حميد فرزام، متولد مردادماه ،۱۳۰۲ كرمان
- اخذ مدرك دكتراى زبان و ادبيات فارسى از دانشگاه تهران ۱۳۳۸
- تدريس در مدارس شاهپور و صفا تهران و مديريت مدرسه صفا به مدت ۱۰سال
- دانشيار دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه اصفهان ۱۳۴۰
- استاد دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه اصفهان ۱۳۴۹
- رئيس گروه زبان و ادبيات فارسى دانشگاه اصفهان ۵۸-۱۳۵۵
- عضويت در فرهنگستان زبان و ادب فارسى از سال ۱۳۶۹ تاكنون
- تأليف بيش از ۵۵مقاله در نشريات مختلف ايران
- عضويت در بنياد حكمت اسلامى صدرا از سال ۱۳۸۱ تاكنون
برخى از آثار تأليفى او عبارتند از: مسافرت هاى شاه نعمت الله ولى و ارزش آن از جهات تربيتى و اجتماعى و سياسى، شاه ولى و دعوى مهدويت، اصول اخلاق اسلامى، روابط معنوى شاه نعمت الله ولى با سلاطين ايران و هند، نكته ها و نقدها، تحقيق در احوال و نقد آثار و افكار شاه نعمت الله ولى و...
جعفر مجرد: «حق معلم تو اين است كه او را بزرگ دارى و حضورش را محترم شمارى». با همين يك جمله و چند كلمه و عبارت بايد به سراغ حميد فرزام رفت. معلم كهنسال كشورمان ايران. كه معلمان بسيار و فراوانى را به عرصه علم و فرهنگ اين سرزمين تقديم كرد. او كه عمرى پربار را در تحقيق و تدريس ادب ايرانى و معارف اسلامى صرف كرده و صدها بل هزاران دانشجو را از مشرب مكتب پرفيض خود سيراب ساخته است.
حميد فرزام متولد مردادماه سال ۱۳۰۲ كرمان است. درباره دوران كودكى اش مى گويد: «سه چهار ساله بودم كه گاهى بامداد پگاه از آهنگ دلنشين پدرم كه قرآن تلاوت مى كرد از خواب بيدار مى شدم و در شش سالگى كه پدرم را از دست دادم، هر شامگاه با قرائت سوره هاى بزرگ و كوچك قرآن كه مادرم از بر مى خواند، به خواب مى رفتم.»
او تحصيلات ابتدايى را تا سال دوم در دبستان مختلط «اتحاديه» و از سال دو تا ششم در دبستان سعادت كرمان به پايان مى رساند. درباره دبستان اتحاديه مى گويد: «دبستان اتحاديه توسط انگليسى ها تأسيس شده بود و مديريت آن را خانمى بسيار هوشيار و كاردان، به نام Miss Woodroffe بر عهده داشت و چند نفر خانم انگليسى نيز در اداره امور مدرسه او را يارى مى كردند. ناظم و آموزگاران دبستان همه زن و ايرانى بودند. يك روز قبل از ظهر در اواخر زمستان ،۱۳۰۷ فاطمه خانم - ناظم مدرسه - مرا كه در آن هنگام كودكى پنج ساله بودم به دفتر خود احضار كرد و شعر مادر سروده ايرج ميرزا را كه در آخر كتابمان چاپ شده بود به من نشان داد و يك بار آن را خواند وگفت شما اين شعرها را از بر كنيد و در جشن پايان سال تحصيلى در برابر مادرها بخوانيد! من بر اثر شرم حضور اين پيشنهاد را با اكراه پذيرفتم و آن قطعه شعر را كه در زمره بهترين اشعار ايرج ميرزا است خوب حفظ كردم و براى اطمينان خاطر او در فاصله يكى دو ماه به آخر سال تحصيلى، چند بار از بر خواندم. جشن پايان سال فرا رسيد. جمع كثيرى از مادران و خويشاوندان دانش آموزان ... از جمله مادر و خاله و عمه هاى من ... در مدرسه حضور يافتند... تا اينكه نوبت به من رسيد... من چون آن روز ديدم كه هر سخنران در آغاز و انجام سخن به حضار مجلس تعظيم مى كند، بدانها تأسى جستم و بعد از تعظيم، به خواندن شعر پرداختم. بيت اول را بدون فاصله ميان دو مصراع، كمى تند خواندم... هنگامى كه از خواندن شعر فراغت يافتم، باز به حضار تعظيم كردم. آنها كه از رفتار و شيوه شعر خواندن من به وجد آمده بودند با كف زدن ممتد مرا بسيار تشويق كردند و اين خاطره شيرين دوران كودكى به راستى فراموش ناشدنى است.»
حميد فرزام، در سال ۱۳۱۴ پس از توفيق در امتحان ششم دبستان، در دبيرستان انگليسى جم كه از بهترين دبيرستان هاى كرمان بود، ثبت نام كرد و به دليل انضباط و اخلاق و جديت در فرا گرفتن دروس جوايز بسيارى را در اين مدرسه دريافت كرد و در سال ۱۳۱۶ نيز در نمايش «تاجر ونيزى» كه به زبان انگليسى در اين مدرسه اجرا مى شد نقش داشت. پس از پايان دوره اول متوسطه، فرزام به دانشسراى مقدماتى مى رود و در سال ۱۳۱۹ با ميانگين ،۱۷ رتبه دوم كرمان را كسب و مطابق مقررات آن روزگار، جزو دانش آموزان ممتاز در دانشسراى عالى تهران در رشته زبان و ادبيات فارسى به تحصيل مى پردازد و در سال ۱۳۲۳ با ميانگين ۱۶/۲ و احراز رتبه اول، به دريافت ليسانس نائل مى شود و به دعوت شوراى نظارت دكترا به ادامه تحصيل مشغول مى شود.
فرزام درباره اساتيد دوران دانشگاهش مى گويد: «خوشبختانه در دوره ليسانس و دكتراى زبان و ادبيات فارسى، سعادت درك فيض از محضر استادان بزرگى نصيبم گرديد كه همواره براى من مايه فخر و مباهات است؛ استادانى چون ملك الشعراى بهار، احمد بهمنيار، جلال الدين همايى، بديع الزمان فروزانفر، عبدالعظيم قريب، سيدمحمد تقى مدرس رضوى، عباس اقبال آشتيانى، ابراهيم پورداود، سيد محمد كاظم عصار، دكتر على اكبر سياسى، دكتر رضازاده شفق، دكتر ذبيح الله صفا، دكتر محمدمعين و...»
و اين بزرگان به حقيقت وحيد عصر و فريد دهر و يگانه روزگار خويش بودند و از جلسات درس و امتحان آنها حميد فرزام خاطرات فراوان دارد.
حميد فرزام در سال ۱۳۲۴ همزمان با اخذ مدرك ليسانس از دانشسراى عالى، براى ايفاى تعهد دبيرى به حكم وزارت آموزش و پرورش به دبيرى ادبيات دبيرستان فارابى كرج و در مهرماه همان سال به دبيرى دبيرستان شاهپور تجريش منصوب شد. خودش مى گويد: انتقال من از كرج به تجريش كه نزديك تهران بود، به يارى پروردگار به پايمردى استاد بهمنيار كه نسبت به من حسن ظنى به كمال داشت به سهولت انجام يافت. زيرا در آن زمان مرحوم هوشنگ بهمنيار فرزند استاد، رياست فرهنگ شميران و دبيرستان شاهپور را عهده دار بود و معرفى بنده به فرزندش، از طرف آن وجود ذى جود، الطاف خفيه الهيه بود.»
|
|
|
حميد فرزام به مدت ده سال، يعنى از سال ۱۳۲۴ تا ،۱۳۳۳به رياست دبيرستان صفاى تجريش منصوب شد. او در اين باره مى گويد: «شيوه تدريس من براى دانش آموزان جالب توجه بود، زيرا در ضمن درس، به فضل پروردگار، با خواندن اشعار مناسب و مطالب متنوعى كه به قاعده تداعى معانى فراياد مى آمد، به دانش آموزان شور و حالى مى دادم و به طور كلى درس فارسى را براى آنان شيرين و مطبوع مى ساختم و اگر لغتى را معنى مى كردم فوراً شاهد مثالى براى آن مى آوردم و اين سبك تدريس را از استادان ارجمندم جلال الدين همايى و بديع الزمان فروزانفر و ... فراگرفته بودم.» دبيرستان صفا همان مدرسه اى بود كه نويسنده نكته سنج و توانا مرحوم جلال آل احمد اداره آن را برعهده داشت و كتاب مدير مدرسه را درباره آن به رشته تحرير درآورده بود.
درباره آن مدرسه «حميد فرزام» مى گويد: «خدا داناست كه آن مدرسه چه وضعى داشت كه ذكر آن ناكردن اولى تر. همين قدر بايد دانست كه سروصداى بانى آن، تاجر معروف حاج محمد على آقا صفاى اصفهانى از اوضاع و احوال اين مدرسه به گوش وزير رسيد و دستور اكيد براى اصلاح امور آن صادر كرد و سرانجام قرعه كار به نام زده شد و من با اكراه به رياست دبيرستان صفاى تجريش منصوب شدم. هفت سال تمام در اداره امور آن مدرسه رنج بردم و در سال ۱۳۴۰ كه به جهت انتقال به دانشگاه اصفهان، آن را به مدير ديگرى تحويل دادم به فضل پروردگار از بهترين مدارس حوزه فرهنگى شميران به شمار مى رفت.»
حميد فرزام در سال ۱۳۳۸ پس از نيل به درجه دكتراى زبان و ادبيات فارسى و موفقيت در امتحان مسابقه دانشيارى، در سال ۱۳۴۰ با رتبه دانشيارى براى تدريس تاريخ ادبيات ايران به دانشكده ادبيات و علوم انسانى اصفهان انتقال يافت و از سال ۱۳۴۹ با رتبه استادى تمام وقت، علاوه بر تاريخ ادبيات، تدريس متون نظم و نثر فارسى و عرفان اسلامى و تأثير قرآن در ادب فارسى را نيز عهده دار شد.
او در سال ۱۳۵۵ با پيشنهاد و اصرار رئيس دانشگاه اصفهان به مديريت گروه زبان و ادبيات فارسى منصوب شد و تا سال ۱۳۵۸ با حفظ همه وظايف آموزشى بدين كار اشتغال داشت و در مهرماه ۱۳۵۹ پس از ۳۶ سال خدمت مداوم آموزشى بازنشسته شد و به تهران عزيمت كرد و از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ در دانشكده اقتصاد و دانشكده حقوق دانشگاه تهران و همچنين در دانشگاه اميركبير در تدريس متون فارسى با گروه زبان و ادبيات فارسى دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران همكارى نمود و بدين ترتيب ۴۴ سال از عمرش در آموزش و تدريس به جوانان دانش آموز و دانشجوى ميهن، صرف گرديد كه با احتساب ۲ سال خدمت ادارى، پيش از شروع كاردبيرى و ۱۴ سال عضويت در فرهنگستان از ،۱۳۶۹/۶/۱۸ كه تاكنون ادامه دارد، متجاوز از ۶۰ سال است كه صادقانه و از دل و جان در ايران خدمتگزاراست و به قول خودش «هذا من فضل ربى».
از روزهاى دانشگاه و تدريس، حميد فرزام خاطرات بسيار دارد. مى گويد: «در رشته ادبيات، دانشجويى تاريخ ادبيات را نمى خواند و به زور نمره مى خواست يكى دو بار هم مردود شد. نامه اى ماشين شده سراپا فحش و دشنام برايم فرستاد كه اگر باز هم سؤالات مشكل طرح كنى و نمره ندهى، بچه هايت را يتيم مى كنيم و اسيد به رويت مى پاشيم! من فرستنده نامه را شناختم؛ اما به روى خود نياوردم و در جلسه امتحان كتبى با مرحوم دكتر ستاريان كه جزو مراقبان بود بالاى سر او ايستادم و با صداى نسبتاً بلند بدان مرحوم گفتم: كار علم و دانش به جايى رسيده كه بعضى دانشجويان درس نمى خوانند و نامه مى فرستند و با هتاكى و ناسزاگويى نمره مى خواهند! آن دانشجو كه رنگش پريده و از ترس و شرمسارى سر به زير افكنده بود، باز نمره نياورد و مردود شد و مجبور شد درس بخواند تا نمره قبولى بگيرد.»
نكته جالب در زندگى كارى حميد فرزام استادى او بر سيد محمد خاتمى است. خودش مى گويد: «در اينجا از دانشجويى سخن مى گويم كه در سال تحصيلى ۴۴-۱۳۴۳ در دانشكده ادبيات اصفهان در كلاس درس من حضور مى يافت. دانشجويى مرتب و مؤدب و هوشيار و پژوهشگر، سيدى بزرگوار از سلاله پيامبر خاتم (ص) آقاى سيد محمد خاتمى كه از عهد جوانى آثار بزرگى در ناصيه او هويدا بود: «بالاى سرش ز هوشمندى / مى تافت ستاره بلندى» و من چه مى دانستم كه اين جوان ظلم ستيز حق طلب، با تأييدات الهى و يارى ملت فرهيخته ژرف نگر و حسن انتخاب آنان، روزى برمسند رياست جمهورى ايران تكيه مى زند.»
درباره حميد فرزام، محمدخوانسارى، از اساتيد بنام ادبيات مى گويد: «بنده از سال ۱۳۲۰ تاكنون (متجاوز از شصت سال) توفيق دوستى و الفت استاد گرامى آقاى دكتر حميد فرزام را داشته ام. آشنايى و دوستى ما از سال مخصوص ادبى دانشسراى عالى آغاز شد كه با هم همكلاس بوديم... اين كلاس، كلاس خاصى بود. چون همه دانشجويان آن شاگرد اول و دوم دانشسراها بودند و استادان با علاقه و شور در آن تدريس مى كردند. اين كلاس را كلاس برزخ مى گفتند. يعنى برزخ بين دبيرستان و دانشگاه كه پس از آن حميد فرزام رشته ادبيات را برگزيده و بنده رشته فلسفه و علوم تربيتى را... در سال ۱۳۲۳ هر دو فارغ التحصيل شديم. اما پيوند دوستى ما همچنان استوار ماند. دكتر فرزام در اين دوره ليسانس و پس از آن در دوره دكترى تحصيلات درخشانى داشتند و همواره در سختكوشى و اهتمام به تحصيل زبانزد دانشجويان بودند و از محضر استادانى بزرگ و متبحر - كه اكثر در رشته خودمنحصر به فرد و برازنده بودند - بهره مند شدند... رساله ايشان (حميد فرزام) درباره «شاه نعمت الله ولى» بود - كه البته پس از دفاع از آن رساله، پيوسته در تكميل آن كوشيد و آن را در سال ،۱۳۴۷ انتشارات سروش چاپ كرد (حدود ۷۲۰صفحه) و به چاپ دوم هم رسيده است... به جرأت مى توان گفت كه اين كتاب جامع ترين و كامل ترين تحقيقى است كه تاكنون درباره شاه نعمت الله به رشته تحرير درآمده است... پرداختن كتابى دقيق و آكادميك درباره شاه نعمت الله كارساده اى نيست. زيرا محبان عالى و دشمنان قالى هريك به راه مبالغه رفته اند و بنابراين قضاوت منصفانه و به دور از حب و بغض كار آسانى نبوده. اما حميد فرزانه طريق اعتدال برگزيده و به دور از حب و بغض و جانبدارى يا عناد، به راهى «ميان مسجد و ميخانه» رفته است... به نظر بنده هركس بخواهد در تاريخ تصوف اسلامى به تحقيقى در خور بپردازد از اين كتاب بى نياز نخواهدبود.»
ساده زيستى و دور بودن از هرگونه تكلف، فروتنى و بى ادعايى و پرهيز از مايى و منى، حسن نيت و صفاى باطن و خيرخواهى، انجام همه فرايض دينى از آغاز تكليف تاكنون و حتى مواظبت بر برخى نوافل، حفظ الغيب ديگران و اجتناب از غيبت، رازدارى و عيب پوشى، رقت قلب و نازكدلى.
محمدخوانسارى درباره اش مى گويد: «در جوانى كه گاه با هم به مجالس مذهبى و عزادارى مى رفتيم من چنان حال خوشى در او مى ديدم كه واقعاً حسرت مى بردم. او به مرحوم حاج شيخ رجبعلى خياط ارادتى خاص داشت.»
براى آخر كلام اين مقال كه درباره حميد فرزام است بد نيست يكى از اشعارش را با هم مرور كنيم:
تو اى رفيق شفيق از چه ياد ما نكنى
غريب وار دگر ياد آشنا نكنى
زحال ياران ديگر خبرنمى پرسى
ز دردمندان دردى دگر دوا نكنى
تو عهدبستى با ما به سر برى يارى
به عهد خويشتن آخر چرا وفا نكنى
اگر تو سالك راهى و عارف بالله
چرا براى خدا ترك ماسوى نكنى
به طنز گفت كه فرزام ناصح مشفق
تو خود به جاى نصيحت عمل چرا نكنى