|
نگاهى به پديده بى اعتمادى در بين خانواده ه
مرزبندى عاطفه در روابط اجتماعى
|
|
|
دكتر آذردخت مفيدى* مردم قابل اعتماد نيستند. به هر كس اعتماد كردم، ضربه خوردم. بهتر است انسان تنها بماند. مى خواهم از دست همه فرار كنم. ديگر در زندگى به هيچ كس اعتماد نمى كنم و... نويسنده بر اين باور است كه خواننده اين سطور لا اقل يك بار در زندگى برخى از اين جملات را به زبان آورده، اما چرا؟ ما انسانها به هم نزديك مى شويم و اعتماد مى كنيم. چرا؟ به هم ضربه مى زنيم و از هم دور مى شويم. چرا؟ اين بازى نزديك و دور شدن انسانها، حكايت روابط اغلب ما ايرانى هاست. احساس مى كنيم بسيار با عاطفه هستيم و ظرفيت مهرورزيدنمان بالاست. اگر چنين است، چرا روابط ما نابود مى شود و بدبينى و بى اعتمادى جاى آن را مى گيرد؟ در اين نوشتار ابتدا سعى شده نياز انسان به اعتماد بررسى و سپس چند و چون روابط در ايران كه نويسنده سالها با آن روبرو و در پى درمان آن بوده، بازگو شود و در نهايت روابط سالم به گونه اى نسبتاً ساده ترسيم گردد. جنين انسان در بهشت رحم نه ماه و اندى مى ماند. در بهشت بى تنش و امنيت. و هبوط، بريدن بند ناف است. اولين حس نوزاد پس از تولد يك نا امنى عميق است. نا امنى در جهانى كه نمى شناسد و كمترين ابزار را براى اداره خود دارد. ناشناخته، ترسناك و هول برانگيز است و احساس ناتوانى، اين ناشناخته را خطرناك تر مى كند و حس قريب الوقوع آسيب را بيشتر. اگر اين حس بماند، در عرض مدت كوتاهى نوزاد مى ميرد، مانند برخى از نوزادانى كه در شيرخوارگاهها به مرگهاى ناشناخته دچار مى شوند، يا در موارد خفيف تر، فرد در بزرگسالى بزهكار يا مجنون مى شود. اما در يك سير معمولى اين حس بسيار تخفيف مى يابد. چگونه؟ با دريافت مراقبت مادرانه و گرفتن محبت و نوازش. نوزاد در سير رشد خود احساس مى كند كه جهان خطرناك نيست و نمى خواهد لزوماً به او صدمه اى بزند، در نتيجه مى تواند به هستى و هرآنچه در اوست، اعتماد كند. اعتماد در تعريف غير تخصصى خود مى تواند اين باشد: «با من است و به من ضربه اى نمى زند، آسيب نمى رساند.» چنين انسانى در بزرگسالى مى تواند به سادگى اعتماد كند و خود قابل اعتماد باشد. بنابراين اولين و مهم ترين نياز روانى بشر، اعتماد كردن است به هستى و هرآنچه در اوست. اعتماد امنيت مى دهد و قدرت و اين هر دو عزت نفس و احساس تسلط بر خود و هستى را در پى مى آورد. وقتى ما به ديگرى اعتماد مى كنيم، امن مى شويم و وقتى ديگرى به ما اعتماد مى كند، قدرت مى گيريم و اين دو ره آورد اعتماد به روى هم اثر افزايش دهنده دارند. ما چه اندازه مى توانيم قابل اعتماد باشيم؟ براى پيش بردن بحث لازم است به تعريف تخصصى تر اعتماد بر اساس نظريه هاى روانكاوانه بپردازيم. همه مى دانند كه بدن انسان لا اقل در حيطه پنج حس بشر داراى مرزهاى مشخصى است كه به وسيله پوست و مخاط تعيين مى شود. نمى توان سوزنى را در پوست فرو برد، بدون ايجاد واكنش دفاعى در بدن، يعنى نمى توان به مرزهاى فيزيكى بدن تجاوز كرد، بدون ايجاد واكنش. به همين ترتيب، روان انسان هم مرز دارد كه به آن «مرزهاى من» (ego boundary) مى گويند. در بدو تولد، نوزاد مرزى بين خود و هستى قائل نيست. مرزى بين خود و مادر قائل نيست. يعنى خود را يك وجود مجزا از مادر نمى داند. به تدريچ در مسير رشد، اين مرز را احساس مى كند. در سنين كودكى، مرزهاى من، در كودك درست شكل نگرفته و كودك فاقد ساز و كارهاى لازم براى دفاع از مرزهاى خويش است و مرزهاى روانى ديگرى را هم به رسميت نمى شناسد. كودكان معمولى بسيار سريع با هم دوست شده و بسيار سريع با هم قهر كرده، دعوايشان مى شود. اين صحبت در جاى ديگر بيشتر باز شده و از آن نتايج مهمى به دست مى آيد. در فرد بالغ از نظر رشد روانى - جنسى، يعنى در فردى كه «من» او خوب رشد كرده، اين مرزها مشخص است و سيستم دفاعى خوبى دارد. در تعريف تخصصى اعتماد مى توان گفت: كسى كه احساس مى كند فرد ديگر به مرزهاى روانى او تجاوز نمى كند، او را قابل اعتماد ديده به او اعتماد مى كند و كسى كه به مرزهاى روانى ديگرى تجاوز نمى كند، انسان قابل اعتمادى مى شود. بى احترامى، توهين، تحقير، نارو زدن و... همه جزو تجاوز به مرزهاى ديگرى به حساب مى آيد. پس به رسميت شناختن حريم مرز روانى ديگرى، ايجاد اعتماد مى كند و تجاوز به مرز روانى، اعتماد را سلب مى كند. يك من بالغ، نه به مرز كسى تجاوز مى كند و نه اجازه مى دهد ديگرى به مرز او تجاوز كند. سيستمى در روان يك بالغ وجود دارد كه اين كار را ميسر كند. فرض كنيد من يك فرد بالغ احساس كند كه ديگرى دارد به مرزهايش نزديك مى شود. در اولين مرحله از علائمى استفاده مى كند كه به مثابه چراغ نارنجى چشمك زن سر چهارراهها عمل مى كند و پيغامى به فرد مقابل مى دهد حاكى از اينكه «جلو نيا - سر جايت بايست» اين علائم مى تواند يك نگاه باشد يا يك وضعيت بدنى يا جمله اى مؤدبانه و غير مستقيم يا يك شوخى ملايم بدون تهديد و... اگر فرد مقابل هم بالغ باشد به محض گرفتن اين پيغام دورتر مى ايستد و رابطه با هيچ خطرى روبرو نمى شود. حال فرض شود كه فرد مقابل اين علائم را به هر دليلى دريافت نكند و به مرزهاى فرد مقابل وارد شود. در اين مرحله بستگى به ميزان احساس تهديد، اين فرد بالغ دو واكنش پرخاشگرانه از خود نشان مى دهد. اگر احساس تهديد كمتر باشد، با رفتارى كه به آن پرخاشگرى واكنشى مى گويند، ديگرى را از مرزهاى خود بيرون مى كند، در اين مرحله، او تنها ديگرى را بيرون كرده، اما خود به مرزهاى او تجاوزى نكرده. مثل يك گله دوستانه يا سكوت و قهر موقتى يا زياد كردن فاصله عاطفى. اگر احساس تهديد زياد باشد، فرد دست به پرخاشگرى انتقامجويانه مى زند، يعنى نه تنها او را از مرزهاى خود بيرون مى كند، بلكه حالا او به مرزهاى ديگرى تجاوز مى كند. دعوا و توهين متقابل، قهر خصومت آميز و مقابله به مثل، مثال هاى اينگونه پرخاشگرى انتقامجويانه است. يك من بالغ چنان ماهرانه شرايط را اداره مى كند كه كمتر به مرحله سوم مى رسد. از طرفى، خود او نيز پتانسيل تجاوز به مرز ديگرى را دارد اما با گرفتن اولين علائم واكنشى سرجاى خود مى ايستد و تجاوزى صورت نمى گيرد. در اين سيستم رابطه اى چون مرزها مشخص است و سيستم دفاعى طرفين درست كار مى كند، روابط پايدار مانده و اعتماد شكل گرفته تا آسيب نمى بيند. فرد بالغ وقتى اعتماد مى كند احساس مى كند كه بايد اين اعتماد را با ساز و كارهاى مشخصى اداره كرد و نگاهداشت. همانگونه كه خودش پتانسيل تجاوز به مرز ديگرى را دارد، ديگرى هم مى تواند اين پتانسيل را داشته باشد و اين دلالت بر بد بودن غيرقابل اعتماد بودن هيچ يك از طرفين نيست بلكه از خصلت كودكانه ميل به تجاوز در انسان شكل مى گيرد كه در وجود همه ما انسان هاى عادى وجود دارد. همانگونه كه هوا وارد محفظه خالى مى شود، انسان هاى عادى اگر مرزهاى ديگرى را باز ببينند، پتانسيل تجاوز به مرز را دارند و اين مسأله چيزى به نام غيرقابل اعتماد بودن نيست. اعتماد داشتن به ديگرى و مورد اعتماد ديگرى بودن در يك من بالغ يك روند فعال است كه در طول رابطه بايد اداره شود. حال چه چيزى اين روند را مختل مى كند و روابط عاطفى انسان را به نابودى و نفرت مى كشاند؟ تعريف رابطه سالم در دوران بزرگسالى، رابطه بالغ با بالغ است. دو انسان با مرزهاى مشخص روانى در فاصله اى مشخص كه بده بستان عاطفى، عقلايى، اقتصادى، جنسى و يا آميخته اى از چند نوع را دارند. هر رابطه اى غير از اين به سلب اعتماد مى انجامد. در بررسى اين روابط آسيب شناختى از سير رشدى كودك آغاز مى كنيم. اولين رابطه اى كه انسان تجربه مى كند رابطه كودك - مادر يا كودك - والد (والد يا جايگزينى آن) است. اين رابطه ويژگى هاى خاص خود را دارد. كودك در رابطه گيرنده و والد دهنده است. كودك تقاضاى عشق بى قيد و شرط دارد يعنى نياز دارد عليرغم هر كارى خلاف ميل والد، باز والد به او پيغام بدهد كه براى او باارزش و دوست داشتنى است. مرز مشخص روانى بين كودك و والد وجود ندارد. هر دو در مرزهاى ديگرى سير مى كنند. كودك ناخودآگاه در يك نياز وابسته چسبنده، به مرزهاى روانى والد تجاوز مى كند و والد با ايثار تحمل مى كند. كودك مطالبه گر است و اگر تمايلاتش برآورده نشود دچار غضب مى شود و احساس تهديد فراوان مى كند و اين را در ناخودآگاه خود تجاوز به مرز خويشتن حساب مى كند و با پرخاشگرى انتقامجويانه پاسخ مى دهد يعنى به مرزهاى روانى والد تجاوز مى كند. تمامى اين خصوصياتى كه در رابطه كودك - والد برشمرده شد نه نتيجه دوست داشتن بلكه در اثر وابستگى شديد كودك به والد خويش است. روان كودك با روان والد درآميخته و مرزهاى روانى مشخص نبوده و در هم آميخته مى باشد. اين شرايط در ابتداى كودكى و نوزادى بهنجار است. ولى با سير رشدى كودك، به آهستگى در اثر كم شدن اين وابستگى، مرزهاى من، مشخص تر مى شود تا در دوران بلوغ و بزرگسالى مرزهاى كاملاً مشخص و مستقل شكل بگيرد. يعنى در يك رشد بهنجار، رابطه كودك - والد به رابطه بالغ - بالغ تغيير مى يابد. به بيانى ديگر، بى مرزى عاطفى و كسب امنيت در آميخته شدن دو مرز كودك و والد، نياز اساسى كودك در سنين ابتداى رشد است و اين در روان كودك، اعتماد تعبير مى شود. اما در بزرگسالى، مرز مشخص روانى و رابطه بالغ - بالغ و اداره كردن مرزها و در يك صلح مسالمت آميز رد و بدل كردن عناصر ذكر شده (عاطفه، عقل، اقتصاد، سكس و ...) اعتماد تعبير مى شود. حال بايد ديد روان آسيب شناسى كجا به وجود مى آيد. سه امكان رشدى بر پايه اين نظريه وجود دارد: ۱- اين وابستگى و درهم آميختگى مرزى لازم براى رشد نوزاد و نوپا از اول مختل باشد. ۲- سير بهنجار خود را طى كند. يعنى اول با وابستگى و درآميختگى مرزها شروع شده به تدريج كودك مستقل شود و مرزهاى مشخص روانى پيدا كند. ۳- اين وابستگى و درهم آميختگى مرزى كه در ابتداى نوزادى و كودكى بوده تا سنين بلوغ و بزرگسالى هم ادامه پيدا كند. نتيجه در مورد اول، انسانى است دورى گزين، بزهكار، يا مجنون كه در رابطه عاطفى وارد نمى شود و اعتماد خود را از ابتدا از هستى بريده. نتيجه در مورد دوم، روابط سالم انسانى بر پايه اعتماد بزرگسالانه و متعادل و پوياست و روابط با ثبات و عميق. نتيجه در مورد سوم در واقع آن چيزى است كه مورد بحث ماست و به وفور در روابط انسانى بالغين اين جامعه ديده مى شود. به عبارتى ديگر، اغلب روابط مادر - كودك در اين جامعه به شدت در هم آميخته و چسبنده مى باشد و با وابستگى هاى عميق و طول كشيده توأم است. در ناخودآگاه اغلب ما انسانهاى اين جامعه تمايل عميق به ادامه و تكرار اين نوع رابطه در بزرگسالى وجود دارد. در واقع همان تمايلات كودكى كه بر شمرده شد به روابط بالغانه انتقال داده مى شود. انسانها تا از هم دورند كاركرد بالغ دارند. به محض نزديكتر شدن پديده واپس روى به كودكى اتفاق مى افتد و سريع وابسته شده يا ميل به وابستگى و همان روابط چسبنده را دارند. از فرد مقابل وجود يك والد را مطالبه كرده، خود در نقش كودك فرو مى روند. نمى توانند از مرزهاى روانى خود دفاع كنند و در واقع مرزها را از دست مى دهند و در بازى هاى مطالبه گرانه و كودكانه خود به مرزهاى ديگرى تجاوز مى كنند. هيچيك از سازوكارهاى دفاع از مرز يا گرفتن علامت از ديگرى كار نمى كند. جوانى كه به محض ورود به اداره براى كار به سرعت با همه «خودمانى» مى شود و شوخى هاى مدام مى كند و وقتى ديگران در روابط بسيار «خودمانى»! راجع به زندگى خصوصى او اظهار نظر مى كنند، دچار احساس نفرت از مردم مى شود. جوانانى كه روز و شب را با هم طى مى كنند و به سرعت به قول خودشان با هم قاطى مى شوند! و بعد يكى از يكى نارو مى خورد و ياد مى گيرد كه ديگر به هيچكس اعتماد نكند. نامزدهايى كه هر لحظه بايد از هم خبر داشته باشند و روزى ۲۰ بار با تلفن همراه با هم صحبت مى كنند و مطالباتشان براى دريافت توجه و ملاحظه پايانى ندارد و سرانجام در انفجارى پرنفرت از هم جدا مى شوند. همه پيغام «نه من مرز تو را به رسميت مى شناسم نه تو مرز مرا به رسميت بشناس، بگذار درهم فرو برويم.» است. وابستگى كودكانه است و نه دوست داشتن بالغانه. جنگ قدرتها در روابط چسبنده، متوجه مرزهاى خويش نبودن، يك مثل ايرانى است كه مى گويد: «پولت را محكم نگهدار، همسايه ات را دزد نكن». فردى كه متعادل رابطه مى گيرد و راه تجاوز به مرزهاى خودش را بر روى ديگرى مى بندد در واقع طرف مقابلش را متجاوز نمى كند. چنين فردى هرگز اعتماد بالغانه اش را از دست نداده و دوستان متعدد و روابط عميق را مى تواند تجربه كند. در واقع بى مرزى و شكست مطالبات در يك رابطه چسبنده و وابسته كودكانه، نفرت مى آفريند و فرد اعتمادش را از دست مى دهد، اما در يك دوست داشتنى بالغانه و با حداقل وابستگى، فرد هم به مرز ديگرى تجاوز نمى كند هم اجازه نمى دهد ديگرى به مرز او تجاوز كند. هم احساس تهديدش متناسب با تجاوز احتمالى است و هم قدرت همدلى كردن يعنى قدرت خود را به جاى ديگرى گذاشتن و او را درك كردن دارد. در نتيجه قدرت بخشش در تجاوز احتمالى. در اين رابطه اعتماد مختل نمى شود و حتى اگر به دلايلى رابطه به شكست بينجامد فرد نااميدى ناشى از اين شكست را تعميم نداده و نسبت به همه بى اعتماد و بدبين نمى شود و ظرفيت درون روانى خود را براى دوست داشتن حفظ مى كند.بارى، زمانيكه بازى هاى كودكانه به جاى روابط بالغانه بنشيند ديگر اعتمادى نيست. اگر جامعه ما بتواند در اثر تفكر و رشد احساسى، تفاوت وابستگى هاى كودكانه را با دوست داشتن هاى بالغانه حس كند و رد پاى چنين وابستگى هاى چسبنده و بى مرز را در روابط عاطفى و به شدت عاطفى اش!! پيدا كند، آن زمان مى توان از رشد و ثبات اعتماد سخن به ميان آورد. *روانپزشك و روانكاو
|