|
روشنفكرى دينى:
گفت وگوى انتقادى با مدرنيته
|
|
|
محسن كديور چالش بر سر مفهوم «روشنفكرى دينى» به رغم عمر يكصد ساله اين واژه هنوز جارى و پردامنه است. اين گرايش فكرى هم اينك علاوه بر دينداران سنتى و سنتگرا با طيف تازه اى از انتقادات رودرروست كه شكل تجديد قوا شده انتقاداتى است كه نيروهاى لائيك بر روشنفكران دينى وارد مى كرده اند. عامل ديگرى كه ضرورت پاسخگويى روشنفكران دينى به انتقادات مطرح شده را مضاعف مى كند، انشعاب هايى است كه در درون اين اردو صورت مى گيرد. بر اين اساس برخى از متفكران منتسب به گرايش روشنفكرى دينى كه پيش از اين، دفاع شورمندانه اى از اين جريان مى كردند هم اينك سخنى ديگر بر زبان مى رانند. نويسنده مطلب حاضر، مى كوشد بار ديگر صورتبندى تازه اى از هويت و حيثيت روشنفكرى دينى عرضه كند. ذكر اين نكته خالى از فايده نيست كه اين مقاله در همايش بين المللى «اسلام، جامعه و مدرنيته» در بلژيك ارائه شده است. گروه انديشه
تجدد فرهنگ غالب دوران ماست، به نحوى كه تمامى فرهنگها و خرده فرهنگها را به نحوى از انحاء تحت تأثير خود قرار داده است . اگرچه تجدد به يك معنا حاوى بزرگترين دستاوردهاى انسانى است و تغييرات ناشى از آن كليه زواياى جوامع بشرى را درنورديده است، تا آنجا كه به مثابه يك نقطه عطف نسبت به ماقبل خود در كليه امور فردى و جمعى انسانى در آمده است، اما اين به آن معنا نيست كه تجدد را غايت مطلوب يافضيلت برتر قلمداد كنيم و آن را به مثابه ميزان سنجش صحت و سقم پديده هاى انسانى تلقى كنيم . لذا در عين خوشامدگويى به بسيارى از پيامدها و نتايج تجدد از كاستى ها و انتقادات وارد بر آن نيز نبايد غافل بود، و آن را به قول هابرماس «پروژه اى ناتمام» و طريق گذار و نه مقصد دانست . متجدد شدن (Modernization ) روندى تدريجى دارد و تحقق آن نيازمند بلوغ به شرايط خاص فرهنگى، اقتصادى، سياسى و اجتماعى است و لزومى ندارد اين روند در جوامع مختلف يكسان طى شود، ياهمه جوامع به وضعيت فعلى جوامع اروپايى و آمريكايى برسند . هرجامعه اى حق دارد راه خاص خود را به سوى تجدد بپيمايد و ازآن مهمتر به تجددى كه خود باوردارد برسد . بنابر اين از ابتدا مشخص كنم كه مرادم از سازگارى اسلام و مدرنيته اين نيست كه اسلام به عنوان يك متغير خود را با مدرنيته به عنوان ثابت سازگار كند و نتيجه آن «اسلام مدرن» باشد، به اين معنى كه هر امر مغاير با مدرنيته در اسلام تغيير كند و تمامى احكام و ضوابط اسلامى بر مدرنيته منطبق شوند و تمامى ضوابط و معيارهاى مدرنيته بدون چون و چرا و بى كم و كاست در انديشه و كنش و منش اسلامى پذيرفته شوند و مدرنيته به عنوان سنگ محك و منبع و معيار رد و قبول گزاره هاى اسلامى درآيد . همچنانكه مرادم ازاين سازگارى اين نيست كه مدرنيته به عنوان يك متغير خود رابا اسلام به عنوان ثابت سازگار كند و نتيجه آن «مدرنيته اسلامى» باشد، به اين معنى كه هر امر مغاير با اسلام درمدرنيته مردود تلقى شود و اسلام معيار رد و قبول گزاره هاى مدرن باشد . در صورت اول انحلال اسلام در مدرنيته و در صورت دوم انحلال مدرنيته در اسلام اتفاق مى افتد . پس مقصود از سازگارى اسلام و مدرنيته اين نيست كه يكى را بى چون و چرا بپذيريم و ديگرى را در آن منحل كنيم، مراد از سازگارى چيست ؟ آنچه من در اين مقاله درمقام بيان آن هستم امكان سازگارى قرائتى از اسلام باروايتى ازمدرنيته است، به عبارت ديگر امكان تحقق اسلام و مدرنيته در يك جامعه . جامعه اى كه اعضاى آن به اسلام ايمان داشته باشند و در فكر و عمل اسلامى بينديشند و اسلامى رفتار كنند و در عين حال ضوابط مدرنيته در آن رعايت شود. امور جامعه بر اساس خردجمعى و آزادى و حقوق آحاد جامعه اداره شود. مى خواهم بگويم جمع بين اسلام و مدرنيته ممكن است . معناى اين سخن اين نيست كه هر قرائتى از اسلام باهر برداشتى ازمدرنيته قابل جمع است و بين اين دو هيچ ناسازگارى اتفاق نمى افتد . برعكس درحال حاضر قرائتهايى از اسلام وجود دارد كه با مدرنيته بطور مطلق ناسازگار است . بنابراين آنكه ازامكان سازگارى اسلام و مدرنيته سخن مى گويد پيشاپيش اعلام كرده است كه باهردو طرف بحث برخوردى انتقادى دارد، هرچند زاويه و ميزان انتقاد نسبت به اين دو طرف متفاوت است . از يك سو انتقادات متفكرانى از قبيل السدير مك اينتاير و نيز متفكران پست مدرن را ارج مى نهد، و از سوى ديگر - كه بيشتر وجهه نظر اين مقاله است - «اسلام تاريخى» را به دور از پيام اصلى اسلام ارزيابى مى كند. توضيح آنكه اسلام به عنوان يكى از سه دين بزرگ ابراهيمى و آخرين آنها پس از چهارده قرن با عادات و رسوم و عرف هاى پيروان خود چنان ممزوج شده است كه بازشناسى پيام اصلى آن امروز كار ساده اى نيست . در اسلام تاريخى متن كتاب مقدس- قرآن - و گفتار و رفتار پيامبر - محمد (ص) - و سيره و روش اولياى دين و اجماع علماى مسلمان به مثابه احكام ثابت، فرازمان و فرامكان نگريسته مى شود . دراين رويكرد در عين باور به عقلانيت دينى كه از آن به «حكمت» تعبيرمى شود، اين عقلانيت لزوماً همواره توسط عقول بشرى قابل درك نيست . لذا نقش عقل به واسطه محدوديت عقل انسانى در استنباط احكام الهى چندان برجسته نيست، و فهم دينى «متن محور» است و فهم «ظواهر» مساوى فهم دين است . به همين دليل اجتهاد، اگرچه فى الجمله در برخى مذاهب پذيرفته شده، اما از اجتهاد در فروع فراتر نرفته است. در اسلام تاريخى -كه ازآن به «اسلام سنتى» نيزمى توان تعبيركرد - اجراى احكام شريعت ملاك اسلامى بودن جامعه است . از آنجا كه دراين ديدگاه دراحكام شرعى حقوق آدميان لحاظ شده است، نيازى به تمسك به امثال اعلاميه جهانى حقوق بشر نيست . ازاين ديدگاه بهترين زمانها زمان پيامبر بوده و مسلمانان موظفند جامعه خود را منطبق با الگوى عصرنزول بنمايند و در ناسازگارى پديده هاى مدرن با الگوى عصر پيامبر اشكال از پديده هاى مدرن است، يا بايد آنها راحذف كرد يا در آن الگوى مقدس گنجانيد . تأويل متن در معارضه با حكم عقل چندان جايى ندارد، چراكه اكثرقريب به اتفاق احكام عقل ظنى است و از عقل قطعى و يقينى كمتر اثر است . آنچه به اختصار ذكر شده چكيده اى از ديدگاه اسلام تاريخى يا اسلام سنتى است كه طيف وسيعى از مذاهب اسلامى از سلفى ها، اخبارى ها، حنبلى ها و وهابى ها، تا قرائت رسمى ديگر مذاهب اسلامى را در برمى گيرد . عليرغم كثرت معتقدان به اين ديدگاه، وعدم ترديد در مسلمان بودن آنها و بااحترام به برداشت آنها، اين ديدگاه با مدرنيته در تعارض است و در عصر حاضر با پياده شدن آن در عرصه عمومى، در جامعه جايى براى مدرنيته نخواهد بود . پيروان اسلام تاريخى اگرچه در زندگى خصوصى خود مشكلى براى رعايت ضوابط اسلامى ندارند، اما در عصر ما براى اجراى احكام اسلامى در جامعه با مشكل جدى مواجهند و چاره اى ندارند يا اينكه از اجراى احكام شريعت درباره ديگران و درجامعه چشم بپوشند و به تعطيل دين در جامعه راضى شوند و يا اينكه براى جارى ساختن ضوابط دينى در جامعه به زور و خشونت متوسل شوند . مسلمانان سنت گرا غالباً به راه حل اول تن داده اند و مسلمانان بنيادگرا به راه حل دوم روى آورده اند . اصول سازگارى اسلام و مدرنيته اكنون نوبت به بررسى قرائت ديگرى از اسلام و نسبت سنجى آن با مدرنيته مى رسد . اين قرائت رو به رشد حاصل مطالعات جمعى ازمتفكران مسلمان است كه در جوامع اسلامى به «روشنفكران دينى» موسومند و در انديشه خود روشنفكرى و مدرنيته را با اسلام جمع كرده اند . در تفكر اين جريان عقلانيت و ايمان، حقوق انسانى و تكليف الهى، آزادى فردى و عدالت اجتماعى، خردجمعى و اخلاق دينى، عقل بشرى و وحى الهى با هم همزيستى مسالمت آميز دارند. روشنفكران دينى پيام اسلامى را با گوهر مدرنيته توامان پذيرفته اند . ويژگى هاى اسلام روشنفكرى يااصول سازگارى اسلام و مدرنيته به شرح زير قابل ذكر است : اصل اول : در مقايسه با اسلام رسمى كه «صورت گرا» بود، اسلام روشنفكرى «غايت گرا» است، و معتقد است كليه احكام، مناسك و گزاره هاى دينى در خدمت يك غايت متعالى است . اين غايت متعالى در كلى ترين بيان آن «كرامت انسانى» است، كه از آن به تقرب به خداوند يا سعادت قصوى (نهايى) نيز تعبيرمى شود. هر يك ازاوامر، نواهى، مناسك، احكام وگزاره هاى اسلامى غايتى جزئى دارد . اين غايات همگى در راستاى آن غايت نهايى و مطلوب متعالى هستند، دين درمجموع اجزاى خود يك جهت گيرى به سوى امر متعالى براى رهايى و كمال انسان است . ارزش اعمال و مناسك دينى زمانى محقق مى شود كه اين جهت گيرى تأمين شده باشد . غايات دينى ثابت، دائمى، فرازمانى و فرامكانى هستند،اما ابزار و احكامى كه حاصل اين غايات هستند در شرايط مختلف زمانى مكانى تغيير مى كنند . براين اساس حتى كتاب مقدس - قرآن كريم - نيز دربردارنده هردوگونه حكم اسلامى است، يعنى همچنانكه احكام ثابت، جهان شمول، فرازمانى و فرامكانى در قرآن كم نيست، اما اينگونه نيست كه همه بيانات و گزاره هاى قرآنى از اين قسم باشد، بلكه دركتاب مقدس گزاره هاى ناظر به شرايط خاص زمان نزول و احكام متغير و موقت نيز يافت مى شود .قرآن و پيامبر نمى توانسته اند نسبت به مسائل و مشكلات عصر نزول و صدراسلام و زمان خود بى تفاوت باشند. روشنفكران دينى معتقدند فقيهان مسلمان با بسيارى ازاحكام متغيرو موقت موجود در آيات و روايات، معامله احكام ثابت و دائمى كرده اند، وغالب مشكلات مسلمانان معاصر ازاين ناحيه توليد شده است .
|