احمد طبرى
مى گويم اش كه چندان به سر نكوبد، آنها ديگر سبز نمى شوند. سبزه هاى خانه مان را مى گويم. مادرم هميشه مى گفت سبزه مى خواهيم براى لحظه تحويل و من روزها را به شب مى رساندم تا صبح فردا اندكى به بلندى سبزه هاى گندم پشت بخارى اتاقم افزوده شده باشد. مادرم مى خنديد، من سگرمه هايم را در هم مى كشيدم و باز خيره به دانه هاى جوانه زده در فكر آخرين روز عيد مى ماندم...
سالهاست كه مادرم ديگر با من حرفى از سبزه شب عيد نمى زند، اما لحظه تحويل، من به تنها چيزى كه خيره مى شوم، همچنان سبزه سفره هفت سين مادرم است.
وقتى به دكتر جنيدى مى گويم فلسفه سيزده بدر را برايم بگويد از تنها چيزى كه حرف نمى زند نحسى اين روز است و وقتى در مورد نحسى سيزده از او مى پرسم مى گويد: «چگونه ممكن است روزى كه به نام تيش تر ايزد است، نحس شمرده شود؟ اين سخنان بن و ريشه ندارد.»
اما بن و ريشه تيش تر ايزد به آنجا بر مى گردد كه ايرانيان چندى پيش از روز اول سال نو، هفت طبق يا سينى را با دانه هاى ۷ غله مى پوشانند تا هم در ابتداى سال سبزى و سبزه در خانه و بر سر سفره هفت سين داشته باشند و هم در روز سيزدهم سال (تيش تر ايزد) پيش كشى براى آناهيتا داشته باشند: «گندم، جو، نخود، لوبيا، ارزن، عدس و ماش را در هفت طبق مى كاشتند. اين سبزى نشانه رويش و بالندگى گياه در زمين و به فرمان سپندارمز زمين (خداوند) و تيش تر ( ستاره باران) بود.»
طبق باور ايرانيان ستاره باران، آب را از دريا ها بر مى گرفته است و آن را در هيبت باران به هفت كشور كره خاكى مى فرستاده است: « در روز سيزده فروردين كه روز تيش تر و زمان ستايش آب است، ايرانيان هفت سينى سبزه را به نشانه بزرگداشت تيش تر ايزد به بيابانها مى بردند و به آناهيتا (آب پاك، روان و نيرومند)پيش كش مى كردند.»
و آناهيتا از اين پيش كشى خشنود شده و به گياهان و مردمان بالندگى عطا مى كند. بالندگى اى كه در شش گاه در طول سال برايش جشن شكر گزارى برپا مى شود: « اين گاهها به نام گه انبار شناخته مى شوند. به گه انبار در زبان پهلوى گاسانبار گفته مى شد كه در فارسى به گاه انبار تبديل شده است و به معنى زمان انبار كردن محصولات كشاورزى است. گاه اول در نيمه بهار بود كه سبزى هاى زيادى مى روييد و براى انسان و دام اهميت زيادى داشت. گه انبار دوم در ميانه تابستان و هنگام برداشت ميوه ها برپا مى شد. سومين گاه انبار در مهرماه و پس از درو كردن غلات بويژه گندم و جو برگزار مى شد. اواسط پاييز هنگامه برداشت ميوه هاى پاييزى گاه انبار چهارم جشن گرفته مى شد. پنجمين گاه انبار هم در نيمه زمستان و پس از برداشت ميوه هاى زمستانى همچون زردك (هويج)، چغندر، شلغم و ... بود.»
آنچه از تاريخ مانده و آنچه تاريخ نياكان به ما مى گويد اين است كه اين گه انبار ها تأثير شگرفى بر سالم و زيبا نگاه داشتن زندگى ايرانيان و ارتقاى سطح جامعه آنان داشته است. طبق يك قانون نا نوشته اجتماعى، افراد هيچ جامعه اى با هم برابرى مالى و درآمدى ندارند. همين قانون نانوشته دليل به وجود آمدن پديده گدا و گدايى مى شود. اما ايرانيان باستان ، گدايى و گدا پرورى را گناهى بزرگ مى دانستند و براى جلوگيرى از پديد آمدن فقر و در نتيجه تكدى گرى گاه انبار ها را برپا مى كردند و در اين جشنها همه از محصولات يكديگر بهره مند مى شدند. حتى اگر افرادى به دليلى همچون بيمارى يا نقص عضو قادر به درآمدزايى نبودند به طورى از محصولات ديگران بهره مى گرفتند كه تمام روزگار و زندگى شان مى گذشت: «چون در ايران باستان گدايى و گداپرورى گناه محسوب مى شد، افراد ناتوان از داد و دهش ديگران بهره مند مى شدند.»
اما گه انبار ششم در پنج روز مانده به پايان سال برگزار مى شد. در اين هنگام ايرانيان خانه هاشان را سفيد مى كردند، جامه نو برتن داشتند، اجاقها و تنورها گرم نگاه داشته مى شد و نواى رود و سرور به گوش مى رسيد. ايرانيان بر اين باور بودند كه روان و فروهر نيكان و گذشتگان شان در پنج روز مانده به پايان سال براى سركشى به فرزندان و بازماندگان از جهان مينوى به جهان گيتى مى آيد و آنها بايد نشان دهند از آسايش و فراوانى برخوردارند: « اين عمل بجز خانه تكانى معمول ايرانيان بود. گرچه در ايران امروز سفيد كردن خانه ها در پيش از عيد چندان مرسوم نيست، اما هنوز در قسمتهايى از گيلان و مازندران مردم پيش از عيد خانه هاشان را سفيد مى كنند. ايرانيان همه جوره اسباب شادى فراهم مى كردند تا روان نياكان و پدران و مادران از شادمانى فرزندان و فراخى زندگى آنان شادمان به جهان مينوى بازگردد.»
در شب پايانى اين مراسم كه در آيين ايران باستان به پنجه معروف است، مربدم بر بام خانه هاشان آتش مى افروختند و تا سپيده صبح در كنار آتش بيدار مى ماندند: «شبى كه فرداى آن نوروز آغاز مى شود، تا صبح بيدار بودند و با سپيده صبح نيايش صبحگاهى مى خواندند. اين آيين همچنان و به طور كامل در روستايى به نام مزرا كلانتر انجام مى شود.»
***
مادرم ماهى قرمز مى خواهد. درخيابان دنبال ماهى قرمز مى گردم. كودكى پدرش را واداشته تا برايش پوشيدنى اى بخرد. ياد چهار پاره اى از اسماعيل امينى مى افتم:
آخرين هفته زمستان است
همه چشم انتظار چهره عيد
پرشده شهر از هواى بهار
عطر گلهاى سرخ و سبز و سپيد
در خيابان و كوچه و بازار
دست در دست مادر و پدرند
كودكان با نشاط آمده اند
تا لباس قشنگ و نو بخرند
مثل آيينه صاف و براق است
كفشها زير نور ويترين ها
كودك اصرار مى كند بابا
من از اين كفش ها فقط اين ها!
- چند؟ - ناقابل است؛ ده تومان
- ده هزار؟! اين كه... چشم هاى پدر برزمين خيره مى شود، اما منتظر مانده چشم هاى پسر
كودك و عيد و خنده و چيزى
كودك و كفش نو، لباس قشنگ
كودك و سرزمين رؤياها
عطرها، نورهاى رنگارنگ
- مى خرى؟ هان؟ ببين چه براق است
ظاهرش مثل كفش مردانه است
- مى خرى؟ هان؟
مرد در فكر خرجى خانه است
راستى چند روز مانده به عيد؟
عيد آجيل و ماهى قرمز
عيد اين سفره هاى درو از نان
كه به سامان نمى رسد هرگز
- مى خرى؟ هان؟! _ بله بله حتماً!
مى زند خنده شادمانه پسر
لبش از شادى و شعف باز است
مثل لبخند كفش هاى پدر!
در خيابان و كوچه و بازار
هيچ كس بغض مرد را نشنيد
آى تقويم هاى رنگارنگ
راستى چند روز مانده به عيد؟