پنجشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۴ - ۲۷ صفر ۱۴۲۶
Thu, Apr 7, 2005
ماجرا
۳۰۹۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
داستان زندگى
داستان زندگى
اشكهاى تلخ «شيما»
206448.jpg
از مدرسه به خانه كه رسيد كيف كهنه و قديمى اش را گوشه اتاق انداخت. مانتواش را از تن بيرون آورد. هر وقت مادر براى خريد از خانه بيرون مى رفت هيچ كس نبود كه جواب سلامش را بدهد و خانه شان سوت و كور بود.
لب حوض رفت. دستش را در آب حوض كرد و با حركت انگشتانش دوماهى قرمز كوچك درون حوض را كه كنار هم گوشه اى آرام مانده بودند، به رقص واداشت. شيما سرگرم بازى با ماهى هاى قرمز درون حوض بود كه صداى چرخيدن كليد در قفل حياط به گوشش رسيد. در به آرامى باز شد و در ميان آن سايه زنبيل مادر پيدا شد. شيما با شوق به طرف در دويد. زنبيل را از دست مادر گرفت و با خوشحالى به او گفت:
- امروز كارنامه ثلث اول مان را دادند.
مادر در چشمان دخترش برق شادى را ديد. شيما با لبخند گفت:
- شاگرد اول شده ام. حتماً بابا از شنيدن اين خبر خيلى خوشحال مى شود.
دخترك تا شب آرام و قرار نداشت. تكاليف اش را به سرعت تمام كرد. چندبار به سراغ كارنامه اش كه در ميان كتاب رياضى اش گذاشته بود، رفت. حتماً پدر با ديدن اين نمرات از خوشحالى بال درمى آورد.
پدر خسته از راه رسيد. شيما با خوشحالى كنار در اتاق ايستاد. چند بچه قد ونيم قد دور پدر را گرفتند. پدر دستى به سر بچه هايش كشيد و كنار سينى چاى نشست.
- چه خبر؟
مادر نگاهى به شيما كرد و گفت:
- خبر خوب كه برايت دارم. دخترت گل كاشته است.
شيما جلوى پدر نشست. كتاب رياضى اش را باز كرد و كارنامه اش را جلوى پدر گرفت. مرد كارنامه را از دست دخترش گرفت. نگاهى به آن انداخت. بعد آن را با بى تفاوتى به دست شيما داد.
- پدر يعنى تو خوشحال نشدى؟
- دخترم اينها كه براى آدم نان و آب نمى شود. زندگى خرج دارد و آدم بايد بتواند از عهده مخارج زندگى بربيايد. اين نمره ها به درد تو و من نمى خورد، به درد بچه پول دارهايى مى خورد كه پول پدرشان از پارو بالا مى رود.
شيما مبهوت به پدرش نگاه كرد. مادر با حركت دست از شيما خواست كه از اتاق بيرون برود. دخترك بغض اش را فرو خورد و به حياط رفت. دوماهى قرمز كنج حوض به خواب رفته بودند و عكس ماه در حوض افتاده بود.
چندروز بعد وقتى شيما به خانه برگشت، اشكهاى مادرش را ديد. مادر بدون اينكه حرفى از ناراحتى اش بزند خانه را مرتب مى كرد.
- مگر ميهمان داريم...
مادر چند لحظه اى به دو چشمان دخترش خيره شد و بعد سرش را به علامت مثبت تكان داد. بعد از خوردن ناهار مادر گفت:
- شيما حمام برو و لباس هايت را عوض كن. غروب ميهمان داريم.
شيما با تعجب به مادرش نگاه كرد. هيچ وقت مادرش از او چنين تقاضايى نكرده بود.
غروب وقتى ميهمانان با دسته گل و جعبه شيرينى از راه رسيدند، شيما هنوز باور نمى كرد كه نخستين خواستگارش پاى به خانه گذاشته است. پدر و مادرش هميشه اصرار داشتند او درس بخواند تا براى خودش كسى شود، حالا چه شده بود كه خواستگار به خانه راه مى دادند. شيما تا نيمه هاى شب صداى جر و بحث پدر و مادرش را مى شنيد.
- اين بچه ۱۵ ـ ۱۴سال بيشتر ندارد. براى چه مى خواهى او را به كسى بدهى كه ۱۵ - ۱۰سال از او بزرگتر است. اين بچه كه كارى به كار من و تو ندارد. از طرف ديگر كمك حال من در كارهاى خانه است اگر شيما نباشد من نمى توانم از پس اين زندگى بربيايم. اين بچه به درس و مدرسه هم علاقه زيادى دارد الآن هم وقت درس خواندن اوست نه شوهر كردن. بگذار چند وقت ديگر بگذرد.
پدر در سكوت اتاق با صداى بلند گفته بود:
- همين كه گفتم. من تصميم دارم دخترم را شوهر بدهم. من هم پدرش هستم و صلاحش را مى خواهم. دلم مى خواهد او را به دست كسى بدهم كه لااقل پدرش را مى شناسم. پدر اسماعيل را از چندسال پيش مى شناسم و مى دانم دخترم در خانه او خوشبخت مى شود. از طرف ديگر من ضامن درس خواندن او و بچه  دارى تو نيستم.
گريه هاى شيما در قلب و تصميم پدر تأثيرى نداشت. او تصميم اش را گرفته بود كه دخترش با اسماعيل ازدواج كند. شيما با وجود سن كم در كنار اسماعيل و سر سفره عقد نشست. چند ماه بعد با تصميم بزرگترها در يك مراسم خيلى ساده به خانه شوهر رفته بود.
روزهاى اول زندگى اش، با ديدن اتاق كوچكى كه به عنوان خانه او و اسماعيل در نظر گرفته بودند بغض مى كرد. باورش نمى شد كه از خانه پدر به اينجا آمده باشد. پدر چه چيز در وجود اسماعيل ديده بود كه حاضر شده بود، دخترش به اين خانه كوچك و قديمى پاى بگذارد و در كنار مادر شوهر و در نهايت سختى زندگى كند.
از همان روزهاى اول از رفتار شوهرش و برخوردهاى مادرشوهرش متوجه شد كه مادرشوهرش در اين خانه همه كاره است و او نمى تواند در برابر كوچكترين چيزى مقاومت كرده و يا نظرش را بدهد. با اين حال سعى مى كرد كه هر طور شده به اسماعيل كمك كند تا به استقلال فكرى برسد. اسماعيل آن روز غروب وقتى به خانه آمد، مادرش در خانه نبود. او به جاى سلام به شيما پرسيد:
- مادرم كجاست؟
شيما تصميم گرفت از همين جا شروع كند.
- بهتر است اول با من سلام و احوالپرسى كنى و بعد سراغ مادرت را بگيرى.
سيلى محكمى كه در صورت شيما فرود آمد، حكايت از آن داشت كه او نمى تواند به اين راحتى ها در برابر شوهرش ايستادگى كند. از همان روز تلاش شيما براى عوض كردن زندگى اش آغاز شد او هر چه بيشتر تلاش مى كرد كه به شوهرش ياد بدهد كمتر موفق مى شد و بيشتر كتك مى خورد در همين روزها بود كه متوجه شد اسماعيل چقدر بددهن است و از هيچ رفتارى وخشونتى براى حفظ عقايدش دست بردار نيست.
شيما ديگر نمى توانست اين شرايط را تحمل كند. بهتر اين بود كه دست به كار مى شد و هر طور بود پدر را راضى مى كرد و از اسماعيل جدا مى شد.
پدر با ديدن اشكهاى دخترش به او تشر رفت.
- تو فكر كردى زندگى بچه بازى است. نه باباجان هيچ دخترى از روز اول كه به خانه شوهر رفته احساس خوش و خوبى نداشته است. كم كم با شوهرش خو گرفته است. تو هم بايد به سر زندگى ات برگردى اين را هم كه بتوانى طلاق بگيرى از ذهن ات بيرون بيار. اگر از شوهرت طلاق بگيرى نه تنها جايى در اين خانه ندارى بلكه در دل من هم جايى نخواهى داشت. شيما با حرفهاى پدر ناچار به خانه برگشته بود. چند ماه ديگر از زندگى زير ضربات مشت و لگد و فحش و ناسزاهاى اسماعيل گذشته بود تا اينكه متوجه شده بود كه به زودى مادر مى شود. به اميد اينكه اسماعيل به خاطر فرزندشان كمتر او را تحت فشار قرار دهد، زندگى را ادامه داده بود ولى اسماعيل انگار تحت هيچ شرايطى عوض شدنى نبود.
روزها و ماهها به سختى مى گذشت. حالا ديگر از نظر وضعيت مالى هم زندگى شان سخت تر شده بود. مادر شيما گاهى پنهانى از همه براى او خوردنى مى آورد. با تولد نخستين فرزندشان بود كه دخالتهاى مادر اسماعيل بيشتر شد. حالا او در مورد چگونگى نگهدارى از نوه اش هم نظر مى داد. شيما هر كار مى كرد موفق نمى شد كه نظر اسماعيل و مادرش را جلب كند.
دومين فرزندشان هم خيلى سريع به دنيا آمده بود. شيما با به دنيا آمدن فرزند دومش بيشتر گرفتار شده بود در همين زمان بود كه بدرفتارى هاى شوهرش بيشتر شده بود رفتارهاى او نشان مى داد كه معتاد شده است. اختلاف اسماعيل و شيما روز به روز بالا مى گرفت. اسماعيل از اينكه معتاد شده بود، از طرف خانواده اش سرزنش نمى شد.
- اگر پسرم معتاد شده تقصير توست كه نتوانستى همسر خوبى برايش باشى اگر درست برخورد مى كردى اگر پسرم را درك مى كردى كه اينطور نمى شد.
***
۱۵سال از زندگى شيما با اسماعيل مى گذشت او اين سالها را به عشق بچه هايش گذرانده بود. تمام سختى ها را تحمل كرده بود بلكه زندگى اش بهتر شود ولى زندگى آنها نه تنها بهتر نشده بود بلكه در زير اين فشارها اين شيما بود كه روز به روز افسرده تر و آسيب پذيرتر مى شد.
شيما مطمئن بود كه ديگر امكان ادامه زندگى با اين شرايط را ندارد. حالا در اين فكر بود كه خودش و زندگى اش را به همراه دوفرزندش از اين تنگنا نجات دهد. نمى دانست راهى جلوى پايش براى رسيدن به آرامش وجود دارد يا خير؟
پاسخ به بانوى ۳۰ ساله دچار مشكلات خانوادگى
206433.jpg
با سلام اينكه به فكر چاره جويى و پرسش براى حل مشكلات خويش برآمده ايد نشانه خوبى است .
به اين معنى كه هر چند افسرده هستيد اما نااميد نيستيد و در تلاش براى يافتن راه چاره هستيد . بهتر است در آغاز بر روى نكات مثبت زندگى شما متمركز شويم. نخست اينكه به نيروى منطق و عقل عقيده داريد ، به روشهاى هيجانى و احساساتى متوسل نشده ايد با وجود همه سختى ها زندگى خانوادگى را رها نكرده ايد و توانسته ايد دو فرزند خود را حمايت كنيد و بپروريد. مطمئناً زندگى با شرايطى كه وصف كرده ايد دشوار بوده است اما شما توانسته ايد سالهاى متمادى دشوارى را سپرى كنيد .
مى توان حدس زد كه روحيه اى نيرومند داريد كه مى تواند از ايمان منشأ گرفته باشد . سختى هاى زندگى نوعى امتحان است ، امتحان هميشه مشكل است اما زمانيكه آن را بگذرانيد به يك مرحله بالاتر مى رسيد .
اما براى بهبود شرايط دشوارى كه در عبارات مختصر خود به آنها اشاره كرده ايد راههاى عملى هم وجود دارد . شما مى توانيد با واكنش خود بر رفتار ديگران تأثير بگذاريد و آن را تغيير دهيد . بدون استفاده از خشم و خشونت هرگاه همسرتان يا مادر وى بدرفتارى كردند بى اعتنايى كنيد تا به تدريج بياموزند كه بدرفتارى آنان موجب ترس و ارعاب شما نمى شود و نتيجه دلخواه آنان را به بار نمى آورد . برعكس هر زمان كه رفتار خوب نشان دادند شما هم با محبت و توجه عكس العمل نشان دهيد خواهيد ديد كه در درازمدت از بدرفتارى هاى آنان كاسته و بر خوشرفتارى آنان افزوده مى شود. شايد بگوييد كه اين كار طولانى و دشوار است اما مگر شما به دشواريها عادت نكرده ايد ؟! به ياد داشته باشيد كه هميشه تاريكترين زمان شب لحظات پيش از سپيده دم است .
دكتر فربد فدائى
استاد دانشگاه و روانپزشك


|   شناسنامه   |   آرشيو   |