سه شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۴ -
Tue, Apr 12, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۱۰۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
با هنرمندان دفاع مقدس
با هنرمندان دفاع مقدس
جنگ تلخ ترين خاطره نسل من
اشاره :
شاهرخ تندرو صالح بى شك از نويسندگان و شاعران متعهد و دلسوزى است كه پشتكار و جديت در كلام و آثارش ستودنى و قابل تحسين است. وى هم اكنون در فرهنگسراى ارسباران مديريت برنامه هاى ادبى و هنرى را برعهده دارد. در فرصت كوتاهى كه دست داد به دو سه سؤال از سؤالات متعدد ما پاسخ گفتند كه در پى مى آوريم.
اين روزها چه مى كنيد؟
در حال حاضر بازنويسى رمان حبابخانه كه موضوعى اجتماعى دارد و در لايه هاى درونى اش نگاهى به جنگ نيز دارد را در دست انجام دارم همچنين موضوع شناسى شعر دهه ۶۰ كه بخش اعظمى از آن به شعر دفاع مقدس برمى گردد و نيز تحقيق و مطالعه روى ادبيات مهاجرت كه يكى از زيرساختهاى ادبيات معاصر است از عمده دغدغه هاى كنونى من است.
شما در كنگره سيزدهم شعر دفاع مقدس حضور داشتيد اين كنگره و نقش كلى اين كنگره ها را چطور مى بينيد؟
نقش اصلى كنگره هاى شعر دفاع مقدس بسيار مهم است اما به نظر مى رسد كه مى بايست تمامى چهره هاى محبوب شعرى از هر طيف و طبقه اى حضور داشته باشند و بايد اين حق را به مخاطب داد تا به صداهاى متنوع شعر دفاع مقدس ايران گوش دهد و اين بزرگترين نقيصه اى است كه مخاطبان را به سمت انتخابهاى از پيش تعيين شده پيش مى برد . چهره هايى مثل خانم بهبهانى ، هوشنگ ابتهاج، شاپور بنياد، اخوان ثالث و ... و در كنار آنها دكتر طاهره صفارزاده، موسوى گرمارودى، پرويز بيگى حبيب آبادى، حسين اسرافيلى و ... هريك جلوه هايى از شعر جنگ را در آثارشان دارند اما متأسفانه ما همه آنها را يكجا و دركنار همديگر نمى بينيم.
آخرين اثرى كه در حوزه ادبيات دفاع مقدس خوانده ايد چه نام دارد و نظرتان در باره آن چيست؟
آخرين كتابى كه خوانده ام «نفر سوم از سمت چپ » نام داشت ، داستانى كوتاه در باره جنگ از مجيد قيصرى كه بسيار جذاب و خواندنى بود. دوست دارم قيصرى را با چندنويسنده خارجى مقايسه كنم اما اين كار را نمى كنم چون احساس مى كنم قيصرى چيز ديگرى است و دراين اثر ، لايه هاى جنگ را طورى بررسى مى كند كه مخاطب ناخودآگاه شروع مى كند به جراحى شخصيت هاى داستان. قيصرى جراح واقعيتى به نام جنگ است هرچند كه خود جنگ را دوست ندارد. به نظر من اين يكى از نويسندگان خوبى است كه مخاطب را با واقعيات روبرو مى كند.
در پايان اين صحبت كوتاه حرفى از جنس دلتان بزنيد.
يكى اينكه جنگ تلخ ترين خاطره نسل من بود و دوم اينكه اين شعر ابتهاج را زمزمه مى كنم:
آه اى بهار سوخته
خاكستر جوانى
تصوير پركشيده در آيينه تهى
با ياد گيسوان بلندت
آيينه در غبار سحر آه مى كشد
مرغان باغ
بيهوده خواندند
هنگام گل نبود
برو ...
صداى آشنا
در دل تاريكى
206841.jpg
چه كسى ما را به جنگ كشانده بود؛ چه كسى يا چه چيزى؟
بى حضور آن عوامل، راه خانه را در پيش مى گرفتم و مدتها از كنج اتاق بيرون نمى رفتم. نه لذت خورد و خواب گريبانم را گرفته بود و نه دلتنگ ديوارهاى خانه بودم. اينها نبودند. روحم خسته بود. به خلوتى نياز داشتم تا درونم را جست وجو كنم وخاطرات را مرور. خاطرات اگر گفته نشوند، جلوه ديگرى دارند. به حقيقت نزديك مى شوند تا به واقعيت؛ چون آدم در خلوت و تنهايى طورى روايت مى كند كه دلش مى خواهد. من مى بايست آرام مى شدم؛ وگرنه بغض خفه ام مى كرد.
دستور رسيد كه منطقه دربنديخان را ترك كنيم؛ به همين سادگى. گاهى دل فرماندهان ما چه سخت مى شد! كجا مى توانستم بروم؟ مگر همين چندروز قبل نبود كه قهرمانى و رفقايش را گم كرده بودم؟ مگر فراموش شده بودند؟ دلم مى خواست بى تفاوت برخورد كنم. اگر به آن مرحله مى رسيديم، خوشبخت بودم. دور و برم داشت خالى مى شد. آرزو كردم با من كارى نداشته باشند؛ هر چند آرزويى عبث بود. رو به روى بمو مى نشستم و نگاهش مى كردم. ساكت و مرموز و موذى و سرسخت ايستاده بود. زير لب، بچه هاى مفقود را صدا مى كردم. انتظار داشتم به خوابم بيايند؛ دست كم قهرمانى كه قديمى ترين بود. او كه ديگر نمى بايست فراموشم مى كرد. او كه حال و روزم را مى ديد. نمى ديد؟
وقتى اين افكار در وجودم ريشه دواند، پذيرفتم كه بچه ها شهيد شده اند. قبول كرده بودم؛ در اوج ناباورى. چه مى توانستم كرد؟
گاهى به سرم مى زد كه يك تنه بروم و وجب به وجب شيارها و صخره ها را بگردم و آنها را پيدا كنم. اين بهترين كار بود. از بلاتكليفى و در به درى و غصه خوردن و عصبانى شدن و بى تفاوت ماندن و هزار و يك درد ديگر بهتر بود. عمليات بمو لغو شده بود. چه از اين بدتر؟! و حالا كه همه چيز به باد هوا رفته بود، چرا مى بايست شاهد نگاههاى تمسخرآميز صخره ها مى ماندم؟
اين كوه لعنتى چه بلاها سرمان آورده بود! چقدر خسته مان كرده بود! چقدر تشنگى كشيده بوديم! چقدر ترسيده بوديم، فرار كرده بوديم، نگاه كرده بوديم، مخفى شده بوديم، چقدر رنج برده بوديم! و چقدر لذت برده بوديم! چقدر به وجودمان مى نازيديم! ما به قلب دشمن نفوذ مى كرديم، از قعر جهنم برمى گشتيم و روى بام بمو راه مى رفتيم؛ اين نازيدن نداشت؟
بشر به همه چيز عادت مى كند؛ حتى به بدترين چيزها. اصلاً دل مى بندد. مى داند كه نبايد دل ببندد. او ذاتاً عاشق است؛ عاشق همه چيز. بمو جز سختى چيز ديگرى ندارد. صخره است، سنگهاى تيز است، دره است، خشك است، آب ندارد، پرتگاه است. آفتاب بمو، مغز آدم را متلاشى مى كند، پوست مى كند، رس آدم را مى كشد، آدم را به هذيان وامى دارد. يك جاى نرم و هموار ندارد تا آدم كپه اش را بگذارد. بابا، جايى است كه بز كوهى در آن مى ميرد. هزار و يك بن بست دارد و چند راه صعب العبور و نفس گير و آدمكش. بمو جان مى دهد براى كشته شدن؛ ولى براى بى كس مردن... براى غريبانه مردن.
گفتند: «برويم... خيلى رفته اند، ما هم برويم.»
غروب بود. باد ملايمى مى وزيد. همه جا در سايه شومى فرو مى رفت. از بمو فقط هاله اى باقى مانده بود؛ مثل تنهاترين كوه دنيا. نه قهرمانى از ذهنم دور مى شد و نه سعيدى. در اين روزها مرتب به برزگر هم فكر مى كردم. او در والفجر يك شهيد شد و در كانال جا ماند و من نتوانستم برش گردانم. اين را همه مى دانستند. مى دانستند كه نتوانسته ام برش گردانم؛ ولى نگاهشان روى من سنگينى مى كرد. عذابم مى داد. پدرم را درمى آورد. از آنجا رفتيم؛ ياد برزگر همراهم آمد. حالا، در اين روزهاى غمگين پاييزى، قهرمانى و بچه هاى ديگر را جا مى گذاشتم. باز نگاه كسانى روى من سنگينى مى كرد. مى دانستم كه دير يا زود شروع مى شود. حتى اگر اينطور نبود، باز هم مى دانستم كه شروع مى شود. مى بايست شروع مى شد. يكى را مى خواستم تا قشنگ ترين مرثيه ها را بخواند:
اى از سفر برگشتگان، كو شهيدان ما، كو شهيدان ما
كجا شدند غرقه به خون، دوستمان شما، دوستان شما
گويند يكى زان كشته ها، به بدن سر نداشت
همچون شهيدان حسين، به صف كربلا، به صف كربلا
شنيده بودم كه امام فرموده بود كه از اين مرثيه ها نخوانيم؛ حماسى بخوانيم؛ اما چه مى شد كرد؟ در گوشه وكنار، به اين مرثيه گوش مى داديم؛ البته كمتر از روزهاى قبل؛ وقتى كه دلمان براى بچه هاى شهيد تنگ مى شد؛ شهيدانى كه جنازه هايشان مفقود بود.
اين را نگفتم كه سر تيمهاى اطلاعات عمليات، همراه با سعيد قاسمى به ديدار امام رفته بودند؛ در گرماگرم كار شناسايى منطقه و درست زمانى كه من و مجيدزاد بود به بالاى بمو وسمت تنگه سر تك رفته بوديم. ما هم مثل همه بچه هاى بسيجى، شوق ديدار امام را داشتيم؛ اما قسمت نشد.
خوب، عمليات منطقه دربنديخان لغو شد و گردانها راه افتادند به سوى منطقه عملياتى والفجر چهار.
آيا بمو براى هميشه فراموش مى شد؟ فرماندهان مى گفتند: نه. ما همچنين نظرى داشتيم. پس همه چيز را گذاشتيم به عهده آينده.
سعيد قاسمى پيغام داد كه هر چه زودتر حركت كنم. دو - سه نفرى ماندند تا باز دنبال بچه هاى مفقود بگردند. اين كار مى بايست انجام مى شد؛ وگرنه من يكى ديوانه مى شدم. قدرى آرام گرفتم؛ فقط كمى. شايد هم خودم را زدم به بى تفاوتى؛ يا وانمود كردم. آمبولانس واحد آمده بود تا آخرين نفرات را به سرپل ذهاب برساند. بار و بنديلم را توى كوله ام انداختم و خسته و ژوليده راه افتادم. دلم در بمو جا مانده بود. دم به دم نگاهش مى كردم. نمى دانستم از اين عفريته آدمخوار متنفرم يا او را پذيرفته ام. قهرمانى و سعيدى و عسگرى از نظرم دور نمى شدند. گاهى فكر مى كردم كه اگر چنين اتفاقى نيفتاده بود، راحت تر مى توانستم بروم.
تا جايى كه چشم كار مى كرد و من حوصله داشتم، بمو را نگاه كردم. خسته كه شدم، خوابيدم. در مقر محرم (سرپل) بيدار شدم. بچه هاى اطلاعات عمليات، همگى حال مرا داشتند. هنوز از آن نگاه سنگين و پرسشگرانه خبرى نبود. شايد زود بود. صداى مرثيه اى از ضبط صوت به گوش مى رسيد:
خون شد دلم خدايا، رحمى نما به حالم
از دورى رفيقان، آشفته شد خيالم
اين وصف حال من بود. نشستم كنج اتاق و زانوها را بغل زدم و چشم دوختم به ضبط صوت:
تا قله هدايت، ياران من برفتند
گم گشته ام خدايا، در كوچه ضلالم
همچون پرنده عاشق، پرواز عشق من بود
اندر غم شهيدان، بشكست پر و بالم
ما عاشقان همره، عهد سفر ببستيم
آن كاروان برفت و آمد غم ملالم
سرخ است دشت ميهن، از خون پاك مردان
زرد است روى زارم، افتاده چون هلالم
يك آسمان ستاره، يك دشت پرزلاله
روييده از دل شب، من ماندم و خيالم
از قامت شهيدان، برپاست باغ لاله
بشكست پشتم از غم، در غصه بى مثالم
همچون همه شهيدان، اين است آرزويم
اندر ره خمينى، پويم ره كمالم
يا رب بگو شهادت، معراج تا سعادت
كى مى شود نصيبم، پاسخ بده سؤالم
اى شاهدان تاريخ، ديدار تازه گردد
فالى گرفته ام دوش، خونين نمود فالم
آيم به سوى جنت، تا رويتان ببينم
مهمان شوم شما را، گر حق دهد مجالم
آه اى خداى رحمان، حال مرا بگردان
از هجر مى گدازم، نزديك كن وصالم
همين بود. وصف حال من همين بود، وصف حال همه بچه هايى كه در بمو بودند؛ همه كسانى كه شبهاى بمو را ديده بودند. اگر اينطور نبود، اين طور زار نمى زدند. اى شاهدان تاريخ، ديدار تازه گردد... اين همان روزنه اميد بود. اما اميدوار بوديم. پس زنده بوديم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |