سه شنبه ۳۰ فروردين ۱۳۸۴ -
Tue, Apr 19, 2005
ماجرا
۳۱۰۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
زن آمريكايى به اتهام سوزاندن سه كودكش دستگير شد
در پى آتش سوزى يك ساختمان مسكونى در ناحيه «هاريس» آمريكا كه منجر به مرگ سه كودك شد، مادر اين كودكان و نامزد او به اتهام قتل دستگير شدند.
به گزارش سايت « كيك توهاستون» به دنبال آتش سوزى آپارتمانى در شمال شرقى ناحيه «هاريس» آمريكا با مرگ سه دختربچه ،۲ ۵ و ۶ ساله به پايان رسيد، پليس «رويشانداولاو» مادر۲۴ ساله كودكان و « كلوين راكر» نامزد ۳۰ ساله او را كه هنگام وقوع حادثه در خارج از خانه بودند، به اتهام قتل عمد دستگير كرد.
براساس اين گزارش، « لاو» و نامزدش شب حادثه پس از قطع شدن برق منزل، شمعى را در محل روشن كردند و هنگامى كه بچه ها در خواب بودند، درها را به روى آنان قفل كرده و خود براى خريد به بيرون رفتند.
اين گزارش حاكى است، تماس شعله هاى شمع با وسائلى كه در نزديكى آن بودند باعث بروز آتش سوزى در اتاق هاى اطراف و متصاعد شدن دود غليظ از آن و در نهايت منجر به خفگى دختربچه ها شد.
اين در حالى است كه كمك مأموران آتش نشانى نيز مؤثر واقع نشده و هر سه كودك بر اثراستنشاق دود ناشى ازآتش جان باختند.
گفتنى است، « لاو» و« راكر» كه اتهامات وارده را رد مى كنند اظهار مى دارند آنها هيچگونه عمدى از تنها گذاردن بچه ها در خانه و قفل كردن در بر روى آنها نداشته اند.
رابطه مرموز در استايلز
207783.jpg
قسمت اول
نوشته: آگاتا كريستى مترجم: نازآفرين ميرزاخليلى
توجه شديدى كه در عموم مردم به وجود آمده بود به وسيله آنچه در آن زمان به «پرونده استايلز» شناخته شده بود حالاتا حدودى فروكش كرده است. با اين همه، با رسوايى جهانى كه به همراه آورد از من خواسته شده هم از جانب دوستم پوارو و خود آن خانواده كه واقعه را با جزييات بنويسم. ما اطمينان داريم كه اين كار به طور مؤثرى شايعات جنجالى را كه هنوز وجود دارند، فروخواهد نشاند. بنابراين من به طور مختصر شرايطى راكه منجر به ارتباط من با موضوع شد خواهم نوشت.
\\\
مرا از جبهه جنگ مرخص كرده بودند و پس از گذراندن چندماهى در يك آسايشگاه يك ماه مرخصى استعلاجى به من داده بودند.
بدون هيچ خويشاوند نزديكى ويا دوستى من به دنبال كارى مى گشتم كه اوقات فراغتم را پر كنم ودر آن زمان بود كه به «جان كاونديش» سر زدم. او را در مدت چند سالى كه مى شناختم خيلى كم ديده بودم. در حقيقت هرگز او را به طور خاص خيلى خوب نمى شناختم. او مرد ۵۰ساله مهربان و ارشد من بود اگرچه به سختى چهل و پنج ساله به نظر مى آمد. زمانى كه پسر بچه بودم اغلب در استايلز، در منزل مادر وى در اسكس مى ماندم.
ما داستانهاى زيادى درباره سالهاى گذشته داشتيم و اين منتهى به دعوت از من براى گذراندن مرخصى ام در آنجاگرديد.
او گفت: «پس از گذشت اين همه سال بسيار خوشحالم كه تو را دوباره مى بينم.»
من پرسيدم: «حال مادرتان خوب است؟»
آه، بله. فكر مى كردم مى دانيد كه او مجدداً ازدواج كرده است؟
تصور مى كنم كه تعجب خودم را كمى بيش از حد نشان دادم. خانم كاونديش كه با پدرجان ازدواج كرده بود در آن زمان بيوه زنى با دو پسر بود و آنطور كه خاطرم است او زنى زيبا و ميانسال بود. او حالا نبايد كمتر از هفتاد سال داشته باشد. من او را زنى پرانرژى و خودرأى به خاطر مى آورم كه علاقه فراوانى به خريد داشت. او سخاوتمندترين زنى بود كه ديده بودم.
محل زندگى آنها، استايلز ، توسط آقاى كاونديش در اوايل ازدواجشان خريدارى شد. او به شدت تحت نفوذ همسرش بود، آنقدر كه پس از مرگش آن منطقه را براى تمام عمر به وى بخشيد. همينطور بخش اعظم درآمد خود را ، يك وصيتى كه به وضوح بى عدالتى به دو پسرش بود. به هر حال، زن پدر آنها هميشه در برابرشان بسيار سخاوتمند بود. در حقيقت، آنان در زمان ازدواج مجدد پدرشان آنقدر بچه بودند كه او را مانند مادر واقعى شان مى پنداشتند. لارنس، پسر كوچكتر، جوانى احساساتى بود.او در رشته پزشكى تحصيل كرده بود اما به طور ناگهانى حرفه پزشكى را رها كرده و در خانه ماند و به علايق خود در رشته ادبيات پرداخت، اگرچه هيچ كدام از اشعارش مورد اقبال عمومى قرار نگرفت.
جان مدتى در رشته وكالت تحصيل مى كرد اما در نهايت به جنبه مطلوب ترى از زندگى بسنده كرد. او دو سال پيش ازدواج كرد و همسرش را براى زندگى به استايلز آورد، گرچه من احتمال مى دهم كه او ترجيح مى داد كه مادرش اختيارات بيشترى به وى مى داد تا بتواند خانه اى از خودش داشته باشد. خانم كاونديش، به هر حال، به عنوان زنى كه دوست داشت برنامه هاى خودش را داشته باشد و از ديگران نيز انتظار داشت كه دنباله رو او باشند و در اين مورد او مطمئناً در موقعيت برترى قرار داشت.
جان متوجه تعجب من از خبر ازدواج مجدد مادرش شد و لبخندى زد.
او با بى رحمى گفت: «اين پست فطرت پوسيده! مى توانم به تو بگويم، هستينگر، او زندگى را براى ما بسيار مشكل ساخته است. همين طور براى «اوى»، شما« اوى» را به ياد مى آوريد؟»
نه.
آه، گمان مى كنم او پس از زمان شما آمد. او مستخدم وى بود. اين آقا كه نمى دانيم سروكله اش از كجا پيدا شد پسرعمو يا يك چنين نسبتى با «اوى» داشت. اگرچه «اوى» علاقه اى به فاش شدن نسبت شان با هم نشان نمى داد. اين رفيق، يك فرد بى خانواده است از طبقه ما نبود هر كسى اين را تشخيص مى دهد. او ريش بلند مشكى دارد و چكمه هاى بلند چرمى مى پوشد آن هم در هر هوايى. اما مادر بلافاصله به او علاقه نشان داد واو را منشى خود كرد، مى دانيد كه او چطور در هر كارى خودسرانه تصميم مى گرفت.
من سرم را تكان دادم.
خوب جنگ صدها را تبديل به هزاران كرد. شكى نبود كه اين رفيق خيلى به درد او خورد، اما آنچه همه ما را از پا درآورد اين بود كه ۳ماه پيش او ناگهان اعلام كرد كه او و آلفرد قرار است كه با هم ازدواج كنند! اين مرد بايد حداقل بيست سال از او جوان تر باشد! اما مى دانيد كه او به تنهايى تصميم مى گرفت و بنابراين با او ازدواج كرد.
بايد موقعيت سختى براى شما پيش آمده باشد .
سخت! و بسيار ناراحت كننده!
روستاى استايلزسن مرى حدود دو مايل با ايستگاه راه آهنى كه خانم كاونديش راه اندازى كرده بود فاصله داشت . وقتى كه به فضاى سبز و آرام آن منطقه نگاه مى كردم باورم نمى شد كه در جايى نه چندان دور يك جنگ بزرگ در حال انجام است . احساس مى كردم كه به دنيايى ديگر وارد شده ام .
جان گفت: شايد اينجا براى شما زياد ساكت باشد، هستينگز.
دوست عزيزم، اين دقيقاً آن چيزى است كه من مى خواهم.
آه، اگر بخواهى كه زندگى ايده آل خود را داشته باشى اينجا به اندازه كافى خوشايند است . همسر من روى زمين كار مى كند . او هر روز صبح ساعت پنج براى دوشيدن شير بيدار مى شود و تا زمان ناهار مشغول است. زندگى بر وفق مراد است اگر البته آلفرد همه چيز را خراب نمى كرد .
او ناگهان به ساعتش نگاه كرد و گفت: نمى دانم وقت داريم كه دنبال سينتيا برويم. نه او ديگر بايد از بيمارستان خارج شده باشد .
سينتيا! او نبايد همسرت باشد؟
نه، سينتيا يكى از دست پرورده هاى مادرم است ، دختر يكى از دوستان قديمى مدرسه اش ، كه با يك وكيل شيطان صفت ازدواج كرد . او افتضاحى به بار آورد كه وى را بى پول رها كرد . مادرم به نجات وى شناخت و حالا حدود دو سال است كه سينتيا با ما زندگى مى كند . او در بيمارستان صليب سرخ در تادمينستر كه هفت مايل دورتر از اينجاست كار مى كند .
همانطور كه آخرين كلمات را مى گفت ما مقابل خانه زيبايى رسيديم.
در مقابل در زنى را ديديم كه جان مرا به او معرفى كرده و گفت: اوى، اين قهرمان زخمى ماست! آقاى هستينگز خانم هاوارد.
خانم هاوارد دست تكان داد . من تحت تأثير چهره غمگين و آفتاب سوخته وى و چشمان آبى اش قرار گرفتم. او زنى حدود چهل سال بود كه چهره اى دلنشين و صدايى با نفوذ داشت . نحوه صحبت كردن او به طورى كه خيلى زود دريافتم، به طريق تلگرافى بود .
جان از او مى پرسيد: امروز چاى را در كجا سرو مى كنيد ، بيرون يا داخل ؟
بيرون . هوا آنقدر خوب است كه حيف است داخل خانه ماند .
پس زودباش. به اندازه كافى امروز به باغ رسيده اى .
خانم هاوارد در حالى كه دستكش هاى باغبانى اش را درمى آورد گفت: خب. من كاملاً با شما موافق هستم.
او ما را به محلى كه بساط چاى را در آنجا مهيا كرده بود راهنمايى كرد .
زنى به ما نزديك شد، جان گفت: همسرم ، هستينگز.
من هرگز اولين ملاقاتم را با خانم مرى كاونديش فراموش نمى كنم.
اندام تراشيده و قد بلندش كه در مقابل نور وقار خاصى داشت و چشمان او كه با هر زن ديگرى كه تا به حال ديده بودم متفاوت بودند.
او به من خوش آمد گفت و پس از آن من در صندلى حصيرى نشستم خوشحال از اينكه دعوت جان را قبول كرده بودم. خانم كاونديش برايم چاى ريخت . در همان زمان بود كه صداى آشنايى را از پنجره باز فرانسوى كه نزديكمان بود شنيدم.
بنابراين پس از صرف چاى براى پرنسس خواهى نوشت، آلفرد؟ من خودم براى خانم تادمينستر براى دومين دفعه خواهم نوشت . يا شايد بهتر باشد صبر كنيم تا جواب پرنسس را دريافت كنيم؟
صداى خفيف يك مرد آمد و سپس خانم اينگلتورپ در باغ گفت: بله، مطمئناً پس از چاى همان كار را خواهيم كرد . شما خيلى با فكر هستيد، آلفرد عزيز .
پنجره كمى بيشتر باز شد و يك زن خوش قيافه با موهاى سفيد با چهره اى ارباب منشانه از آن خارج شد و به دنبال او يك مرد نيز آمد .
خانم اينگلتورپ به من خوش آمد گفت.
جاى بسى خوشوقتى است كه پس از سالها دوباره شما را مى بينم ، آقاى هستينگز، آلفرد، عزيزم ايشان آقاى هستينگز هستند .
من با كنجكاوى به آلفرد عزيز نگاه كردم. او چهره اى غربتى داشت و جاى تعجبى نداشت كه جان از ريش او خوشش نيايد . ريش او يكى از بلندترين و مشكى ترين ريش هايى بود كه من تا به حال ديده بودم.
ادامه اين داستان را سه شنبه ها پيگيرى كنيد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |