شنبه ۲۷ فروردين ۱۳۸۴ -
Sat, Apr 16, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۱۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
به مناسبت سالگرد شهادت
آيت الله حاج شيخ مهدى شاه آبادى
آخرين پرواز
گزارش آخرين سفر مجاهد شريف شهيد
آيت الله مهدى شاه آبادى به جبهه هاى نبرد
207360.jpg
مهدى چمران
چند روز قبل از سفر، به مناسبتى اظهار فرمود كه مى خواهند از تعطيلى چند روزه مجلس استفاده كرده و براى بازديد از جبهه ها و ديدار با رزمندگان به جبهه برود. در سفر قبلى به جبهه كه حدود يك ماه قبل صورت گرفته بود، به دليل آماده نبودن پل فلزى كه رابط جزيره بود، نتوانسته بودند از جزاير مجنون بازديد كنند. براين اساس، قرارها گذاشته شد. ساعت ۹ و ۴۰دقيقه روز چهارشنبه ۵ ارديبهشت ماه ۱۳۶۳ وارد فرودگاه شده و بلافاصله با همراهانشان سوار هواپيما شد. يكى از همراهان، فرزند خود وى بود. هواپيماى آماده پرواز شد. من مقابل ايشان نشسته بودم. پس از مدتى به اهواز رسيديم. در اهواز، برادران تبليغات جبهه و جنگ منتظر رسيدن ما بودند. مراسم بازديد انجام شد و سپس به طرف سه راهى فتح حركت كرديم. نزديك سه راهى به يك ايستگاه صلواتى رفتيم و در اينجا حضرتشان با رزمندگانى كه آنجا بودند روبوسى كرده و به درخواست آنها تعدادى عكس گرفتند. پس از خداحافظى، عازم تيپ ۲۰ زرهى رمضان شديم و در آنجا از يك وسيله زرهى بازديد به عمل آوردند. پس از آن سريعاً به اهواز بازگشتيم. طبق برنامه قبلى قرار بود وى پس از نماز مغرب و عشا براى رزمندگان لشكر ۲۵ كربلا در پايگاه شهيد بهشتى سخنرانى كند. درست بين دو نماز به پايگاه رسيديم و بلافاصله وى پشت تريبون رفت و حدود سه ربع ساعت، سخنانى دلنشين و مؤثر پيرامون جنگ، اوضاع كلى دنياى كنونى، حمايت ابرقدرتها از عراق، عدم درك صحيح دشمنان از معيارهاى اسلامى و فلسفه شهادت و... ايراد كردند. سپس نماز عشا به امامت وى اقامه شد.
پس از اداى نماز، رزمندگان براى روبوسى به وى روى آوردند. به خاطر جلوگيرى از فشار و ازدحام، اطرافيان از برداران خواستندكه از روبوسى صرف نظر كنند، ولى آنان به واسطه عشق و علاقه بى پايانشان نسبت به روحانيت معظم، دست بردار نبودند. بعد از اين جلسه، وى در جمع مسؤولان پايگاه گفتند: «اين طور نيست كه آنها (رزمندگان) فقط علاقه مند باشند كه روحانيون را ببوسند، بلكه ما هم علاقه منديم آنها را ببوسيم و اگر آنها سر ما را بخواهند، من تقديم شان مى كنم.» به هر حال، اين آخرين سخنرانى وى در جمعى بزرگ بود و البته او تا ساعتى قبل از شهادت، چندين سخنرانى ديگر هم ايراد كرد. لكن در جمع هايى كوچكتر و در ميان سنگرهاى خط مقدم.
صبح روز پنجشنبه ۶ ارديبهشت اعلام آمادگى كردند كه برنامه اى داشته باشند، حتى اگر در يك كلانترى كوچك هم باشد. مرتب تكرار و تأكيد مى كرد كه ما براى استراحت نيامده ايم و دوست دارم كه برنامه اى فشرده و متراكم داشته باشيم و وقت مان بيهوده نگذرد. اين سخن را با مسؤولان برنامه ريزى تبليغات نيز تكرار كرد. در اثر اصرار وى، قرار بازديد از جزيره مجنون گذاشته شد و نيز قرار شد كه همان شب در جزيره، دعاى كميل داشته باشيم. ساعت ۹ صبح، حركت به سوى جزيره آغاز شد. حدود ساعت ۱۱ صبح به محل كنترل و انتظامات سرپل رسيديم و پس از مدتى، حركت از روى پل شناور ۱۳كيلومترى آغاز شد. نصب و راه اندازى اين پل شناور، الحق يك حماسه واقعى و معجزه اى حقيقى است و براى انسانى كه از روى اين پل مى گذرد حتى اگر براى چندمين بار هم باشد، باز هم هيجان آور و غرورآفرين است تا بالاخره به پايان پل كه به جزيره مجنون ختم مى شود رسيديم. حدود ظهر و هنگام نماز بود. جاده كنارى جزيره را در پيش گرفتيم تا به سنگر تبليغات جبهه و جنگ رسيديم. پس از سلام و احوالپرسى با مسؤول تبليغات جزيره، وضو ساختيم و در همان جا داخل يك سنگر، نماز جماعت به امات استاد بزرگوارمان آقاى شاه آبادى برگزار شد. وى در بين دو نماز، سخنانى پيرامون انقلاب اسلامى و جهاد در راه خدا براى حاضران ايراد كرد و اين آخرين سخنرانى و آخرين نماز او بود. خوب به خاطر دارم كه در آخرين سجده آخرين نماز، با روحانيتى تمام، درخواستى بزرگ را در قالب اين دعا به پيشگاه خداوند عرضه داشت: «اللهم انى اسألك ان تجعل وفاتى قتلاً فى سبيلك تحت راية نبيك و وليك مع اوليائك و اسألك ان تقتل بى اعدائك و اعداء رسولك» و چه زود خداوند اين آخرين تقاضاى او را اجابت كرد. سپس بدون فوت وقت، آماده بازديد از نقاط مختلف جزيره شدند، اما مسؤول تبليغات، خود هنوز آماده نبود ودر تدارك برنامه دعاى كميل براى شب بود. بالاخره برنامه بازديد آماده شد. قرار شد بعد از ديدار از نقاط مهم جزيره و پس از نماز مغرب و عشا دو سخنرانى در دو سنگر جداگانه ايراد شود و بعد از آن، در سنگرى ديگر و در جمعى بزرگتر، مراسم دعاى كميل توسط ايشان برگزار گردد، چرا كه همه مى دانستند دعاى كميل وى، شور و حالى ديگر دارد. لذا با يك خودرو تويوتا كه هفت نفر در آن بوديم، روانه ديدار از نقاط مهم جزيره شديم. در حين عبور از جاده اصلى به دو نفر موتورسوار برخورديم كه يكى از آنان، راهنمايى بود كه از اهواز همراه ما آمده بود و براى تبليغات جبهه و جنگ عكس مى گرفت و پس از عكسبردارى از لاشه هواپيماى توپولف عراقى كه روز قبل سقوط كرده بود، بازمى گشت. او نيز به جمع ما پيوست و جمع ما به هشت نفر رسيد. راه را ادامه داديم تا به چهارراه امام خمينى رسيديم. تمام اطراف محل، تخريب شده بود و گودال هاى ايجاد شده به وسيله بمباران هاى هوايى، در همه طرف ديده مى شد. اين قسمت، نزديك سنگرها و محل اجتماعات برادران جهاد بود و به همين دليل به كرات مورد بمباران هاى هوايى قرار گرفته بود. با همه اين احوال، از آتش توپخانه هيچ خبرى نبود و نسبت به گذشته، امن تر به نظر مى رسيد. وارد جاده ديگرى شديم و به سوى چهارراه شهيد حاج همت پيش رفتيم. طرف راست ما چاههاى نفت - كه روى آنها را با بتن پوشانيده بودند - در يك محوطه باز ديده مى شد. سمت راست ما عموماً آب بود و طرف چپ نيز سنگرهاى برادران رزمنده به چشم مى خورد. راه را ادامه داديم.
در طول مسير ، اگر به يك رزمنده هم برخوردمى كرديم ، وى به نحوى او را مورد محبت و ملاطفت خود قرار داده و عشق و علاقه خود را به رزمندگان نشان مى دادند . بازهم مى گفتند كه اين سر من به اينها (رزمندگان) تعلق دارد ، بگذاريد هر كار مى خواهند با آن بكنند .
در طول راه به سنگر فرماندهى لشگر امام على بن ابيطالب (ع) رسيديم. وى به داخل سنگر رفت وبا يكايك رزمندگان حاضر در آن سنگر روبوسى كرد . سپس از همانجا يكى از خطوط استقرار نيروهاى نظامى را با خودرو شروع به بازديد كرد و تقريباً نسبت به همه افراد آن گردان ابراز محبت كرد . در اين مسير هم كه سربازان عموماً در كنار سنگرهاى خود بودند ، ايشان پس از روبوسى با سربازان و درجه داران و افسران ، مدتى با آنان صحبت مى كرد و هدايايى را كه به همراه خود از تهران آورده بود به آنان اهدا مى كرد . به همين ترتيب تا انتهاى اين خط پيش رفتيم و به جايى رسيديم كه ديگر عبور با خودرو ممكن نبود و در نتيجه دوباره همين مسير را بازگشتيم و جاده ديگرى را در پيش گرفتيم كه موشك هاى ضد هوايى ما در كنار آن مستقر بودند . به محل موشك هايى رسيديم كه روز قبل همان برادران با همان موشك ها يك هواپيماى توپولف عراقى را سرنگون ساخته بودند . پياده شديم و داخل سنگر آنان رفتيم. برادران پدافند نيروى هوايى طرز كار موشك ها و نحوه سقوط هواپيما را براى وى و همراهان تشريح كرده بودند . پس از آن به طرف چهار راه شهيد بهشتى رفتيم كه مدتى قبل منطقه خطرناك و زير آتش بوده است . پس از ديدار با رزمندگانى كه از سنگرهاى خود بيرون آمده و مشتاقانه براى روبوسى پيش مى آمدند قرار برنامه دعاى كميل براى آنان بعد از نماز مغرب و عشا گذاشته شد و دوباره به راه افتاديم. بيش از يك ساعت به غروب آفتاب نمانده بود . ساعت ۶ و ۲۰ دقيقه بعدازظهر خودرو را رها كرده و قرار شد پياده و به سرعت راه را ادامه دهيم تا بتوانيم در فرصت كوتاه باقى مانده خود را به نماز مغرب و عشا و دعاى كميل برسانيم. از ميان نيزار گذشتيم و به منطقه بازترى رسيديم. به يك قسمت از لاشه هواپيماى عراقى رسيديم كه داخل گودالى كه در اثر سقوط آن به وجود آمده بود ، افتاده و پس از گذشت ۲۴ ساعت همچنان در آتش مى سوخت . با اين كه آقاى شاه آبادى معمولاً با عكس گرفتن موافق نبود ولى در اينجا براى اولين و آخرين بار بعد از اين كه چند عكس دسته جمعى گرفت فرمود كه مى خواهم عكسى به تنهايى بگيرم كه در آن آتش سوختن هواپيما نيز ديده شود . لذا به ميان تكه هاى هواپيما رفت و در حالى كه عباى ايشان در دست من بود ،آخرين عكس را گرفت.
لحظه شهادت
هيچ نمى دانستيم و يا نمى توانستيم تصور كنيم كه تا چند لحظه ديگر چگونه اين بيابان نيمه تاريك شاهد ماجرايى دردآور و غم انگيز خواهد بود . حضرتشان با چهره اى متبسم مثل هميشه با لباس سفيد عمامه بر سر و با تحركى كه خاص خودشان بود ، در حال حركت بودند و ما نيز همراه وى تقريباً همه افراد بعد از چند كيلومتر پياده روى سريع، خسته بودند .
بايد راه را قبل از آن كه كاملاً هوا تاريك شود طى مى كرديم ، اگر چه مى توان گفت كه لحظاتى بيشتر تا فراگير شدن تاريكى مطلق باقى نمانده بود . همه در كنار هم راه را به تندى و با عجله مى پيموديم . دو نفر سرباز نيز در فاصله اى دورتر از ما در حال رفتن بودند . صحبت ما با يكديگر ادامه داشت . ساعت حدود ۷ بعدازظهر بود . غروب پنجشنبه شب شهادت حضرت امام موسى كاظم (ع) صداى انفجارى مهيب و بلافاصله دود غليظ در چند مترى ما همه چيز را عوض كرد . هيچ كس هيچ چيز نفهميد . اما بدون استثنا همه خود را به روى خاك انداختند و در ميان گرد و خاك و دود غليظ ناشى از انفجار هيچ كس ديده نمى شد . صدايى نيز از كسى بر نمى خاست و هنوز معلوم نبود چه اتفاقى افتاده است . هنوز نمى دانستيم كه چگونه نقشى زيبا از خون شهيدى عارف و مجاهد بر زمين تيره و خشك اين بيابان ترسيم شده است . هنوز نمى دانستيم كه هم اكنون روحى بلند از جسمى پرجوش و خروش ، چگونه آماده پروازى ملكوتى است تا به نداى ارجعى الى ربك پاسخ گويد . فرزند وى پشت سر ما بود. او برخاستن ما را ديد ، اما حركتى از پدر بزرگوار خود نديد . فرياد كشيد: آقا جون، اما پاسخى نشنيد و فريادى ديگر: آقا جون اما پاسخى نبود . اول گمان كردم كه خود او مجروح شده است و كمك مى طلبد، ولى تكرار فريادهاى جگر سوز «آقاجون» و نشنيدن هيچ صدايى و هيچ پاسخى لرزه بر اندامم افكند. هر فرياد او پتك محكمى بود كه بر سر ما كوبيده مى شد .
نزديك تر رفتم و شاهد يكى از دردناك ترين صحنه هاى زندگى خود شدم. پيكر غرقه به خون معلم بزرگوار ما و فرزندش فريادكنان در كنارش. پرده اى سنگين از خون ، صورتشان را پوشانده بود و نه صدايى و نه حركتى سر خونين وى را در آغوش گرفتم . پاى چپ وى نيز خون آلود بود . آنقدر فوران خون سريع و زياد بود كه تمام سر و گردن و سينه و شانه هايش چون گلى سرخ خونين شده بود . با هر تپش قلب دريايى از خون از سر او فوران مى زد . فرياد غم آلود فرزندش همچنان شنيده مى شد و چهره هاى بهت زده ديگران قطرات اشك و خون در هم مى آميخت. اندام خون آلودش را بلند كرده و دوان دوان حركت كرديم. عمق درد و رنج و بزرگى حادثه و خستگى باقى مانده از دويدن ها ما را از حركت سريع بازداشته بود . عباى پاك و مقدسش را بر روى زمين پهن كرده وبا فريادهاى استغاثه «يا مهدى» پيكرش را در ميان عبا خوابانديم و گوشه هاى عبا را گرفته و شروع به حركت كرديم. كوشش مى كرديم هر چه زودتر به جاده برسيم. پرده اى خونين خورشيد را نيز پوشانده بود و كم كم داشت از چشم ما پنهان مى شد . گويى شرمنده بود و ما نيز هراسناك كه در سياهى شب چگونه در نيزارها راه بيابيم و چگونه پيكر اين شهيد عزيز را به مقصد برسانيم. صداى سوت گلوله اى ديگر و انفجار و دو غليظ آن در چند مترى ما وادارمان كرد تا دوباره خود را به روى خاك بيندازيم. پس از آن دوباره پيكر پاك و مطهر او را كه ديگر بى جان بود ومعلوم بود كه در همان لحظه اول اصابت روحش به جوار رحمت حق شتافته بود برداشته و به پيش شتافتيم. بازهم دقايقى بعد صداى انفجارى ديگر در چند مترى ما همه مان را به روى خاك انداخت . به نيزارى رسيديم. راه مشخص نبود و هوا رو به تاريكى بيشتر مى رفت و ما هراسناك از اين كه نكند راه را گم كنيم. پس از مدتى ناگهان كاتيوشاى مستقر در جزيره ، چند شليك كرد كه در تاريكى شب نقطه شليك به خوبى روشن مى شد. لذا به همان سو روى آورديم. همه با هم همصدا شديم و فرياد زديم: «كمك، كمك» و پس از چند لحظه آن دو سرباز و ديگر دوستانش با چراغ قوه به كمكمان آمدند و ما با درد و رنجى فراوان و غم و ناله هايى جگر سوز از ميان نيزار به سوى خودرو حركت كرديم. به خودرو كه رسيديم پيكر بى جان و آرام و هنوز متبسم آن شهيد بزرگوار را بر روى صندلى عقب آن خوابانديم و با چراغ خاموش در داخل جاده به طرف بيمارستان صحرايى جزيره رانديم. هر لحظه عمق اين جنايت سبعانه دشمن جنايتكار ، بيشتر و بيشتر در اعماق قلبمان نفوذ مى كرد و ما حسرت لحظاتى پيش را داشتيم كه او در كنار ما محور اين گروه بود و صداى مهربان وتبسم پدرانه اش حتى هر انسان بى احساسى را جذب مى كرد . فرزند آن شهيد پاهاى او را در بغل گرفته وگاهى آنها را به خود مى فشرد و مى گريست. به بيمارستان رسيديم و پزشك نااميد و مأيوس با علامت سر و در حالى كه هراس داشت از اين كه همه يأس او را احساس كنند ، شهادت مجاهد شريف و خدمتگزار مخلص، آيت الله مهدى شاه آبادى آن رادمرد فرزانه و آن مبارز خستگى ناپذير و آن پدر و معلم مهربان را اعلام كرد .
هيچ كس نتوانست از ريزش اشك چشمان خود ، خوددارى كند . لحظاتى چند با صداى بلند گريستيم. درد و غم ، توانمان را ربوده بود ، اما پيكر خونين او امانتى بود كه بايستى به دست امواج خروشان مردم قدرشناس تهران سپرده مى شد و جاى درنگ نبود . به سوى اسكله هاور كرافت حركت كرديم ولى چند لحظه قبل جزيره را ترك گفته بود. با اتومبيل ديگرى كه برادران تبليغات جبهه و جنگ اهواز با آن به جزيره آمده بودند آماده بازگشت شديم و عبور از پل شناور آغاز گرديد و اين بار با محل شهادت شهيدمان جزيره خيبر و خون هاى بر زمين نقش بسته او وداع كرده و حركت كرديم.
چه ورودى زيبا و شورانگيز به جزيره داشتيم و چه وداعى خونين و اشك بار به خشكى رسيديم. حدود ساعت ۲ بامداد بود كه در معراج الشهداى اهواز ، چهره خونين او را با گلاب شست و شو داده و پيكر معطرش را در كفنى موقت پيچيديم. سپس او را در تابوت گذاشته و دور او حلقه زديم.
چه سخت بود كه براى شهيدى كه ساعاتى قبل ، سخنانش آرام بخش و راه گشايمان بود فاتحه مى خوانديم. آنگاه با صداى تكبير و نداى «لااله الاالله» او را تا صبحگاهان تنها گذاشتيم تا عروج ملكوتى خود را كه در بيابانى خشك و در زير غرش توپ هاى دشمن آغاز كرده بود ، در خلوت معراج الشهدا به تكامل برساند.
خدايش او را رحمت كند و درجاتش را كه عالى است متعالى گرداند.
*رئيس شوراى شهر تهران


|   شناسنامه   |   آرشيو   |