منصور ضابطيان
در سال ۸۳ بيش از صدو بيست شب لاله صبورى بر صفحه تلويزيون ايرانى ها بود. بدون شك او پرحضورترين بازيگر زن در سالى كه به انتهاى آن نزديك شده ايم، بوده است. پس شايد اين بهترين بهانه باشد كه دراين روزها به سراغ او برويم تا ببينيم درباره دوستى چگونه مى انديشد. گفت وگوى ما در منزل او درحاشيه بزرگراه مدرس تهران انجام شد.
درست وسط خانه تكانى رسيدم و اين باعث مى شد كه او هرچند دقيقه يكبار از به هم ريختگى خانه اش عذرخواهى كند. خانه به هم ريخته بود اما نشانه هاى سليقه و دقت درآن به چشم مى خورد.
ديوارها پربود از چيزهاى مختلف و بيش از همه قفل هايى قديمى كه آدم را وسوسه مى كرد بازوبسته شان كند.
اين آخرين گفت وگوى امسال است. سال آينده اگر عمرى بود بازهم درخدمت هستيم و البته منتظر پيشنهادهاى شما هم مى مانم. عيدتان مبارك و روى همه را مى بوسيم (البته آقايان را).
ديوارهاى منزل شما پر است از تابلو و قفل و ميخ و سيخ و اين جور چيزها... كدام يك از اينها هديه يك دوست است؟
بعضى از قفل ها، آن «بسم الله الرحمن الرحيم»، يك بخشى از كتابهاى كتابخانه و خيلى از چيز هاى ريزريز...
شما سندرم «خودكم قفل بينى» داريد؟
قفل ها را خيلى دوست دارم. اين قفل ها يا خيلى كم است يا بعضى هايش مال جاهاى بسيار دورافتاده است. دوستانم وقتى مى بينند من به قفل علاقه دارم، برايم قفل مى آورند.
از اين كار منظورى كه ندارند؟
مثلاً چه منظورى؟
اينكه بخواهند از اين طريق پيغامى به شما بدهند يا طعنه بزنند.
يعنى چى طعنه بزنند؟
يعنى مثلاً منظورشان اين باشد كه فلانى دهانش قفل و بست ندارد!
[مى خندد] نه... نه... اگر بود كه خوب بود.
چه چيز قفل برايتان جالب است؟
من اصولاً در خيلى دوست دارم.
در؟! چه جور درى دوست داريد؟
درهاى قديمى. من قاعدتاً درها را نمى توانم جمع كنم پس مجبورم قفل ها را جمع كنم. البته تا به حال كسى مرا به اينجا نكشيده بود كه بخواهم درباره دليل علاقه ام به قفل فكركنم.
شايد يك حس نوستالژيك باشد. آن كلون ها، آن تقه زدن ها و درزدن ها، البته من آن موقع نبوده ام ولى بايد حس قشنگى مى داشته.
زمان كودكى شما زنگ اختراع شده بود؟
آره بابا، مردم زنگ مى زدند... يكبار پسرم وقتى كوچك بود از مادرم پرسيد: مامانى وقتى حضرت نوح حيوون ها رو سوار كشتى كرد شما زنده بودين؟ مادرم گفت: خجالت بكش من متولد بيست و چهارم!
دور و برتان دوستان زيادى هستند؟
معناى دوستى در دوره هاى مختلف عوض مى شود. وقتى بچه اى همه كسانى كه مى شناسى دوستت هستند ولى زمانى كه بزرگتر مى شوى اين دايره تنگ تر و تنگ تر مى شود. آن وقت مى فهمى دخترى كه در كلاس پنجم «ج» در طبقه سوم درس مى خواند، ديگر دوست تو نيست. بزرگتر كه مى شوى ذهن حسابگرى پيدامى كنى و هركسى نمى تواند دوستت باشد. من خيلى زود ازدواج كردم، خيلى زود توى محيط آمدم و تنها توانسته ام سه تا از دوستان بچگى ام را حفظ كنم. در يك مقاطعى از زندگى - شايد هجده نوزده سالگى - اصلاً نمى توانستم تنهايى را تحمل كنم و آدم هاى زيادى دور و برم بودند و كلى دوست داشتم.
مگر چه شرايط خاصى داشتيد؟
شرايط خاصى نبود. تنها كسى بودم كه به استقلال رسيده بودم. بقيه دوستانم هنوز مجرد بودند و من تنها متأهل جمع بودم.
و لابد چقدر حسرت برانگيز بوديد...
نه، نه چندان... خانه ما يك جورهايى پاتوق شده بود. چون مادر و پدرى دركار نبود و همسر من هم كه معمولاً نبود. ما دور هم جمع مى شديم. همه چيز مثل يك بازى بود، يك خاله بازى بزرگ و خيلى خوش مى گذشت. كم كم گذشت زمان و دوران هاى مختلفى كه سپرى كردم و اتفاقات مختلفى كه افتاد مرا به تعريف ديگرى از دوستى رساند. خيلى قشنگ است.
چى قشنگ است؟ دوستى يا تعريف شما؟
دوستى.
تعريف اين دوستى برايتان چيست؟
چندوقت پيش داشتم با خودم فكرمى كردم كه واقعاً بعد از سلامتى و موفقيت و خير از خدا خواستن، ديگر چه چيزى بايد ازخدا خواست؟
پول!
نه، پول دوست دارم ولى برايم مهم نيست.
پس شكلات.
شكلات خور نيستم، لواشك را ترجيح مى دهم... اما آن چيزى كه مى خواهم يك جمع دوستانه است.
من الآن دوستان زيادى ندارم. نه اينكه دوستى وجودنداشته باشد اما من توقعم تغييركرده. يك جورى شده ام.
تلخ شده ايد؟
شايد، شايد... تلخى واژه خوبى است. برخلاف ظاهرم كه اصلاً اين طور به نظر نمى رسد. البته رابطه ام با همه خوب است و همه دوستم دارند ولى يك جورهايى تنها هستم. گاهى وقت ها خيلى دوست دارم كه مثلاً با دوستانم بيرون بروم، تصميم هم مى گيرم كه بروم اما درنهايت اين كار را نمى كنم. نمى دانم چرا.
شايد يكى بايد هولتان بدهد!
شايد همين است. من خيلى كم بيرون مى روم. ساعت ها توى خانه مى نشينم، كتاب مى خوانم، خانه را تميز مى كنم، فيلم مى بينم...
با قفل هايتان بازى مى كنيد.
نه، اسباب بازى به اندازه كافى دارم... نهايتاً تنهايى بيرون مى روم و يك دورى مى زنم.
حوصله ديگران را نداريد يا فكرمى كنيد حرف هاى ديگران برايتان بى سروته است يا خيال مى كنيد چيزهايى را مى فهميد كه ديگران نمى فهمند؟
مطمئناً آخرين گزينه تان نيست... من فكرمى كنم تلفن يكى از وسايلى است كه باعث دورى آدم ها مى شود. يكى از كارهاى بدى كه گراهام بل كرد همين بود.
مگر گراهام بل كارهاى بد ديگرى هم كرد؟
[مى خندد] حتماً كرده، آنها گندش درنيامده. ولى از شوخى گذشته تا پيش از اختراع تلفن آدم اگر دلش براى دايى اش تنگ مى شد، خب مى رفت مى ديدش. درآن حرف زدن ها ارتباطت نزديك تر مى شد. ولى الآن نهايتاً اين است كه يك تلفن به او مى زنى و تلفن هم كه معمولاً پر از سوءتفاهم است. چون تو فقط صداى طرف را مى شنوى و همه ويژگى هاى صورتش را ازدست مى دهى. گاهى برمى گردى و مى بينى دوسال است رفيقت را نديده اى و تنها گاهى به هم زنگ زده ايد... كجا بوديم؟ آهان... راستش شايد من بى حوصله شده ام.
اينكه به سن و سال ربطى ندارد.
فكر نمى كنم.
راستى چندسالتان است؟
سى و هفت سال.
شوخى مى كنيد.
نه، من متولد چهل و شش هستم.
بازهم شوخى مى كنيد!
اين زيباترين سؤالتان بود.
بچه ها چندسال دارند؟
بهداد نزديك نوزده سال دارد و هليا پانزده سال... يك زمانى فكرمى كردم چرا آدم ها مرا نمى فهمند. چرا هيچكس شعرهاى مرا نمى فهمد، آه... من چه كنم؟ ولى بعد با خودم گفتم مگر تو بقيه را مى فهمى كه ديگران تو را بفهمند و اين به من كمك زيادى كرد.
و بعد چه اتفاقى در زندگى شما افتاد؟
اينكه همه حق دارند.
نه در زندگى شخصى تان چه تغييرى پيش آمد؟
از ميزان درگيرى هايم با خودم كم شد و توقعم پايين آمد و ترسم از تنهايى كم شد.
خيلى از آدم هايى كه دور و برشان هميشه شلوغ است، به خاطر عشق به رفاقت نيست كه دوستان زيادى دارند، بخاطر ترس از تنهايى است. ترس از تنهايى مثل ترس از مردن است.
از تنهايى نمى ترسيد؟
نه.
از مردن چطور؟
نه، نمى ترسم، اصلاً.
از كشته شدن چى؟
بهش فكرنكرده ام ولى خب، دوست ندارم كشته شوم.
پس دوست داريد چه جورى بميريد؟
نمى دانم، فكرنكرده ام. وقتى قرار است بميرى مى ميرى ديگر. من از بيمارى هاى مهلك هم نمى ترسم.
يعنى از موس موس كولوس هم نمى ترسيد؟
باوركن نمى ترسم. وقتى اعتقادداشته باشى كه معلوم نيست تا يك ساعت ديگر زنده باشى يا نه ترس ات از همه چيز مى ريزد... مى دانى. اين چيزها مهم نيست. مهم آرامشى است كه بايددر زندگى داشته باشى.
داريد؟
چى دارم؟
آرامش ديگر...
ادعاى بزرگيست كه كسى بگويد آرامش دارد . بعضى وقتها دارم.
چه چيزى بر همش مى زند؟
وقتى فكر مى كنم عمرم به بيهودگى مى گذرد. معمولاً وقتى كه كارى را تمام مى كنم اين احساس بهم دست مى دهد. وقتى كار مى كنم آرامش بيشترى دارم.
پس دوران پول درآوردن را بيشتر از دوران پول خرج كردن دوست داريد.
اى بابا . پولى جمع نمى شود . هميشه چاله اش كنده است .
من نمى فهمم چرا شما بازيگران هميشه چاله تان كنده است ؟
نمى دانم. خب آدم مجبور است خرج كند ديگر .
مى توانم بپرسم پول هايتان را خرج چى مى كنيد؟
همه اش خرج هاى معمول. سوپرى مى آيد دم خانه و جنس مى آورد و همه اش را ازت مى گيرد.
چرا خودتان نمى رويد دم سوپر كه خرجتان كمتر شود؟
وقتى از كله سحر تا آخر شب آفيش هستى وقت اين كارها را پيدا نمى كنى. از طرفى هزينه هاى آدمى كه ديگران او را مى شناسند خيلى بالاتر است .
اى بابا. مگر لوازم آرايش اينقدر گران است ؟
به خدا من هميشه دست و روشسته ام. ولى پول عطر زياد مى دهم.
ولابد دوستانتان برايتان عطر مى آورند .
نه، كمتر پيش مى آيد اين كار را بكنند .
چرا؟ مى ترسند عطر جدايى بياورد.
چه جالب، من اين را ديروز هم از يك نفر شنيده ام. واقعاً عطر جدايى مى آورد؟
اعتقادى ندارم اما تجربه هايم مى گويد كه مى آورد.
خدا را شكر كه كسى برايم عطر نمى آورد .
قديمى ترين دوست تان كيست؟
با مادرم خيلى دوست هستم. ايشان فرهنگى هستند . اما فكر مى كنم قديمى ترين دوست دوران كودكى بچه همسايه مان بود كه ما با هم توى راه پله بازى مى كرديم.
توى راه پله چى بازى مى كرديد؟
با «لگو» بازى مى كرديم.
الان چند تا دوست داريد؟
به غير از مامانم و دو تا بچه ها يك دوست خيلى نزديك دارم به اسم نازنين .
در عرصه هنر چطور ؟
هميشه مريم كاظمى و الهام خاكسار را خيلى دوست داشته ام . دوستى با خانم افشار توى كمربندها خيلى مغتنم بود و ...
يك دنياى خصوصى داريد كه توى اين خانه است . بچه ها ، قفل ها ، اين ميزهاى آنتيك و .... آيا دنياى خصوصى ترى هم داريد؟
بله، دارم.
اين دنيا چه نشانه هايى دارد؟
سؤالتان را كاملاً حس مى كنم اما توى جوابش مى مانم. مى خواهى بدانى ويژگى هاى اين دنيا چيست ؟
نه، مى خواهم بدانم، چه اشيايى مال اين دنياى خصوصى هستند. كدام يك از اين چيزهايى كه دور و برمان هستند مال اين دنيا هستند؟ شخصى ترين چيزتان چيست؟
بامبوها ... بامبوهايم را خيلى دوست دارم.
از اين همه چيز كه دور و برتان جمع كرده ايد ، دل كندن سخت نيست ؟
نه، چون دو سه بار بنا به دلايلى اين اتفاق در زندگى ام افتاده كه چيزهايى كه دوست داشته ام را از دست داده ام ، بنابراين برايم خيلى سخت نيست كه دل بكنم.
براى يك دوست حاضريد چه چيزهايى را از دست بدهيد ؟
خيلى چيزها را .
مثلاً؟
مثلاً ساعتهاى خوشى كه مال خودم است ... تا آنجايى از دست مى دهم كه لطمه عجيب و غريبى به زندگى ام نخورد.
قفل هايتان را به نازنين مى دهيد ؟
قفل دوست ندارد.
اگر دوست داشت ؟
يكى اش را مى دهم.
اگر همه اش را بخواهد .
نه، نمى دهم.
پس اين چه ادعايى است كه نازنين را بهترين دوست تان مى دانيد .
اين چه دوستى است كه همه قفل هاى مرا مى خواهد ؟
شايد نياز داشته باشد.
بحث نياز باشد ، جريان فرق مى كند. اگر گرفتار باشد اين كار را مى كنم.
پس تا زمانى كه كسى گرفتار نشود شما حاضر نيستيد به او لطفى كنيد .
خيلى بدجنسيد.
من كه حرفى نزدم، از جمله هاى شما به اين نتيجه رسيدم...حاضريد كانديداى رياست جمهورى شويد؟
نه.
چرا؟
چون رئيس جمهور بايد يك مدير قوى باشد . بايد يك ويژگى هاى ژنى داشته باشد . كه من ندارم.
اما اگر در شرايط خاصى احساس وظيفه كنيد و به ميدان بياييد، فكر مى كنيد چند تا رأى بياوريد؟
خب ، خانواده ام ، دوست هايم و شايد چند نفر ديگر .
مى دانيد تفاوت تمساح و سوسمار چيست ؟
تمساح خيلى بزرگتر است ... فرق دارد؟
اين سؤال من بود.
تمساح بزرگتر است . تازه ما مداد سوسمار نشان داريم ولى تمساح نشان نداريم. من به تمساح ها خيلى فكر مى كنم. باز نگه داشتن دهانشان برايم خيلى جالب است .
مربى هايشان هم برايم جالب هستند ... حالا كه تمام شد ، بگوييد فرقشان چيست ؟
هنوز تمام نشده... صرف نظر از اين تفاوت ، اگر تمساح يا سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟
مدير ساختمانمان را . شك نمى كردم. مى خوردمش و راحت مى شدم! اعصابم را خرد كرده...
تأثيرگذاران بر لاله صبورىجسارت
راستش نمى دانم ژن جسارت را از چه كسى به ارث بردم چون مادرم آدم بسيار موقر و متينى است و پدرم هم نظامى و باديسيپلين. اما اين جسارت هرچه بوده باعث شده كه در مقاطعى از زندگى تصميم هاى عجيبى بگيرم.
مادرم
يك خانم محترم كه توانست نخستين رشته هاى دوستى و دوست داشتن را در من ايجاد كند و هيچ وقت نتوانسته ام تصور كنم كه او مادرم است . با او رابطه اى فراتر از رابطه يك مادر و دختر دارم.
هكلبرى فين
هكلبرى فين و خيلى از شخصيت هاى داستانى تأثير ويژه اى رويم گذاشتند . گرمى شان برايم جالب بود . شايد هم اين جسارت را از هكلبرى فين ياد
گرفته ام.