دوشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۴ -
Mon, Apr 18, 2005
فرهنگ و هنر
۳۱۰۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
خانواده (جامعه)
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
نگاهى به فيلم حادثه در لاك نس
نگاهى به فيلم حادثه در لاك نس
ورنر هرتزوگ در مقام وودى آلن!
207630.jpg
على حيدرزاده

خلاصه داستان: ورنر هرتزوگ تصميم مى گيرد مستندى درباره هيولاى درياچه لاك نس بسازد. همزمان جان بيلى فيلمبردار مشهور درحال ساخت مستندى درباره او با نام «هرتزوگ در سرزمين عجايب» است. گروه هرتزوگ و گروه بيلى به درياچه لاك نس مى روند. زاك پن كه تهيه كننده هرتزوگ است، دختر جوانى را به عنوان متخصص زيردريايى تحقيقاتى به او تحميل مى كند، درحالى كه هويت واقعى اين دختر در ادامه آشكار مى شود. هرتزوگ متوجه مى شود كه در دام تهيه كننده حقه باز گرفتار شده است...
***
زاك پن به عنوان فيلمنامه نويس فيلم هاى پرفروش هاليوودى مانند «آخرين قهرمان اكشن»، »كارآگاه گجت»، «پشت خطوط دشمن» و «مردان ايكس ۲» فعاليت كرده است. اما نخستين فيلم او در مقام كارگردان، يك كمدى به سبك و سياق مستند درباره ورنر هرتزوگ فيلمساز مشهور آلمانى است. «حادثه در لاك نس» هرتزوگ را در نقش خودش به نمايش مى گذارد كه در حال ساخت فيلمى درباره هيولاى درياچه لاك نس است. پن، خودش هم در نقش تهيه كننده فيلم ظاهر شده است. اين دو در زندگى واقعى نيز با هم دوست هستند. آن ها اولين بار وقتى يكديگر را ملاقات كردند كه پن براى همكارى در نوشتن فيلمنامه اى بر اساس مستند «ديتر كوچولو مى خواهد پرواز كند» هرتزوگ استخدام شده بود.
«حادثه در لاك نس» يك فيلم مستقل يك ميليون و ۴۰۰ هزار دلارى است كه ظرف ۱۷ روز در لس آنجلس و لوكيشن درياچه در اسكاتلند فيلمبردارى شده است. اين يك فيلم پشت صحنه از فيلمى كه هرتزوگ دارد مى سازد، نيست. زاك پن توضيح مى دهد:«اگر همه چيز را درباره فيلم ندانيد و به درونش پرتاب شويد، تجربه جالب ترى خواهد بود؛ چه وقت پى مى بريد كه چه اتفاقى در جريان است و كدام واقعى است و كدام غيرواقعى؟». او درباره اين ايده جنون آميز مى گويد: «هميشه شيفته ورنر هرتزوگ بوده ام. ما با هم دوست هستيم و به شدت دوست داشتم همكارى مشتركى داشته باشيم. به علاوه، من به ايده هايى از نوع »در جست و جوى...» علاقه مندم. به موضوع تقريباً مثل«بيگانه عليه غارتگر» فكر مى كردم؛ هرتزوگ عليه نسى(هيولاى درياچه).
پن اين مسأله را پنهان نمى كند كه شيفته هرتزوگ است: «دلايل زيادى براى تحسين كردن او وجود دارد. بخشى از احساس من به اين برمى گردد كه او به دوران ديگرى تعلق دارد. هرتزوگ به شكل شگفت انگيزى به رؤياها و ديدگاه هاى شخصى اش متعهد است. اتفاق نادرى است كه يك نفر چهار سال در جنگل زندگى كند تا بتواند فيلمش را تكميل كند(آگوئيره خشم خدا) يا براى آن كه داستانش را تعريف كند به آتشفشان درحال انفجارى پرواز كند(معدن گوگرد). شما نمى توانيد چنين فيلمسازانى را پيدا كنيد».
اما هرتزوگ هم اين ايده را آن قدر دوست داشته كه انرژى چندانى صرف متقاعد كردن او براى همكارى در نوشتن فيلمنامه و بازى در فيلم نشود:»به نظرم ايده خوبى بود؛ تمام پديده هاى مربوط به هيولاها و بيگانه ها جالب اند. اين يك ايده مجذوب كننده است، چون مرز بين واقعيت و حقيقت و فريب و بازسازى همگى غيرقابل تشخيص شده است. به خاطر تجربه هاى فراوان فيلمسازى ام هميشه اين سؤال را از خودم پرسيده ام كه مرز ميان واقعيت و آغاز حقيقت كجاست؟. حقيقت چيزى عميق تر از واقعيت است. چگونه مى توان به آن دست يافت؟ چگونه مى توان لايه عميق ترى از واقعيت را پيدا كرد؟ بنابراين فكر مى كنم ايده اى كه زاك پن نوشته بود با توجه به اين مسائل خيلى هوشمندانه است. من آنجا نبودم كه به شكل فيزيكى هيولاى درياچه را پيدا كنم. بايد آن را در رؤياها و كابوس هاى مشتركمان بيابيم. سؤال مهم اين است كه چرا ما آدم ها نياز داريم در ذهنمان هيولا بسازيم؟».
پن و هرتزوگ هر دو در فيلم مقابل دوربين قرار گرفته اند و جالب است كه تصويرى كه از آن ها ارائه مى شود، جدى و طبق انتظار نيست. پن در نقش يك تهيه كننده بدذات هاليوودى ظاهر شده و به نظر مى رسد تجربه مفرح و خنده دارى براى او بوده است، اما خودش معتقد است آن قدر كه ضرورى بوده، مفرح نبوده است:«ورنر هم فكر مى كند من از آن لذت بردم؛ بازى در نقش يك آدم حقه باز آسان تر است، بى مسأله مى توان به حاصل خوبى رسيد. اما فيلم به آن نياز داشت. همان طور كه پيش مى رفتيم، همه چيز را در ذهنم مى نوشتم.
به اين نتيجه رسيدم كه خباثت اين شخصيت خوب جواب مى دهد، پس مجبور شدم بيشترش كنم. كشمكش به وجود مى آورد، پس بيشترش كردم. باعث مى شد مردم حرف هاى خنده دار بزنند، باز هم بيشترش كردم. بايد اعتراف كنم تا قبل از شروع كار به دقت به آن فكر نكرده بودم، چون من نقش خودم را بازى كردم و اسم واقعى خودم را به كار بردم. البته خيلى بد نبود، ولى بعضى ها از ديدن كارهايى كه در فيلم انجام مى دهم عصبانى شده اند. فكر نمى كنم دوباره اين كار را انجام دهم».
اما وقتى هرتزوگ در برابر اين سؤال قرار مى گيرد كه چطور راضى شده با شخصيتش در فيلم شوخى شود، با خونسردى مى گويد: «به نظرم وودى آلن هم اين كار را مى كند. من حداقل در يك دوجين فيلم ديگر هم بازى كرده ام. احتمالاً» جولين بچه الاغ«(هارمونى كوراين) را ديده ايد. اين كار را مى كنم چون همه چيز فيلمسازى را دوست دارم... تهيه فيلم، كارگردانى، فيلمنامه نويسى، تدوين، بازيگرى و...».
يك نكته جالب ديگر درباره «حادثه در لاك نس» اين است كه زاك پن با سابقه فيلمنامه نويسى آن را كارگردانى كرده، اما از فيلمنامه كامل براى ساخت اين فيلم خبرى نبوده است. پن مى گويد كه اين اتفاق چندان آگاهانه نبوده است، ولى ريشه در گذشته حرفه ايش دارد:«به خاطر نوشتن فيلمنامه هاى زياد، درونى كردن مراحل داستان برايم راحت است. اما آن نوع ديالوگ هايى كه افراد را هيجان زده مى كند، معمولاً ديالوگ هايى است كه به خوبى قابليت تصويرى شدن ندارند. ديالوگ مورد علاقه من در فيلم وقتى است كه واقعى به نظر برسد. ولى شما نمى توانيد در هاليوود سليقه خودتان را اعمال كنيد. نمى توانيد در فيلمنامه بنويسيد: دو شخصيت مكالمه بداهه دارند. من مى دانم چرا، ولى به هر حال به ديالوگى كه واقعى به نظر برسد، علاقه دارم و هيچ راهى بهتر از بداهه سازى براى رسيدن به اين هدف وجود ندارد».
او به عنوان يك كارگردان تازه كار با افرادى مثل جان بيلى(فيلمبردار مشهور) و هرتزوگ كار كرده است. خودش اين تجربه را «ترسناك» توصيف مى كند، بخصوص در روزهاى اول كار:«جان بيلى به خاطر تجربه فراوانش حضور مرعوب كننده اى داشت. همينطور ورنر. اما چون ورنر دوست من بود، يك نكته متفاوت درباره او وجود داشت. مثل اين بود كه در تيم بسكتبال تان مايكل جوردن داشته باشيد. در اين صورت اگر مرتكب اشتباه شويد و كسى بخواهد شما را به گند بكشد، مايكل مى تواند بگويد: «خفه شو!» و آن فرد هم ساكت مى شود! ورنر هرگز سؤال نمى كرد و اگر نظرى داشت، آخرين كسى بود كه در برابر عوامل آن را با من در ميان مى گذاشت».
هرتزوگ درباره اين حمايت دلگرم كننده اش از زاك پن مى گويد:«بايد اين فرصت به او داده مى شد. او در بيشتر موارد در انتخاب لحظه هاى كميك درست عمل مى كرد. من چيز خنده دارى در اين موقعيت ها نمى ديدم، ولى غريزه او در اين زمينه خوب كار مى كرد و من به او اعتماد كردم. يك نمونه كوچك شوخى با تيغى بود كه اندازه خودتراش نبود. من فكر مى كردم نشان دادن اين مسأله در فيلم پيش پا افتاده است. اما او گفت: «نه، خيلى بامزه است». وقتى فيلم را با تماشاگران ديدم، متوجه شدم همه مردهاى آمريكايى همين مشكل را دارند! زاك بيشتر از من وجه خنده دار چيزها را مى ديد و حق داشت، چون مردم در تمام مدت تماشاى فيلم بيشتر از وقتى كه يك فيلم ادى مورفى را مى ديدند، مى خنديدند».
او وقتى دربرابر اين سؤال قرار مى گيرد كه آيا باز هم با زاك پن همكارى مى كند، پاسخ مى دهد: «زاك مشغول كار بر روى طرح يك كمدى واقعى است و شايد در آن هم حاضر باشم. چون قبل از اوهيچكس وودى آلن درون من را كشف نكرده بود!».
منبع:ايندى واى
بازسازى يك فاجعه سينمايى
207702.jpg
ترجمه: امير رضا نورى زاده نويسنده:جى هوبرمن
در تاريخ سينما به برخى فيلمها برمى خوريم كه مى توان آنها را به قول فرانسوى ها فيلم فاجعه لقب داد. اين فيلمها كه گويى طلسم شده اند، سرنوشت به غايت ناخوشايندى دارند. آنها غالباً مورد غضب كارگردانشان هستند و مدت زمان آنها توسط استوديوها به شدت كاهش يافته و غالباً به هنگام اكران از سوى منتقدان به خوبى درك نمى شوند و در گيشه سينماها هم فاجعه مى آفرينند.
در بين اين دسته از فيلمها، وسترن سال ۱۹۶۵ سام پكين پا به نام سرگرد دندى يكى از برجسته ترين نمونه هاست. جيم كيتسز منتقد انگليسى آن را يكى از بزرگترين شكست هاى هاليوود لقب داد و حتى پكين سعى كرد در زمان اكران آن در ۴۰ سال پيش نام خود را از آن حذف كند و ساخت فيلم را يكى از دردناكترين اتفاقاتى بداند كه در زندگى اش رخ داده است. سرگرد دندى قرار بود يك فيلم بزرگ براى چارلتون هستون و يك فيلم جاده اى پرطرفدار مثل چگونه غرب تسخير شد (۱۹۶۱) باشد. در آن زمان جان فورد كه انتخاب اول براى ساخت هر فيلم وسترنى بود مشغول ساخت آخرين وسترن خود پاييز قبيله شايان بود و به همين خاطر فيلمنامه به سام پكين پا رسيد كه وسترن تلويزيونى او به نام در دشتهاى مرتفع بتاز در سال ۱۹۶۲ توجه بسيارى را جلب كرده بود به ويژه كه بازيگران پر سابقه اى چون راندولف اسكات و جوئل مك كرا در آن بازى مى كردند.
پكين پا از خواندن فيلمنامه هيجان زده شده بود چرا كه از مدتها قبل نيز مى خواست فيلمى درباره ژنرال كاستر بسازد. او فرماندهى بود كه بزرگترين موفقيتش يك شكست افسانه اى بود. پكين پا تمام تابستان ۱۹۶۳ را مشغول بازنويسى فيلمنامه براى مهيا شدن حضور چارلتون هستون در فيلم به عنوان قهرمان يكه تاز و تنهاى فيلم بود. شايد خود هستون كه در آن زمان مطرح ترين هنرپيشه هاليوود بود نيز تصور نمى كرد كه بتواند نقشى بهتر از سرگرد دندى براى خود دست و پا كند. دندى يك جنوبى بود كه در ارتش جنوب خدمت مى كرد و فرماندهى يك كمپ زندانيان در تگزاس را برعهده داشت.
او به دليل سرپيچى از فرمان در جنگ گتيس بورگ به اينجا منتقل شده بود. ولى پس از اينكه آپاچى ها به دهكده اى در نزديكى آنها حمله مى كنند و عده اى را كشته و بچه ها را به اسارت مى برند، دندى بار ديگر تجربه فرماندهى غير قانونى خود براى جنگ را تكرار مى كند و با مهيا كردن سلاح و تشكيل ارتشى مركب از زندانيان جنگى ارتش شمال، سارقان اسب و سربازان سياه پوست آپاچى ها را تا داخل مكزيك تعقيب مى كند. پس از پنج هفته تعقيب و در حالى كه برخى از نفرات نيروهاى دندى پراكنده شده اند، آپاچى ها اسراى خود را آزاد مى كنند اما دندى همچنان به تعقيب خود ادامه مى دهد...
ساخت فيلم همچون موضوع آن يك ماجراجويى بد سرانجام بود. در فوريه ۱۹۶۴ دو روز قبل از آغاز فيلمبردارى در دورانگو مكزيك استوديو كلمبيا اقدام به يك تعديل مالى در بخشى از قسمت ها زد و بودجه فيلم پكين پانيز از ۴‎/۵ ميليون دلار به ۳ ميليون دلار كاهش يافت.
ولى پكين پا همچنان تلاش مى كرد تا در توليد فيلم وقفه اى حاصل نشود. او تصوير جديدى از غرب خشن و وحشى ارائه داد و بنا به گزارشى كه در آن زمان در مجله لايف به چاپ رسيد حدود ۲۵ بدلكار در اين فيلم حضور داشتند كه بيشترين تعداد بدل كاران براى يك فيلم سينمايى در تاريخ محسوب مى شود. از طرف ديگر رفتار پكين پانيز با عوامل فيلم چندان منطقى نبود و گوردون دارسون دستيار توليد فيلم اشاره مى كرد كه تا سر حد مرگ از احتمال اخراج شدن از پروژه ترسيده بود و گر چه پكين پا دارسون را اخرج نكرد ولى ۱۵ تن از عوامل مختلف فيلم در اواسط كار به بهانه هاى مختلف اخراج شدند.
مسؤولان كلمبيا نيز معتقد بود كه سرگرد دندى يك پروژه محكوم به شكست با حضور يك كارگردان ديوانه در رأس كار است و هستون هم بعدها در خاطراتش نوشت كه واقعاً در سر صحنه نمى دانسته كه فيلم درباره چيست ولى به هر حال اين هستون بود كه پكين پا را نجات داد و با چشم پوشى از دستمزدش باعث شد تا بالاخره پروژه ميجور دندى با ۱۵ روز فيلمبردارى بيشتر و ۱‎/۵ ميليون دلار اضافه هزينه پايان بپذيرد.
اما تازه نبرد پكين پا و استوديو كلمبيا از اين زمان آغاز شد و فيلم ۱۶۴ دقيقه اى پكين پا كه شامل سكانس هاى مبارزه اسلوموشن (الهام گرفته از فيلم هفت سامورايى آكيرا كوروساوا) بود همراه صحنه هايى ديگر حذف شد و در مجموع ۳۰ دقيقه از فيلم توسط جرى برسلر تهيه كننده كوتاه شد. اما پس از يك نمايش آزمايشى فيلم در فوريه ۱۹۶۵ كه با انتقادهاى فراوان مواجه شد، بر سلرو پكين پا مشاجره سختى در بيرون سالن سينماى محل نمايش داشتند و بر سلر فيلم را مجدداً كوتاه كرد.
اما اخيراً اين بخشهاى حذف شده كه ۱۲ دقيقه بود مجدداً به فيلم اضافه شده اند اين بخش ها در دهه ۱۹۹۰ كشف شد. اين نسخه بدون شك قوى تر و منسجم تر است و همانطور كه ريچارد اسلوتكين در كتاب خود مى نويسد، نتيجه تلاش هاى پكين پا در اين فيلم در واقع پارادوكس هاى ايدئولوژيك و سياسى جنگ ويتنام را در قالبى اسطوره اى به تصوير مى كشد.
در بعد از ظهر ۷ آوريل ۱۹۶۵ كه روز اول اكران فيلم محسوب مى شد، ليندون جاتسون رئيس جمهور وقت  آمريكا در تلويزيون حاضر شد تا در مورد خشونت هاى فزاينده چند ماهه در آمريكا توضيح بدهد. وى گفت: در ماههاى اخير روستائيان هدف آدم ربايى و قتل و غارت بوده اند.
و زنان و كودكان شبانه ربوده مى شوند چون مردان آنها به دولت وفادار هستند. در چنين فضايى كه فيلم مى توانست اشاره مستقيمى به وقايع جارى ويتنام محسوب شود، اظهارات جانسون نيز توصيفى از دهكده آسيب ديده و مورد هجوم واقع شده در ابتداى فيلم دندى بود. مثبت ترين نقد در مورد فيلم آن را اثرى زشت و خشن ناميد و نيوزويك كه قبلاً فيلم در دشتهاى مرتفع تباز پكين پارا بهترين فيلم سال ۱۹۶۲ ناميده بود، در مورد اين فيلم تازه او نوشت: اگر بتوانيد سقوط از ساختمان امپايراستيت را تصوركنيد، مى توانيد سقوط حرفه اى پكين پا را با اين فيلم متصور شويد. ميزان انتقادها به قدرى زياد بود كه موجب شد پكين پا پس از تنها يك هفته از سر صحنه فيلم بعدى اش بچه سين سيناتى اخراج شود. همه پكين پارا كارگردانى تمام شده مى دانستند ولى او سه سال بعد به مكزيك بازگشت و فيلمى ساخت كه به عقيده بسيارى (از جمله خود من) بهترين فيلم آمريكايى در دهه ۱۹۶۰ است: اين گروه خشن.
نيويورك تايمز

ر


|   شناسنامه   |   آرشيو   |