شنبه ۲۷ فروردين ۱۳۸۴ -
Sat, Apr 16, 2005
ماجرا
۳۱۰۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
برگ چهاردهم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
207393.jpg
در راه رفتن به پادگان ناپديد شد


سال ۷۸ وقتى روح الله خداوردى براى مدت سه روز از سربازى به تهران رفت تا مرخصى اش را نزد خانواده اش سپرى كند، هيچ كس باور نمى كرد كه در راه بازگشت روح الله به ساوه و پادگان محل خدمتش ديگر او را نخواهند ديد.
روح الله پس از پايان سومين روز از مرخصى اش در روز ۱۰ مهر سال ۷۸ به طرف ساوه حركت كرد ولى پس از چند روز وقتى برعكس هميشه او هيچ تماسى با خانواده اش نگرفت آنان كه نگران وضعيت اش شده بودند و گمان مى كردند روح الله بيمار شده است به پادگان مراجعه كردند تا جوياى احوال او كه ۲۲ سال داشت بشوند، اما در كمال تعجب متوجه شدند كه روح الله از روزى كه از تهران به طرف ساوه رفته، ناپديد شده است. خانواده روح الله در روزنامه ها براى يافتن او كه با شلوارى مشكى و پيراهنى راه راه و سفيد و كفش كتانى به پا خارج شده بود، آگهى دادند به اين اميد كه او را پيدا كنند ولى هيچ نشانى از او به دست نيامد.تمام بيمارستانها، پزشكى قانونى و زندانها را جست وجو كردند، ولى نام او و اثر او در هيچ كجا نبود. روح الله با وجود اينكه يك سال از خدمت سربازى اش را گذرانده بود ناپديد شده بود.تنها چيزى كه در خاطر اعضاى خانواده اش از آن سال به يادگار مانده اين است كه او هميشه مى گفت براى كار مى خواهد به بندرعباس برود.
كسانى كه از اين جوان خبرى دارند در تماس با ما خانواده اش را از نگرانى خارج كنند.
207378.jpg
برادرم عليرضا از من دور شد
كودكى بيش نبودم كه مادرم هنگام زايمان سومين فرزندش كه پسرى به نام پرويز بود، جان سپرد و پس از مدت كوتاهى نيز پرويز به علت بيمارى جانش را از دست داد. از آن زمان من كه دخترى به نام «نادره» بودم به همراه برادرم كه عليرضا نام داشت و چهارسالى از من كوچكتر بود در كنار پدر زندگى مى كرديم، اما چرخ روزگار عرصه را بر زندگى ما تنگتر كرد و درحالى كه من تنها ۹ سال داشتم و برادرم عليرضا نيز ۵ سال بيشتر نداشت پدرمان را از دست داديم. در همان سالها با وجود كودكى متوجه تنهايى عميقى كه بر ما مستولى شده بود، بودم. در لحظاتى كه جز عليرضا هيچ كس برايم نمانده بود، دو خانواده از آشنايان حاضر شدند هركدام از ما را به سرپرستى بگيرند.
لحظات جدايى از برادرم را هنوز به خوبى به ياد دارم. روزها و ماهها و سالها به سختى گذشت من كم كم بزرگتر شده و به سن نوجوانى درآمدم. همان زمان بود كه زمزمه هايى از اطرافيان شنيدم كه حكايت از اين مى كرد كه بايد پاى به زندگى مستقل بگذارم.
پس از ازدواج با شوهرم به تهران آمدم و در تهران زندگى مشتركم را آغاز كردم. از نظر روحى دنبال گمشده ام بودم. من نمى توانستم برادرم را از ياد ببرم براى همين پس از مدتى تحقيق و مراجعه به اداره نظام وظيفه متوجه شدم كه برادرم عليرضا شكرى در استان كردستان مشغول گذراندن خدمت سربازى است.
وقتى او را در آغوش گرفتم تمام دلتنگى هايم را زمين گذاشتم. بوى پدر و نگاههاى مادر را از وجودش احساس كردم و از آن سال به بعد ديگر از او غافل نشدم. با عليرضا در تماس بودم با اينكه او مدتى در ذوب آهن اصفهان كار مى كرد با اين حال محل زندگى اش به علت مشكلاتى كه داشت دائماً در حال عوض شدن بود.سال ۶۱ بار ديگر ابرهاى تيره و تار غربت آسمان قلب من را فرا گرفت و به صورت ناگهانى متوجه شدم كه برادرم محل كارش را تغيير داده است. براى يافتن او خيلى تلاش كردم نمى دانستم كجا مى توانم او را پيدا كنم. نمى دانستم برادرم كجا رفته است، تمام جست وجوهاى من از آن سال تاكنون بى نتيجه مانده است.
دلم مى خواهد برادرم را پيدا كنم، بار ديگر او را در آغوش بگيرم و به او بگويم چقدر دوستش دارم و چقدر بدون او تنها و بى كس هستم.
كسانى كه مى توانند اين خواهر و برادر را يارى كنند با ما تماس بگيرند.
207372.jpg
بهار بود كه پدرم
براى هميشه رفت


روزهاى نخست بهار سال ۶۱ را هيچگاه نتوانسته ام از ذهنم دور كنم. در آن روز بهارى در حالى كه دخترى ۵ ساله بودم در ميان كوچه با هم سن و سالان خودم مشغول بازى و شيطنت كودكانه بودم، كه از دور متوجه پدرم شدم كه در كوچه مان وارد شده و به سمت من مى آمد. وقتى كنارم رسيد، مرا در آغوش كشيد. در عالم كودكى مى دانستم كه پدرم و مادرم با هم اختلاف دارند و پدرم در پى همين درگيرى ها از خانه قهر كرده و رفته است پدرم مرا دوست داشت، در آن روزها آرزوى داشتن يك سماور و قورى داشتم و پدرم در آن روز به من قول داد كه برايم بخرد، ولى من كه از دعوا و مشاجره او و مادرم خسته شده بودم با پرخاش به او گفتم: ديگر نمى خواهم تو را ببينم. از آن به بعد پدرم رفت و ديگر نيامد. تمام سالهاى كودكى ام در انتظار آمدنش گذشت ولى پدر براى هميشه رفته بود. چند سال بعد پسر و دختر عموى پدرم به خانه ما آمدند و گفتند پدرم عليرضا الوندى فوت كرده است و سال بعد حرف هاى ديگرى زدند كه ضد و نقيض بود. مادرم مى گفت حرف هاى آنها دروغ است.
سال ها بعد وقتى مادرم متوجه شد كه مى خواهم بيشتر از پدرم بدانم به من گفت پدرم اهل گرگان بود و ۴ عمه داشته ام كه نام يكى از آنها آذر بوده است آنها يكبار هم آمده بودند تا مرا با خودشان ببرند، اما موفق نشده بودند. مادر و پدرم هنگام ازدواج هر دو در يك هتل كار مى كردند و بعد از آن پدرم در كار فرش و پشتى رفته بوده است و در خانه اى در نظام آباد زندگى مى كردند.
حالا من با وجود گذشت ۲۷ سال از آن زمان مى دانم كه پدرم زنده است و من با وجود داشتن زندگى آرام و خوب در اين فكر هستم كه با ديدن پدرم خودم را در آغوشش جاى دهم و از جمله اى كه در كودكى به او گفته ام عذرخواهى كنم.
207384.jpg
چرا رها شده ام؟



اواخر سال ۶۷ بود. در حدود ۲ يا ۲ سال و نيم بيشتر نداشتم با پدر و مادرم از خانه بيرون آمديم. آنچه در ذهنم مانده يك حادثه انفجار بود كه در بيرون از خانه روى داد. اطراف ما شلوغ شد و مرا كه مجروح شده بودم به بيمارستان بردند و پس از آن يك روز مرا سوار ماشين كردند و به جايى بردند كه بچه هاى كوچك و بزرگ زيادى داشت. خيلى زود فهميدم كه اين بچه ها همه مثل من از والدين شان دور مانده اند و اسم اين خانه جديد كه بايد در آن زندگى كنم شيرخوارگاه است.دو سال در ميان اين بچه ها و دلتنگى هايشان زندگى كردم تا اينكه سال ۷۰ شد و خانواده اى حاضر شد تا مرا به فرزندى بگيرد.اين شرح حال دخترى است كه از كودكى اش و هويت گمشده اش تنها همين ها را مى داند اما مداركى نيز دردست دارد كه از پرونده بهزيستى او استخراج شده است. آنچه در مورد او به ثبت رسيده است نشان مى دهد كه در تاريخ ۲۲ اسفندماه سال ۶۷ درحالى كه ژاكت و شلوار و كلاه قرمز رنگى به تن داشته و دمپايى به پا داشته است توسط مأموران كلانترى مهرآباد شمالى در رستوران ترمينال غرب پيدا شده است.
سن او را در آن زمان دو سال تخمين زده اند و تاريخ تولد احتمالى اش را ۲۲ اسفند ۶۵ به ثبت رسانده اند.او دو سالى در بهزيستى مانده است و سپس به فرزندخواندگى رفته است. آثار سوختگى روى دست چپ و سمت چپ سر او نشان از حادثه سوختگى در زندگى او تا قبل از گم شدنش دارد.اين دختر جوان حالا با اينكه سالها از آن زمان مى گذرد با نگاهى سبز جوياى خانواده اش است او مى خواهد بداند هويت گمشده اش متعلق به كيست و راز سوختن بر بدن او چيست.كسانى كه پاسخى براى سؤالات چشمان نگران اين دختر جوان دارند با ما تماس حاصل نمايند.
207399.jpg
سالهاست كه تنها هستم


مادرم «مهين» نام داشت و دختر يكى از زيردستان خانه پدرى ام «سيد محمد ميرهادى» بود. پس از اينكه پدرم با مادرم ازدواج كرد، من پس از مدتى به دنيا آمدم، ولى كودكى بيشتر نبودم كه پدر و مادرم به علت اختلافى كه ميان شان پيدا شده بود، از هم جدا شدند. پس از آن من را شكوفه نام گذاشته بودند، براى نگهدارى به مادربزرگم سپردند. مادر بزرگ در خانه اى در ميدان غار زندگى مى كرد.
از همان دوران كودكى مى دانستم كه براى ديدن مادرم بايد انتظار بكشم، زيرا مادرم در خانه شخصى به نام سرافراز كه در شركت نفت مسؤوليت داشت، كار مى كرد. هرچه مى گذشت، به علت اينكه دخترى شيطان شده بودم و مادربزرگ از عهده نگهدارى من بر نمى آمد، ناچار مادرم تصميم گرفت كه مرا با خودش به جايى كه كار مى كرد، ببرد. با اينكه كودكى بيش نبودم، به خوبى يادم هست كه آقاى سرافراز روزى به مادرم گفت: شكوفه را به شبانه روزى در چهارراه لشگر ببر و بسپار تا بزرگ شود، زيرا او بزرگ شده و خوب نيست كه او را دنبال خودت از اين خانه به آن خانه ببرى.سال ۱۳۴۵ درحالى كه ۱۱ ، ۱۲ ساله بودم، مادرم مرا به بهزيستى سپرد. ۵ سالى در آنجا زندگى كردم و پس از آن در ۱۷ سالگى با جوانى ازدواج كردم.
فراز و نشيبهاى زندگى تا سالها ادامه يافت تا اينكه پس از سالها با وجود داشتن چند فرزند بار ديگر تنهايى به سراغ من آمد و اكنون من زنى تنها هستم كه تنها اميدم يافتن پدرم است.اگر پدرم بداند كه دخترش شكوفه كه يادگار جوانى هايش است و در تمام اين سالها چشم به آغوش گرم او سپرده بوده شايد بتواند سرش را بر شانه او بگذارد و داستان سالهاى تنهايى اش را بگيرد، مرا نزد خود راه مى دهد.
اشخاصى كه مى توانند اطلاعاتى در اين زمينه در اختيار ما قرار دهند، با بخش جويندگان عاطفه گروه حوادث تماس بگيرند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |