سه شنبه ۲۳ فروردين ۱۳۸۴ -
Tue, Apr 12, 2005
گفت و گو
۳۱۰۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
گفت و گو با كاوه ميرعباسى
خواننده ايرانى حوصله پيچيدگى را ندارد
206796.jpg
• اميلى امرايى
كاوه ميرعباسى جزو معدود مترجمانى است كه ادبيات آمريكاى لاتين و اسپانيايى را از زبان اسپانيايى به فارسى ترجمه مى كند.
تازه ترين ترجمه ميرعباسى رمان كوتاهى است از دى. اچ. لارسن با عنوان «باكره و كولى»؛ ميرعباسى ترجمه پر سر و صدايى از ماركز را به دست گرفته كه اميد زيادى به انتشار اين رمان دارد.
* دى. اچ لارنس يكى از نويسندگانى است كه تا به حال داستان بلندى از او به فارسى ترجمه نشده بود، شما با دو رمان كوتاه «باكره و كولى» و «روباه» او را به خواننده فارسى زبان معرفى كرديد، اين دو رمان از نظر ساختار و فضا كاملاً متفاوت اند، به نظر شما كدام يك از اين دو اثر شاخص ترى از اين نويسنده محسوب مى شود؟
هر دوى اينها از يك قلم خلق شده اند، وجه اشتراك غالب آثار دى. اچ لارنس شاهكارهايى همچون زنان عاشق، رنگين كمان و پسران عاشق يك جور حس گرايى است. داستانها (روباه و باكره و كولى) هر دو در محيط هاى شهرستانى و كوچك مى گذرند.
در رمان روباه، شخصيت زن داستان (مارچ) و هم سرباز داستان انگيزه هاى عمل شان از حس شان سرچشمه مى گيرد.
در رمان «باكره و كولى» هم كشش ايوت شخصيت اصلى داستان نسبت به مرد كولى از يكى از حواس پنجگانه اش نشأت مى گيرد، يعنى وجه غالب تر روح است. يك استيلاى روانى عمده دليل عشق ايوت به كولى است.
* جايگاه دى. اچ لارنس در ادبيات انگليس كجاست، چرا هيچ وقت آثار شاخص اين نويسنده به فارسى ترجمه نشده است؟
لارنس در ميان نويسنده هاى قرن بيستم از جايگاه والايى برخوردار است و جزو شاخص ترين ها محسوب مى شود. در ميان نويسنده هاى بريتانيا جايگاه لارنس پايين تر از جويس نيست. طى دهه اخير هم لارنس جزو نويسندگان بازيافته است كه به تازگى آثارش با استقبال روبرو شده اند و در حال حاضر آثارش در دانشگاهها تدريس مى شود.
من سالها پيش آثار لارسن را به فرانسه خوانده بودم و هميشه دوست داشتم «زنان عاشق» او را به فارسى ترجمه كنم. لارنس نويسنده اى كاملاً انگليسى است. قهرمان هاى او با روايت هاى ساده به خواننده معرفى مى شوند. داستان هايش پيرنگ ثانوى ندارد.
اما عمده دليل ترجمه نشدن آثارش به فارسى، حجم زياد رمان هاى اوست. در اين سالها تنها چند داستان كوتاه از دى. اچ لارنس به فارسى ترجمه شده است.
* ادبيات پليسى يكى از علائق شماست، اين سبك هيچ وقت در ايران به عنوان يك ژانر جدى گرفته نشد. با وجود اينكه ميل به اين ادبيات هم كم نيست (مثلاً رمان هاى آگاتاكريستى و كانن دويل)، دليل اين امر چيست؟
ادبيات پليسى در غرب هميشه صدرنشين جدول پرفروش ترينها بوده و آن قدر كه رمانهاى عاشقانه و Best Sellers هميشه پايين اين ژانر مانده است.
متأسفانه در ايران ادبيات پليسى حتى به عنوان ادبيات تفننى هم از جايگاه مشخصى برخوردار نيست، اقبال خواننده ايرانى به رمان هاى عاشقانه است، آنقدر كه فروش ادبيات پليسى در مقايسه با آن آب باريكه اى بيش نيست.
رمان هاى عاشقانه هميشه در ايران ركورد مى شكنند، درنتيجه ادبيات پليسى براى موفقيت نمى تواند به خواننده عام تكيه كند، از طرفى طبقه روشنفكر و فرهيخته هم ميانه خوبى با ادبيات پليسى ندارند و آن را ژانر بى ارزشى مى دانند. مرحوم قاضى مى گفت: «من دو نوع ادبيات را هيچ وقت ترجمه نمى كنم، يكى آثار الكساندر دوما يكى هم آثار پليسى.»
خوشبختانه در چند سال اخير جوانان اهل قلم گوشه چشمى به اين نوع ادبيات داشته اند. در داستانهاى پست مدرن امروز گاهى وقت ها با پيچيدگى هاى ادبيات پليسى مواجه مى شويم كه به هرحال جاى اميدوارى است. به نظرم از همه اينها كه بگذريم عمده دليل مهجور ماندن اين ژانر در ايران عدم علاقه خواننده ايرانى به موضوعات پيچيده است.
اين روزها رمان «رمز داوينچى» در سراسر جهان سروصدا كرده و فروش فوق العاده اى دارد و با وجود اينكه دو ترجمه از اين رمان در بازار كتاب ايران وجود دارد، واكنش خاصى نسبت به اين كتاب ديده شده است.
از طرفى در زمينه تئوريك، هيچ منبع كاملى درباره اين ژانر نداريم كه علاقه مندان و اديبان جوان از طريق آن با چم و خم اين ژانر آشنا شوند، سعى دارم مجموعه مقالاتى را كه درباره ادبيات پليسى در اين سال ها ترجمه كرده ام و بيشتر آنها در روزنامه ايران منتشر شده است را جمع آورى كنم و آن را در قالب يك مرجع منتشر كنم. جلد اول اين كتاب را تحت عنوان «هزار توى معما و مرگ» درآمدى بر ادبيات پليسى به ناشر سپرده ام، در جلد اول به تدوين و شكل گيرى اين ادبيات پرداخته ام و تصميم دارم در جلد دوم ادبيات پليسى معاصر جهان را به خواننده معرفى كنم.
* فكر نمى كنيد جدى گرفته نشدن اين ژانر بيشتر به اين خاطر است كه تب اين ادبيات بازار كتاب ايران را نگرفته است؟ درحالى كه مثلاً ادبيات آمريكاى لاتين يا حتى آثارگونه را در حال حاضر به خاطر تبى كه وجود دارد، خواننده عام را هم به سوى خودش مى كشد؟
در ايران فروش كتاب برپايه نقد و معرفى روزنامه ها نيست، بلكه دقيقاً از شيوه سنتى گوش به گوش و حرف مردم است كه فروش مى كند. البته اين مسأله مختص ايران نيست، حتى در اروپا هم اين قضيه صدق مى كند و در آنجا هم مؤثرترين شيوه است.
كد داوينچى را همين كه اولى به دومى گفت نخوان، اين تصاعد هندسى بالا مى رود و كتاب مهجور مى ماند. احساس مى كنم جوايز ادبى هم تأثيرگذارى به اندازه توصيه گوش به گوش ندارد.
همنوايى شبانه اركستر چوبها و چراغ ها را من خاموش مى كنم در يك سال منتشر شدند و هر دو هم به تعدادى برابر جايزه دريافت كردند، اما چراغ ها..، به خاطر توصيه هايى كه شد حالا به چاپ بيستم رسيده است و همنوايى به چاپ پنجم.
رمانى مثل بامداد خمار كه هيچ نقد و معرفى درست و حسابى هم نشد حالا پرفروش ترين و ركورددار بازار است. تنها راه فروش همين است و بس.
* با توجه به فروش اين ادبيات در غرب، شاخص ترين نويسنده هاى ادبيات پليسى چه كسانى هستند؟
ادبيات پليسى دو جريان اصلى دارد. يكى رمان هاى عصرطلايى و ديگرى رمان سياه آمريكايى است. هرچند رمان سياه آمريكايى در واكنش به رمان عصر طلايى به وجود آمد، اما هنوز هردوى اين جريان ها به شكل موازى طرفدار دارد.
روت رندل و پيدى جيمز الآن جزو نويسندگان مطرح اين ژانر هستند. اينها با تكيه بر سنت هاى كلاسيك رمان پليسى و عوامل روانشناسانه، داستان هايى را خلق مى كنند كه بيش از معما به تكنيك هاى روانشناسانه تكيه زده است. البته داستان هاى جنايى با عنوان داستان پليسى وارونه اين روزها محبوبيت زيادى دارد.
داستان هايى كه از همان ابتدا مشخص است كه قاتل چه كسى است. درحقيقت اين رمانها معمايى نيستند.
از كسانى هم كه ادامه دهنده سنت رمان سياه هستند مى توان به جيمز ال روى اشاره كرد كه سنت ريموند چنه لر و داشيل همت را ادامه مى دهد و جزو محبوب ترين ها محسوب مى شود.
در كنار اين كار گرايش ديگرى هم هست كه «كد داوينچى» نمونه شاخص اين نوع از ادبيات پيچيده است. داستان هاى انتزاعى و پيچيده اى كه تكيه بر واقعيت هاى تاريخى دارند.
* حتى خواننده حرفه اى ادبيات هم در ايران، داستان نويسى دنيا را از دريچه چشم مترجم مى بيند، نه بيشتر، يعنى ما ادبيات داستانى جهان را تا حد زيادى با ذائقه مترجمان ايرانى مى خوانيم، فكر مى كنيد مخاطب ايرانى چقدر از جريان ادبيات جهان عقب است؟
معرفى ادبيات غرب و رمان در ايران كاملاً نامتجانس و ناموزون است، گاهى وقت ها خيلى اغراق شده است و گاهى وقت ها حسابى مهجور مانده است. البته بخش اعظمى از اين ماجرا به خاطر اين است كه صنعت نشر ايران بيش از هر چيز تابع بازار است و همين باعث شده است خيلى ازگونه هاى ادبى هرگز به فارسى ترجمه نشده باشند.
مثلاً رمان «ناديا» اثر آندره برتون اولين رمان سوررئاليستى است كه به فارسى ترجمه شد، سال هاست كه ما درباره سوررئاليست مى خوانيم، اما هيچ وقت نمونه اى از آن به فارسى ترجمه نشده بود، همين عطش باعث شد كه چاپ اول اين رمان كه زياد هم رمان سهلى نبود خيلى زود تمام شود.
خلأهاى اين چنينى در ادبيات ترجمه ايران فراوان است. ژانر گوتيك يكى از انواع ادبياتى است كه محض رضاى خدا حتى يك منبع هم درباره اش به فارسى نداريم.
در حالى كه ژانر گوتيك بعد از ادبيات پليسى بيشترين طرفدار را در غرب دارد حتى آنقدر كه داستان  هاى ادگار آلن پو از دل اين ژانر بيرون آمده است.
ژانرهاى اين چنينى كم نيستند، درباره ادبيات قرن بيستم اسپانيا هم چيز زيادى به فارسى ترجمه نشده است بعد هم آن سوى قضيه نويسنده دست سومى مثل كريستين بوبن در ايران كولاك مى كند، در حالى كه در دايره المعارف نويسندگان قرن بيستم فرانسه حتى نامى از او ديده نمى شود. حتى در ايران اين سوءتفاهم وجود دارد كه بوبن حرفى هم براى گفتن دارد و خواننده ايرانى احساس مى كند با يك اثر ادبى صرف روبرو است.
ماركز «در زنده ام كه روايت كنم» وقتى از روزگار جوانى اش حرف مى زند و شكوه مى كند از اين كه هر چه مى كشد از اين است كه انگليسى نمى داند، مى گويد اگر آن روزها با چنان ولعى ترجمه آثار فاكنرو وولف به دست ام نمى رسيد معلوم نبود كه حال و روزم چه بود.
تأثير فاكنر در اولين رمان ماركز «توفان برگ» غيرقابل انكار است، از طرفى تأثير سوفوكل در اين رمان كاملاً ديده مى شود.
در حوزه ادبيات كلاسيك هم ضعيف هستيم، راسين نويسنده فرانسوى در جهان دقيقاً همسنگ شكسپير است، اما ما در ايران هيچ نمايشنامه اى از راسين نداريم.
* در حوزه معرفى ادبيات داستانى ايران به عرصه هاى بين المللى، بسيارى معتقدند زبان فارسى و مهجور بودنش يكى از عوامل معرفى نشدن آن در دنيا است. نظر شما در اين باره چيست؟
به نظرم اين فقط يك توجيه است. پس ادبيات ژاپن چه طور توانسته نويسندگانى همچون كوبه آبه، اوئه ومى شيما را به دنيا معرفى كند؟
زبان فارسى در بسيارى از دانشگاه هاى معتبر جهان تدريس مى شود و زبان شناخته شده اى است. بعد نويسنده اى همچون اسماعيل كالاره كه به زبان آلبانى مى نويسد حالا در همه جاى دنيا شناخته شده است در حالى كه زبان آلبانى خيلى مهجورتر و بسته تر از زبان فارسى است. او در كشورى با مرزهاى بسته نوشت و حالا آثارش به بيش از بيست زبان زنده دنيا ترجمه شده است.
اگر اثر ارزنده اى وجود داشته باشد قطعاً معرفى مى شود و دوستانى كه اين حرف ها را مى زنند لطفاً مثال هم بياورند.
* ترجمه آخرين رمان ماركز به كجا رسيد؟ فكر مى كنيد تا نمايشگاه بين المللى اين كتاب منتشر شود؟
تا جايى كه من خبر دارم كتاب در حال حاضر در وزارت ارشاد است. دو ترجمه ديگر هم به جز ترجمه من در انتظار مجوز است. كتاب حجم كمى دارد، اميدوارم منتشر شود، واقعاً كتاب ارزنده اى است.
* خاطره دلبركان غمگين من چقدر با كارهاى قبلى ماركز متفاوت است؟
اين رمان كوتاه داستانى ساده، يك خطى دارد و خالى از همه پيچيدگى هايى است كه تا به حال در آثار ماركز ديده ايم. روايتى ساده از عشق سال هاى پيرى. در اين رمان يك خوش بينى خاص حاكم است كه اصلاً هم تضعيفى نيست.
اين خوش بينى زاييده يك عشق است كه در نود سالگى در پيرمرد روزنامه  نگار پديد آمده است. كتابى است كه به آدم انگيزه زندگى مى دهد. به هر حال ماركز پنج سال است كه با سرطان كلنجار مى رود و قطعاً همين خوش بينى است كه او را سر پا نگه مى دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |