دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۳ - ۳ صفر ۱۴۲۶
Mon, Mar 14, 2005
ماجرا
۳۰۸۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
معماى پليسى شماره ۶۳
ساعت
۸ شب
204831.jpg
مهدى ابراهيمى
«كشت، برادرم را كشت!» اين فريادهاى مرد جوانى بود كه از خانه شان در دهكده المپيك بيرون دويد و گريه كنان دستان خون آلودش را به سروصورتش زد.
وقتى همسايه ها بيرون ريختند، «سياوش» را ديدند كه با التماس از چند جوان ناشناس مى خواست مردى را كه از خانه اش بيرون آمده است و پا به فرار گذاشته است تعقيب كنند اما آنان با عقب كشيدن خود مسيرشان را عوض كردند.
ساعت ۸ شب بود كه ماجراى قتل مردى در برابر ديدگان برادرش به بازپرس شمس مخابره شد، يك ساعتى در مسير بود تا اينكه در نزديكى چند خودروى پليس و در برابر خانه بزرگى بين جمعيت زيادى از خودرواش پياده شد.
وقتى آرام به سمت محل جنايت قدم برداشت لابه لاى جمعيت حرف هاى جالبى شنيد، يكى مى گفت كه پنج مرد قاتل بودند، ديگرى مى گفت ماجرا سرقت دلارهاى «حسين صراف» بود، مشخص شد كه مقتول يك صراف بوده است.
قتل در حياط خانه رخ داده بود، فاصله بين در ورودى حياط با در ورودى و پله هاى تيز و بلند ساختمان ۳۰ مترى مى شد و جسد «حسين صراف» دقيقاً روبروى در اصلى خانه يعنى خروجى از حياط به كوچه افتاده بود، چاقوى خون آلودى در يك مترى جسد روى زمين افتاده بود كه نشان مى داد در جنايت از آن استفاده شده است و قاتلان هنگام خروج از حياط آن را روى زمين و در نزديكى جسد انداخته اند.
وقتى بازپرس وارد حياط شد ابتدا چاقو و سپس سر مقتول را ديد كه با صورت روى زمين و به سمت او قرار گرفته بود، سرگرد ايمانى از تشخيص هويت پليس با ديدن بازپرس شمس گزارش داد كه در معاينه جسد «حسين صراف» مشخص شده است او با اصابت ۴ ضربه چاقو از پشت سر كه يكى به ناحيه قلب اصابت كرده است از پاى درآمده و چاقوى به دست آمده در حياط با توجه به تيغه بلندى كه دارد همان آلت قتاله است.
بازپرس شمس با وجود اينكه نيازى در بازرسى از خانه نمى ديد خود را به در ورودى ساختمان اصلى رساند. درها باز بودند و مى شد داخل اتاق ها و پذيرايى را ديد بدون اينكه از پله هاى تيز بالا برود و نگاهى سطحى به كلكسيون هاى زيباى خانه «حسين صراف» انداخت، خانه مرتبى بود، درحالى كه پى برد در داخل ساختمان درگيرى صورت نگرفته است چشمانش را به اطراف حياط چرخاند.
حياط خيلى بزرگى بود كه درخت هاى خرمالو زيبايى خاصى به آن داده بود، در گوشه اى از حياط خودروى پژوى آبى رنگى پارك شده بود كه در آن نيمه باز بود و صداى راديوى آن هنوز به گوش مى رسيد.
برادر «حسين صراف» شاهد جنايت بود به خاطر همين سراغ «سياوش» را گرفت. او به خاطر شرايط روانى نامناسب به خانه يكى از همسايه ها انتقال داده شده بود، بازپرس شمس تصميم گرفت در آن شرايط از «سياوش» بازجويى نكند و درحالى كه سوار خودرواش مى شد از كارآگاه محمدى خواست شاهد جنايت را فرداى آن شب به دادسرا هدايت كند.
ساعت ۱۲ ظهر فرداى جنايت در اتاق بازپرس باز شد و كارآگاه محمدى به تنهايى وارد شد او وقتى پرونده قتل «حسين صراف» را روى ميز گذاشت گفت كه «سياوش» شبانه به بيمارستان انتقال داده شده است و چون هيچ آمادگى اى براى تحقيق نداشت هنوز موفق به تحقيق از وى نشده اند.
بازپرس شمس وقتى پرونده را ورق زد پى برد همسايه ها با فريادهاى «سياوش» به كوچه ريخته اند اما هيچكدام قاتلان را نديده اند.
يك هفته اى گذشت اما خبرى از خانواده «حسين صراف» نشد، بازپرس شمس وقتى ديد اين تأخير مى تواند تحقيقات را به بن بست برساند يكبار وقتى كشيك قتل بود راهى دهكده المپيك شد، همه ديوارهاى خانه مقتول با پارچه هاى سياه پوشانده شده بود و صداى نوار قرآن شنيده مى شد، زنگ خانه را فشرد پسرى جوان در را باز كرد، بازپرس وقتى سراغ «سياوش» را گرفت آن پسر، سر به زير انداخت و درحالى كه گريه مى كرد خودش را «سياوش» معرفى كرد و گفت كه از شب جنايت دچار ناراحتى روحى شده است.
بازپرس شمس او را دلدارى داد و با دعوت «سياوش» وارد حياط شد و روى پله هاى تيز و بلند خانه نشست و از برادر «حسين صراف» خواست با دقت به سؤالاتش جواب بدهد.
* قاتلان چند نفر بودند؟
- چند نفر در كار نبود، فقط يك قاتل بود، حيف كه فرار كرد.
* ماجرا از چه قرار بود؟
- برادرم هر شب با كلى دلار يا پول و طلا به خانه مى آمد، چند بارى خواسته بودم احتياط كند اما او با گفتن اينكه كيف چرمى قديمى اش جلب توجه نمى كند توجهى به توصيه هايم نداشت.
* او خودرو داشت؟
- با وجود اينكه پژو داشت اما هميشه با اتوبوس به خانه مى آمد يا آژانس مى گرفت، برادرم از رانندگى مى ترسيد.
* قاتل چگونه واردخانه شد؟
- نزديك آمدن حسين، به خانه بود من در حياط داخل خودرو پژو، ضبط آن را تعمير مى كردم، راديوى آن روشن بود و من درحال چك كردن بلندگو ها بودم چون پيچ گوشتى ظريف نياز داشتم به داخل ساختمان رفتم در حال بازگشت به حياط وقتى به در چارچوب در و بالاى پله ها رسيدم برادرم را ديدم كه پشت به در ورودى حياط به سمت پله ها مى آيد او هنوز دو قدم از در ورودى حياط جلوتر نيامده بود كه از در نيمه باز يك جوان با چاقو وارد شد از ترس لال شده بودم، ديدم كه او نامردانه درحالى كه «حسين» حواسش به من بود و مى خنديد از پشت سر چندضربه چاقو به او زد بعد كيف چرمى را گرفت.
* عكس العمل نشان ندادى؟
- سر جايم خشك شده بودم، قاتل نامرد وقتى من را ديد كه چهره اش را كامل ديده ام درحالى كه برادرم روى زمين افتاده بود به سمت من حمله كرد اما روى نخستين پله دستپاچه شد و روى زمين افتاد، وقتى بلند شد چون چاقو نزديك من بود جرأت پيدا نكرد سمت من بيايد، برگشت و پا به فرار گذاشت.
* برادرت با تو زندگى مى كند؟
- از وقتى زن برادرم به همراه نسرين كوچولو به هلند رفت، «حسين» هرازگاهى به آنان سر مى زد اما بيشتر اوقات من و او با هم زندگى مى كرديم و از بودن در كنار هم راضى بوديم!
* برادرت دشمنى نداشت؟
- فكر نمى كنم قاتل، دشمن برادرم بوده باشد. او يك دزد بود تا شب جنايت آن نامرد را نديده بودم اما در اين هفت روز لحظه اى نيست كه چهره اش از يادم برود.
بازپرس شمس خواست تا او به آگاهى برود و چهره كامپيوترى قاتل «حسين صراف» را طراحى كند، وقتى چهره فرضى قاتل در برابر او قرارگرفت تعجب كرد، «سياوش» خيلى با دقت و وسواس چهره نگارى كرده بود، قاتل موهايى طلايى، صورتى استخوانى و چشمانى درشت داشت.
بايستى مشخص مى شد جوانى با اين مشخصات در بازار صراف ها تردد داشت يا به صورت اتفاقى تصميم به چنين سرقت جنايتكارانه اى گرفته است. وقتى چهره كامپيوترى قاتل به مغازه داران اطراف صرافى «حسين» نشان داده شد دومين صرافى او را شناسايى كرد. صاحب چهره يك پسر ۲۰ ساله شهرستانى به نام «مصطفى» بود و در يك ديزى سرا نزديك صرافى «حسين» كار مى كرد، همه او را مى شناختند و مى گفتند هروقت سفارش غذا براى ناهار مى دهند اين پسر است كه غذا را به مغازه هايشان مى برد و انعام مى گيرد.
همه تأكيد كردند «مصطفى» پسرى مهربان و مؤدب است با اين وجود بازپرس شمس دستور دستگيرى «مصطفى» را صادر كرد، او چون آشنايى كاملى با «حسين صراف» و رفتارهايش داشت مى توانست طراح و عامل قتل بوده باشد.
پسر مو طلايى به خاطر بيمارى پدرش به روستايشان رفته بود كه اين فرضيه قاتل بودن او را صد چندان كرد، بازپرس دستور داد تا مأموران ويژه قتل آگاهى به روستايى كه قاتل «حسين صراف» به آنجا پناه برده است، اعزام شوند.
وقتى «مصطفى» به همراه سرگرد محمدى وارد اتاق بازپرس شدند، پسر جوان سياهپوش بود. او دروغ نگفته بود و پدرش در بستر بيمارى جان سپرده بود، عزادار بودن پسر موطلايى نمى توانست مانعى براى تحقيقات بازپرس باشد، خواست با دقت سؤالاتش را بشنود و پاسخ دهد:
* «حسين صراف» را مى شناختى؟
- بله، مرحوم را مى شناختم، مرد خوبى بود، چطور مگه!
* برادرش را ديده اى؟
- نه، تاكنون نديده ام. هيچ وقت به مغازه برادرش نمى آمد، شايد هم مى آمد، اما سر ناهار نبود.
* مى دانى او تو را مى شناسد؟
- نمى دانم، اما من او را نمى شناسم.
* او، تو را در حياط خانه اش ديده است؟
- اشتباه مى كند، من اصلاً نمى دانم خانه آنها كجا است؟
* اين چهره فرضى تو است؟
- بله، شباهت زيادى به من دارد، چطور مگه!؟
* اين چهره متعلق به قاتل «حسين صراف» است؟
- باور كنيد اشتباه شده است، من گناهى ندارم، خبرى نيز ندارم.
پسر موطلايى به همه پرسشهاى بازپرس شمس جوابهاى مشابهى داد و اصرار كرد اين يك توطئه و پاپوش براى اوست، چون اطلاعى از چگونگى قتل «حسين صراف» ندارد.
بازپرس شمس در حالى دستور بازداشت پسرموطلايى را صادر كرد كه نياز مى ديد باز پرونده را مرور كند، فرداى آن روز سياوش و مصطفى روبروى او نشسته بودند و بازپرس شمس از اينكه مى ديد يكى از آنان چاره اى جز اعتراف ندارد لبخند مى زد.
* * *
شما خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس بگوييد قاتل كيست؟ و با ارسال نامه به روزنامه ايران در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |