جمعه ۲۶ فروردين ۱۳۸۴ -
Fri, Apr 15, 2005
كودك و نوجوان (۱)
۳۱۰۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
جشن تولد هانس كريستين اندرسن
تولدت مبارك هانس!
تولدت مبارك
207345.jpg
با سلام به سهيل و ساراى عزيز و ساير دست اندركاران ايران جمعه كودك
من يك بانوى رختشوى دانماركى هستم كه همراه پسرم در شهر «اودنس» زندگى مى كنم. سيزدهم فروردين روز تولد پسر ناز خوشگلم است، او يكى از طرفداران پروپاقرص شما دو تا و نشريه پربارتان مى باشد و تا به حال چندبار برايتان نقاشى و كميك استريپ فرستاده اما برنده نشده است. قندعسل من استعداد نوشتن هم دارد و قصه هاى خوبى براى بچه ها مى نويسد. من كه وسعم نمى رسد بى زحمت شما لطف كنيد و براى تشويقش يك جشن تولد در دفتر مجله تان بگيريد، خدا عوضتان بدهد.
قربان شما، ننه اندرسن تاريخ :۱۳۸۴‎/۱‎/۱۰
من - كه سهيل باشم - الآن بايدعربده بزنم تا صدام به شما برسه از بس كه اينجا شلوغ و پلوغه! امسال سيزده به در، عوض گردش و پارك و اينا براى هانس كريستين اندرسن جشن تولد گرفتيم و همه دوست ها و بچه هاى محله و شخصيت هاى قصه هاش رو هم دعوت كرديم. خلاصه يه گله آدم تو يه وجب جا جمعند! هانس يه كلاه بوقى رنگى سرش گذاشته و يه لبخند گل و گشاد روى صورتش نشسته و دندون هاى كج و كوله اش رو انداخته بيرون، دماغش هم بدجورى تو آفسايده! آواز خون بدبخت توى ضبط صوت داره گلوشو پاره مى كنه بلكه صداى «تولدت مبارك»ش شنيده بشه اما مگه دانماركى هاى نديدبديد مى ذارن؟ كف مى زنن و جيغ و داد و بيداد و يه چيزايى هم مى گن كه هانس كله شو مى اندازه پايين و سرخ و سفيد مى شه و هى مى گه «نه» (به گمونم ازش مى خوان حركات موزون كنه!) يه هو سارا جوگير مى شه و مى پره وسط كه اگه من دير جنبيده بودم معلوم نبود جلوى چشم اجنبى ها چه آبروريزى مى شد! يه شاهزاده خانم اون طرف نشسته و هى اين پا و اون پا مى شه، سارا رفت طرفش و گفت: «خجالت نكشين، توالت اون طرفه!» شاهزاده خانم گفت: «نه خير، فكر كنم يه دونه نخود زير صندليمه، آخه من خيلى حساااااسم!» بعد كه بلندش كرديم ديديم تامبليناى بندانگشتى زيرش صاف شده! بيرون اتاق، مادر هانس كه روسرى گلدارنو پوشيده، نشسته سر يه تشت پلاستيكى و داره رخت چرك هارو چنگ مى زنه، ظاهراً بايد سفارش مشترى ها رو برسونه و تعطيلى و اين حرفا نداره. من از وسط جمعيت خودمو به هانس مى رسونم تا يه گپ كوچولو باهاش بزنم.
سهيل: سلام هانس، تولدت مبارك. به سلامتى چند سالت شد؟
هانس: مرسى، بذار حساب كنم... ۱۸۰۵ به دنيا اومدم، امسال هم كه دو هزار و پنجه، مى شه... صدو بيست سال!
سهيل: ۲۰۰۵ منهاى ۱۸۰۵ مى شه دويست! با اين وضع درسى چطور نويسنده معروفى شدين؟
هانس: سال ۱۸۱۶ پدرم كه كفاش بود مرد من هم ناچار مدرسه رو ول كردم، اما چون عاشق تئاتر بودم با پارچه و چوب عروسك مى ساختم و براى بچه ها نمايش مى دادم. گاهى نمايشنامه هاى معروف شكسپير رو با عروسك اجرا مى كردم، پادشاه اون زمان يعنى فردريك ششم كه تعريف استعدادهاى منو شنيده بود خرج تحصيلم رو داد و منو فرستاد به مدرسه اى در اسلاگلس Slagelse تا رياضى و اين حرفا ياد بگيرم...
سهيل: بد پولشو دورريخت!
هانس: خب من عشق نوشتن داشتم. اولين قصه تخيلى موفقم سال ۱۹۲۹ منتشرشد كه اسمش «سفر با پاى پياده از كانال هولمن تا شرق آماگر» بود...
سهيل: اين متن قصه بود يا اسمش؟!
هانس: همون فصل، يه مجموعه شعر هم چاپ كردم. اولين رمان درست و حسابيم سال ۱۸۳۵ به اسم «بديهه سرا» چاپ شد كه يه موفقيت درست و حسابى بود.
سهيل: اما همه جاى دنيا... آقايون، خانوما بى زحمت اون نوار غيرمجاز رو عوض كنين، صدا از اتاق بره بيرون مديرمسؤول همه مون رو مى اندازه بيرون ها... ببخشيد! همه جاى دنيا شما رو با مجموعه جاودانى «افسانه هاى پريان» مى شناسن كه براى بچه ها نوشتين...
هانس: اون كه بچه بازيه، من يه رمان نويس و نمايشنامه نويس درجه يكم!
سهيل: من تو يه كتاب خوندم كه اكثر رمان ها و نمايشنامه هاى شما درپيتى بوده.
هانس: نه خير، رمان هاى من حرف ندارن!
سهيل: حالا چه اصراريه، مگه كار براى كودكان چه اشكالى داره؟
هانس: حال نمى كنم اسمم كنار عموپورنگ و خاله نرگس و مجيد قناد بياد!
سهيل: چه ربطى داره؟ مگه ديزنى و هرژه و رولددال اسمشون كنار اين عزيزان اومده؟!
(همين موقع دو تا خياط ناقلاى قصه «لباس تازه امپراتور» كيك تولد رو آوردن كه روش يه شمع شكل جوجه اردك زشت گذاشته بودن)
سهيل: يادم نبود كه قصه جوجه اردك زشت هم مال شماست.
هانس: خيلى از قصه هاى معروفى كه شنيدين يا كارتونش روديدين نوشته منه. مثل لباس تازه امپراتور، دختر كبريت فروش، سرباز حلبى شجاع، تامبليناى بندانگشتى و... حتى اصل قصه پرى دريايى كوچك رو من نوشتم.
سهيل: يه سؤال، مگه مى شه كه جوجه اردك، قوبشه؟!
هانس: نه خب، ببين قضيه اينه كه جوجه هه از اول خوب توجيه نشده بوده و فكرمى كرده اردكه.
سهيل: يعنى چى؟!
هانس: بذار اينجورى بگم، شما هم اگه از اول تولد توجيهت نكرده بودن شايد الآن فكرمى كردى الاغى.
سهيل: توجيه شدم! چى شد اين قصه به فكرتون رسيد؟
هانس: وقتى بچه بودم مامانم كلى قربون صدقه ام مى رفت و مى گفت عين ماه مى مونم اما متأسفانه هيچكى باهاش هم عقيده نبود و بچه ها قيافه ام رو مسخره مى كردن. اين توى دلم موند تا بعداً كه بزرگ شدم قصه جوجه اردك زشت رو نوشتم تا بچه هاى زشت، غصه قيافه شون رو نخورن و بدونن يه روزى مثل اون قو، خوشگل مى شن.
سهيل: شما كه الآن قيافه ات خيلى افتضاح تر شده!
هانس: (چشماش گرد شد) پس مامانم چى مى گه كه شكل جانى دپ هستم؟! (فكر كنم براى هديه تولدش بايد يه آينه مى خريديم!)
سهيل: فكر كنم منظور قصه تون زيبايى درونى و اين چيزا بوده نه ظاهر و قيافه!
هانس: آره، همونى كه مى گى... واقعاً شكل جانى دپ نيستم؟!
سهيل: نه. من قصه لباس تازه امپراتور رو هم دوست دارم (همون كه دو تا خياط شارلاتان كلى پول از پادشاه مى گيرن تا يه لباس خيلى باحال براش بدوزن بعد لختش مى كنن و مى گن لباس با نخ جادويى دوخته شده و فقط آدم حسابى ها اونو مى بينن، شاه هم از ترس اينكه فكر كنن آدم حسابى نيست هيچى نمى گه و لخت مى ره بين مردم!) اين قصه رو هم از بچگى تون الهام گرفتين؟
هانس: اين؟... چيز... نه خير، مگه همه قصه ها بايد از واقعيت الهام گرفته باشن، خواستم يه چيزى بگم سرمون گرم شه!
سهيل: مجموعه افسانه هاى پريان چه سالى منتشر شد؟
هانس: اولين بخش اش سال۱۸۳۶ چاپ شد كه چندان موفق نبود و فروش كندى داشت. دومين بخش ۱۸۳۸ و سومين بخش ۱۸۴۵ منتشر شدن كه فروش فوق العاده اى داشتن و من رو در سرتاسر اروپا مشهور كردن. سال ۱۸۴۷ و ۱۸۴۸ دو بخش ديگه اين مجموعه رو چاپ كردم.
سهيل: ظاهراً خيلى هم اهل سفر بودين؟
هانس: بله، وقتى معروف شدم به كشورهاى مختلف اروپا مثل اسپانيا، سوئيس، پرتغال سفر كردم و سفرنامه هاى پرفروشى هم نوشتم. سال۱۸۴۷ به انگليس رفتم و از ديدن استقبال مردم كلى كيف كردم چون هنوز تو خود دانمارك خيلى ها تحويلم نمى گرفتن. تو انگليس با نويسنده معروف اون دوران يعنى چارلز ديكنز (نويسنده اليور تويست) ملاقات كردم كه بهم گفت يكى از شخصيتهاى اصلى كتاب بعديش رو ازم الهام گرفته...
سهيل: بله، اينو هم تو يه كتاب خوندم. نوشته بود كه ديكنز، شخصيت «يورياهيپ» رو توى داستان ديويد كاپرفيلد از شما الهام گرفته...
هانس: (كلى باد كرد و ژست گرفت) اوهوم!
207273.jpg
سهيل:... كه البته يه شخصيت فوق العاده ضايع و منفى داستانه!
هانس: پيس س س س ست! (صداى خالى شدن بادش)
سهيل: هانس، چى شد كه مردى؟
هانس: سهيل، ممنون از سؤال جالبت. ۴ آگوست ۱۸۷۵ از خواب بيدار شدم و ديدم كه اين اتفاق افتاده!
سهيل: من بازم تو همون كتاب خوندم كه شما در بهار ۱۸۷۲ يه بار از تخت افتادى پايين و زدى خودتو درب و داغون كردى و ديگه خوب نشدى تا اينكه سه سال بعدش مردى.
هانس: از تخت افتادم؟ اين چه كتابيه كه همچين چرندياتى نوشته؟! مگه من چلمن هستم كه نتونم مثل آدم از تخت بيام پايين!
همين موقع دخترك كبريت فروش با آخرين چوب كبريتش شمع روى كيك رو روشن كرد و همه كف زدن و از هانس خواستن بياد و فوتش كنه، اونم بلند شد و تلوتلوخوران با دماغ رفت توى كيك...
«اى واى براد پيت ام، جانى دپ ام، مادر به قربونت بره چى شد؟!»
اينو مامان هانس گفت و توى سرزنان اومد زير بغل بچه دست و پا چلفتى اش رو گرفت و بلندش كرد. خامه هاى كيك ريخته بود روى لباس و شلوار هانس و حسابى ناجور شده بود.
«غصه نخور قند عسلم، لباساتو در بيار همين جا توى تشت مى شورم.»
«آخه جلوى مردم زشته مامى!»
«نه عزيزم، اون لباس يدكى رو آوردم به جاش بپوش.»
يه لحظه بعد با دست جلوى چشماى سارا رو گرفته بودم آخه هانس بى حيا با اون هيكل قراضه اش لخت و پتى با يه زيرشلوارى گل گلى جلوى ما وايساده بود و مامانش داشت لباسهاش رو توى تشت چنگ مى زد! هانس كه نگاههاى چپ چپ مارو ديد سرشو نزديك گوش مامانش برد و پچ پچ كرد: «مامى، مطمئنى الآن لباس يدكى تنمه؟»
«آره مامى جان، چند بار بهت بگم فقط آدم حسابى ها مى تونن اين لباس رو ببينن!!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |