عيد ديدنى خيلى چيز باحاليه، روز تعطيل، وسط يه كارتون يا فيلم باحال، مامان مى آد و مژده مى ده كه بايد پاشيم و بريم خونه فك و فاميلايى كه عيد به عيد مى بينيمشون و تا يه سال سوژه مى شن واسه مامان و بابا و پشت سرشون بد مى گن! معمولاً تو خونه اونا همه بالاى هفتاد و پنج سال هستن و يه هفتاد و چهار ساله پيدا نمى شه آدم باهاش بازى كنه. تا كه مى آى انگشت تو دماغت كنى يا فين كنى لاى پرده، چپ چپ نگاهت مى كنن، پس آخه آدم با چى دماغشو پاك كنه! (دستمال؟ ببينم مگه روى جلد مجله نزده ورود بچه مثبت ممنوع!؟) عيدى ميدى هم كه بى خيال، هرچه اسكروجه فاميل ما شده!
خلاصه وقتى روز دوم، سوم عيد، مامان گفت قراره بريم عيد ديدنى، اشك شادى تو چشماى من و سارا حلقه زد، سارا گفت دلش بدجورى درد مى كنه، منم گفتم كه به آقا معلم قول دادم بچه خوبى باشم و مشقاى عيدمو نذارم شب آخر و پامو نمى تونم بذارم بيرون. مامان شونه هاشو بالا انداخت و گفت: چه حيف، آخه از طرف ايران جمعه با تن تن و ميلو و گروهشون قرار گذاشته بوديم و مى خواستيم بريم اونجا... سه سوت بعد من و سارا لباس پوشيده دم در منتظر مامان و بابا بوديم كه آماده شن! من و سارا عاشق تن تن و ميلوييم! حتماً كتابهاش رو خوندين، همون خبرنگارى كه جلوى موهاش سيخ شده تو هوا و يه دماغ گرد و دو تا چشم نقطه اى بامزه داره. حيف كه چشم هام معلوم مى شه وگرنه منم جلوى موهامو سيخ مى كردم و مى بردم بالا! هر دفعه يه ماجراى پرهيجان واسه تن تن و سگ سفيدش ميلو پيش مى آد و معمولاً چند تا دوست همراهيش مى كنن: هادوك كه كاپيتان كشتيه و كلى حرفهاى خنده دار مى زنه و فحش هاى توپ بلده كه من و چنگيز رو سوسك مى كنه، تورنسل، پروفسور ريش بزى مو وزوزى كه گوشاش كره و دو تا كارآگاه دوقلو به اسم دوپونت و دوپوند كه خيلى خنگ و بامزه ان!
وقتى رسيديم دم قصر مولينسار، جايى كه هادوك و تن تن زندگى مى كنن، نستور، نوكر كاپيتان هادوك در رو واسمون باز كرد و گفت: «ارباب با آقاى تن تن و دوستانشون كنار سفره هفت سين هستند، بفرمايين تو!» عجب قصر باحالى بود، كلى گلدون و شيشه واسه شيكستن داشت!
از پله ها بالا رفتيم و رسيديم به اتاق كاپيتان... واى! توى اتاق، تمام قهرمان هاى محبوبمون جمع بودن؛ تن تن، ميلو، هادوك، تورنسل و دوپون ها دور سفره هفت سين نشسته بودن!
با هر كدوم گپ كوتاهى زديم كه مى خونين:
محبوب مى مانم !
سهيل: سلام آقاى تن تن، عيد شما مبارك!
تن تن: سلام عزيزم، عيد شما هم مبارك باشه.
سهيل: واى خداجون، باورم نمى شه! انگار دارم خواب مى بينم، من كنار تن تن نشستم!
تن تن: نه، خواب نيست. من واقعاً كنارتم.
سهيل: چرا، چرا... خوابه، من مى دونم...
تن تن: بيا (چق!) ديدى خواب نبود؟
سهيل: اوخ خ خ، آره! ولى دستتون چقدر سنگينه، اصلاً بهتون نمى آد!
سارا: شما كلى معروف هستين و همه مى شناسنتون با اين حال، خودتون رو بيشتر معرفى كنين.
تن تن: تن تن، خبرنگار اهل بلژيك هستم...
سهيل: چرا «تن تن»؟ نمى شه بگين «دو تن»؟
تن تن: فكر كنم شما هنوز از خوب بيدار نشدى،...
سهيل: اوخ اوخ غلط كردم!
سارا: جدى، شما فاميلتون چيه؟
تن تن: ببينين، فاميلى من يه ذره ضايع است واسه همين هيچ وقت ازش استفاده نمى كنم، شمام اصرار نكنين كه فايده نداره. درباره اسمم فقط مى تونم بگم كه «هرژه» قبل از من شخصيتى به اسم «توتور» خبرنگار ساخته بود كه يكى دو تا ماجرا هم راجع بهش كشيد، اما بعد اون رو تغيير داد و تبديل به «تن تن» كرد و من متولد شدم.
سهيل: بله، سال ۱۹۲۹ با «ماجراى تن تن در شوروى» من كتابش رو پارسال خريدم، خيلى طراحى هاش ضايع است، انگار طراحتون پاركينسون داشته!
تن تن: خب اون اوائل كار هرژه بود. اگه نگاه كنيد، در طول ۵۰ سال كم كم طراحى و شخصيت ها پخته تر شد.
سهيل: من كتاب آخرتون رو هم دارم، اونم خيلى ضايع است، اسمش «هنر الفبا» ئه!
تن تن: اون كتاب با مرگ هرژه نيمه كاره موند. چيزى كه شما خريدين، كار كس ديگه اى بوده كه بر خلاف وصيت هرژه ، خودش، كتاب رو تموم كرده. تن تن كشيدن كه كار هر كسى نيست!
سارا: آقاى تن تن، فكر مى كنين چرا انقدر محبوب شدين و تو دل ها جا پيدا كردين؟
تن تن: خواهش مى كنم، شايد به خاطر سادگى و راحتى شخصيت من باشه، چه از لحاظ طراحى صورتم كه كشيدنش براى بچه ها ساده است و چه اسمم كه راحت توى ذهن مى مونه.
سهيل: راست مى گين، من هر كارى مى كنم اسم شخصيت هاى آستريكس تو مخم نمى ره...
تن تن: خب، گنجايش مخ هم مهمه! علت ديگه محبوبيت من، قصه هاى جذابيه كه «هرژه» نوشته، البته كار ما يه كار تيميه كه آخرش اسم من به نمايندگى همه بچه هاى تيم روى جلد نوشته مى شه. اگه هادوك و تورنسل و دوپون ها همراهيم نمى كردن، امكان نداشت معروف بشم...
سهيل: اه اه از اين تواضع هاى الكى!
تن تن: بله؟
مبتلا به يك مشكل عصبى شد (ظاهراً اين كتاب برايش شگون نداشته!) و خيلى ناگهانى به مدت چهار ماه ميان كارش وقفه افتاد. همچنين در اوايل سال ۱۹۵۰ در حالى كه بر روى داستان «سفر به كره ماه» كار مى كرد درگير ناراحتى عصبى شديد ديگرى شد.
براى كاستن از فشار كار، در آوريل ،۱۹۵۰ «استوديوى هرژه» راه اندازى شد. استوديو تعداد زيادى هنرمند را به عنوان دستيار به خدمت گرفت تا در ادامه ماجراهاى تن تن، هرژه را يارى كنند. بهترين فرد در ميان اين هنرمندان «باب دى مور» نام داشت كه هرژه را در تكميل جزئيات و پس زمينه داستان ها كمك مى كرد مثل صحنه هاى ديدنى مناظر طبيعى كره ماه در داستان «كاشفان ماه (روى ماه قدم گذاشتيم)». بعد از آن استوديو، تصميم به توليد «ماجراى تورنسل» (در سال ۱۹۵۴) گرفت و «كوسه هاى درياى سرخ» هم بعد ازآن كار شد. در پايان اين دوره، زندگى شخصى هرژه مجدداً با بحران مواجه بود. زندگى مشتركش از هم پاشيده و او به يكى از هنرمندان جوان استوديو به نام «فنى و لامينك» دل بسته بود. از طرفى كابوس هاى شبانه اش كه از سفيدى پر بود، او را آزار مى داد. در نتيجه با يك روانكاو سوئيسى مشورت كرد، روانكاو به او پيشنهاد كرد كه كار را براى مدتى كنار بگذارد، اما در عوض هرژه كار بر روى «تن تن در تبت» را آغاز كرد كه قوى ترين داستان مجموعه تن تن شناخته شده است. در اين داستان كه از سپتامبر ۱۹۵۸ تا نوامبر ۱۹۵۹ در مجله تن تن چاپ مى شد، تن تن به جست وجوى دوست جوانش «چانگ چن چنگ» در كوه هاى هيمالايا مى رود. تعداد شخصيت ها به حداقل رسيده، يعنى تن تن، هادوك و يك راهنماى بلد راه و تمركز داستان بيشتر بر شرح جست وجوى تن تن است. تكميل اين داستان گويا نقطه پايانى فقط بر ساير مشكلات هرژه بود؛ او ديگر كابوس نمى ديد، در سال ۱۹۷۵ طلاق گرفت و در سال ۱۹۷۷ با «فنى ولامينك» ازدواج كرد.
سال آخر
سه داستان آخرى تن تن تا حد ممكن ساده شده بودند: زمرد (جواهرات) كاستافيوره در سال ۱۹۶۱ پرواز ۷۱۴ در سال ۱۹۶۶ و «تن تن و پيكاروها» در ۱۹۷۵. در اين دوران تن تن به ساير رسانه ها هم راه پيدا كرد. از همان ابتداى كار مجله تن تن، «ريموند لوبلان» فكر استفاده از تن تن را براى آگهى ها و كالاهاى تجارى، در سر داشت. در سال ۱۹۶۱ نخستين فيلم از داستان هاى تن تن (بدون همكارى هرژه در داستانش) با عنوان «تن تن و پشم طلايى» ساخته شد كه «ژان پيرتالبوت» در نقش تن تن بازى مى كرد. بعد نوبت به انيميشن هاى متعددى رسيد كه بر اساس ماجراهاى تن تن توليد شدند، اول از همه «زندانيان معبد خورشيد» كه در سال ۱۹۶۹ ساخته شد.
موفقيت مالى تن تن به هرژه اجازه داد كه دقت بيشترى براى مسافرت صرف كند. او به تمامى اروپا سفر كرد و در سال ۱۹۷۱ براى نخستين بار، آمريكا را از نزديك ديد و با تعدادى ازبوميان آن ملاقات كرد، كسانى كه فرهنگشان تا مدت ها منبع جالبى براى داستان هايش بودند (هفت گوى بلورين، زندانيان معبد خورشيد و ...) در سال ۱۹۷۳ او به تايوان سفر كرد. اين سفر در حقيقت، جواب مثبت به دعوتنامه اى بود كه دولت چين براى سپاس از داستان «نيلوفر آبى» برايش فرستاده بود. سرانجام هرژه تصميم گرفت كه ارتباطش را با «چانگ چن چنگ» از سر بگيرد، آن هم سال ها پس از اينكه تن تن، چانگ را در ارتفاعات تبت يافته بود! «چانگ» قبل از اينكه مديريت آكادمى هنرهاى زيباى شانگهاى را در دهه ۱۹۷۰ به دست گيرد به علت انقلاب فرهنگى رفتگر خيابان شده بود. او براى دوستى دوباره با هرژه در سال ۱۹۸۱ به اروپا برگشت و سپس در پاريس ساكن شد و در سال ۱۹۸۸ در همان جا از دنيا رفت.
هرژه در سوم مارس سال ۱۹۸۳ در سن ۷۵ سالگى در اثر كم خونى كه سال ها آزارش مى داد، از دنيا رفت. به دنبال خواسته هميشگى اش مبنى بر اين كه تن تن هرگز توسط هنرمند ديگرى كار نشود يك سرى از اسكيس ها و يادداشت هاى تن تن، بعد از مرگ نويسنده در سال ۱۹۸۶ به چاپ رسيد. سال ،۱۹۸۷ همسرش «فنى» استوديوى هرژه را به «مؤسسه هرژه» تغيير داد و سال ۱۹۸۸ مجله تن تن نيز بسته شد.
ويولنسل كيو مى بوسه؟
سهيل: سلام پروفسور تورنسل، عيدتون مبارك!
تورنسل: بادبادك؟ نه ديگه از سن من گذشته.
سهيل: بادبادك نه، مبارك! نوروز رو مى گم...
تورنسل: چه فرقى مى كنه توى شب يا تو روز، در هر حال كار بچه هاست!
سارا: بى خيال، چه شد با تن تن دوست شدين؟
تورنسل: كى گفته پوتين دوز شدم؟ دروغ محضه!
سارا: ... با تن تن... تن تن!
تورنسل: بچه چرا داد مى زنى، مگه من كرم؟ فقط يه كم گوشام سنگينه كه اصلاً به حساب نمى آد. من از اول يه دانشمند بودم نه پوتين دوز، يادمه خيلى وقت پيش يه مدل زيردريايى به شكل كوسه اختراع كرده بودم، همون زمان تن تن و كاپيتان هادوك دنبال وسيله اى براى جست و جو زير دريا مى گشتن، من هم اختراعم رو به اون ها نشون دادم و اينجورى از «ماجراهاى راكهام سرخپوش» وارد قصه هاى تن تن شدم.
سهيل: به قدرى هم موفق بودين كه «هرژه» يه كتاب به اسم شما درآورد: «ماجراى تورنسل».
سارا: اين كتاب به اسم «ماجراى كالكلوس» هم چاپ شده. بالاخره اسم شما تورنسله يا كالكلوسه؟
تورنسل: ويولونسل كيو مى بوسه؟!
سارا: كالكلوس... كال... كلوس!
تورنسل: بله موافقم نبايد لوسش كرد!
سهيل: بى خيال، بفرماييد بادبادكتون رو هوا كنين.
تورنسل اه، عيد شما هم مبارك!
سارا: هيچى! راستى چرا هيچ وقت ازدواج نكردين؟
تن تن: فعاليت حرفه اى اجازه نمى داد. بازى توى كميك استريپ ها تمام وقتم رو گرفته بود، براى همين گذاشتم براى بعدش. در حال حاضر يه دختر خانمى رو در نظر گرفتم كه شيرينى خورديم.
سهيل: مگه باباشون قناده؟
سارا: منظورش اينه كه نامزد شدن! مباركه، بالاخره تو هفتاد و شش سالگى داماد مى شين!
تن تن: بله، مسأله اى نيست، كلاً سن ازدواج بالا رفته!
سارا: شما كه هفتاد و شش ساله مطرح هستين، حتى شنيديم آقاى اسپيلبرگ (كارگردان كاردرست) مى خواد فيلم هاتون رو تهيه كنه، كى خيال دارين كفش هاتونو آويزون كنين و ميدون رو بدين به جوون تر ها؟
تن تن (يه هو لحنش عين على دايى، خفن شد!): ببخشيد، خيلى ببخشيد، تا وقتى كه بدنم جواب بده و مسؤولين مؤسسه تن تن تشخيص بدن، ادامه مى دم و محبوب ترين قهرمان كميك مى مونم، چه سه ماه ديگه چه سيصد سال!
سهيل: راستى يه سؤال، شما كه بچه خوش تيپى هستين، چرا تو كتابها پيژامه تون رو مى كنين تو جوراب؟!
تن تن: بچه اين شلوار درجه يك كه از بازار كويتى ها خريدم، پيژامه است؟ انگار هنوز
خوابى ها (چق!)
خيلى هم مؤدبم !
سهيل: سلام كاپيتان، عيدتون مبارك.
هادوك: لعنت به دل سياه شيطون، من از بچه ها دل خوشى ندارم، ياد اون عبدالله آتيش به جون گرفته مى افتم!
سارا: پسر همون شيخ عرب كه تو ماجراى «سرزمين طلاى سياه» كلى بلا سرتون آورد؟
هادوك: خدا خفه اش كنه، خودشه!
سهيل: چه جورى با تن تن دوست شدين؟
هادوك: از داستان خرچنگ پنجه طلايى شروع شد، بذارين پيپم رو چاق كنم... اوم م م... من كاپيتان كشتى اى بودم كه معاونم «آلن» يواشكى دور از چشمم قاچاق مى كرد. تن تن اولش فكر مى كرد من هم جزو گروه قاچاقچى ها هستم، اما بعد فهميد كه آلن، منو هم مى خواد بكشه و بازى خوردم، خلاصه با هم همسفر و دوست شديم.
سارا: مامان من مى گه شما خيلى حرفاى بدى مى زنين و نبايد كتاب هاتون رو بخونيم، چون بى تربيت مى شيم. راست مى گه؟
هادوك: آتيش به جونت بگيره بچه، اينا همه اش حرف مفته، من خيلى هم مؤدبم!
سهيل: شما كه انقدر باحالين، چرا كتابهاى جدا از تن تن ندارين؟ بوشوك كه سگه، يه سرى كتاب جدا از لوك خوش شانس داره، شما كه از سگ كمتر نيستين!
هادوك: معلومه كه كارم درست تر از تن تنه، اما مشكل اينه كه تن تن به آقاى هرژه خط مى ده، در واقع اونه كه تيم رو ارنج مى كنه نه هرژه!
سارا: ببخشين، اون ليوان چيه كه دستتون گرفتين؟
هادوك: چيز... سركه سفره هفت سينه!
سهيل: چه جورى قلُپ قلُپ سركه مى خورين؟!
هادوك: خدا لعنتت كنه بچه، اين فضولى ها به تو نيومده، تك ياخته، گاريچى ناشى، درشكه چى، هويج فرنگى، [...]!
سهيل: اُه، اُه! اين فحش آخريه خيلى ضايع بود، تو كتاب هاتونم نخونده بودم!
هادوك: معلومه، اون هرژه مضحك قلمى، سانسورش مى كرد!
سارا: راستى شما قصد ندارين با بيانكا كاستافيوره، خواننده معروف ازدواج كنين؟
هادوك: با اون؟ ترجيح مى دم با يه قايق بادى برم وسط تسونامى!