دوشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۸۴ - ۲۴ صفر ۱۴۲۶
Mon, Apr 4, 2005
ماجرا
۳۰۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
خانواده (جامعه)
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
يك درخواست باورنكردنى در دادگاه خانواده كرج
معماى پليسى شماره ۶۴
برنده معماى پليسى شماره۶۱ ـ بازى احمقانه
سركار خانم «عزت صحت» از تهران به قيد قرعه برنده انتخاب شده است كه مى تواند در تماس با گروه حوادث در جريان چگونگى دريافت جايزه قرار بگيرد.
اين دوستان در قرعه كشى شركت داده شده اند.
آرزو نامجو، عليرضا سليمانى ، ميترا رنجى، محمدنادرى، رضا جعفرى، آرزو بابايى، الهام منتظرى ، الهه منتظرى، سعيد معروفى، خديجه ميخوش، اميرحسين جهان نورآرا، سامان رمضانيان، ناهيد رضوى نمين، اميرحسين جلوداريان، فهيمه صميمت ، طاهره قجه، جعفربيگلو، رحيم بيگلو، رضا بيگلو، ژيلا گلچين ،مانى نوابى، اكرم مهربان، حميد نوابى، نيما نوابى، كبرى صادقى، بهمن رزاق زاده، محمدعرفان رزاق زاده، رضوان رزق جو، اسماعيل جليلى، مريم انصارى، اران نواده، راضيه گودرزى، على اميرى، احسان اميرى ، فرشته شامردانى ، انوشيروان حضرتى، عبدالرضا فريد، مهديه جونوش فراهانى، سهيلا بخشى، حميدرضا پورحامدى، نسرين شيروربخشى، سميرا محرابى پرى، سيدحميد حائرى، مجيد مولايى، افسانه طباطبايى، حميد رضاپورحامدى .
اين عزيزان پاسخ هاى نزديك ارائه كرده بودند:
حميده گرد منفرد، فاطمه موسوى، مدينه يزدانى، عليرضا عائى، خسرو عائى، وحيد خدابخشى، فريد على اكبرنژاد، رقيه عليزاده، سارا گل روح ، محمود فاتحى ، حميد پهلوى خواه، محمدهادى كيا، فاطمه كرمى ، آذر يعقوبى بيجاربند، فرشاد شايگان پناه، پروين ابوالفتحى، اميرحسام فتاحى، على فتاحى ، مجتبى مجيدى ، فاطمه كريمى راد، فاطمه قره باقى، طيبه حبيبى، محمدطاهر حبيبى ، فاطمه مير، ليلا بابايى ، فريبرز آبرونتن ، آرمين صداقت بين ، آتوسا صداقت بين، فريبرز صداقت بين، على اكبر محمدى مقدم، بهمن حرثى روزبهانى ، رؤيا سازنده، مهناز رضايى دو ، مريم رضايى دو ، مليحه عابدى، على رضايى دو، ارغوان افشار، محمد خدادى، خدابخش پژهان ، ليلا جلال آبادى، معين خدايگانى ، على دورانى ، امير دورانى ، نرگس محمدى، رضا درخشان، فرهاد معيرى ، على زرگر نصراللهى ،ارژنگ على بابايى، غلامحسين نورى مطلق ، فهيمه شبسترى ، جمال الدين اسلامى ، اكبر عينى ، رضا يزدى، مهران رهبر حقيقت، على اكبر برهانى ، سرورحسينى ، مهرى آسايش ، موسى دولتى ، معصومه شرقى ، بهادر دولتى، هانيه دولتى ، سيدمحمدحسين روانبخش ، مليكا سادات روانبخش، حيدرعلى ربيعى ، سيدجلال ساداتى سوركى، مهدى يعقوبى ، امير مسعود يعقوبى، جنت عباس زاده، على اكبر يعقوبى ، جواد يعقوبى ، على محمديعقوبى ، سيداحمدموسوى صديق، عمار ضربت ، امير ضربت، نرگس ضربت، زينب ضربت ، فاطمه ضربت، نريمان قربانى پور، نرگس آريان فر، معصومه محمدى، مهديه حاجى حيدرى ، مريم حاجى حيدرى ، اميرعباس صادقى ، مريم عزيزى ، خسرويانه ، زهرا ميرحسينى، زهره ناظريان ، شهره غلامى باغى، حسن ستارى وحيد، معصومه زيباچهره، رؤيا پهلوى خواه ، على حافظى زاده، مريم دشتيان ، فريبا محمدى آرش، سعيد بابايى تبار، حسين خسروى، موسى صبورى ، شهرام خرمن دار، احمدنظردخت، صغرى كريميان و هدا ممتاز بخارايى.
يك درخواست باورنكردنى در دادگاه خانواده كرج
نمى خواهم پرستو را ببينم
گروه حوادث - كرج خبرنگار «ايران»: دخترك نگاه نگرانش را به راهرو دوخته بود. آرام دستش را به موهايش كشيد دوگل سرى كه پدر برايش خريده بود، هنوز روى موهايش بود.
دخترك به سايه زنى كه آرام آرام به شعبه دادگاه نزديك مى شد، با شوق نگاه مى كرد. انگشت اشاره اش را بلندكرد و گفت: آن زن مادر من است. زن از كنار دخترك رد و وارد شعبه ۱۷ دادگاه خانواده شد.
او در برابر قاضى اكبر طالبى ايستاد و گفت: شش سال قبل بود كه با جوانى كه دوسال از من بزرگتر بود ازدواج كردم اما مدت كوتاهى پس از ازدواج مان بود كه متوجه شدم او اعتياد دارد. براى اينكه متوجه اشتباهش شود به قهرخانه اش را ترك كردم و به خانه پدرى ام رفتم. او به سراغ من آمد و قول داد كه مصرف موادمخدر را ترك كند، به قولش كه عمل كرد به خانه اش برگشتم ولى بعد از مدتى او دوباره شروع به كشيدن موادمخدر كرد.
وى ادامه داد: در طول چندسال با تمام مشكلاتى كه شوهرم داشت زندگى را بخاطر دختر ۵ساله ام پرستو تحمل كردم ولى بخاطر اينكه شوهرم دست از كارهايش برنمى داشت به شعبه ۱۰دادگاه خانواده مراجعه كرده و تقاضاى طلاق كردم ولى شوهرم در دادگاه تعهد داد كه ديگر وسايل خانه را نفروشد و براى اينكه دوباره به مصرف موادمخدر روى نياورد در دادگاه از او وكالت با حق توكيل غير براى طلاق گرفتم. بعد از آن تعهد ما به سرزندگيمان برگشتيم. شوهرم اعتياد را كنار گذشته بود ولى بيكارى و ندارى به ما فشار مى آورد. او به هيچ وجه از اين نظر احساس مسؤوليت نمى كرد. وسايل زندگى مان را يكى يكى فروخته بوديم و من ديگر از اين شرايط خسته شده بودم.
وى گفت: دخترم پرستو به من علاقه زيادى داشت با اين حال من از شوهرم و هرچيزى كه يادآور او بود خسته و بيزار شده بودم دوباره به قهر خانه شوهرم را ترك كردم ولى اين بار تصميم به طلاق گرفته بودم. حالا هم درخواست طلاق دارم. دخترم را هم نمى خواهم و تمام حقوق قانونى ام را هم مى بخشم.
پرستو از ميان صندلى هاى دادگاه با علاقه به مادرش نگاه مى كرد. آرام آرام خودش را به مادر نزديك كرد. گونه هاى كوچكش گل انداخته بود. زن خودش را در ميان چادر مشكى اش پنهان كرد. دخترك سرگردان دور مادر چرخيد. اگر مادر او را مى ديد، حتماً او را در آغوش مى كشيد. زن جوان چهره اش را با چادر بيشتر پوشاند. مادربزرگ با عصبانيت به پرستو نگاه كرد و دخترك تنها برگوشه اى از دست مادر كه از ميان چادر بيرون مانده بود، خيره شد. وقتى مادر دستش را نيز از نگاه دخترك پنهان كرد، دخترك به ياد روزهايى كه دست مادر موهايش را نوازش مى كرد، شروع به گريه كرد.
دخترك دستان كوچكش را روى صورتش گذاشت و شروع به گريستن كرد. حاضران در دادگاه از محبت دخترك و پاسخ سرد مادرش تحت تأثير قرارگرفته بودند. مادر نمى خواست دخترش را ببيند. او را در آغوش بكشد و به جبران اين مدت دورى كلمه اى با او حرف بزند.
قاضى طالبى از اين برخورد سرد مادر و گريه هاى پردرد دخترك به زن گفت: فرزندت را در آغوش بگير و او را نوازش كن. او بخاطر محبتى كه نسبت به تو دارد، اين گونه گريه مى كند چرا به محبت او و عاطفه خودت اينگونه پشت مى كنى؟
مادر بزرگ به دستور قاضى جلسه دادگاه را ترك كرد. در اين زمان بود كه زن جوان چهره اش را به دخترش نشان داد. دخترك بى تابانه خود را در آغوش مادر انداخت و بردست و پاى مادر بوسه مى زد. او هرطور بود مى خواست جايى براى خودش در دل مادر بازكند. براى لحظاتى روى پاهاى او بنشيند و صورتش را به صورت مادر بچسباند. اما مادر از اين لحظات مى گريخت.
اشك در چشمان همه جمع شده بود. پدر پرستو در حالى كه صدايش مى لرزيد گفت: من قبلاً اعتياد داشتم اما از يكسال قبل اعتيادم را ترك كردم. در اين مدت همسرم بارها قهر كرد و رفت اما من براى حفظ زندگى مشتركمان و علاقه اى كه به او داشتم دنبال او مى رفتم. همسرم هر بار كه مى رفت پرستو را مى گذاشت و دخترم به علت علاقه اى كه به مادرش داشت بى تابى مى كرد. براى آرامش زندگى و دخترم هر تعهدى كه مى خواست مى دادم تا به خانه برگردد غافل از اينكه او از تمام اين تعهدات عليه من استفاده مى كند.
وى افزود: چهار ماه پيش همسرم خانه را به صورت ناگهانى ترك كرد و دخترم بيمار شد. به خانواده همسرم التماس كردم كه براى سلامتى پرستو، اجازه ديدار با مادرش را به پرستو بدهند. به هزار سختى دخترم را تا خانه مادربزرگش بردم، اما آنها ما را جواب كردند و همسرم گفت: نمى خواهم كسى را ببينم.
دخترم تا چند روز مريض بود و من هرچه محبت به او مى كردم تا اين بحران را سپرى كند، فايده اى نداشت.
مرد اعلام كرد حاضر به دادن طلاق نيست و زن برطلاق و دورى از فرزندش پافشارى داشت. قاضى طالبى رو به زن كرد و گفت: هر روز جمعه از صبح تا غروب بايد دخترت نزد تو باشد زيرا دخترك به لحاظ عاطفى دچار مشكل خواهدشد.
زن نپذيرفت و قاضى به او گفت: اگر حاضر به ديدن دخترت نشوى، به درخواست طلاق تو رسيدگى نمى كنم.
زن سرانجام حاضر به انجام ديدار هفتگى با دخترش شد.
معماى پليسى شماره ۶۴
جنايت در شب برفى!
205998.jpg
< مهدى ابراهيمى
يك شب برفى بود و عقربه ها ساعت ۱۱ شب را نشان مى داد كه از مركز پيام جنايى پليس به موبايل بازپرس شمس زنگ زدند و اين جنايت از سوى ستوان ميثاقى مخابره شد: « پسرى جوان در جريان سرقت از يك جواهر فروشى متعلق به پدرش به قتل رسيده و برادر وى به طرز مرموزى ناپديد شده است.»
جواهر فروشى در خيابان ميرداماد قرار داشت. بخاطر لغزندگى خيابانها خودروى كشيك قتل به آرامى حركت مى كرد وقتى به نزديكى محل جنايت رسيدند بازپرس شمس با تعجب به اطراف خيره شد انگار يك پادگان پليس با خودروهاى مجهز به چراغ گردان به آنها حمله كرده بودند.
با اين تصور كه حتماً موضوع بسيار حساسى پيش رو دارد، آرام پياده شد و به سمت جواهر فروشى گام برداشت و وارد حلقه ممنوعه پليس شد، قبل از اينكه داخل جواهر فروشى برود نگاهى به كركره نيمه باز و قفل هاى آن كرد كاملاً سالم بودند سپس قفل در شيشه اى را وارسى كرد آن نيز سالم بود، داخل مغازه اصلاً به هم ريختگى وجود نداشت. يك فروشگاه بسيار بزرگ و شيك كه در ضلع غربى آن پيشخوان قرار داشت، وقتى به پشت پيشخوان رفت جسد پسر جوانى را در چند قدمى گاوصندوق ديد، حدود ۲۰ سال با ظاهرى آراسته، جاى اصابت گلوله روى سينه اش ديده مى شد، جسد به صورت خميده روى سنگفرش جواهر فروشى افتاده بود و خون زيادى در اطرافش ريخته بود.
مأموران تشخيص هويت وقتى جسد را جا به جا كردند مشخص شد دستان اين پسر كه «كيان» نام داشت با طناب پلاستيكى و از پشت بسته شده است، به جراحات دستش نگاهى كرد جاى ضربات چاقو تازير بازوى او كه آستين سه ربع آن را پوشانده بود ديده مى شد و نشان مى داد اين پسر سعى داشته است خود را از دست سارقان جواهر فروشى نجات دهد و در برابر آنان مقاومت كرده است.
در گاو صندوق مادر مغازه كاملاً باز بود و طلاهاى داخل آن با جعبه به سرقت رفته بود، هيچ جواهرى در مغازه نمانده بود، در اطراف جسد «كيان»، هيچ گونه اثرى از سارق بر جاى نمانده بود، بازپرس در گوشه اى از جواهر فروشى مردى با موهاى سفيد را ديد كه روى دو زانو نشسته و گريه مى كرد.
با اين تصور كه پير مرد، پدر كيان است به او نزديك شد و با دلدارى به مرد جواهرفروش از او خواست براى دستگيرى سريع قاتلان پسرش خود را كنترل كند و به سؤالاتش به دقت جواب دهد.
*  شما تا كى در مغازه بوديد؟
-  ساعت ۸ شب هر روز من از مغازه مى روم و آن را تا ساعت ۹ يعنى يك ساعت بعد در اختيار «كيان» و پسر ديگرم به نام «شايان» قرار مى دهم، آنان وقتى طلاها را جمع كردند و در گاو صندوق گذاشتند با خودروشان به خانه مى آيند.
*  آخرين تماس تو با دو پسرت كى بود؟
-  وقتى به آن دو زنگ زدم ساعت ۹ و ۲۰ دقيقه بود، «كيان» حرف زد و گفت كه كار جمع كردن طلاها تمام شده است حتى درها را قفل كرده است و مى خواهند سوار خودرو شوند.
*  بعد چى شد؟
-  در خانه منتظرشان بوديم، چون هوا برفى بود تصور كرديم آنان ديرتر مى رسند، چند بارى به موبايل «كيان» زنگ زدم اما خاموش بود، ساعت ۱۰ و نيم شده بود كه نگران شدم و راهى مغازه شدم، در مسير اگر تصادفى در خيابان رخ داده بود توقف مى كردم اما هيچ كدام مدل خودروى پسرانم نبودند.
وقتى به مغازه رسيدم ديدم چراغ ها خاموش است، كركره پايين و قفل هاى آن بسته است، مى خواستم برگردم كه متوجه شدم زير نور كمرگ چراغ دزدگير در گاوصندوق مادر كاملاً بسته نيست با نگرانى در را باز كردم و وارد شدم باز تصور نمى كردم چنين جنايتى رخ داده باشد، وقتى پشت پيشخوان رفتم جسد «كيان» را ديدم و...
*  طى روز متوجه ترددهاى مشكوك نشده بودى؟
-  اصلاً، چون از ايمنى مغازه مطمئن بودم نگرانى  اى نداشتم، نگران شايان هستم و نمى دانم چه بلايى بر سر اوآمده است.
بازپرس شمس ابتدا كروكى محل قتل را به دقت رسم كرد و تجهيزات ايمنى و حساس مغازه را وارسى كرد. اينكه جسد پشت پيشخوان بود مى توانست براى پنهان ماندن آن باشد، مطمئناً از اسلحه مجهز به صدا خفه كن استفاده شده بود، دوربين مخفى از كار انداخته شده بود و سارقان چون دو برادر براى در اختيار قراردادن طلاها و بازكردن گاوصندوق جواهرات همكارى خوبى با آنان داشته اند دليل خاصى براى قتل اين پسر و گروگان گرفتن شايان نداشته اند.
آن شب هيچ سرنخى به دست بازپرس نيفتاد، ۴۸ ساعت از اين مقتول پرسر و صدا گذشته بود و هيچ اثرى از شايان، كه چهار سال از مقتول بزرگتر بود و بخاطر آشنايى بيشتر به فوت و فن طلا مورد توجه سارقان قرار گرفته بود، به دست نيامد، اميد زيادى براى زنده بودن «شايان» وجود نداشت، پدر «كيان» چون همه مغازه و جواهراتش بيمه بود تنها نگرانى اش گم شدن پسر ديگرش بود.
هنوز شب به نيمه نرسيده بود كه موبايل باز پرس زنگ خورد، پيرمرد جواهر فروش با صدايى لرزان حرف مى زد، او گفت: «شايان پيدا شده است، زنده است اما نامردها او را چاقو چاقو كرده اند والان در بيمارستان است.» در اتاق ۲۰۰ پسر جوانى بسترى شده بود كه مى توانست شاه كليد يك معماى جنايى باشد، بازپرس وقتى بالاى سر شايان رسيد او را با دستانى باند پيچى شده ديد، شايان به گريه افتاد و اسم «كيان» را صدا زد، بعد آرام شد و گفت: «شب خيلى بدى بود!»
* چه اتفاقى افتاد؟
- آنها خيلى وحشى بودند، رحم نداشتند فقط تب طلا داشتند همين!
*  مى خواهم بگويى آن شب چه شد؟
- وقتى طبق معمول مغازه را تعطيل كرديم سوار خودروى پژوى من به راه افتاديم از مسير هميشگى مى رفتيم در يكى از كوچه هاى فرعى از آينه ديدم خودروى پاترولى خيلى به خودروى ما نزديك شده است، چون زمين لغزنده بود كنارى كشيدم و توقف كردم تا آن عبور كند.
خودروى پاترول يك قدم جلوتر از خودرو ام فرمان كج كرد و به صورت مورب جلوى راه ما را سد كرد، بعد سه مرد كه صورتشان را پوشانده بودند و اسلحه اى در دست داشتند پياده شدند و به سمت ما آمدند، ترسيده بوديم، آنها سوار پژوى من شدند و تهديد مان كردند.
وقتى پاترول به حركت افتاد آنها از من خواستند به سمت مغازه حركت كنم، چاره اى جز تسليم نداشتم، در جلوى مغازه مان هر سه سارق براى اينكه جلب توجه نكنند نقاب را از روى صورت برداشتند در همين لحظه «كيان» ناشى گرى كرد و با ديدن يكى از سه سارقان با تعجب به او گفت: «تويى، چكار دارى مى كنى!؟» سارقان من را گروگان گرفتند و در حاليكه دوتن از سارقان در خودرو ام و پيش من ماندند، «كيان» و يكى از دزدان پياده شدند و برادرم با باز كردن قفل مغازه وارد آن شد بعد به سمت گاوصندوق رفت، همه اين صحنه ها را زير نور لامپ مغازه كه روشن بود و از پشت كركره مى ديدم.
گاو صندوق مادر باز شد و هرچه طلا بود داخل كيسه سياهرنگى ريخته شد، وقتى ديدم آن سارق با گرفتن پول اسلحه را سمت برادرم گرفت و «كيان» دستانش را به حالت التماس بالا برد، باورم نمى شد او را بزند، هيچ صدايى نيامد در كمتر از ۵ ثانيه آتش اسلحه را ديدم و متوجه شدم «كيان» روى زمين افتاد.
سارق كه تصور كنم اسمش «مجيد» باشد، سريع از مغازه خارج شد با آسودگى درها را قفل كرد، حتى كركره را پايين كشيد و قفلهاى آن را بست، سپس قدم زنان سوار خودروام شد.
* چيزى به تو نگفتند؟
- فقط فحش مى دادند و مى گفتند «كيان» بچه پررويى بود و اگر من نيز مثل او باشم، من را هم خواهند كشت، در كوچه خلوتى توقف كردند و من را در صندوق عقب انداخته و به حركت درآمدند.
* با تو بدرفتارى مى كردند؟
- در يك انبار در حاشيه كرج زندانى ام كردند، سه سارق يكديگر را «مجيد»، «عباس» و «وحيد» صدا مى زدند و «عباس» همه كاره آنان بود، هيچ كدامشان را نشناختم.
* چرا گروگانشان بودى؟
- ليست كامل جواهرات را فقط من مى دانستم، حتى پدرم نيز در جريان نبود. تصور مى كنم در مدتى كه من گروگان بودم به فروش جواهرات با فاكتور و مهر مغازه پدرم دست زده اند، من موظف بودم در تماس با دوستان جواهرفروشم در شهرستانها به آنان بگويم شخصى كه براى او از طرف من طلا برده است، مورد تأييد است، به اين طريق بود كه كليه طلاها را سريع فروختند، بعد من را چاقو چاقو كردند و جلوى بيمارستان رها كردند.
* نگفتند چرا تو را نكشته اند؟
- «كيان» را به خاطر اينكه «مجيد» را شناخت، كشتند، وگرنه او نيز زنده بود.
* خودروات را چه كردند؟
- روز آخر، ابتدا با چاقو به جانم افتادند، مى خواستند مطمئن شوند كه من هيچ چيزى به پليس نمى گويم، وقتى قول دادم يك برگه پاركينگ در جيب پيراهنم گذاشتند، حتى پرسيدند دوست دارم در كدام بيمارستان بسترى شوم، چون مى دانستم اين بيمارستان خيلى تخصصى است، گفتم اينجا رهايم كنند.
* مى توانى آنان را چهره نگارى كنى؟
- به جز يكى از آنان كه هميشه نقاب به صورت داشت و هر سه سارق از او حساب مى بردند، حتى «عباس»، بقيه را چهره نگارى مى كنم. مرد نقابدار شب جنايت حتى از پاترول پياده نشد.
بازپرس شمس ديگر سؤالى نداشت. از بيمارستان خارج شد، تنها اميدش چهره نگارى كامپيوترى سه سارق بود، او حتى از مسؤول پاركينگى كه پژوى «شايان» در آنجا متوقف بود، تحقيق كرد، اما به سرنخى نرسيد.
وقتى «شايان» در اداره فنى چهره سه سارق را طراحى رايانه اى كرد، كامپيوتر يكى از سارقان را در مشابهت زيادى با «جواد هركول» دانست كه او نيز يك سارق مسلح بسيار خشن بود.
بازپرس از اين موفقيت راضى به نظر مى رسيد. هر سه چهره كامپيوترى به همراه مشخصات «جواد هركول» و عكس واقعى وى به پاسگاههاى مرزى و همه پليس كشور مخابره شد، اما همه اين اقدامات در يك شب مهتابى متوقف شد. بازپرس شمس وقتى در حال مرور پرونده بود، پى به سناريوى قوى «شايان» برد، اما اين پسر نمى دانست كه همه مجرمان اشتباهاتى دارند.
«شايان» باور نمى كرد دليلى كه بازپرس او را متهم به قتل برادرش كرده بود، غير قابل انكار بود. اين پسر درحالى كه گريه مى كرد، گفت: «من و «كيان» مى دانستيم جواهرات پدرم بيمه هستند، به خاطر همين نقشه سرقت را طراحى كرديم تا لحظه آخر نقشه همانى بود كه برادرم در جريانش بود، اما من مى خواستم همه طلاها براى خودم باشد و از اينكه براى پدرم كار كنم، خسته شده بودم. به طور پنهانى اسلحه اى خريده بودم و وقتى به سمت «كيان» نشانه گرفتم، چشمانم را بستم و گفتم: «عذرخواهى مى كنم!»
* * *
خوانندگان گرامى با اشاره به تنها يك دليل بازپرس شمس در قاتل شناختن «شايان» مى توانيد آن را به گروه حوادث روزنامه ايران ارسال كنيد و برنده جايزه ويژه باشيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |