسا و بندگى منفعلانه اش در برابر ناسيونال سوسياليسم بونهافر را مورد تهديد و آزار قرار داد. وى تحت تأثيرات مشتركى از ديلتاى، كانت و بارت برداشتى سلبى از دين را بسط داد. بنا به گفته بونهافر، دين مسيحى «مشروط به شرايط تاريخى است و گونه اى ابراز وجود مستعجل [موقتى] انسان است». دين پاسخى انسانى به اضطراب است. در طلب انسان براى امنيت، خدا آخرين پناه است. مقارن با اواخر قرون وسطى، مردم باور به مرجعيت كليسا را به كنارى نهادند. انديشه اروپايى از آخرت گرايى (آن جهان پرستى) به دنياگرايى (اين جهان پرستى) معطوف شد و خود فرمانفرمايى عقلانى شكل گرفت و از آزادى فردى حمايت شد. جنبش عصر روشنگرى و انقلابهاى بعدى قرن نوزدهم، «بالغ شدن جهان» (the world come of age) در قرن بيستم را سرعت بخشيد. دنيوى سازى رو به پيشرفت، جهان مسيحى را به درون يك جهان بدون خدا درانداخت. تفسير دينى زندگى و تاريخ پايان يافت و [عصر] دين نيز خاتمه يافت. اين روند برگشت ناپذير است. پايان دين همچنين حاكى از پايان يافتن مسيحيت تاريخى است. در جهانى فراسوى جهان مسيحى، جهانى است كه بالغ مى شود و افزون بر اين، به سوى يك زمان بدون دين پيش مى رود. تنها دفاع سودمند منوط است به ارائه تفسيرى غيردينى از متن مقدس. كتاب مقدس يك كتاب دينى نيست، بلكه حكايت مردمانى است كه از طريق رنج بردن به سوى عدالت و ملكوت خداوند ره مى برند.
پاسخ بونهافر به افول مسيحيت، هم پارسايانه بود و هم اخلاقى؛ پاسخ او يك نتيجه گيرى الهياتى از پارسايى زندگى خانوادگى اش بود. دعوت بونهافر به مسيحيت بدون دين، دعوتى به يك مسيحيت صادقانه وبى رياى مسيح محور و جماعت محور بود. دعوت او كوششى بود براى سازگار كردن زندگى مسيحى با گفتمان مسيحى. در جهان غير دينى امروز، مسيحيت مى تواند هويتش را تنها به عنوان يك روش سرى (باطنى) و شخصى بازيابد. وى در يكى از خواندنى ترين كتابهايش Gemeinsames Leben (كنار هم زيستن، ۱۹۳۹)، از تجديد برخى گونه هاى زندگى راهبانه به منظور خدمت كردن به جهان دفاع مى كند.
توضيحات:
۱- «موعظه بر كوه» مجموعه گفتارهايى از مسيح است كه بر روى كوهى ايراد كرده و در انجيل متى (۷-۵) آمده است. البته در انجيل لوقا (۴۹-۲۰) نيز گفتارهايى كوتاه تر با عنوان «موعظه در دشت» وجود دارد.
كتاب انديشه
204645.jpg
«انقلاب» در عين حال كه هميشه مورد ترس و انزجار دولت وقت بوده، از سوى ديگر مايه تحسين و ستايش كسانى است كه سعى در تغيير جهان دارند وخواستار فضايى هر چه انسانى تر هستند. چنين وضعيتى براى ناظر سوم تفسيرهاى متفاوتى را بر مى انگيزد. به همين دليل بعد ازگذشت ۲۰۰ سال از انقلاب كبير فرانسه، هنوز بر سر معنا و مفهوم و علت آن بحث و مجادله است.
پروفسور كالورت، در كتاب حاضر قصد دارد نشان دهد انقلاب در ماهيت خود نيازمند بازبينى و پژوهشى مجدد است. پيتر كالورت براى پژوهشگران حوزه علوم اجتماعى چهره اى آشنا است. پيش از اين كتاب «انقلاب» او در سال ۱۳۵۹ به فارسى ترجمه و توسط انتشارات دانشگاه تهران منتشر شد.
كالورت در حال حاضر استاد دانشگاه ساوت هامپتون انگلستان در رشته سياست تطبيقى و بين المللى است. وجه تمايز كتاب حاضر با كتاب هاى قبلى او و تا حدى با ساير كتاب هايى كه تاكنون درباره انقلاب نگاشته اند، در اين است كه دو مفهوم «انقلاب» و «ضدانقلاب» در كنار هم مورد بررسى قرار گرفته است. براى كالورت انقلاب كبير فرانسه و انقلاب آمريكا ملاك و معيارهايى هستند كه به وسيله آن مى توان ساير انقلاب ها را مورد ارزيابى قرار داد. چرا كه اين دو انقلاب بزرگ در عصر جديد منشأ تحولات عظيمى در جهان شدند و پيشرفت چشمگير بشرى را در عرصه هاى گوناگون ميسر ساختند. مفاهيم و نهادهايى كه از دل اين انقلاب ها بيرون آمده غايت هر جامعه اى است. نويسنده در جاى جاى كتاب متذكر مى شود كه تنها در مفهوم «پيشرفت» است كه مى توان يقين حاصل كرد كه آيا انقلابى به وقوع پيوسته است يا خير.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |