دوشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۸۴ - ۲۴ صفر ۱۴۲۶
Mon, Apr 4, 2005
جوان
۳۰۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
خانواده (جامعه)
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
درباره «دوستى» با احمدرضا احمدى
مرا به مهمانى دعوت نمى كنند
205959.jpg
205962.jpg
۱- سال نو مبارك. از همه دوستانى كه با اى ميل هايشان مرا شرمنده كردند، سپاسگزارم. ببخشيد كه نتوانستم همه ميل ها را تك به تك جواب بدهم.
۲- اسفندماه كمى بى نظم بوديم. دليلش روزانه شدن صفحه جوان بود و اينكه تغيير سيستم از هفتگى به روزانه كمى آدم را با مشكل مواجه مى كند. بعد از اين روزهاى دوشنبه «خانه دوست كجاست؟» تقديمتان مى شود.
۳- احمدرضا احمدى را سالهاست كه مى شناسم. چه از شعرش و چه در برخوردهاى حضورى. در نگاه اول تلخ است، اما دم كه بكشد، ديگر نمى توانيد در حضورش باشيد و از خنده كف زمين ولو نشويد! البته مشروط به اينكه سرحال باشد و اين موقعيت هرچه جلوتر مى رويم، كمتر پيش مى آيد. او دوستان فراوانى دارد كه در دامنه اى از روشنفكران و شاعران تا معمولى ترين آدمها و حتى بچه ها طبقه بندى مى شوند.
با او در يكى از روزهاى آغازين سال گفت و گو كردم. روز اول كه براى عيد ديدنى سراغش رفته بودم، چندان سرحال نبود و گفت و گوى ما در روز ديگرى انجام شد. وقتى براى دومين بار زنگ آپارتمانش را زدم، نگران بودم كه شايد باز هم سرحال نباشد و مرا توى رودربايستى گفت و گو نكردن بيندازد، اما وقتى در را باز كرد، ديدم لباسى مرتب پوشيده، صورتش را با دقت اصلاح كرده و لبخند دوست داشتنى اش روى لبهايش است. خيالم راحت شد. همه چيز روبه راه بود. روبروى هم نشستيم و حرف زديم. آن وسط علاوه بر ضبط صوت من، ماهى هاى عيد بودند كه مى رقصيدند و مى رقصيدند.
منصور ضابطيان
{pict]
تأثير گذاران بر احمدرضا احمدى


فريدون رهنما
رهنما تصورى از شعر به من داد كه قبل تر آشنايى با آن نداشتم. او مرا با شعر معاصر اروپا آشنا كرد. البته نگاهش در سينما هيچ وقت بر من تأثيرى نگذاشت.
مادرم
مادرم با همان هوش شهرستانى اش همه چيز را خيلى خوب تجزيه و تحليل مى كرد. او به نوعى پاسبان و نگهبان زندگى من بود. شايد هگل نخوانده بود اما خودش فيلسوف بود.

دوستى
دوستى ها نه ضرورت بود
و نه خواستن
و مى توانستيم يك واژه را يكبار بنويسيم
و بسيار بخوانيم
دوستى ها نه ضرورت بود
و نه خواستن
درختانى بود كه از بوته بودن
همسايگان خود شرم داشت
دوستى ها نه ضرورت بود
و نه خواستن
مرده ريگهايى بود
كه آنها بر ريشه هاى درخت درون ما
پاشيدند
خواهند گفت
دوستى
ضرورت زندگى ريسمان هاى پوسيده است
هر ريسمان را چونان
و خيلى مى توان
بر درخت توتى در جاده است
و اين نه همان بود كه من خواستم و تو پيوستى.
از كتاب روزنامه شيشه اى
۱۳۴۳



* از خيلى ها شنيده ام كه با شما دوست هستند و در مطالب شما هم درباره دوستى با خيلى ها خوانده ام، اما با اين حال مى دانم كه رفت و آمدهايتان خيلى كم است و با كمتر كسى معاشرت مى كنيد. چرا؟ ديگر حوصله دوستانتان را نداريد يا دنبال آدمهاى ديگرى هستيد؟
- نه، دوستهايم را هنوز خيلى دوست دارم، اما احساس مى كنم فرصتم براى زندگى كردن خيلى كم است. من ديگر فرصت اين را ندارم كه ساعت ۹ شب بروم مهمانى و تا ۱۲ شب وقتم را وسط دود و غوغا و صدا تلف كنم. من مشكل قلبى و قندى دارم و فرصت زيادى ندارم. از طرفى وقتى ازدواج كردم و بعدتر بچه دار شدم، بيشتر نيرويم صرف بچه ام مى شد. قبل از آن خيلى جوانى كردم و ديگر حوصله اش را ندارم.
* اينكه احساس مى كنيد «فرصت زيادى نداريد» باعث نشده دوستى ها كمرنگ شود؟
- اتفاقاً برعكس. اين نگاه باعث مى شود تا دوستى ها عميق تر شود و بفهمى كه دوستى يك احتياج مبرم است و نمى توانى بدون آن زندگى كنى.
* چرا؟ مگر مرگ چه دارد كه مفهوم دوستى را عميق تر مى كند؟
- باعث اين مى شود كه آدم فكر كند مى تواند تنهايى هايش را نصف كند. در واقع اتحاد با دوستان يك جور مقابله با مرگ و نيستى است. اين اتفاق مخصوصاً در ارتباط با دوستان قديمى مى افتد. چون دوست قديمى يك شاهد عادل از جوانى توست كه ديگر تكرار نمى شود. مثل رابطه من و مسعود كيميايى. ما وقتى مى نشينيم و از جوانى هم حرف مى زنيم، درباره دورانها، موقعيتها و مكانهايى صحبت مى كنيم كه حالا همه شان از بين رفته اند. يا كافه هايى كه با سپانلو و آيدين آغداشلو مى رفتيم و حالا هيچ كدامشان نيستند.
* با كيميايى به چه مكانهايى مى رفتيد؟
- خانه هر دو ما در عين الدوله بود و ما همه محل را زير پا مى گذاشتيم. خيلى ها مال آن محل بودند، فريدون مشيرى، احمد عبادى، شهنازى ها، سيد كاظم عصار، ناصر نوآموز، احمد بهمنيار و... دو سه سال پيش كه آنجا رفته بودم، ديدم هيچ اثرى از آن همه باغ و ساختمان نيست، همه را خراب كرده اند و آپارتمان ساخته اند، ولى با اين حال خوشحالم كه اگر آن ساختمانها ديگر نيستند، ولى مسعود و آيدين و سپانلو زنده اند.
* شكل آن ساختمانها تغيير كرده، آيا دوستى ها هم شكل و طعم و قيافه شان تغيير كرده اند؟
- حتماً، به دليل نوع زندگى هايمان حتماً تغيير كرده اند. يك زمانى بود كه من و كيميايى به غير از وقت خواب، از صبح تا شب با هم بوديم. ولى الآن او دنبال زندگى خودش است و من دنبال زندگى خودم. چون اين وسط يك عاملى به وجود آمده به اسم «پول درآوردن». البته اين باعث از بين رفتن دوستى نشده. حالا هم را كمتر مى بينيم ولى اين دوستى عميق تر شده. ديگر از آن قهر و آشتى هاى جوانى خبرى نيست. حواشى دوستى ها حذف شده و اصلش باقى مانده. مثل آتشفشانى كه تمام مواد مذابش بيرون ريخته و حالا سفت شده. هنوز هم وقتى مسعود كيميايى فيلم مى سازد، من از زمان فيلمنامه تا وقت مونتاژ در جريان كارش هستم. هنوز هم هر روز صبح تلفنى با آيدين صحبت مى كنم. البته از سپانلو توقع رفت و آمد ندارم.
*  چرا؟
-  چون تنبل است. حتى اگر بيمارستان بروم هم نمى آيد چون از بيمارستان بدش مى آيد. درباره دوستانم كه در خارج هستند هم همين طور. هنوز هم بعد از سال تحويل به اولين كسى كه زنگ مى  زنم پرويز دوايى است. گفتم كه ما داريم به مرگ نزديك مى شويم...
* چرا اينقدر حرف مرگ را مى زنيد؟
آخر برايم خيلى جدى شده است.
*  از كجا به بعد برايتان جدى شد؟
- از بعد از سكته ام و بعد از اينكه خيلى از هم نسلى هايم رفتند.
*  اما خيلى از كسانى كه متعلق به نسل پيش از شما هستند هنوز مانده اند و دارند با انرژى ادامه مى دهند، كار مى كنند، زندگى مى كنند...
- من اولين كسى بودم كه در متولدين ۱۳۱۹ افتخار اين را داشتم كه سكته كنم. از طرفى جزو اولين متولدين اين سال هستم كه افتخار ابتلا به آب مرواريد را پيدا كرده ام... آقا فاصله ام با مرگ كم شده، قبول كن ديگر.
*  اين باعث توقف تان نمى شود؟
- اتفاقاً باعث شده سريع تر كار كنم. بهترين كارهاى من مال سال هاى بعد از سكته ام است. حالا فكر مى كنم ديگر وقت سوت زدن و پرسه زدن توى كوچه ها را ندارم.
*  گفتيد فرصت اين را نداريد كه شب ها از نه تا دوازده وسط دودو غوغا، مهمانى برويد. الان شب ها ساعت نه تا دوازده چه كار مى كنيد؟
- مى خوابم.
*  مى خوابيد؟ واقعاً؟ فكر كردم كار مهم ترى انجام مى دهيد.
- آخر من صبح زود از خواب بيدار مى شوم. معمولاً شش و نيم بيدار مى شوم و اگر كارى از شب مانده باشد يا ظرف ها نشسته باشند، خانه را تميز مى كنم تا ساعت هشت و نيم، نه كه...
*  دوباره مى خوابيد!
- نه. مى نشينم سر كارم تا ظهر. ظهر زنم غذا مى آورد و مى خوريم و يكى دو ساعتى استراحت مى كنم تا عصر كه اگر كارهايم عقب باشد انجام مى دهم يا مى روم قدم مى زنم. حوصله غيبت و پشت سر اين و آن حرف زدن را ندارم. چون وقتى تو مرتب بروى مهمانى حرف كم مى آورى و مجبورى از اين و آن مايه بگذارى. باباى من يك رفيق يزدى داشت كه حرف خوبى مى زد، مى گفت: مكررات، مزخرفات. واقعاً فرصتش نيست. البته فكر نكنى مى نشينم توى خانه و اتم مى شكافم، نه. توى اين چند وقت، چند تا كتاب براى بچه ها نوشته ام، ديوان شعرم زير چاپ است، دارم شعرهاى كتاب آينده ام را پاكنويس مى كنم و ...
*  وقتى شعرهايتان را پاكنويس مى كنيد، تغييرشان مى دهيد؟
- تقريباً نه. نمى توانم. انگار همان موقع ذوب شده و سفت شده.
*  دوستى هاى از دست رفته هم داريد؟
- دوره جوانى دوستى خيلى خوبى با عباس كيارستمى داشتم.اما اين دوستى كم كم از بين رفت.
*  چرا؟
-   به خاطر شنل هايى كه روى دوش كيارستمى انداختند. هر جايى رفت يك شنل روى دوشش انداختند و اين مسأله او را آنقدر سنگين كرد كه ديگر نمى تواند طرف ما بيايد. مگر اينكه شنل هايش را دور بيندازد كه اين هم امكان پذير نيست چون جزو بدنش شده.
*  شما شنل نداريد؟
-   نه، دو سه بار خواستند شنل - البته نه در حد جهانى و كيارستمى، در حد محلى - تنم كنند كه زير بار نرفتم.
* چرا؟
-  وقتى به تو شنل مى دهند، نمك گيرت مى كند. آن موقع بايد خيلى حرف هايى را بزنى كه دوست ندارى بزنى.
*  شعرهايتان را پيش از چاپ به دوستانتان نشان مى دهيد؟
-  كمتر. شايد فقط به آيدين نشان بدهم. آيدين هر وقت كه احساس كرده توى سربالايى گير كرده ام، هلم داده و كوكم كرده. از اين نظر بسيار به او مديونم. توى گفت وگويى گفته بود دوستى با احمدرضا احمدى خيلى سخت و نفسگير است. ولى خوشبختانه ما در اين سالها از تونل ها عبور كرده ايم.
*  چرا سختگيرى؟ منظورتان چيست؟
- گاهى بداخلاقم. از خيلى از كارهاى آدم ها خوشم نمى آيد و رك به آنها مى گويم. من را هيچ ميهمانى دعوت نمى كنند، چون اگر بروم آنجا را به هم مى ريزم حوصله شنيدن پرت و پلا را ندارم و زود جواب مى دهم.
*  و اين رسالت شماست كه زود جواب مردم را بدهيد.
-  [مى خندد] فايده اى هم نداردها... هر كس كار خودش را مى كند.
*  با شما هم چنين برخوردى مى شود؟ كسى رك و صريح مى رود توى شكمتان؟
-  معمولاً نه، دوستانم هميشه گذشت كرده اند.
*  با مسعود كيميايى كجا آشنا شديد؟
-  همسايه بوديم. يك جوى بزرگ توى كوچه سقاباشى بود كه ما لب جو مى نشستيم و با هم حرف مى زديم. مسعود بچه  اى بود كه ادعاهاى بزرگ داشت و ما هميشه به او مى خنديديم ولى بعد ديديم كه حق با اوست. يكبار كه خيلى جوان بوديم گفت كليد نجات اين سينما دست من است. من از اين ادعاى او عصبانى شدم. اما اين اتفاق افتاد. نسل شما شايد نداند كه قيصر توى اين سينما چه تأثيرى گذاشت.
* كيميايى همچنان فيلم مى سازد و يك نگاه عمومى مى گويد فيلم هايش به تأثيرگذارى قيصر، گوزن ها و رضا موتورى نيست. آيا همچنان به خاطر دوستى، از سينماى كيميايى دفاع مى كنيد؟
-  كار بدى نكرده است كه نياز به دفاع من داشته باشد. او هنوز دارد همان حرفها را مى زند. من فكر مى كنم در حق او بى عدالتى شده. خيلى ها كوچكتر از او بوده اند و بزرگتر نمايانده شده اند. من درباره اخوان ثالث هميشه گفته ام او با همان شعر «زمستان» هم شاعر است.
كيميايى هم با همان «قيصر» فيلمساز است. او همچنان درخشان و جذاب است و همچنان كسى در سينماى ايران وجود ندارد كه بتواند مثل او دو خط ديالوگ بنويسد.
*  و همچنان دوست احمدرضا احمدى است.
-  بله، اين چيز كمى نيست. [مى خندد]
* كيميايى هميشه در فيلم هايش از رفاقت و دوستى و پاى هم ايستادن حرف مى زند. خودش واقعاً پاى رفيق مى ايستد؟
- بله، واقعاً مى ايستد. او از نظر مادى و معنوى هميشه پاى رفقايش ايستاده. حتى هواى بچه هاى رفقايش را هم داشته. همه ما همين طور هستيم. آيدين هم همين طور است. دوستى ما مثل دوستى هاى امروز نيست كه مثل لباس زير هر بيست و چهار ساعت عوض شود.
*  در دوران شما دوستى ها اگر چه عميق تر بود اما به نظر مى رسد دشمنى ها هم عميق تر بوده.
-  مثال بزن.
* نقدهايى كه مال آن دوران است را بخوانيد. نقد نيست، پر است از فحش و بد و بيراه به زن و بچه كسى كه دارند اثرش را نقد مى كنند. گاه آنقدر كينه توزانه و غير اصولى نوشته مى شود كه آدم مات مى ماند.
-  قبول دارم. ولى اين مربوط به اخلاق ايرانى است. بعد از بيست و هشت مرداد روزنامه اى درمى آمد به اسم آژنگ. اين روزنامه نادرپور و شاملو را به جان هم انداخته بود و كار به جايى رسيده بود كه آن دوتا عكس هاى خانوادگى هم را چاپ مى كردند. در ايران هر سلسله اى كه مى آمده دستور مى داده كارهاى سلسله قبلى را كلاً نفى كنند و از بين ببرند. ولى من اين طور نبوده ام. هيچ وقت به كسى فحش نداده ام. چه به نسل خودم، چه به نسل بعد خودم.
* اين از محافظه كارى تان نمى آيد؟
- شايد... شايد محافظه كار باشم اما فكر مى كنم بيشتر از هوشم آمده. هيچ وقت خودم را قاطى جنجال و سياست نكرده ام.
* هيچ وقت پيش آمده كه هوش به خرج بدهيد و ماجرايى را ببريد؟
- در ماجراهاى مادى نه، ولى در مسائل معنوى چرا. من از هوشم بوده كه دچار موادمخدر نشده ام. ما در دوران فسادبرانگيزى شريك بوديم كه ابتذال بسيار رايج بود.
{pict]
* هر كس يك دنياى شخصى دارد، دنياى شخصى شما چه ويژگى هايى دارد؟
- من هميشه دوست داشته ام موسيقى بخوانم. اين يك آرزوى دنياى شخصى ام بوده است. حالا با دخترم كه كار موسيقى مى كند راه افتاده ام و از او ياد مى گيرم. توى دنياى شخصى ام بچه ها حضور پررنگى دارند. برادر زنم يك پسر سه ساله دارد كه بخشى از وقتم را پرمى كند و بعد كارم. كارم زندگى ام است. كارى كه آزارى به هيچ كس نمى رساند. حتى به خودم.من نمى توانم درك كنم كه چطور يك شاعر ممكن است برود شكار بچه آهو. زن و بچه ام توى اين دنياى شخصى ام حضور ويژه اى دارند. زنم اصولاً زن عاقلى است و بچه ام هم همين طور. دور خودمان يك پيله كشيده ايم كه توى آن داريم زندگى مى كنيم و لذت مى بريم. من همين كه ريشم را مى زنم، لباس مرتب مى پوشم و پشت ميزم مى نشينم و كارهايم را مى كنم دارم لذت مى برم.
* با فرامرز قريبيان و بهروز وثوقى هم دوست بوديد؟
- با فرامرز دوست قديمى بوديم، او همكلاسى مسعود بود اما با وثوقى بعداً از طريق مسعود دوست شديم. او هم آدم خوش مشرب و شوخى بود.برعكس چهره جدى اش جلوى دوربين، پشت دوربين حضور شيرينى داشت.
* انگار اين يك ويژگى مشترك بين شماهاست. كيميايى و سپانلو و آيدين هم عليرغم ظاهر جدى شان يك طنز پنهان دارند كه وقتى يخشان مى شكندآن را كشف مى كنيد. آيا اين شوخ طبعى به ادامه دوستى شما كمك كرده؟
- شايد. من آدمهاى شوخ را خيلى باهوش مى دانم. من و مسعود اگر سرحال باشيم و به هم بيفتيم مى توانيم چندساعت بقيه را سرگرم كنيم. به نظرم او اگر فيلم كمدى بسازد درخشان مى شود. توى همين فيلم هايش هم گاهى تكه هايى مى اندازد. مثلاً يك جمله مشهور توى قيصر دارد كه خيلى بانمك است. وقتى قيصر دنبال نشانى يكى از برادران آب منگل مى گردد. يكى مى گويد: «همونى كه رفته سربازى مادرش نگران شه.» خب هركس برود سربازى مادرش نگرانش است. ولى الآن ديگر تلخ تر شده.
*كيميايى تلخ شده، شما تلخ شده ايد، آيدين تلخ شده، سپانلو تلخ شده... چه چيزى شما را اينقدر تلخ كرده؟
- واقع بين تر شده ايم. آدم از آن حالت سوت زدن درمى آيد و هر چقدر جلوتر مى رود زندگى را فوكوس تر مى بينى.
* واقع بين شده ايد يا بدبين؟
- نه، بدبينى نيست. اگر بدبينى بود كه الآن خودمان را كشته بوديم.
* جوانى تان زياد سوت زده ايد؟
- زياد.
* بيشتر كجا ها سوت مى زديد؟
- همه جا، همه جاى تهران. شب هاى جمعه هميشه بيرون بوديم. يك پاتوقى داشتيم اول منوچهرى كه با آيدين هميشه آنجا مى رفتيم. آن موقع حقوق من سيصد تومان بود و حقوق آيدين ده هزار تومان. چلوكبابى خيلى بامزه بود. طرف داده بود چند تا مجسمه يك شكل ساخته بودند كه با هم مو نمى زد. بعد زير يكى اش نوشته بود حافظ، يكى مولوى، يكى سعدى و ... آيدين خيلى هم لارژ و پول خرج كن بود و نمى گذاشت ما دست توى جيبمان كنيم.
* بهانه خوبى براى ادامه دوستى بوده.
- (مى خندد)
*براى دوستان تان حاضريد چه چيزى از دست بدهيد؟
- چيزى براى از دست دادن ندارم. نه پولى، نه مقامى...
* آن موقع كه مقام داشتيد.
- مواردى بوده، بعداً به خودت مى گويم.
* حسرتخوار گذشته نيستيد؟
- نه، اصلاً. ما آدمهاى خوش شانسى بوده ايم كه هر كارى را در بهترين موقعش انجام داديم. من اولين كتاب شعرم را در بيست سالگى چاپ كردم. كيميايى اولين فيلمش را در بيست و سه سالگى ساخت و از آن مهمتر اينكه توانستيم ادامه بدهيم و توانستيم فضا بسازيم. كيميايى فضاى سينما ساخت. من فضاى شعر ساختم. آيدين فضاى نقاشى ساخت. تو بازى بهروز وثوقى را مثلاً با بازى محمدعلى جعفرى مقايسه كن، غش مى كنى از خنده.
* دوست نداريد رئيس جمهورى شويد؟
- نه، از زندگى ام راضى ام.
* اگر احساس وظيفه كنيد يا رسالتتان ايجاب كند...
- نه، چنين كارى نمى كنم.
* اگر اصرارتان كنند...
- كسى اصرار نمى كند.
* آقاجان! اگر بگذارندتان بيخ ديوار و بگويند بشو...
- خب....
* آن موقع فكر مى كنيد چند تا رأى بياوريد؟
- احتمالاً زنم بهم رأى مى دهد، دخترم و دريانى بقال محل.
* با فروغ چطور آشنا شديد؟
- دوستى داشتم به اسم امير حامدى كه حالا توى آمريكا فيلمبردار است. او همسايه فروغ بود. كتاب اولم كه درآمد با او رفتيم خانه فروغ توى خيابان بهار، كوچه مزين الدوله جايى كه بعداً خانه صبا بود و مدتى هم حيوونى فرخ تميمى آنجا زندگى مى كرد. فروغ از شعر من خيلى خوشش آمد و با جسارت كامل من را گذاشت كنار شاعران نسل قبل از خودم مثل نيما، نادرپور، شاملو و سپهرى و توى يكى از مصاحبه هايش هم گفت كه تنها كسى را كه به عنوان شاعرى بى وزن قبول دارد احمدرضا احمدى است.
* شما با اين تلخى، با اين واقع بينى كه من فكر مى كنم گاهى با بدبينى توأم است، چطور براى بچه ها كتاب مى  نويسيد؟ آيا وقتى پشت ميزتان مى نشينيد تا براى بچه ها بنويسيد، يك احمدرضا احمدى ديگر مى شويد؟
- درست است، به نظر من بچه هيچ گناهى ندارد كه آدم بخواهد تلخى ها را به او منتقل كند. براى همين است كه با صمد بهرنگى مخالفم. به بچه چه مربوط است كه اينقدر به او از مشكلات و تلخى ها بگويى. بگذار خودش تجربه كند. وقتى هياهوهاى سياسى اطراف صمدبهرنگى تمام شد ديگر اثرى از او باقى نماند ولى باغچه بان هنوز براى بچه ها وجود دارد. اين را نادر ابراهيمى به من آموخت كه وقتى مخاطبت بچه  است بايد تلخى هايت را دور بريزى. نادر ابراهيمى هم يكى از ستون هاى زندگى من بود. حالا نمى توانم باور كنم كه آن كوه اين طور فرو ريخته است.
البته با دادن اميدهاى آب نباتى به بچه ها هم مخالفم. بچه ها خيلى باهوش تر از اين حرف ها هستند. همه شاعران مى خواهند به آن سطح برسند كه كودك شوند و نقاب ها را از چهره بردارند.
*  و شنل ها را...
- بدجنسى نكن. من آن حرف را از روى محبت زدم. حيفم مى آيد كه آن دوستى با كيارستمى از بين برود. ما دلمان به يك ساندويچ خوش بود و حالا ...
*  مى دانيد تفاوت تمساح و سوسمار در چيست؟
- فرقى ندارند، هر دوشان «س» دارند.
*  صرف نظر از اين تفاوت، اگر شما سوسمار يا تمساح بوديد چه كسى را مى خورديد؟
- من بدم مى آيد، من از بچه تنها حيوانى كه خوشم مى آيد، بچه انسان است.
*   راجع به علايقتان نپرسيدم. سؤالم اين بود كه اگر تمساح يا سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟
- من حاضر نبودم تمساح يا سوسمار باشم.
*  مگر دست شماست؟ فرض كنيد بوديد!
- خيلى خب، اگر يك روز تبديل به تمساح شدم، مطمئن باش به اولين نفرى كه تلفن بزنم تويى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |