دوشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۸۴ -
Mon, Apr 11, 2005
ماجرا
۳۱۰۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
خانواده (جامعه)
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
معماى پليسى شماره۶۵
عينك شكسته!
206679.jpg
مهدى ابراهيمى
پيرمرد وقتى برق تيغه چاقو را در دستان مرد سياهپوش ديد چند قدمى به عقب برداشت هنوز اميد به فرار داشت كه احساس كرد به ديوار اتاق رسيده است و قاتل هر لحظه به او نزديكتر مى شود، خواست فرياد بزند اما حنجره اش يارى نداد، به هر سويى نگاه كرد تا راه ديگرى پيدا كند اما با احساس سوزش شديدى روى سينه اش، پاهايش خم شد و روى زمين نشست.
هنوز دودستش را روى زخم سينه نگذاشته بود كه ضربه ديگر به پشت گردن خورد و پيرمرد با صورت روى زمين افتاد و ديگر نفس نكشيد.
عينك پيرمرد در اثر چرخش شتابدار صورتش پرتاب شد و پس از خوردن به ديوار در حالى كه شيشه هايش ترك خورده بود روى زمين افتاد.
ساعت ۱۱شب بود كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد وقتى شاسى مكالمه را فشرد سروان مولدى از مركز پيام جنايى پليس خبر داد پيرمرد ثروتمندى در شهرك غرب به قتل رسيده است.
نيم ساعتى طول نكشيد كه بازپرس شمس با استفاده از خلوتى شبانه خيابانها ، خود را به شهرك غرب رساند، قتل در طبقه دوم يك خانه سه طبقه رخ داده بود و صاحب اين خانه بزرگ و شيك مرد ۷۰ساله اى به نام «عزت الله» بود.
در تاريكى شب جلوى در خانه اين تاجر پر از خودروهاى پرزرق و برق و مدل بالا بود، كه مشخص مى كرد قبل از بازپرس خيلى ها خود را به قتلگاه پيرمرد رسانده اند.
بازپرس شمس بعد از چند دقيقه كه رفتارهاى روانى اين زنان و مردان را تحت نظر گرفت به سمت در ورودى حركت كرد و با پشت سر گذاشتن نوار زرد رنگ بررسى صحنه جرم پليس وارد خانه شد.
قتل در طبقه دوم رخ داده بود و «عزت الله» دقيقاً چسبيده به ديوار ضلع غربى اتاق پذيرايى روى زمين افتاده بود او با وجود پيرى، كت و شلوار بسيار شيكى پوشيده بود به گونه اى كه خون آلود بودن آن نتوانسته بود از زيبايى اش كم كند.
دستان «عزت الله» زير پيكرش مانده بود به گونه اى كه مشخص مى كرد او وقتى چاقو به سينه اش اصابت كرده است با حالتى خميده دودستش را روى زخم گذاشته است و قاتل كه از بالابه او تسلط كاملى داشته است آخرين ضربه را به پشت گردن او وارد آورده است.
در اطراف جسد همه اثاثيه مرتب بود، مبلها در جاى خود قرار داشتند و حتى كلكسيونى قيمتى از مرجانهاى دريايى دست نخورده در نقطه اى شيشه اى قرار داشت.
همه قفل هاى ورودى ساختمان و اتاقها سالم بود هيچ ردى از قاتل در راهروها و اتاقهاى ديگر ديده نمى شد، بعضى از اتاقها كه درهايشان قفل بود نشان مى داد و قاتل هيچ كنجكاوى اى در سرك كشيدن به همه ساختمان نداشته است و انگيزه او قتل به خاطر سرقت نبوده است، پس بايستى به دنبال پيدا كردن انگيزه اصلى قاتل بود و نياز به سرنخ داشت به خاطر همين از سروان پرسيد تا دقيقاً شرح دهند چه كسى ماجراى قتل را به پليس خبر داده است.
«شاهين» و «نسرين» دختر و پسر «عزت الله» وقتى از ميهمانى به خانه بازگشته بودند با جسد پدرشان رو به رو شده بودند و دختر پيرمرد با موبايل به پليس۱۱۰ زنگ زده بود.
وقتى نوار ضبط شده تماس «نسرين» با پليس در اختيار بازپرس قرار گرفت او شنيد كه دختر با صداى بغض آلود فرياد مى زند پدرش وقتى در خانه تنها خوابيده بود توسط دزدها كشته شده است و بعد آدرس خانه را پشت گوشى خواند.
بازپرس شمس مى توانست از دختر و پسر «عزت الله» كسانى را كه با وى اختلاف داشتند شناسايى كند، با اين تصور در يكى از اتاقهاى خانه پيرمرد نشست و از سروان خواست «نسرين» را براى بازجويى نزد وى راهنمايى كنند.
دختر «عزت الله» بلند بلند گريه مى كرد او ظاهرى آراسته داشت با ناخن هاى بلند لاك زده اش به اندازه اى روى صورتش كشيده بود كه آن را زخم كرده بود و خون روى گونه هايش جارى بود، او حتى در بازگشت از ميهمانى فرصتى براى تعويض لباسهايش نداشته است.
پس از دعوت به آرامش، بازپرس شمس از «نسرين» خواست سعى كند با جوابهايى كه مى دهد پليس را در پيدا كردن قاتل كمك كند.
پدرت تنها زندگى مى كند؟
خير، من و «شاهين» با او زندگى مى كنيم يعنى زندگى مى كرديم.
پدرت دشمنى داشت؟
فكر نكنم او مرد مهربانى بود كسى كه دامادش را مانند پسر تر و خشك بكند و به او پست و مقام بدهد مهربان است، پدرم چنين شخصيتى داشت اما...
اما چى؟
چيز مهمى نيست، دامادمان مقدارى نااهل درآمده است و بيشتر از اينكه سپاسگزار پدرم باشد وعصاى دستش، او را هميشه ناراحت مى كرد.
برادرت چه؟
برادرم در شركت پدرم بعد از دامادمان همه كاره است، ببينيد پدرم براى شوهر خواهرم بها مى داد.
زمان قتل كجا بودى؟
عروسى دختر عمه ام بود همه دعوت بوديم پدرم نيز قرار بود بيايد اما نشد.
چرا نيامد؟
قرار شده بود من و شاهين از ابتداى مراسم عقد آنجا باشيم و پدرم كه در خانه بود بعد از اين مراسم توسط برادرم به تالار برده شود، وقتى بين مراسم عقد به «شاهين» گفتم سراغ پدر برو شنيدم كه بابا عزت الله در تماس تلفنى با عذرخواهى از برادرم گفته است داروهايش را خورده است و نياز به خواب شديد دارد داروهاى او خواب آور بود به خاطر همين ديگر سراغش نرفتيم، وقتى عروسى تمام شد من و شاهين به خانه برگشتيم، ديدم هيچ چراغى روشن نيست تعجب كردم چون خودرو را من مى راندم برادرم زودتر از من وارد ساختمان شد، هنوز درهاى پاركينگ را نبسته بودم كه صداى فرياد شاهين را شنيدم.
چيزى از خانه به سرقت رفته است؟
- زياد وقت نكردم اما تصور نمى كنم چيزى به سرقت رفته باشد اگر چيزى كه من تصور مى كنم درست باشد نيازى به سرقت نبود.
- يعنى قاتل را مى شناسى؟
- ممكن است، ببينيد همه به عروسى آمده اند غير از شوهر خواهرم اينجا هم او نيست در حالى كه پدرم او را عين پسرش مى دانست حتى وصيت كرده بود بعد از مرگش همه كاره شركت مصطفى شود چون تصور مى كرد مديريت او خيلى قويتر از «شاهين» كه جوان به نظر مى رسد، است.
- چرا در عروسى شركت نكرد؟
- نمى دانم شايد خواهرم بداند اگر ثابت شود شوهرش قاتل است سكته مى كند تو را به خدا با او كارى نداشته باشيد خيلى حساس است وروحيه ضعيفى دارد.
بازپرس شمس كه پى به اختلاف داخلى بين خانواده «عزت الله» برده بود رد پاى يك آشناى سود جو را به دست آورد كه مى توانست در اين قتل هم طراح و هم اجرا كننده باشد.
نياز بود از «شاهين» نيز بازجويى شود، اين جوان انگار موج گرفته شده بود يا مى خنديد يا گريه مى كرد.
پدرت با چه كسى خصومت داشت؟
- با هيچ كس، آقا بى معرفت پدرم را كشت، بابا عزت الله در آستينش مار پرورش داد خيلى بى چشم و رو بود.
- منظورت دامادتان است؟
- غير از او چه كسى مى تواند راحت به خانه مان بيايد و دست به اين قتل بزند.
- خيلى راحت هم نبود؟
- چرا پدرم مگر از خودش دفاعى كرده است، بيچاره فقط التماس مى كرد، بابا اى كاش نزدت بودم.
- در مراسم عروسى چه گذشت؟
- «عزت الله» قرار بود بيايد، مى دانيد كه وقتى سن بالا مى رود هزار مريضى گل مى كند، بابايم از من خواسته بود بعد از مراسم عقد كه بى خودى شلوغ و پلوغ مى شود براى رفتن به تالار سراغش بروم، ساعت ۸شب وقتى آخرهاى مراسم عقد بود از تلفن خانه عمه با پدرم تماس گرفتم، صداى خواب آلودى داشت او گفت نمى تواند به عروسى بيايد و خواست از عمه ام عذرخواهى كنم، بعد هم به من گفت كه با خانه تماس نگيرم، عادت هميشگى اش بود، وقتى مى خواست بخوابد اصلاً به تلفن ها جواب نمى داد.
- وقتى برگشتى چه شد؟
- ساعت دورو بر ۱۱شب بود كه ما از عمه عذرخواهى كرديم و به خانه برگشتيم، جاى چراغ خواب اتاق «عزت الله»، چراغهاى راهرو و اتاق پذيرايى روشن بود، ابتدا احساس كردم پدرم ميهمان دارد و به خاطر اينكه نيامدنش به عروسى نزد عمه ام توجيه باشد حتى به ما هم دروغ گفته است اما اينطور نبود.
«عزت الله» در اتاق پذيرايى كشته شده بود، من قصاص آن نامرد را مى خواهم و اصلاً پا عقب نمى گذارم.
الآن دامادتان كجا است؟
- نمى دانم، خواهرم بايستى بداند او نه عروسى آمد و نه اينجا آمده است، مگر مى شود؟! حتى اگر فاميلمان نبود و فقط معاون شركت بود مثل خيلى ها بايستى اينجا حاضر مى شد.
با هم اختلافى داشتيد؟
-«عزت الله»، دامادمان را خيلى دوست داشت اما «مصطفى» فقط سودجو بود اين اواخر پدرم فهميده بود او كسى نيست كه تصورش را مى كرد و از اينكه به من نسبت به او بى اعتماد بود، پشيمان شده بود حتى اين موضوع را به «نسرين» هم گفته بود.
وقتى ناسازگارى پيش آمد، دامادمان چندبارى خواست استعفا بدهد اما چون «عزت الله» فكر مى كرد پشت سر اين استعفاها كاسه اى زير نيم كاسه است از او خواست حساب و كتابها را شفاف كند بعد هر غلطى مى  خواهد بكند كه كار به اينجا كشيد.
خواهرت بدون «مصطفى» به عروسى آمده بود؟
- بله، مطمئن باشيد درونش غوغايى است اما چه كند كه سه بچه قد و نيم قد دارد و نمى تواند كارى كند، زياد اذيتش نكنيد روحيه او داغونتر از اين حرفها است.
جز خواهر اين دومدعى مرگ پدر هيچ كس نمى دانست «مصطفى» كجا است، «ستاره» فقط شيون مى كرد و اطرافيان به او آب قند مى دادند، چاره اى جز بازجويى نبود، بازپرس او را به آرامش دعوت كرد.
شوهرت كجا است؟
- نمى دانم، ببينيد چه روزى هم من را تنها گذاشته است، يكى نيست به او بگويد الآن وقت رفتن به «آستارا» است، آن هم براى عزادارى يكى از دوستان قديمى، نمى دانم نمى دانم!
كدام دوستش؟
- نمى دانم، چطور مگر؟ او مرد خوبى است، اغفال حرفهاى خواهر برادرم نشويد آنها چشم ديدن «مصطفى» را ندارند پرت و پلا مى گويند، كلى اينجا به من حرص دادند و همه تقصيرها را به گردن شوهرم انداختند، فاميلهايمان نيز نظر آنان را تأييد مى كنند اما من مطمئن هستم اشتباه مى كنند.
«ستاره» وقتى به سمت «شاهين» و «نسرين» برگشت تا آن دو را نفرين كند، بازپرس به سمت در خروجى رفت و با پى بردن به اينكه در آنجا نمى تواند به سرنخ ديگرى برسد سوار بر ماشين شد و قتلگاه «عزت الله» را ترك كرد.
فرداى آن روز، پرونده روى ميز كار او بود، مأموران پليس گزارش كرده بودند كه هر چه با موبايل داماد «عزت الله» تماس گرفته اند خاموش بوده است، اين احتمال وجود داشت كه «مصطفى» فرارى شده باشد بازپرس شمس با موبايل خودش شماره تلفن اين مظنون را گرفت، هنوز دومين بوق آزاد زده نشده بود كه مردى با صداى گرفته پاسخ داد، «مصطفى» نمى توانست جلوى گريه خودش را بگيرد او از بازپرس اجازه خواست پس از مراسم كفن و دفن پدرزنش به دادسرا برود.
سه روزى نگذشته بود كه مردى سياهپوش در حالى كه صورتش را باندپيچى كرده بود وارد اتاق بازپرس شد و خود را «مصطفى» معرفى كرد و پشت ميز بازجويى نشست.
شب قتل كجا بودى؟
- اين يك راز است، مى خواهم فقط نزد خودتان بماند، راستش را بخواهيد من از همسر اولم يك دختربچه ۶ساله به نام «غزل» دارم، شب قتل در واقع روز تولد او بود، چون بعد از مرگ مادرش با دختر «عزت الله» ازدواج كرده بودم از ترس اينكه مبادا من را نپذيرد ماجراى ازدواج نخست و مرگ مادر «غزل» را كتمان كردم هميشه در حين كار به دخترم سر مى زدم اما در روز قتل چون پشت تلفن گريه كرده بود پذيرفتم به آنجا بروم و...
اختلافى با «عزت الله» داشتى؟
- او مثل پدرم بود و همه پيشرفت را مديون «عزت الله» هستم.
پس چرا او را كشتى؟
- من!!! دروغ است. «شاهين» و «نسرين»، از من بدشان مى آيد، برادرزنم مى گويد جاى او را تنگ كرده ام و «نسرين» مى خواهد در جايگاه برادرش در شركت بنشيند اما پدرزنم مخالف بود و هميشه با آنها درگير بود.
زخم صورتت را نمى توانى كتمان كنى؟
- كتمان نمى كنم، در مراسم تشييع «عزت الله»، برادرزنم به من حمله كرد و با مشت و لگد به جانم افتاد، بين همه به من قاتل گفت. او در حالت عادى نبود نمى دانم چرا اينگونه شده است.
از مرگ«عزت الله» چه كسى سود مى برد؟
بچه هايش، «شاهين» حتماً رئيس شركت مى شود و اگر دوست بازى را كنار بگذارد مى تواند موفق شود، من كه ديگر در شركت نخواهم ماند، «نسرين» به آرزويش مى رسد و به مقدار سهم الارث هم به زن من مى رسد همين.
پدرزنت با كسى خصومت نداشت؟
- خير، او مرد خوبى بود و...
هنوز حرفهاى «مصطفى» تمام نشده بود كه در اتاق بازپرس باز شد و «نسرين» و «شاهين» با عصبانيت وارد اتاق شدند و با رساندن خود به بازپرس با صداى بلند خواستند دامادشان را به اتهام قتل «عزت الله» بازداشت كند.
بازپرس لبخندى زد و بعد آرام گفت: اين شما خواهر و برادر ناخلف هستيد كه بايستى بازداشت شويد، توطئه خوبى براى پدر و دامادتان كشيده بوديد اما در سه جا اشتباه كرديد.
وقتى بازپرس شمس سه دليل غيرقابل انكار خود را در برابر حيرت «شاهين» و «نسرين» گفت، دختر «عزت الله» به گريه افتاد و گفت كه برادرش او را وادار كرده است بعد از به قتل رسيدن پدر از او حمايت كند و قبل از قتل در جريان توطئه شاهين نبود.
خوانندگان عزيز با اشاره به سه دليل بازپرس مى توانيد پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد و در قرعه كشى جايزه ويژه معماى پليس شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |