|
فلسفه شكيبايى وتقدير در آثار فاكنر
|
|
|
به بهانه چاپ دوم رمان گور به گور اثر ويليام فاكنر، ترجمه نجف دريابندرى مترجم: رويا بشنام نويسنده به سه چيز نياز دارد: تجربه، مشاهده و تخيل. هر يك از دو ضلع اين مثلث مى توانند در زمان خود موجوديت ديگرى را دچار نقصان كنند. ويليام فاكنر فاكنر شخصيت هاى رمان هايش را تنها ابزار و عناصر داستان نمى داند، زيرا علاقمند است تا با وارد شدن بر ذهنيات، احساسات و عواطف انسان ها و تعاملى را كه آنها با يكديگر در رخداد هاى داستان پيدا مى كنند دريابد و چگونگى تأثير هر يك بر ديگرى را موشكافانه بررسى كند. به گفته ويل دورانت، فاكنر فقط داستان سرايى نمى كند، بلكه زندگى را به تصوير مى كشد و فلسفه اى را مطرح مى كند. او مانند بافت شناسِ زندگى به كشورش مى نگرد، آن را جسمى زنده مى پندارد و براى آزمايش و تشخيص بيمارى، از آن تكه بردارى مى كند. او بدون تعصب، اما با همدردى به حيوانات و گياهان، به مردان، زنان و كودكان؛ به سفيد پوستان و سياه پوستان مى نگرد. با موشكافى در شكل، سفتى و نرمى، طعم، صدا و بوى آنان جسم و و ذهن و درون اسرارآميزشان، بيم واميد، عشق و نفرت و رنج و جنايت را مطالعه مى كند و همه را به گونه اى پيچيده و دشوار - ليكن شجاعانه و صادقانه - روى كاغذ مى آورد و در آنها به فلسفه شكيبايى و تقدير دست مى يابد. او ما را ژرف انديش تر از پيش برجاى مى گذارد. ويليام فاكنر بيست و پنجم سپتامبر ۱۸۹۷ در نزديكى آكسفورد، مى سى سى پى به دنيا آمد. جد پدرى اش كلنل ويليام گاتبرت فاكنر يكى از وكلاى مشهور جنوب بود؛ شخصيتى ياغى كه بانى مبارزات شمالى ها در جنگ هاى داخلى گرديد. وى شركت راه آهن را نيز تاسيس كرد و تا پايان عمر كتاب هاى پرفروش زيادى نوشت. ويليام فاكنر در هفده سالگى شعر سرودن را آغاز كرد. هنگام جنگ جهانى اول، ارتش آمريكا به دليل كوتاهى قد او را نپذيرفت، اما كمى بعد به عنوان خلبان نيروى هوايى كانادا خدمت كرد. بعد از جنگ وارد دانشگاه مى سى سى پى شد و شغل هاى گوناگونى اختيار كرد. فاكنر در سال ۱۹۲۵ با شروود اندرسن، رمان نويس معروف، آشنا شد. پس از اين آشنايى، اولين رمان «دست مزد سرباز» را نوشت اما در حقيقت رمان «خشم و هياهو» عزمش را براى نوشتن رمان هاى بعدى راسخ تر كرد. وى در سال ۱۹۲۹ با دوست دوران كودكى اش، ايستل اولدهام ازدواج كرد؛ گرچه ايستل پيش از اين با وكيلى ثروتمند ازدواج كرده و دو بچه داشت، اما پس از جدايى او از همسر اولش، فاكنر هنوز او را دوست مى داشت و حاضر شد بچه هاى او را نيز قبول كند. در همين سال او رمان «جان كه مى دادم يا دراز كشيدم تا براى خودم بميرم» يا به تعبير دريا بندرى، «گور به گور» را نوشت. او خود گفت اين رمان را ظرف شش هفته نوشته است، اما هر چه سعى مى كرد خود را به عنوان نويسنده اى حرفه اى بشناسد كمتر موفق مى شد. سرانجام باور كرد كه كشاورز آقا منشى است كه سرگرمى اش نوشتن شده و اين نگرش به فلسفه فئودالى او كه همواره از آن به عنوان الگوى نوشتارى از آن استفاده مى كرد، مربوط مى شد. وى بارها و بارها ظلمى كه به سياهان و فقراى جنوبى مى شد را محكوم مى كرد. رمان خشم و هياهو از چهار بعد داستان فرو پاشى خانواده اى جنوبى را بازگو مى كند. - پدر بى اراده و بدبينى كه گرچه فرزندانش را از صميم قلب دوست دارد، اما به قدرى در نوشيدن مشروبات الكلى زياده روى مى كند كه عاقبت مى ميرد. _ مادر معلولى كه نه تنها بچه هايش را دوست ندارد، بلكه تصور مى كند اين اوست كه بايد تحت مراقبت قرار گيرد. بنجى پسر سبك مغزى كه باعث شرمسارى مادر مى شود. پسر احساساتى از دانشگاه هاروارد اخراج مى شود، تا آرزوى ديرينه مادرش را برآورده كند و بعد هم خود كشى مى كند. كدى تنها دختر خانه كه در نوجوانى باردار مى شود، اما نكته حائز اهميت اينجا است كه تمامى اعضاى خانواده توسط خدمتكار هاى سياه پوست حمايت و مراقبت مى شوند و همگى آنها تحت سلطه زن سالارانه ديلسى قرار دارند. نگرش وى در رمان «خشم و هياهو» به چند بخش تقسيم شده است: نخست فصلى كه توسط ابله و سبك مغزى چون بنجى روايت مى شود كه براى او زمان وجود ندارد. سپس در دو فصل بعدى هنگامى كه داستان از زبان دو برادر بنجى روايت مى شود؛ داستان پرده از رازش بر مى دارد. به طور كلى رمان از بى عشقى سخن مى گويد. بى عشقى اى كه در آن تنها ابله رنجى ندارد و تنها احمق مى تواند آن را فراموش كند. و چه زيبا است كه عنوان رمان نيز از حديث نفس مكبث اقبتاس شده است. «فردا، و فردا هم، و فردا هم، مى خزد با گام هاى خرد از روزى به روزى...» درون مايه اصلى رمان خشم و هياهو، انحطاط و انحراف خانواده است. خانواده اى كه بيشتر افراد آن روشنفكر هستند. تمامى اتفاقات حساس و مهم رمان در بخش بنجى ثبت شده كه بعد ها به وسيله راويان ديگر خلاصه يا به تفصيل شرح داده مى شود؛ اما آنگاه كه راوى بنجى است، در اغلب موارد آگاهى او جزء اصلى ترين و مهم ترين آگاهى به شمار مى رود. فاكنر از زبان بنجى مى گويد: «زمان به نظر آن ابله تداوم نداشت تنها آن و لحظه اى بود. نه فردايى و نه ديروزى؛ هيچ يك وجود نداشت. سراسر لحظه اى بود و براى او سراسر كنون.» او نمى توانست تفاوت ميان آنچه را سال گذشته اتفاق افتاده يا فردا رخ خواهد داد دريابد، نمى دانست كه خواب ديده و يا واقعاً به چشم ديده است. آنچه ذهن را به خود مشغول مى كند اين است كه چرا فاكنر بنجى را براى معرفى داستان اش انتخاب كرده است؟ نقش بنجى تا چه حد اهميت دارد كه بيش از عمل، ذهن را درگير خود مى كند؟ اينجاست كه رمان وارد فضا هاى فلسفى و روانشناختى مى شود، فضاهايى چون معنا و مفهوم زمان و آسيب شناسى روانى خانواده كامپسن. اما اين بدان معنا نيست كه رمان تنها خود را فداى به هم پيوستگى و كشف هر يك از آنها كند. پس هدف رمان چيست؟ قصد دارد چه بگويد؟ اجازه دهيد بار ديگر به حديث نفس مكبث بينديشيم و با طرح سؤال معناى قصه فاكنر، قصه اى كه چهار بار تكرار شد دريابيم. «زندگى نبود، مگر قصه اى، قصه اى مفت و ياوه، سربه سر غوغا و خشم.» سرانجام قصه به كجا خواهد رفت؟ رمان به شيوه واقع بينانه خود چگونه توجه و تمركز ما را بر مسأله تمثيل و آگاهى معطوف مى كند؟ خشم و هياهو چگونه ما را متحول مى كند و بر تجربه ما تأثير مى گذارد؟ او مى گويد: «انسان ها به رنج نيازمند هستند، قدرى سرخوردگى و ناكامى براى صيقل دادن روح لازم است. هنرمندان اين كار را مى كننند. منظور من اين نيست كه در سوراخ موش يا راه آب زندگى كنيد، اما بايد شهامت اخلاقى و بردبارى داشته باشيد؛ تحمل كنيد. تنها گياهان سعادتمند هستند.» رمان بعدى او «ابشالوم، ابشالوم !» كيفر خواست قوى درباره تبعيض نژادى است، تراژدى اى كه به طور كلى دوران جنگ داخلى آمريكا را به تصوير مى كشد. رمانى كه با خواندن اولين صفحات آن سردرگم مى شويم. زيرا بلافاصله با راويان متعددى روبرو مى شويم كه هر يك با ساختارى پيچيده داستان را روايت مى كنند. خواننده بايد بداند كه رمان را چگونه بخواند، رمان چند راوى دارد و آنها چگونه با يكديگر ارتباط دارند. از همه مهم تر اين كه به رغم پيچيدگى هاى درونى؛ چرا فاكنر الگوى روايتى چنين چالش برانگيز را انتخاب كرده است؟ بسيارى از منتقدان بر اين باور هستند كه سبك برون مركزى اى كه فاكنر براى رمان ابشالوم ابشالوم انتخاب كرده است؛ پيچيده ترين و مبالغه آميز ترين سبكى است كه تنها صبر، تحمل، توجه و آگاهى خواننده را مى طلبد. داستان درباره معناى تاريخ و فشار غايى گذشته بخصوص گذشته جنوب آمريكا است و درباره روند شناخت شك برانگيز بازسازى تاريخ و تحت فشار قرار دادن آن است. در بخشى از رمان آمده است كه آقاى كمپست به كونتين مى گويد: «ما تنها چند داستان داريم كه دهن به دهن نقل شده است... مردمانى سايه گونه را مى بينيم كه در بذر و خون خود زندگى مى كنند و ما تنها دراز كشيده و در خوابى چنان عميق منتظر و نظاره گر اجراى نقش آنها هستيم.» در تمامى رمان ذكر شده، خانواده محور ساختار، طرح و معناى اصلى داستان به شمار مى رود. همچنين خاستگاه اندوه، هويت و نيز جايگاه تمامى چالش ها و منازعات روانى فردى هر يك را شخصيت هاى داستان به تصوير مى كشد. مسأله هر سه رمان نيز پيش فرض زمان به عنوان نظمى خطى، پياپى و قابل پيش بينى است. «هملت» بخش نخست ساگا (الهه افسانه هاى اسكانديناوى) مردمان شيطان صفت يوكناپاتافا است. «برخيز اى موسى» در واقع يك مجموعه داستان كوتاه است كه به گونه اى هر يك از داستان ها با يكديگر مرتبط هستند و درون مايه واحدى چون تقدس، عزت نفس، تلقى و نگرش انسان از همنوع و نهاد انسانى و رابطه متقابل آنها با يكديگر را شرح مى دهند. مهمترين شخصيت اين داستان ها ايساك مك كسلين است كه به نظر مى آيد جوانى ويليام فاكنر را فرافكنى مى كند. رمان «گور به گور» نيز حول محور يك خانواده متمركز شده است. داستان متناقض و مضحكى از تصميم قطعى پدر خانواده كه به همسرش، ادى بيوندرن، در حال مرگ قول مى دهد او را در شهر خانواده اش جفرسن كه حدود سيزده كيلومتر از آنجا فاصله دارد به خاك سپارد. اين سفر به واسطه سيل و آتش سوزى و گله اى در حال عبور، نه روز به تعويق مى افتد. حتى خواننده اى كه به خواندن متن هاى خاص عادت دارد نيز، وقتى به طورغير منتظره در صفحات ميانى رمان با روايت، ادى بيوندرن، مواجه مى شود شگفت زده مى شود؛ زيرا ادى پيش از اين در صفحات نخستين رمان مرده بود. چرا داستان ادى اينجا دوباره روايت مى شود؟ تأثير شنيدن صداى ادى در اين بخش از كتاب چيست؟ اين همان روشى نيست كه فاكنر مى خواهد ادامه زندگى او را به گونه اى در ياد و دل خانواده باقى بگذارد و نشان دهد كه او هنوز زنده است؟ برخى از منتقدان از تئورى تناقض گويى فاكنر حمايت كرده و بر اين باور هستند كه رمان درباره مرگ و مردن نيست، كه از زندگى و تولد سخن مى گويد. پروفسور ويليام ون اوكنر طى مطالعه در آثار فاكنر تأكيد مى كند كه رمان گور به گور در دو سطح قابل بررسى است. از يك سو داستانى روانشناسانه و از ديگر سو سفرى آيينى و نمادين. سرانجام پس از چند تجربه موفق در نوامبر ،۱۹۵۰ ويليام فاكنر به دريافت جايزه ادبى نوبل نائل شد. وى ابتدا گفت كه براى دريافت جايزه به استكهلم نخواهد رفت، اما بعد تغيير عقيده داد و يكى از مهم ترين و زيباترين سخنرانى هاى خود را ايراد كرد. سخنرانى اى كه از كليشه هاى معمول به دور بود. كتاب بعدى وى «ياد بودى براى راهبه» مكاشفه اى احساسى از داستان «حريم» است. البته دامنه اخلاقى رمان ياد بودى براى راهبه بسيار وسيع تر از داستان حريم است. در بخش پايانى رمان به نظر مى رسد، انسان لعنت شده و مورد سرزنش قرار گرفته؛ از اين رو مى بايست تمامى قدرتش را به كار گيرد تا بر آن تسلط يابد و با كرامت و شأن انسانى بر آن غلبه كرده و باقى بماند. فلسفه مباحثى كه فاكنر در اين كتاب به آن پرداخته با اهداف آلبر كامو در كتاب افسانه سيزيف قابل مقايسه است. اگر چه سال هاى ۱۹۶۰ به دوران سخنرانى هاى فراوان فاكنر شهرت يافته، اما عكس هايى كه از وى گرفته شده اند نمايانگر چهره خسته و قامت تحليل رفته اوست. سرانجام، فاكنر در ماه جون ۱۹۶۲ از آكسفورد بازگشت و صبح ششم جولاى همان سال ديده از دنيا فرو بست.
|