نيما امجد
مطرح شدن در بين خيل نويسندگان مطرح آمريكاى جنوبى و لاتين با وجود استعدادهاى نابى كه در اين عرصه وجود دارند، كارى است بس دشوار و البته ممكن. اتفاقى كه در مورد «گابريل گارسيا ماركز» يا همان «گابيتو» (او را «گابو» نيز مى نامند) روى داد. آنچه ماركز در «زنده ام كه روايت كنم» مى نويسد ماحصل سالها پختگى و البته ديد فوق العاده اش نسبت به مسائل اطراف است. چيزى كه بارها و بارها بدان معترف بوده و روى آن تأكيد داشته است.
ماركز در اين كتاب كه به نوعى زندگينامه اش هم هست - با اشاره به اين موضوع كه مطالب كتاب مذكور فقط ايام شباب او را در بردارد و به زودى قسمت دوم اين كتاب هم روانه بازار مى شود - سه تكنيك مختلف را براى نوشتن در نظر مى گيرد و اين اوج هنرنمايى گابو است.
روايت داستان گونه
آنهايى كه كتاب زنده ام كه روايت كنم را مطالعه كردند، به خوبى مى دانند كه روايت داستان گونه گابو از زندگى و رويدادهاى پرفراز و نشيب آن، جاذبه اى بى نظير است كه خواننده را وادار مى كند به دنبال كردن مو به موى لحظات و نكته ها. كتاب از اتفاق يك سفر شروع مى شود. سفرى كه ماركز همراه با مادرش مى رود تا خانه پدرى اش را بفروشد. سفرى ملالت بار و كسالت آور كه او تا سر حد امكان از اين سفر به تنگ آمد. لحظات طاقت فرسايى كه او و مادرش در كشتى دارند، آدم را ياد تبعيد شدگانى مى اندازد كه داستايوفسكى در خاطرات مردگان آنها را نقل مى كند. از دل همين اتفاقها و نقل قولهاست كه او دستمايه نوشتن كتابهاى ديگرش را نيز تأمين مى كند. مثل پى بردن به روابط پدر و مادرش كه سالها بعد آنها را در قالب كتاب عشق سالهاى وبا مى نويسد، حتماً.
گابوى كلمبيايى در اين كتاب تسلطش را بر چند عرصه نشان مى دهد و حتى آنجا كه رويدادهاى تاريخى كلمبيا را نقل مى كند، احساس مى كنيد وى يك «ويل دورانت» ثانى است چه روابطش با دولتمردان اين سرزمين مافيايى، در نگارش نقاب بى تأثير نبوده است.
وى حتى ترس را با ظرافتهاى داستانى به خواننده هديه مى كند. آنجا كه مزاحم زنى مى شود و همسرش با عصبانيت هر چه تمام تر او را به دوئل دعوت مى كند. اما او همين دوئل را اوج حقارت - اول حقارت، بعد ترس - زندگيش مى داند چون اسلحه مرگ مهاجم گلوله اى براى شليك ندارد و ماركز از ترس روى زمين مى نشيند! اين روايت ساده اما تكان دهنده از وضعيت معيشتى اش در سالهاى جوانى، تأكيدى است بر تواناييهايش در پردازش شخصيتها و البته حافظه بى نظيرش. او ترسى ندارد كه به خواننده بگويد آن قدر غلط املايى در نوشته هايش وجود دارد كه ويراستارى كتابهايش ماهها طول مى كشد! حتى روزى را مى گويد كه دست نوشته هاى ستون ثابتش در روزنامه با نام «ما چه زرافه» در يك تاكسى جا مى ماند و روز بعد راننده تاكسى آنها را پس مى آورد در حالى كه زير چند غلط املايى خط كشيده و صحيح شده آن را با رنگى ديگر نوشته است. طنز و شوخى ماركز اگر چه حاوى مطالبى است، مهم اما همان لذتى را دارد كه خواندن يك كتاب سراپا طنز.
تاريخ نگارى گابو
بدون شك اين كتاب براى آنهايى كه به تاريخ كلمبيا و كشورهاى در ارتباط با آن، علاقمند هستند، سوژه مناسبى است. چون ماركز با خلاقيتى مثال زدنى تاريخ كشورش را مى نويسد.
از آنجا كه كمپانى موز ورشكسته مى شود تا انتظار بيهوده پدر بزرگ براى گرفتن حقش از دولت. همان طور كه پيشتر هم گفته شد روابط سياسى ماركز با دولتمردان كلمبيا بى تأثير نبودند در به دست آمدن اطلاعاتى ذيقيمت اما باز هم نمى توان منكر اين شد كه زنده ام كه روايت كنم تسلسلى منطقى چه به لحاظ داستانى و چه به لحاظ تاريخى دارد.
او در جايى از كتاب اشاره مى كند به اين كه شورش ها در خيابان باعث كشته شدن افرادى مى شود كه بى گناهند و اين شورشها به خاطر ترور يك شخصيت برجسته كلمبيايى است. حال آنكه چند متر آن طرف تر «فيدل كاسترو»ى جوان حضور داشته. فيدلى كه بعدها دوست صميمى ماركز مى شود و البته يكى از دلايل اختلاف او با «ماريوس بارگاس يوسا» اما نثر ماركز در اين كتاب اگر چه سه تكنيك مختلف را در برمى گيرد اما نثرى ساده و راحت است و اين كار مترجمش را (كاوه ميرعباسى) مشكل تر كرده بود چه او توانست بالاخره خود را با زبان گابو وفق دهد و شايد - كه قطعاً - پرفروش بودن اين كتاب شاخصه هاى زيادى دارد كه يكى از آنها ترجمه روان ميرعباسى از كتاب مذكور است.
نگاه ژورناليستى
اگر چه ماركز در مقام يك نويسنده به كسب جايزه نوبل ادبى نايل آمد اما همواره خود را يك خبرنگار مى داند زيرا كارش را با اين حرفه شروع كرد و بسيارى از موفقيتهايش را مرهون نشست و برخاست با امثال «ثابالا»ست. كسى كه ماركز او را استاد مسلم روزنامه نگارى مى داند. ماركز اگر چه روزها و شبها حتى جايى براى خوابيدن نداشت، مدتى روى عرشه كشتى نقش يك خواننده دوره گرد را بازى كرده، در دبيرستان او را شاعرى فوق العاده مى دانستند اما شاعرى خوب نشد، و چند اتفاق ديگر كه جملگى از ديده روزنامه نگارى او در اين كتاب روايت شده است. اتفاقى كه مى پنداريد در سر به هوا بودن يك جوان گم مى شود اما او تمام آنها را در ذهنش نگه داشته است. همين اتفاقهاست كه بدون كوچكترين نقصى يكى از پرفروش ترين كتابهاى سال در عرصه ادبيات غربى را رقم مى زند. كتاب ماركز رمان نيست اما ويژگى هاى يك رمان را در بعضى از مقاطع بروز مى دهد و گابو با حرفه اى گرى هر چه تمام تر آنها را رقم زده است. اين چنين است «زنده ام كه روايت كنم».