|
درباره دوستى با محمد صالح علاء:
تمساحى با يك شاخه گل سرخ
|
|
|
درست نمى دانم درباره محمدصالح علاء بايد چه بنويسم. بگويم او كارگردان تئاتر و تلويزيون است يا يك مجرى موفق در راديو يا يك ترانه سرا يا بازيگر. اما بيش از اينها او يك پديده است . در نگاه به زندگى و در دوست داشتن ديگران و اين بهانه خوبيست براى اينكه با او درباره دوستى صحبت كنيم. تأثيرگذاران بر محمد صالح علاء بيژن او تأثير شگفت انگيزى بر من گذاشت. نگاه مرا به هنر تغييرداد. نگاهش به مذهب، انسان و گرايش به زندگى بى نظير بود. اميدوارم بيش از اين نخواهى درباره بيژن توضيح بدهم چون نمى توانم. مهدى اخوان ثالث خيلى جوان بودم كه با مهدى اخوان ثالث در تلويزيون آشنا شدم. او «درودى، سلامى، بدرود» را مى ساخت و من «لحظه» را. حرف هاى او روى من تأثيرى نداشت اما رفتار انسانى اش به شدت بر من مؤثر بود. پدرم و مادرم آنها سعى كردند مرا طورى تربيت كنند كه آدم شريفى باشم. درموضوع دوست داشتن، انسان و اينكه ديگران را پا و تن خودم بدانم بر من تأثير گذاشتند. برادرم او هم موجود عجيبى است. مهربان و دوست داشتنى. «حسين جون» صدايش مى كنم. او يك جور لوطى گرى هايى دارد كه كمتر كسى دارد. همسرم شريف و دوست داشتنى. او به من ياد داده كه چطور مى شود از خودت گذشت كنى تا ديگران خوشحال شوند. پيش از گفت و گو مى گفتيد به نظر شما هيچ چيز بهتر از اين نيست كه آدم با خانواده اش كنار دوستان خوبش باشد . از كى به اين نتيجه رسيده ايد؟ از وقتى كه به اين نتيجه رسيدم كه هيچ چيز بهتر از اين نيست كه آدم با خانواده اش كنار دوستان خوبش باشد . واقعاً ؟ به نظر من شورانگيزترين و لذتبخش ترين اوقات زندگى اش با كسانيست كه زلال هستند . به زلالى اعضاى خانواده اش يا دوستانش. زلال يعنى چه؟ يعنى آدم نسبت به آنها حس مطبوعى دارد . با آنها احساس خويشى مى كند و احساس مى كند دلش با دل آنها نشتى دارد . من وقتى با دوستانم مى نشينم دوست دارم هر چيزى كه براى خودم جالب است را براى آنها تعريف كنم و هيچگونه نگرانى از حرفى كه با آنها مى زنم ندارم و اين احساس مطبوعى است . پس قاعدتاً بايد از صبح تا شب كنار دوستانتان باشيد. اما اين طور نيست ، چرا؟ من خيلى دلم مى خواست به اين موضوع فكر كنم ولى فرصتش پيش نيامده بود و شايد الان فرصت مناسبى براى اين كار باشد. الان كه مى پرسى ، مى بينم كه هر دوران دوستان مختلفى داشته ام. مضاف بر اينكه بعضى از اين دوستى ها طى دوران هاى مختلف بوده و در من رسوب كرده است. منظورم طول دوستى نيست بلكه عرض دوستى است . از وقتى ازدواج كردم اين رفت و آمدهاى دوستانه كمتر شد و بيشتر وقتم را با همسرم و بعدتر با پسرم گذراندم. شما راجع به عرض دوستى صحبت مى كنيد، اما من از طول دوستى مى گويم. قديمى ترين دوستى كه به ياد مى آوريد كيست ؟ يكى از قديمى ترين دوستانم آقاى كيهان احتياط كار است . ما با هم دبيرستان مى رفتيم. من اهل تئاتر بودم و او اصلاً علاقه اى به اين حرف ها نداشت و بعدتر افسر شد . ما با هم زندگى ها مى كرديم و من از بودن با او لذت فراوانى مى بردم. پيش از آن هيچ دوستى نداشتيد؟ چرا ، داشتم. ولى متأسفانه نوع شرايطى كه در آن زندگى مى كرديم، نمى دانم چطور بود كه خيلى از اين دوستان قديمى را از دست دادم. يعنى يا سياسى شدند يا از ايران رفتند يا ... دوران بچگى هم همين طورى بوديد؟ چطورى؟ خيلى ها معتقدند كه نصفى از حرف هاى شما را نمى فهمند. از بس كه از گل و پنجره و شمعدانى حرف مى زنيد. بچه هم كه بوديد... آره، هميشه به اين چيزها فكر مى كردم و برايم واقعى بودند . دوستى با درخت ، دوستى با كبوتر ، دوستى با آب ، دوستى خيلى زلالى است . من فكر مى كنم الان يكى از گرفتارى هاى زندگى ما اين است كه ما به اين چيزها نمى پردازيم. يكى از غفلت هاى بزرگ ما اين است كه دوستى مان با طبيعت تيره و تار و غبارآلود شده است . من اينها را دوست دارم و درباره چيزهايى كه دوست دارم حرف مى زنم. اينها كه خيلى خوب است خيلى خوب است كه آدم از طبيعت لذت ببرد، قبول. اما مى خواهم بدانم بچه كه بوديد چطور؟ همين طورى صحبت مى كرديد؟ آره فكر مى كنم... البته الان خيلى شفاف يادم نمى آيد ... شايد آره... يعنى مثلاً مى گفتيد تقى اون شمعدونى هاى صورتى رو بذار لب پنجره تا بانوى باغ اطلسى بر ما نازل شود؟ (مى خندد) نه ... نه .... بگذارد يك چيز بى تربيتى برايت بگويم. من ، گلاب به روت، از بچگى شعر مى گفتم. من تا يادم مى آيد براى دوستانم نامه هاى عاشقانه مى نوشتم. خودم به خاطر بافت و تربيت خانوادگى اهل اين عاشق پيشگى ها نبودم اما بچه هاى محل هميشه با من كار داشتند و مى دانستم كه چى كار دارند، همه شان مى خواستند از طرف آنها براى كسانى كه دوستشان داشتند نامه عاشقانه بنويسم. جالب است كه اتفاقات بامزه هم مى افتاد. نوشته هاى آن دوره فقط به نامه هاى عاشقانه محدود مى شود؟ نه نامه هاى ديگرى هم مى نوشتم. مثلاً دوستى داشتيم به اسم خسرو كه وضعش از بقيه ما بهتر بود چون كار مى كرد . برادرش سال ها بود كه در آلمان زندگى مى كرد و او مرتب براى برادرش نامه مى نوشت و هر بار از من مى خواست كه من اين كار را بكنم و احساسات برادرانه را در نامه طورى غليظ كنم كه او تحت تأثير قرار گيرد و برايش دعوتنامه بفرستد. بابت اين كارها پول هم مى گرفتيد؟ نه، آن موقع با اينكه وضع هيچ كس خوب نبود، اما خيلى چيزها برايمان مقدس بود. يكى ديگر از چيزهايى كه مى نوشتم پيام تسليت براى روزنامه ها بود يا مثلاً شعرهايى كه براى حك شدن روى سنگ قبرها مى گفتم. شعرها و پيامهاى سوزناكى كه واقعاً اشك طرف را درمى آوردند. توى آن شعرها عادت داشتم اسم طرف را هم بياورم يا حتى يادم مى آيد كه اواخر، حروف ابجد را هم ياد گرفته بودم تا بتوانم ماه مرگ طرف را هم توى شعر بياورم. خيلى وقت ها وقتى آگهى ترحيم را مى نوشتم، خودم گريه ام مى گرفت، يا اگر براى مادرم مى خواندم، او هم اشكش جارى مى شد. حالا ببين صاحب مرده چه حالى پيدا مى كرد. چطور مى توانستيد اشك آدمها را دربياوريد؟ راستش از تجربيات تاريخى خودم مايه مى گذاشتم. يك دايى عزيزى داشتم كه خيلى او را دوست داشتم و به من و مادر و برادرم لطف زيادى داشت. خيلى مطبوع و خوش تيپ بود. وقتى او فوت كرد تقريباً ويران شدم. حتى يادم مى آيد وقتى كه رفتم سربازى ، شبها سعى مى كردم ديوارى پيدا كنم و به آن تكيه بزنم، به ماه نگاه كنم و به ياد دايى رضا اشك بريزم. هر وقت مى خواستم درباره مرگ بنويسم، به رنج از دست دادن او فكر مى كردم. هنوز هم وقتى مى خواهيد از رنج و مرگ بنويسيد به دايى رضا فكر مى كنيد؟ نه، الآن ديگر آنقدر چيز براى دل سوختن و گريه كردن دارم كه ديگر به دايى رضا فكر نمى كنم. به چه چيزهايى كه فكر مى كنيد، دلتان مى سوزد؟ به آدمهايى كه از دست داده ام و نمى توانم ديگر بشمرم شان. دائماً در حال دلسوختنم. همين تازگى ها برادر خانمم فوت كرد، قبل ترش يكى از دايى هاى ديگرم و... خيلى، خيلى سوژه هاى دل سوختن و حالى به حالى شدن دارم. وقت هايى كه خوشحاليد، وقت هايى كه ترانه هاى عاشقانه مى گوييد، وقت هايى كه گل و پنجره را به نخ مى كشيد... آن موقع به چه فكر مى كنيد؟ آن وقت ها به چيزى فكر نمى كنم چون ترانه بايد به سراغ آدم بيايد. نمى توانى به چيزى فكر كنى و بگويى. اتفاقاً اوايل كه عروسى كرده بودم، اين مورد سؤال همسرم هم بود و برايش مشكل ايجاد كرده بود. من ترانه هاى عاشقانه مى گفتم و او مى پرسيد، به چه كسى فكر مى كنى و اين ترانه ها را مى گويى و من مى گفتم به هيچ كس و گاهى هم مى گفتم به شما فكر مى كنم. راست مى گفتيد؟ (مكث مى كند) نه... چرا دروغ بگويم... اين جواب را مى دادم كه مشكلى ايجاد نشود. اما مگر مى شودبه كسى فكر نكرد و از عشق گفت؟ راستش را بگوييد، به چه كسى فكر مى كرديد؟ نمى دانم... يك معشوق خيالى هست كه همانى هست كه دلت مى خواهد. هر وقت دلت مى خواهد با او قهر كنى، هر وقت مى خواهى آشتى كنى، نازش را بكشى. يك معشوق خصوصى كه هيچ مزاحمتى براى آدمى ندارد. جسم نيست و نيازمندى هاى يك آدم واقعى را ندارد. با هم هيچ اختلاف عقيده اى نداريم، بحث سياسى نمى كنيم، هميشه دم دست است، مرا نمى گذارد و برود. وقتى نمى خواهمش نيست و وقتى مى خواهمش هست... اين كه مى گوييد معشوق تان نيست، كنيزتان است! آره... شما درست مى گوييد... اما بگذاريد من هم متقابلاً بگويم كه كلفت او هستم. كلفت؟! بله، چون نوكر فقط روزها در اختيار ارباب است ولى كلفت روز و شب متعلق به اوست. براى يك دوست حاضريد چه چيزهايى را از دست بدهيد؟ حاضر نيستم جانم را بدهم ولى معمولاً دوست هميشه حسابش خالى است و يك چك دارد و حاضرم حسابش را پر كنم يا مشكلى دارد و مى خواهد يك مدتى يواشكى در منزل من زندگى كند و من حاضرم به او جا بدهم و... اما اهل اينكه جانم را بدهم نيستم. اصلاً اين چيز جالبى نيست. جان آدمى خيلى ارجمند است و بايد بابت چيزهاى خيلى خيلى ارزشمند آن را از دست بدهد. آيا دوستانى داريد كه حاضر باشند خيلى چيزها را به خاطر شما از دست بدهند؟ راستش هيچ وقت از دوستانم اين توقع را نداشته ام. نمى دانم در فرهنگم نبوده يا برايم پيش نيامده. از اين نظر دلم براى خودم مى سوزد، حتى هيچ وقت قرض نگرفته ام. هميشه به من مهربانى كرده اند اما هيچ وقت چيزهاى عجيب و غريب نخواسته ام. توى دل اين دنيايى كه داريد و الآن من دارم مى بينم، آيا دنياى خصوصى ترى هم داريد؟ دنياى خصوصى ام شبهاست، وقتى كه ديروقت مى خوابم و من چشمهايم را مى بندم به دنياى خصوصى ام مى روم. يا وقتى زيردوش ايستاده ام و با چشمهاى بسته پريشان بازى مى كنم، توى دنياى خصوصى ام هستم. وقتى زير دوش ايستاده ايد چشم ها را بسته ايد و پريشان بازى مى كنيد، يعنى چى كار مى كنيد؟ يعنى دارم به چيزهاى از دست رفته غبطه مى خورم يا نگران چيزهاى پيش نيامده هستم. چه چيزهايى از دست داده ايد كه به آن غبطه مى خوريد؟ من از سه سالگى تا پانزده سالگى بيمار و تحت درمان بودم و اين باعث شد كه من آن طور كه بايد كودكى نكنم و به آن سال هاى خودم و حرمانى كه كشيده ام حسرت مى خورم. كودكى نكرديد اما به جايش شاعر شديد. خب مى توانست هم آن باشد و هم اين. فكر مى كنم خيلى كارها مى توانستم بكنم كه نكردم و به خودم بدهكارم. اينكه يكسره حسرت از دست رفته ها را بخوريد و نگران آينده باشيد، شما را از «امروزتان» دور نمى كند؟ چرا ولى يك جور لوس بازى است. يك جور لوس بازى براى خودت. خيلى دوست ندارم شادو شنگول باشم. يك دل جهان سومى دارم كه انگار اموراتش بدون دلواپسى و حسرت و حرمان نمى گذرد. وقتى بچه ها خودشان را لوس مى كنند يك نفر هست كه نازشان را بكشد. شما ناز خودتان را چطورى مى كشيد؟ مى گويم … نه ، نگاه مى كنم به دوستان ديگرم. مى بينم آنها مشكلات بيشترى نسبت به من دارند. يا از دست رفته هاى جبران ناپذيرترى دارند و بعد به خودم مى گويم : «ممدجان! غصه نخور ، درست مى شه همه چيز.» درست مى شه همه چيز؟ گاهى … همه چيز كه نه اگر قرار بود « يك چيز» از بين «همه چيز» درست شود، دوست داشتيد چه اتفاقى مى افتاد؟ دوست داشتم مى توانستم كار خودم را بكنم. كار خودتان چيست؟ همين كارها ديگر… «همين كارها» را كه داريد مى كنيد. نه ، اين طور كاركردن برايم راضى كننده نيست. من خيزهايى برداشته بودم كه به جاهايى برسم ولى نرسيده ام. دلتنگى ها زياد است. آنقدر زياد كه گاهى تصميم مى گيرم بروم در يك زمينى كه سراغ دارم در آنجا پرورش علف هرز بدهم. پرورش علف هرز چه فايده اى دارد؟ بستگى به رابطه آدم با جهان دارد. علف هاى هرز بخشى از جهان من بوده اند. دراين باره خيلى بااحتياط بحث مى كنم چون نمى خواهم كسى فكر كند كه دارم ادا در مى آورم و مايل نيستم حرفهايم رنگ شعار بگيرد. اين حرفها خيلى خطرناك است. همين كه بگويى علف هرز را از تربچه بيشتر دوست دارم معنايى پيدا مى كند كه من دنبال آن نيستم . به نظرم علف هاى هرز خيلى شايستگى دارند و خيلى وقتها بوى علف هاى هرز آدم را ياد خيلى چيزها مى اندازد. راجع به علف هاى هرز صحبت مى كنيد، راجع به درخت هايى كه هربار مى بينيدشان عاشق شان مى شويد، راجع به شمعدانى و تربچه… اين جور صحبت كردنها دوستان تان راگيج نمى كند؟ الآن دارم با شما راجع به اينها صحبت مى كنم. با دوستانم راجع به اين چيزها صحبت نمى كنم. مگر اينكه بخواهم براى زنم و پسرم - باران - دلبرى كنم. حاضريد كانديداى رياست جمهورى شويد؟ اصلاً و ابداً… به همين غلظت؟ شايد غليظ تر . چون اصلاً اهل رياست و اين حرفها نيستم. نمى توانم چنين كارى بكنم. اگر قرار باشد يك جايى راه اندارى كنم و رياستش را به عهده بگيرم ترجيح مى دهم به كارهايى كه خيلى ضرورتش حس مى شود دست بزنم. الآن ضرورت چه كارى را حس مى كنيد؟ به شدت احساس مى كنم كه نياز به يك شبكه راديويى داريم كه فقط سكوت پخش كند. از وقتى ماهواره آمده است، زندگى و ذهن جوامع را غارت كرده و فكر مى كنم هيچ چيز ضرورى تر از اين نيست كه شبكه اى فقط سكوت پخش كند. و لابد خودتان هم مجرى اش شويد. بله … بله… فكر نمى كنم شما بتوانيد حتى يك ساعت در جايى بنشينيد و سكوت كنيد. چرا ، مى توانم. واقعاً بلدم . طرحش را هم دارم. البته بعضى وقتها فقط آه مى كشم تا مخاطبم بداند كه من زنده ام. خيلى بامزه مى شود. سعى كنيد رأس ساعت آه بكشيد كه مردم بتوانند وقتشان را هم تنظيم كنند. [گفت و گو چند دقيقه اى به خاطر خنده ممتد آقاى صالح علاء قطع مى شود.] ولى باوركن اين راديو بار فرهنگى ويژه اى دارد. ببين! الآن ماهواره ها تبديل به يك جور آدامس چشمى شده اند كه مردم را از كار و زندگى مى اندازند. راديو سكوت باعث مى شود كه مردم فرصت پيداكنند با هم حرف بزنند ، فكركنند، كتاب بخوانند. البته مى دانم اين طرح هنوز خام است و نگران آن هستم. اما من نگران طرح تان نيستم، نگران خودتانم... بگذاريد برگرديم به ماجراى رياست جمهورى شما. حالا اگر يك جناح سياسى بيايد سراغ شما و اصراركند كه نامزد شويد يا اصلاً احساس وظيفه كنيد و پابه ميدان بگذاريد. فكرمى كنيد چندتا رأى بياوريد؟ اصلاً اين كار به قيافه من نمى خورد. به قيافه خيلى از كسانى كه اين روزها نامزد شده اند، نمى خورد. قيافه كه نشد شرط! آخر من به ذهنم نمى رسد كه اين كدام جناح سياسى است كه حاضر باشد چنين اشتباهى بكند. اوايل انقلاب يكى از كانديداهاى رياست جمهورى آمد سراغ من كه من را به عنوان مدير تبليغات و برنامه ريزى اش استخدام كند. من به آنها گفتم چنين تجربه اى ندارم و نمى توانم كسى را رئيس جمهور كنم اما مى توانم كارى كنم كه رقيب تان رئيس جمهور نشود. شما اهل تخيل ايد. تخيل كنيد كه چنين اتفاقى بيفتد... چند تا رأى مى آوريد؟ هيچى... حتى خودم هم به خودم رأى نمى دهم. حتى برادر و پدر و مادرم و پسرم هم به من رأى نمى دهند. اگر در شمارش آرا تقلب شود و اسم شما از توى صندوق ها بيرون بيايد، بعد از چند روز مملكت چه وضعى پيدامى كند؟ فكرمى كنم روزهاى اول به سنت شاه عباس لباس مبدل مى پوشم و مى روم اين طرف و آن طرف. شايد از عبدالله اسكندرى بخواهم كه مرا گريم كند تا كسى مرا نشناسد. مى روم ميان مردم، توى صف درد دلشان را گوش مى دادم... آيا مى دانيد تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟ بله، تمساح يك كمى عصبانى تر است اما سوسمار مهربان تر به نظر مى رسد. من خودم به آدمى كه خيلى چيزه مى گويم سوسمار. به آدمى كه خيلى چيزه؟ به آدمى كه خيلى كارش را بلد است و دلبرى مى كند. صرفنظر از اين تفاوت، اگر تمساح يا سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟ من تمساح عجيبى مى شدم. يك تمساح رمانتيك با يك شاخه گل سرخ. طعمه هايم را نمى خوردم. مى نشستم، برايشان شعر مى گفتم. برايشان گريه مى كردم. اشك تمساح؟ [مى خندد]
|