سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۳ - ۴ صفر ۱۴۲۶
Tue, Mar 15, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۰۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
آويختن به دامان ابراهيم
گفت و گو برپايه ايمان
بخش دوم و پايانى
204891.jpg
ونسان برومر
گفت وگو و آموزه هاى مسيحى
آموزه هاى مسيحى گناه شويان، مسيح شناسى و تثليث را مى توان اشكال آموزه هايى دانست كه سرچشمه ايمان در قالب آن ها در سنت مسيحى تحول و تبيين يافته است. اين آموزه ها در ابتدا توسط آباى اوليه كليسا به منظور توصيف اين آيين در چارچوب روش هاى فكرى افلاطونى كه در جهان يونان گرايانه آن زمان متداول بود و شنوندگان آن ها را تشكيل مى داد، پايه گذارى شده و پرورش يافته اند. اين روش هاى افلاطونى در جهان امروز براى ما به قدرى نامأنوس شده اند كه آموزه هاى كفاره، مسيح شناسى و تثليث مبتنى بر تفسير آباى كليساى امروزه، براى اكثر مسيحيان معمولى پيچيده و چه بسا غيرقابل فهم جلوه مى كنند. به علاوه تفسير آباى كليسا، از اين سه آموزه درك برداشت مسيحى از ايمان را براى يهوديان و مسلمانان كه با پيش زمينه اعتقادى ديگرى به آن مى نگرند، به مراتب مشكل تر كرده است. نظرات آباى كليسا نسبت به كفاره گناه، و همين طور نظريه جايگزينى كه در قرن دوازدهم پرورش يافت، نگرشى به الوهيت مسيح را به دنبال داشت كه به موجب آن عيسى يك موجود الهى ثانوى و متمايز از پدر شناخته مى شود. اگر در مقايسه روح القدس را نيز يك موجود الهى سوم و متمايز ببينيم، حاصل آن نوعى تثليث  گرايى اجتماعى است كه بسيار نزديك به سه خداگرايى است. اين مسأله كاملاً مغاير با يكتاپرستى، ركن اصلى اسلام و يهوديت است.
اين نگرش به تثليث مؤيد چيزى است كه اينگلف دالفرث آن را «تجلى نظام قبيله اى مسيحيان» مى نامد: «عقيده تثليث را اگر تنها جلوه اى از مسيحيت قبيله اى ندانيم، چيزى بيشتر از يك عقيده متوسط (دست و پا شكسته)در مورد خدا نيست. اين عقيده را بايد توصيفى از خدا تصور كرد، نه يك خداى مسيحى (هرچه كه مى خواهد باشد) يا يك اعتقاد خاص در مورد پدر، پسر، روح القدس كه مسيحيان (و نه يهوديان و مسلمانان) علاوه بر اعتقادشان به خداى واحد دارند. خداى ايمان مسيحى يك خداى مسيحى مجزا نيست، بلكه همان خداى واحد از زاويه ديد مسيحيان است.»
حال سؤال اين جاست كه يهوديت و اسلام تا چه اندازه ايمان خود را با عقيده كارگزارى سه گانه خدا موافق مى بينند؟ اين كه خداوند خالق ما و روح القدس او روشن كننده و الهام بخش است، هيچ مشكلى را در سنت اسلامى و يهودى پديد نمى آورد. و نيز يهوديان و مسلمانان نبايد در پذيرش اين عقيده كه اگر قرار است به سوى خدا بازگرديم و از دوستى با او لذت ببريم، خدا بايد خود و خواسته اش را بر ما آشكار سازد، مشكلى داشته باشند، مشكل از اين اعتقاد مسيحى آغاز مى شود كه مى گويد خدا خواست خود را در عيسى به ما وحى كرده است. براى يهوديان عيسى از همان ابتدا يك مانع سرسخت به شمار مى رفت. اين ادعا را توهين آميز مى دانستند كه حكمت و قدرت خداوند در صليب عيسى بر ما آشكار شده است.(ر.ك. رساله پولس رسول به قرنتيان( ۲۳-۲۴):۱)
برخلاف شرم آور بودن عيسى براى يهوديان، وى يك پيامبر بسيار محترم و والامقام براى مسلمانان شمرده مى شود. براين اساس، قرآن مى گويد، عيسى، زاده مريم باكره است و حتى «كلمة الله» و «روح الله» نيز خوانده شده است (سوره نساء ، ۱۷۱). اما اين ادعا كه عيسى پسر خداست، از آنجايى كه مشابه پسر زئوس بودنِ آپولوست، در اسلام به طور كامل رد مى شود و مخالف اعتقادات يكتاپرستانه آن است. عيسى تنها پيام آور خداست، نه خدا. خدا يكى است و هيچ خدايى در كنار او نيست. از نظر مسيحيان عجيب ترين ادعاى قرآن در مورد عيسى، انكار به صليب كشيده شدن اوست (سوره نساء۱۵۷- ۱۵۹). در اين آيات آمده است كه يهوديان از روى اشتباه ادعا كردند كه عيسى، فرزند مريم، پيامبر خدا را به صليب كشيده اند. خدا با «بالا كشيدن عيسى به سوى خود» جلوى اين اتفاق را گرفت و كارى كرد تا يهوديان اشتباهاً فرد ديگرى را (يهودا يا عيسى باراباس) را به جاى او به صليب بكشند. اين گفته مطابق با نظريه پادشاه فرانكى، كِلُويس (۴۶۵-۵۱۱) است كه گفته مى شود در مورد به صليب كشيده شدن اين چنين گفته است: «اگر من و فرانكى هايم در آن زمان در آن جا حضور داشتيم، از چنين اتفاقى جلوگيرى مى كرديم»
انكار اين گونه مصلوب شدن عيسى، انكار نقشى كه مسيحيان براى عيسى در نزديك كردن انسان به خدا توسط به صليب كشيده شدن، تصور مى كنند را در پى دارد. بنابراين مسلمانان با اين عقيده كه خداوند عشق و رحمت و بهاى آمرزش انسان و بازگشت او به خود را در مصلوب شدن مسيح قرار داد، مخالف هستند.
۴. انحصارگرايى
پس براى مسيحيان، در صليب مسيح است كه ما با عشق بخشاينده خداوند آشنا مى شويم. گاه اين ادعا پيشتر مى رود و مى گويد تنها راه اين آشنايى، صليب عيسى است. بنابراين به عنوان مثال كميسيون مذهبى كليساى متحد كانادا اعلام كرد كه «اگر خدا خود را از طريق عيسى مسيح به انسان معرفى نمى كرد، او هيچ گاه به درك واقعى خدا نمى رسيد.»
اين ادعا حامل اين پيام است كه يهوديان و مسلمانان به انضمام پيروان ديگر آيين ها كه عيسى را به عنوان مسيح قبول ندارند، به صورت واقعى خدا را نمى شناسند. از  نظر مسيحى اين ادعا مضحك است. البته مسيحيان معتقدند كه عيسى تجسم كلام خداست، ولى اين كلام همان كلامى است كه قبلاً در تورات هم آمده بود. پس مسيحيان هيچ گاه ادعا نمى كنند كه بنى اسرائيل ياد شده در عهد قديم، هرگز خدا را آن طور كه بايد نشناخته بودند.
در حقيقت جان كالوين مى گويد كه در مسيحيت به سختى مى توان كسى را پيدا كرد كه از نظر ايمانى به پاى ابراهيم برسد و اين كه قدرت روحى پيامبران آن قدر بالا بوده كه حتى امروز به تمام جهان نور مى بخشند، بنابراين پيامبران با نور ايمان شان مى توانستند شاهد عشق دلسوزانه خداوند در زندگى و سيرت خود باشند. موريس وايلز اشاره مى كند: «بى اساس به نظر نمى آيد كه بگوييم اين درد عشق بى پايان هوشع نبى نسبت به همسر غير مؤمنش بود كه باعث تأكيد خاص او در الهاماتش بر عشق دلسوزانه يهوه نسبت به مردم خطاكار و رنج آورش شده بود» . پس واضح است كه مسيحيان نمى توانند ادعا كنند يهوديان كه آشكار شدن خدا در عيسى را قبول ندارند، واقَعاَ خدا را نمى شناسند، همچنين قابل قبول نيست كه مسيحيان ادعا كنند مسلمانان كه به صليب كشيده شدن عيسى را قبول ندارند، واقعا خدا را نشناخته و بنابراين از عشق دلسوزانه او بى خبرند. در حقيقت تمام سوره هاى قرآن با عبارت «به نام خداوند بخشنده مهربان» آغاز مى شوند.
ويلفرد كنتول اسميت اين اعتقاد را طورى تعميم مى دهد كه پيروان اديان غيرابراهيمى را نيز دربربگيرد. در اين جا وى چيزى را كه خود «مشاهده تجربى» مى نامند بيان مى كند: «شواهد انكارناپذيرى موجود است كه نشان مى دهند در حقيقت بودائيان، هندوها، مسلمانان و پيروان ديگر اديان خدا را بدرستى مى شناسند. من شخصاً دوستانى از ميان اين گروه هاى دينى متعدد دارم و در نتيجه تصور خلاف اين عقيده برايم مضحك است.
اين اظهارات اسميت توضيح مى خواهد. اول از همه، ما با اسميت موافقيم كه خدا با حكمت مطلق خود قادر است تا خود را از طرق مختلف به انسان بشناساند، حتى به كسانى كه دينى غير از مسيحيت را برگزيده و يا حتى پيرو سنت هاى غير ابراهيمى هستند.» خدايى كه ما شناخته ايم... دست خود را به سوى تمام انسان ها دراز مى كند و با كسانى كه به حرف او گوش دهند، صحبت مى كند. هم درون و هم بيرون كليسا مردم اصلاً به خوبى گوش نمى كنند. در عين حال چه در درون و چه خارج از كليسا، تا آنجا كه مى بينيم خدا به نحوى از انحا، وارد قلب انسان ها مى شود. «به همين ترتيب يهوديان و مسلمانان نيز بايد قبول كنند كه بيشتر از سايرين به شناخت خدا دسترسى ندارند و با ديگران يكسان هستند. همه ما بايد سعى كنيم بفهميم كه ديگرانى خارج از سنت خاص خود، و بويژه از ديگر سنت هاى ابراهيمى پيروى مى كنند، مثل ما قادرند همان خدا را كه ما از طريق آيين خود با آن آشنا شده ايم، بشناسند.
دوم اينكه ادعاى اسميت مبتنى بر اين كه دوستان وى كه از اديان ديگر پيروى مى كنند« واقعاً خدا را مى شناسند »مربوط به معرفت دل مى شود و نه تنها دانش ذهن. ما تنها مى توانيم خدا را به اندازه دوستى خود با او بشناسيم و به جايى برسيم كه خواسته هايمان با خدا يكسان باشد، كه اين مرحله براى مسيحيان با پيروى از شخصيت و سيرت مسيح در زندگى شان فراهم مى شود.
شناختن خدا، همان طور كه سن برنارد گفت، ترك سرزمين تفاوت و بازگشت به سرزمين شباهت است كه در آن زندگى ما مثل زندگى مسيح است و نه تنها عشق دلسوزانه خدا را مى شناسيم، بلكه مانند مسيح اين عشق را در رفتارمان با ديگران نمايان مى كنيم. يهوديان و مسلمانان در مقايسه با مسيحيان به الگوهاى متفاوتى از عشق دلسوزانه خداوند معتقد هستند، ولى اين موضوع در مورد آن ها نيز صادق است كه شناختن خدا، شناختى قلبى و نه تنها فكرى است. همه ما قبول داريم كه شناخت خدا با اطلاع از عشق دلسوزانه او كامل نمى شود، بلكه بايد اين عشق را در رفتارمان چه با افرادى كه هم مذهب ما هستند و چه با افرادى كه مذهب متفاوتى از ما دارند، جلوه دهيم. ادعاى يهوديان، مسيحيان و مسلمانان نسبت به شناخت خدا، پوچ خواهد بود اگر نتوانند اين عشق دلسوزانه خدا را در زندگى خويش پياده كرده و رفتار هاى وحشتناك نسبت به ديگران تحت نام خدا را كنار گذارند.
سوم اين كه ادعاى اسميت در مورد خداشناسى دوستانش در جوامع متفاوت را، بسختى مى توان يك « مشاهده تجربى» ناميد. اين بيشتر ادعاست كه او در چارچوب ايمان مسيحى خود اظهار داشته است. از آنجا كه مسيحيان معتقدند خدا در مسيح، خود را منكشف و ظاهر ساخته است، براى مسيحيان فقط در پرتو همين شناخت از خدا اين امكان به وجود مى آيد كه درباره ديگران چه در درون و چه در بيرون كليسا بتوانند بگويند كه آن ها همان طور كه مسيح در عمل نشان داد، واقعاً خدا را مى شناسند. به اين معنى كه مسيحيان ادعا مى كنند آشكار شدن عشق خدا در مسيح يك الگو يا يك راهنما است، زيرا تنها با استفاده از تجلى خدا در عيسى مسيح است كه آن ها مى توانند بگويند» شناخت خدا «واقعاً به چه معناست و چگونه عملاً مى توان با او آشتى كرد. بنابراين اسميت بايد بپذيرد كه» به خاطر اين كه خدا آن گونه است كه هست، و به خاطر اين كه او همان گونه است كه در مسيح جلوه كرده، پس انسان هاى ديگر نيز واقعاً و عملاً در حضور قرار دارند. به همين دليل ما (مسيحيان) نيز مى دانيم كه قضيه از همين قرار است.
بنابراين در پرتو الگوى مسيح است كه مسيحيان مى توانند دريابند در ايمان يهوديان و مسلمانان، با آن كه اين الگو را ندارند، باز همان ايمان خودشان قابل تشخيص است. اين قضيه در مورد مسلمانان و يهوديان با وجود اين كه الگوهاى ايمانى متفاوتى دارند، صادق است. بنابراين براى يهوديان تورات اين الگوى ايمانى را تشكيل مى دهد و براى مسلمانان قرآن اين الگوى ايمانى است، در عين  حال، براى مسيحيان كلام خدا در وجود عيسى مسيح مجسم شده است. على رغم اين كه اين اديان الگوهاى اعتقادى متفاوتى دارند، اين الگوهاى متفاوت مى توانند آن ها را قادر سازند ايمان و ديانت پدر مشترك خود، ابراهيم را در يكديگر بيابند و با هم به دنبال سعادت ابدى شان در دوستى عاشقانه با خداى ابراهيم بروند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |