يكشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۸۴ - ۲۳ صفر ۱۴۲۶
Sun, Apr 3, 2005
فرهنگ و هنر
۳۰۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى
و ويژگى هاى شعر هفتاد
خاطره دلبركان غمگين من، جنجالى ترين رمان ۲۰۰۴
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى
و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمدحسين عابدى
قسمت بيست و دوم
تشبيه در موج نو جايگاهى رفيع دارد اما و البته تشبيهى كه منجر به پيدايش تصويرى تازه و بديع شود. انواع تصاوير شعرى نيز با انواع تشبيه سر و كار دارند. به نظر مى رسد شكل تكامل يافته اين تصاوير شعرى با گذر از تشبيه سالم، تشبيه مجمل، تشبيه مضمر و تشبيه مضمر ناقص مى تواند به استعاره مركب، استعاره مركب معكوس، تركيب، تمثيل ساده، تمثيل مركب، اشاره مكتوم و سمبل برسد. اما نكته اى كه در اين ميان نبايد فراموش شود ذات تشبيه و استعاره است كه براساس تشابه شكل گرفته است. ما، هم در مراحل تشبيه و هم در مراحل استعاره از يافتن شباهت ناگزيريم.
يكى از ابيات حافظ را كه در كتاب تئورى شعر نقل شده است با هم مرور مى كنيم.
چو آفتاب مى از مشرق پياله برآيد
زباغ عارض ساقى هزار لاله برآيد
هرچند در كتاب تئورى شعر آمده است كه در اين دو مصراع بين چيزهاى مختلفى رابطه برقرار يا كشف شده است كه در واقعيت با هم رابطه اى ندارند اما به اعتقاد من آنچه كه «آفتاب» را به «مى» پيوند مى زند گرمايى است كه از هر دو حاصل مى شود. در واقع شاعر با استفاده از عنصر شباهتى مثل گرما به «آفتاب مى» رسيده است. همچنين شباهت موجود ميان «مشرق» و «پياله» اين است كه هر دو محل حضور گرما به شمار مى آيند.
«باغ عارض» نيز براساس سرخى لاله هاى باغ و سرخى عارض (چهره) شكل گرفته است. يعنى رنگ سرخ موجب شباهت باغ و چهره شده است. پس به هر حال، وجود عنصر شباهت ضرورى به نظر مى رسد.
اين نكات را به اين دليل ذكر نكردم كه ايرادى بر تئورى هاى موج نو و شعر تجسمى گرفته باشم بلكه مى خواهم از آن استفاده كنم و به تفاوتهاى موج نو و شعر هفتاد اشاره كنم.
شاعر شعر هفتاد به دنبال شباهت ها نيست چرا كه اصولاً به دنبال تصوير شعرى و تشبيه نيست. در شعر هفتاد، دلالت هاى چندگانه معنايى قرار نيست كه براساس شباهت ها رخ دهد. اين فقط ادات و يا اجزاى تشبيه نيست كه حذف مى شود و فقط به حذف فضاسازها اكتفا نمى شود بلكه با استفاده از بافت زبانى، كلمات داراى هويتى تازه مى شوند. پيشتر مثالى از شعر هفتاد آورديم كه در آن با استفاده از مجموع كلمات و عبارات موجود در شعر، به معنايى از كلمه «آه» رسيديم كه در فرهنگ لغات و فرهنگ شعرى پيش از آن با آن مواجه نبوديم و اين معناى جديد به واسطه شباهت و يا تشبيه و استعاره شكل نگرفته بود. به عبارت ديگر، جانشينى معنايى براساس تشابه رخ نداده است. نبايد تصور كرد كه شاعر، آه را به پلكانى تشبيه كرده است كه از آن بالا مى رود؛ بلكه اينجا مدلول تازه اى براى دال «آه» داريم.
ادامه دارد
خاطره دلبركان غمگين من، جنجالى ترين رمان ۲۰۰۴
روايتى تازه از عشق پيرانه
205839.jpg
اميلى امرايى
خاطره دلبركان غمگين من عنوان جنجالى ترين رمان سال ۲۰۰۴ را به خود گرفت.
آخرين رمان ماركز را نويسندگانى همچون فوئنتس، ريچارد روسو، جى رام ركوئتزه و.. همگى ستوده اند، كاسترو گفته است كه اين رمان را بيش از پنج بار خوانده است. رمان كوتاه ماركز در كمتر از چهار ماه جنجالى به پا كرده است كه در هفته اول انتشارش بيش از ۳ هزار يادداشت و خبر درباره اش نوشته اند.
خاطره دلبركان غمگين من هفته گذشته طبق آمار روزنامه ال پائيس و سپس شيكاگوتيريبون به عنوان پرفروش ترين رمان سال ۲۰۰۴ و تا امروز ۲۰۰۵ شناخته شده است.
با وجود اينكه در كشورهاى آمريكاى لاتين پيش از چاپ رسمى كتاب نسخه هاى زيراكسى و غيرقانونى رمان ماركز در تيراژ چند هزارتايى فروخته شده بود. اما اين كتاب همچنان ركوردها را شكست.
پس از انتشار رسمى كتاب رسانه ها اعلام كردند، ماركز براى مقابله با قاچاقچيان كتاب اش، در لحظه آخر پايان بندى كتاب را عوض كرده است و همين مسأله به حواشى كتاب او افزود.
بايد ساده لوح بود كه اين دروغ بزرگ را باور كرد: گاربريل گارسيا ماركز سخت گير كه براى عوض كردن جاى يك ويرگول يك پاكت سيگار را دود مى كند حالا براى از روبردن قاچاقچى هاى كتاب پايان آخرين رمان اش را عوض كرده باشد! اين يك دروغ بزرگ است. اگر اين شايعه را باور كنيم در اين صورت بايد نسخه اصلى رمان «خاطره دلبركان غمگين من» را كتابى دانست كه پيش از ۲۵ اكتبر لابه لاى بساط موز فروش هاى مدلين كلمبيا فروخته مى شد.
آلخوندو ماريونو منتقد ادبى روزنامه ال پائيس مى نويسد: «ماركز دل بزرگ تر از اين حرف هاست كه بخواهد دل دوستدارانى را كه طاقت شان تمام شده بشكند. انتشار زيراكسى كتاب كار اشتباهى است، ولى درباره ماركز من هم حاضرم براى زودتر لذت بردن نسخه ها قاچاقى آن را بخرم «خاطره دلبركان غمگين من» شايد به گفته خواكين فرين قبل از هر چيز ذهن ما را به جاهايى ببرد كه ما از ماركز انتظار نداشتيم.
ماركز به خوانندگانش يك دستى مى زند، در باغ سبز نشان مى دهد، ذهن را منحرف مى كند، اما در نهايت خواننده با عشقى شيرين روبرو مى شود. شايد قشنگ ترين قصه عشق روزگار پيرى را در اين رمان بتوان ديد، مسأله اى كه بسيارى آن را زشت مى پندارند.
كمى كه دقت كنى، او پيش تر هم تصويرى از عشق روزگار پيرى ارائه كرده بود. در جلد اول خاطراتش «زنده ام كه روايت كنم» ماركز از شبى حرف مى زند كه در مهمانخانه اى اتاق گرفته است. تا صبح روز بعد از اتاق ديوار به ديوار گفت و گوى عاشقانه دلنشينى را گوش مى دهد. صبح در كمال تعجب پيرمردى حدود نود ساله را مى بيند كه با دخترك جوان و فقيرى از آن اتاق بيرون مى آيند. پيرمردى كه درست هم سال پدر بزرگ دختر است و حالا آن پيرمرد را مى توان در آخرين داستان بلند ماركز ديد. انگار كه بايد «زنده ام كه روايت كنم» را درست مثل كتاب مقدس، رمزگشايى كرد. حكايتهايى كه ماركز در دل داستانهايش گنجانده است و شايد بعدها اگر سرطان امانش بدهد باز هم از او ببينم.
درست مثل صحنه اى كه دزدى شبانه به شهر مى آيد و موقع باز كردن در خانه اى به ضرب گلوله كشته مى شود، بعد هم مادر و خواهر دزد به شهر مى آيند و بلوايى به پا مى شود. ماركز در خاطراتش اعتراف مى كند اين داستان را از خاطرات كودكى اش دزديده است.
نويسنده بزرگ آمريكاى لاتين، بارها اعتراف كرده است كه هميشه و هميشه حسرت نوشتن يك رمان ساده به دلش مانده. «خانه زيبارويان خفته» رمانى ساده اما جذاب كاواباتا چند سال بعد از نوشتن اين رمان اولين ژاپنى بود كه به جايزه نوبل رسيد.
ماركز كه خود خالق بزرگ ترين و ماندگارترين سبك ادبى ادبيات آمريكاى لاتين است همه تجربه ها و تكنيكش را كنار مى زند و به رمان «خانه زيبا رويان خفته» تكيه مى زند. آن قدر كه ساختار اين دو رمان كاملاً مشابه است.
شايد اين كوتاهترين رمان ماركز باشد، گر چه او قبلاً هم در رمان هايى همچون «از عشق و شياطين ديگر» و «وقايع نگارى يك جنايت از پيش اعلام شده» كوتاه كار كرده است.
او در اين رمان و يا داستان بلند ۱۰۰ صفحه اى، از زبانى سود جسته است كه با تمام كارهاى پيشينش متفاوت است، روايتى ساده و خطى كه مثل هميشه پر است از فلاش بك هاى زياد. داستان ساده است اما پر از اتفاقات جورواجور. نوك پيكان ماركز در اين داستان كاملا به طرف عواطف خواننده نشانه رفته است.
اين كتاب كم حجم كه ۱۷ يورو قيمت دارد، درست از ۲۵ اكتبر تا امروز ۱۵ بار تجديد چاپ شده است و هر بار در تيراژ يك ميليون نسخه فروش كرده است.
او درست ده سال سكوت كرده بود و حال درست سراغ داستانى مى رود كه درست با حال و هواى سنش مى خواند، آن قدر كه اين كهولت سن در نثر اثر هم پيدا است. افتادگى در اثر سن در زبان شخصيت اصلى گنجانده شده است. زبان پيرمرد درست مثل يك روزنامه نگار است، كاملاً گزارشى. شروع داستان چنين است:
«وقتى كه سنم به نود رسيد، دوست داشتم شب عاشقانه اى را تجربه كنم. ياد روساكابركاس افتادم، مالك خانه اى مخفى كه هر وقت خبرى بود مشتريان خوبش را خبر مى كرد. هيچ وقت وسوسه هاى وقيحانه كابركاس مرا گمراه نكرد، او اما هيچ وقت باورش نمى شد كه من به اخلاقيات پايبند باشم. با لبخندى موذى گرانه مى گفت: اخلاقيات هم يك جورى به زمان بسته است، حالا هر طور كه خودت مى دانى چند سالى از من كوچك تر بود، بعد از چند سالى كه ازش بى خبر بودم، هيچ بعيد نبود مرده باشد. با اولين زنگ گوشى را برداشت، صدايش را خيلى زود شناختم و زود گفتم: «امروز آره.»
داستان عشق پير و جوان بارها در اسطوره ها و افسانه ها آمده است.
از نوح و دخترانش تا حالا كه قطعاً از زبان ماركز چيز ديگرى است.
روزنامه نگار نودساله اى كه در ايالت كاليفرنيا مى خواهد نود سالگى اش را جشن بگيرد، مردى كه عمر نوح دارد و قلبى مهربان در اين سال ها به هيچ زنى دل نبسته و هميشه گريخته است.
دخترك چهارده ساله اى كه در كارگاه دكمه سازى كار مى كند، بى خبر از همه دنيا با گياه سنبله طيب بى هوش شده است. پيرمرد مى خواهد آخرين سال هاى زندگى اش را با سرخوشى روزهاى جوانى بچشد، غافل از اينكه اين بار نمى تواند بگريزد.
پيرمرد دلداده دخترك مى شود، او اين بار به رابطه انسانى عميقى نسبت به دختر نوجوان دست مى يابد. او هر روز صبح براى دخترك آواز مى خواند، انگار دوباره متولد شده است، براى خود روزهاى خوشى را مى بيند، درست مثل اينكه هر چه تا امروز گذشته است بيهوده بوده.
هميشه سروته دوستى هايم را با مبلغى هم مى آوردم حتى اگر آنها راضى نمى شدند و دست آخر پول را به سطل آشغال مى انداختند، من كوتاه نمى آمدم. از بيست سالگى نام همه زنانى را كه با آن ها آشنا شده بودم، مشخصات ظاهرى و... را در دفترچه اى يادداشت مى كردم، وقتى پنجاه ساله شدم، ۵۱۴ اسم در آن دفترچه بود. بعد از آن ديگر اسم ها را نمى نوشتم، چون آن قدر تعدادشان كم بود كه مى توانستم آن ها را در ذهن به خاطر بسپارم.
پيرمرد در تمام روزهايى كه پيش زيباروى خفته مى گذراند ياد خاطراتى مى افتد كه با زنان جورواجور گذرانده، گاهى هم چندتايى را به وضوح به خاطر مى آورد. 
درست مثل خانه زيبارويان خفته كه پيرمردان داستان حاضرند مبلغ گزافى را بپردازند تا در كنار زيبارويان خفته ياد روزهاى جوانى شان را زنده كنند. مردانى كه مى خواهند مرگ را از خود دور كنند و دوباره خاطره هاى دور را براى خود زنده كنند.
روزنامه نگار پير حالا گرفتار عشقى تند و پيرانه سر شده است. اما يك شب وقتى از خواب برمى خيزد، دختر دكمه فروش ديگر نيست و گريخته. و حالا عاشق هراس اين را دارد كه دخترك دچار سرنوشتى شود كه او اصلاً دوست ندارد. پيرمرد همه تلاش خود را مى كند كه اين ماجراى تلخ دامن دلداده اش را نگيرد و...
نيويورك تايمز نوشت: «حالا دختر چهارده ساله كجاست...»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |