دوشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۴ -
Mon, Apr 18, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۱۰۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
خانواده (جامعه)
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
راه ما و راه اروپا
انديشه آزادى مدنى و حكومت نهادى در ايران
207660.jpg
*  يوسف على آبادى * ترجمه محمد سعيد  حنايى كاشانى

شادروان يوسف على آبادى از شاخص ترين انديشمندان ايرانى بود كه چند سالى است از درگذشت او مى گذرد. اين استاد عاليمقدار كه حوزه تخصصى پژوهش هاى وى، فلسفه و علوم مرتبط با آن بود، گاه داشته هاى فلسفى خود را بر بستر حقايق عينى پياده مى كرد. در مقاله حاضر نيز وى درك و دريافت خود از پديده تجدد و روشنگرى را با اتفاقاتى كه در عرصه تاريخ معاصر ايران رخ داده است قياس كرده است. على آبادى در اين مطلب، با كاوش در ماهيت پديده روشنگرى در غرب، نحوه انتقال و انطباق آن را با وضعيت فرهنگى ايران معاصر كاوش كرده است. ذكر اين نكته ضرورى است كه مقاله حاضر به دليل حجم زياد، با حفظ جوهره و مضمون اصلى، تلخيص شده است.
گروه انديشه

۱
انديشه هاى متداول در باب آزاديهاى مدنى در هر جامعه اى كه به هنجارهاى فرهنگى تمدن معاصر غربى پايبند باشد، هر شجره نامه ديگرى هم كه شايد براى آنها بتوان ادعا كرد، برداشت خود را به روشنگرى اروپايى مديون  است. «روشنگرى» [«Enlightenment» نامى است كه به «صورتى از زندگى» كامل داده شد كه در كرانه ديگر تغيير چهره اى فرهنگى قرار مى گيرد كه در اواخر قرن هفدهم در بخشهاى مختلف اروپا آغاز شد و تا پايان قرن هجدهم به كمال رسيد. روشنگرى به خودى خود نه تنها برداشتهاى تازه  و بى سابقه اى از مبانى ارزشها و هنجارهاى اخلاقى و نحوه هاى رفتار عمومى و سازماندهى امور اجتماعى - سياسى و اقتصادى پديد آورد، بلكه نظر بى سابقه اى در خصوص فرد انسان و جامعه هايى كه اين افراد تشكيل مى دهند نيز به وجود آورد. يگانه عنصر مؤثرى كه تكوين اين دگرگونى چشمگير را موجب شد، به گمان من، در بازنگرى ريشه اى قرار داشت كه، با اتكا به آثار كپلر و گاليله و مهمتر از همه نيوتن، به استقرار اصول تازه حاكم بر نظر و عمل تحقيق علمى انجاميد.
يك ثمره بى واسطه و به طور چشمگير موفق كاربست اين اصول، جهان بينى مكانيكى، به منزله مثالى براى بازيگران اصلى اين دوره درگير در كار نظريه پردازى درباره طبيعت افراد[۱] انسان و بهترين جامعه آرمانى متناسب با طبيعت اين انسان به كار آمد. اين قضيه در نتيجه اى كه من مى خواهم مطرح كنم وزن چشمگيرى دارد. بنابراين، سخن را با ترسيم نظرى درباره افراد انسان و آزاديهاى آنان بر حسب تلقى مكانيكى آغاز مى كنم كه جامع همه آرمانهاى روشنگرى خواهد بود. اين امر روشن خواهد كرد كه مراد من از «انديشه روشنگرى» از آزاديهاى مدنى چيست. پس از آنكه تصورى روشن از اين گونه خاص آزاديهاى مدنى حاصل شد به بررسى مسأله ورود آن به «روان» [psyche] جامعه ايران مى پردازم. براى نيل به اين مقصود نخست به ملاحظه انديشه هاى پدران مؤسس و روشنفكر انقلاب به اصطلاح مشروطه سال ۱۹۰۶ [۱۳۲۴ه  ق] مى پردازم. همگان را در اين نظر اتفاق است، دست كم در ميان نويسندگان داخلى كه در اين باره چيز مى نويسند، كه اين انقلاب نخستين ظرف براى انتقال انديشه هاى روشنگرى به ايران است. سپس فرجام اين انديشه ها را در اثناى دوره پهلوى و متعاقباً عصر بعد از انقلاب اسلامى دنبال مى كنم. آنچه من يافته ام اين است كه هرچه ذيل «آزاديهاى مدنى» در ايران گذشته است و در شُرُف گذشتن است هيچ شباهتى به آن نوع آزاديهايى ندارد كه در روشنگرى اروپايى باب شد. در واقع از يك يا شايد چند برداشت ناروشن از جامعه و مؤلفه هاى آن سوء استفاده شده است و اين ويژگى مشترك همان برداشتى بوده است كه روشنگرى درصدد برانداختن و تعويض آن بود. در پايان سخن نتيجه مى گيرم كه اين ناسازگارى دليل اين امر است كه چرا كوششى صدساله براى بر پا كردن دستگاه جديد و كاراى دولت و حكومت نهادى در ايران با ناكامى مواجه شده است.
۲
وقتى كه كانت (۱۷۸۴) كوشيد روح روشنگرى را به چنگ آورد، چندان چيزى از اين امر نمى دانست كه داشت به انديشه اى جامه مى پوشاند، كه به تعبير رايج شده به دست ايمره لاكاتوش (in Buck & Cohen, eds., 1971, p. ۱۱۴)، مردود به دنيا آمده بود. آن انديشه اين بود كه روشنگرى به معناى به در آوردن افراد بشر از بندگى در برابر ولايتى (authority) است كه به دست خود به خود  تحميل  كرده اند و اعطاى مسؤوليت به هر فرد است تا شخصاً درباره هر امرى كه نفعى برايش دارد قضاوت سنجيده كند. اين نكته مسلم كه هيچ فرد بلندآوازه اى در اثناى روشنگرى اروپايى عملاً تا سطح اين آرمان بالا نيامد و نزيست يقيناً مى تواند به منزله مثالى در نقض انديشه كانت ذكر شود. اما يك مثال نقض جديتر را اين نكته مسلم تاريخى به دست مى دهد كه در حدود قرن چهارم‎/ دهم و يازدهم فرهنگى در سرحدات شمال شرق ايران آن زمان شكوفا شد كه عملاً افرادى پديد آورد (از برجسته ترين آنان ابن سينا بود كه در غرب به نام Avicenna مشهور است) كه عملاً زندگى خود را تا سطح آرمان و انديشه كانت بالا كشيدند و خود را به منزله كارشناسانى برجسته در رشته هايى از قبيل خداشناسى يا علم كلام و منطق و مابعدالطبيعه و روان شناسى و پزشكى و موسيقى مطرح كرد، بى آنكه چيزى مانند روشنگرى اروپايى آفريده شده باشد.[۲] اما اين مثال نقض مترادف با ناكامى از هر حيث نيست. انديشه  به اين دليل مى تواند قرين شكست شود كه از راه حقيقت ذره اى منحرف شده است. در اين خصوص آنچه كانت بيان مى كند به نظر نمى آيد كه نه شرط لازم و نه شرط كافى روشنگرى را در بر داشته باشد. ولى در آنچه او مى گويد، با اينكه به طور مستوفى بيان نشده، چيزى هست كه راه را براى ژرفكاوى در روح اين فرهنگ چشمگير بسيار هموار مى كند.
آنچه علم جديد را اين قدر متفاوت با سنتهاى قبلى تحقيق ساخت مى توان به دو خصوصيت آن نسبت داد. علم جديد از ويژگى هندسه در اصول متعارفه تقليد كرد و منظرى تحليلى به تحقيق افزود.
۳
موفقيت چشمگيرى كه علم مكانيك در سپهر حركات آسمانى و زمينى با آن مواجه شد و نيز اين امر كه اين شيوه كار [modus operandi] جديد ابتدائاً براى تسهيل شكار حقيقت در هرجا كه حقيقت در تاريكى نهفته است پيشنهاد شد و عموماً چنين نيز پنداشته مى شد، طبعاً مشوق گسترش آن به ديگر حوزه هاى تحقيق نيز بود. در انگلستان قرن هجدهم شتاب و سرعتى كه اين گسترش در حيطه هاى مختلف علوم انسانى از قبيل روان شناسى و نظريه اجتماعى و سياسى و اقتصاد و نيز نظريه ارزش اخلاقى با آن انجام شده بود، بسيار فراتر از آن سرنمونى رفت كه خود با آن در اين كشور توسعه مى يافت.[۳] ولتر، قهرمان آزاديهاى مدنى در فرانسه آن زمان، اين وضع را در انگلستان بسيار چشمگير يافت كه، در كنار مطالعه مبسوط شكسپير در آنجا، وقت و نيروى بسيارى نيز صرف تسلط بر اصول نيوتن مى شد.[۴]
با استفاده از مكانيك نيوتنى به عنوان مثال، تقريباً مى توان تبيينى از جامعه بشرى به شرح زير بازسازى كرد: نخست، افراد بشر عناصرى بسيط اند كه بايد در جامعه به منزله كلى مركب حل شوند. دوم، خاصه هاى اساسى مشتق از چنين عناصرى آرزوها و اميال و تواناييهاى تصميم گيرى آنان است. اين خاصه ها به خودى خود نيروهاى درونى را تشكيل مى دهد كه كنش واحدهاى فردى تنها در تحت آنها به طرقى خاص در خصوص صيانت از سلامت شان و ادامه آن رفتار خواهد كرد و آنها را به كار سودآور و تأمين آسايش و بهبود اوضاع و احوالى كه در آن به سر مى برند، به طورى كه آنان مناسب حال خود مى دانند، مشغول خواهد كرد. وقتى چنين واحدهايى با منابع محدودى كه در محيط مشترك شان وجود دارد با يكديگر به تعامل بپردازند، نيروهاى راننده يك واحد به منزله نيروى مجبوركننده براى واحد ديگر عمل خواهد كرد. بنابراين، اگر جامعه مركب از چنين افرادى تشكيل و از آن حمايت شد، كنشهاى نيروهاى مخالف بايد متوازن شود. اين امر مشابه با حالت تعادل نيروها در علم مكانيك خواهد بود كه در آنجا لازم نيست عمل هريك از نيروهاى عمل كننده متوقف شود، مشروط بر آنكه عمل آن با تركيب ديگر نيروهاى عمل كننده تنظيم شده باشد.[۵]
پرسش بعدى ملاحظه اين امر است كه چگونه اين حالت تعادل حاصل مى شود؟ تحليل شبه مكانيكى كه پيشتر به دست داده شد پاسخى هابزى را كنار مى گذارد. لوياتانى هابزى، به شكل فرد يا گروهى از افراد، به ناگزير آن گونه نيروى درونى است كه براى اينكه به منزله نيروى مجبوركننده به طور مؤثر عمل كند، بايد آن قدر بزرگ باشد كه بر همه نيروهاى ديگر در جامعه بچربد. اين نوع آرايش نيروهاى اجتماعى، در نتيجه، به برخى نيروهاى اجتماعى اجازه خواهد داد بر ديگر نيروهاى اجتماعى تفوق كسب كنند، بدين ترتيب يك بخش از جامعه در برابر بقيه جامعه قرار مى گيرد. هروقت چنين جامعه اى تابع كنش نيروهاى خارجى شود (به شكل ندرت منابع يا سوء مديريت منابع، يا تهديدهاى نابودكننده از سوى قدرتهاى بيرونى و امثال آن)، به نظر خواهد آمد كه اوضاع و احوال اجازه مى دهد اين عدم تعادل واژگون شود، و بدين طريق كل ساختار بى ثبات مى شود.
تنها راهى كه در آن نيروهاى مجبوركننده كه درونى نيستند مى توانند در جامعه وارد شوند آفرينش نهادها (به معناى فنى اى كه در پى خواهد آمد) است. اين نكته شايد در نوشته هاى نمايندگان برجسته روشنگرى به صراحت بيان نشده باشد، اما امر لازمى است كه بايد بدان توجه كرد، اگر آرمانهاى فرهنگ مطلوب آنان بخواهد به طور كامل تحقق يابد.[۶]
افعال صادر از نهادهاى مجبوركننده به اين يا آن طريق نيروهاى درونى راننده اشخاص فردى را ناديده مى گيرد. بنابراين، براى اينكه حالت تعادل ميان نيروهاى اجتماعى با افراطهاى محتمل قدرتهاى موجود در اين نهادها نقض نشود، دو شرط ديگر نيز بايد رعايت شود. يك شرط اين است كه اين نهادها هرچه بيشتر از يكديگر و از ديگر نفوذهاى ناروا در اجراى وظايف شان جدا شوند، بخت براى ورود خطاها در اعمال آنها كمتر خواهد شد و نهايتاً اين خطاها از ميان خواهد رفت.
براى انجام دادن چنين كارى فرهنگ روشنگرى دو شرط ديگر را نيز مى بايد مسلط مى كرد. نه تنها لازم است كه (۱) نيروهاى مجبوركننده در جامعه در شكل نهادها معرفى شوند، بلكه همچنين لازم است كه (۲) انواع ديگرى از نهادها به نظارت و نيز اصلاح انجام وظايف نهادهاى نوع اول بپردازند.
مجموعه نهادهاى لازم براى دومين شرط لازم تعادل (آنها را «نهادهاى كمكى» بناميم) شامل مطبوعات و انواع مختلف انجمنها و احزاب سياسى و تعيين مراقبان عمومى است. اين نهادها ابزارهاى كمكى را براى تقويت دست اشخاص در إعمال حقوق شان در اداره جامعه، چنانكه هر شخص مناسب مى بيند، فراهم مى كند. اين نهادها به خودى خود ابزارهاى نيرومندى را براى تنظيم كارهاى نهادهاى مجبوركننده به وجود مى آورند: بررسى كردن، آزمودن و ارزيابى كردن اعمال آنها و معرفى اصلاحات براى بهبود رويه هاى آنها. بنابراين كار مطلوب نهادهاى كمكى تضمين كار مطلوب نهادهاى مجبوركننده است.
اين طرز تفكر طبعاً برداشتى از آزاديهاى مدنى پيشنهاد مى كند، كه برگرفته از اصول اساسى علم جديد در اروپاى قرن هجدهم است و با برداشتى تازه از افراد انسان و جامعه اى كه شامل آنهاست همراه است. برطبق اين برداشت، آزاديهاى مدنى مجموعه اى از حرمتهاى وضع شده اجتماعى در رويه ها و اعمال نهادها براى تضمين انجام وظيفه مطلوب آنهاست تا حالت تعادل حاصل و حفظ شود. براى ختم اين بخش، من بحثم را خلاصه مى كنم: آزاديهاى مدنى، چنانكه سنت روشنگرى مقرر كرده، لازم است تا نهادهاى كمكى به طور مطلوب انجام وظيفه كنند، و اين سطح از عمل به نوبه خود لازم است تا نهادهاى مجبوركننده به طور مطلوب كار كنند. به علاوه، سطح مطلوب براى انجام وظايف اين دسته دوم با حفظ حالت تعادل ميان نيروهاى اجتماعى تعيين مى شود. و بالاخره، تنها در اين حالت است كه اشخاص مى توانند از حقوق خود، متناسب با مسؤوليتهايشان و تا حداكثر، برخوردار شوند. انديشه روشنگرى از آزاديهاى مدنى، بدين معنا، از آزادى شخص تفكيك ناپذير است، و پرورش آن در جامعه با صيانت از حقوق شخص تا سطح مطلوب پيوند خورده است.
ادامه دارد
يادداشتها:
* اين مقاله ترجمه اى است از:
Youssef S. Aliabadi, زThe Idea of Civil Liberties and the Problem of Institutional Government in Iran,س Social Research 67, No. 2)Summer 2000(, ۳۴۵-۶۷.
۱) نخستين نمونه گويا رساله در باب طبيعت انسان هيوم است. در اين رساله همه اعمال شناختى ذهن در خصوص امور واقع، از ساده ترين تجربه هاى ادراكى تا پيچيده ترين فرضيه ها درباره پديدارهاى طبيعى، بر حسب نيروهاى جاذبه اى (در سه نوع) تعليل مى شود كه ميان تصورات و انطباعات، و حفظ «محرك» در قوه خيال عمل مى كند، وقتى كه از يك تصور به تصور ديگر حركت مى كند. رجوع شود به ويراست دقيق زير از كتاب هيوم:
۲) كتاب منبع و آگاهى بخش درباره اين دوره (به فارسى) كتاب گوهرين (۱۳۳۱) است. اين كتاب كه مبتنى بر ذخيره اى وسيع از اطلاعات مندرج در متون تاريخى و نيز ادبى و فلسفى و دينى كهن است از فرهنگى كه در آن بقال محلى شهرى كوچك آموزگار رياضيات و واعظى دوره گرد و آموزگار اصول اقليدس و المجسطى بطلميوس است توصيفى روشن به دست مى دهد. همچنين رجوع شود به:
Frye (ed.) (1975(and Mez (1937.(
۳) براى وضعيت علم مكانيك در انگلستان قرن هجدهم، رجوع شود به كتاب Grant (۱۸۵۲) كه در اين خصوص حجت است. براى وضعيت ديگر علوم مذكور، رجوع شود به: (۱۹۳۷) Barnes.
۴) فراورده زحمات او، ولتر (۱۷۳۸)، يكى از بهترين شرحهاى غيررياضى بر انديشه هاى نيوتن در فلسفه طبيعى است و تأثيرى چشمگير در معرفى آنها به فرانسه اعمال كرد، فرانسه اى كه از نيمه دوم قرن هجدهم تا نيمه نخست قرن نوزدهم مركز صحنه را در اروپا اشغال كرد.
۵) براى مقدمه اى روشن و به طور كلى آسان فهم به انديشه هاى اساسى علم مكانيك رجوع شود به: Herschel (۱۸۳۰)، به ويژه فصل دوم. كل اين كتاب گزارشى خواندنى از تأثيرى به دست مى دهد كه علم مكانيك در بهبود عمومى در كيفيت دانش و زندگى در اروپاى قرن نوزدهم اعمال كرده است.
۶) رجوع شود به آنچه پوپر درباره نهادها براى گفتن دارد به ويژه در:
Popper (1962, pp. 67f. 121and ۱۴۶).
اين اثر اساسى در خصوص روشنگرى و ميراثهاى آن براى خصوصيات عمده «جامعه باز» به طور چشمگيرى كم سخن است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |