|
داستان زندگى
هووى خارجى زندگى ام را سياه كرد
|
|
|
پاسخ كارشناسى
با سلام به مددجوى گرامى و خوانندگان محترم روزنامه ايران گرچه در نامه ارسالى بسيارى از جزئيات شرايط و وقايع و روابط وجود ندارد كه طبعاً اجازه اظهارنظر كاملاً دقيق و قطعى را نمى دهد اما كلياتى را مى توان دريافت و برمبناى آنها چاره جويى كرد. نخستين امر در پيوند زناشويى كه گاهى با وجود اهميت فراوان مورد غفلت كامل قرار مى گيرد پاى بندى طرفين به اصول اخلاقى و اعتقادات مشتركى است كه بنيان خانواده ها را تشكيل مى دهد. ازدواج چيزى فراتر از خوش آمدن دونفر از جنس مخالف ازيكديگر است. عشق و علاقه گرچه شرط لازمى براى يك ازدواج رضايتبخش است اما كافى نيست. ازدواج به معناى تعهد هر يك از زوجين نسبت به خانواده، اجتماع و نسل بعدى است. از اين رو توجه به گزينش همسر برمبناى زيست شناسى، روانشناسى و جامعه شناسى به معناى آرمانگرايى نيست بلكه به مفهوم واقعگرايى است. احتمالاً مددجوى محترم، مبانى مذكور را مورد توجه كامل قرار نداده است و شايد هم صلاح انديشى خانواده خويش را ناديده گرفته است. رويدادهاى بعدى، از جمله مهاجرت به آمريكا ظن مذكور را تقويت مى كند. مهاجرت به كشور بيگانه را نمى توان به طور كامل نفى كرد و حتى گاهى شرايط خاص چنين وضعيتى را بر فرد تحميل مى كند اما واقعيت آن است كه افراد ناسازگار و بى ثبات كه مشكلات فردى خود را به جامعه خويش منسوب مى كنند تمايل بيشترى به مهاجرت دارند. آنان كه خود را توانمند و موفق مى بينند نيازى به مهاجرت و دل كندن از فرهنگ خويش نمى بينند. خيلى اوقات، مهاجرت به اميد زندگى بهتر مادى، نماينده تعارض ها و بى ثباتى هاى شخص است و در عين حال خود مهاجرت سبب تعارض ها و بى ثباتى در زندگى مهاجران مى شود. حقيقت آن است كه از نظر آمارى، ميزان اختلالات روانى و آسيب هاى اجتماعى نظير خودكشى، طلاق، اعتياد،... در بين مهاجران بيش از كل جمعيت است. ديدگاه فرد نسبت به خود و فرهنگ اصلى خويش و فرهنگ جامعه جديد در ميزان انطباق سازنده او با جامعه نوين مؤثر است. افرادى كه با ايمان به فرهنگ بومى خود به جامعه جديدى وارد مى شوند، از افراد خودباخته كه فرهنگ اصلى خويش را ناچيز مى شمارند و مى كوشند هر چه بيشتر و سريعتر به كسوت جامعه جديد درآيند، سالم تر و موفق تر خواهند بود.شايد تا اينجا احساس كنيد كه موضوع به صورت خيلى كلى مطرح مى شود. حق با شماست، اما پاسخ هاى فراوانى هم در اين مباحث كلى راجع به مشكل شما وجود دارد. به صورت اختصاصى تر هم مى توان به شما يادآورى كرد كه رفتارهاى هر فرد را مى توان از گذشته او پيش بينى كرد. گذشته به صورت ديدگاههاى شخصيتى و سرمشق هاى رفتارى، هميشه خود را در آينده متجلى مى كند. اگر مردى در گذشته دروغ گفته باشد، احتمال اينكه در آينده هم دروغ بگويد بيشتر است. اگر فردى، در گذشته تعهدات قانونى و اخلاقى خود را زير پا گذاشته است امكان اينكه در آينده هم چنين كند زياد است. اگر فردى حقوق همسر و دو فرزندى را كه از او دارد ناديده بگيرد احتمال اينكه در آينده هم به ناديده گرفتن حقوق آنان ادامه دهد بالا است. اگر مردى بدون پيوند زناشويى از زنى صاحب فرزند شود و سپس بى توجه به حقوق آن فرزند و مادر فريب خورده او، از همسر خود بخواهند آن كودك را هم بزرگ كند يعنى نه تنها به اخلاقيات، بلكه به ابتدايى ترين عواطف و روابط انسانى نيز آگاه نيست و انسانهاى ديگر را تنها وسايلى مى داند كه با آنها به خواسته هاى خودمحورانه و حقير خويش برسد. اكنون با شماست كه با آگاهى از موارد فوق الذكر و صلاح فرزندان خويش و اطلاع از حمايت هاى قانونى كه در چنين مواردى وجود دارد تصميم بگيريد. تلفن زنگ مى زند. گوشى را با بى ميلى برمى دارم. از آن طرف صداى دخترم بهار و پسرم بهروز به گوش مى رسد. مامان! نمى خواهى بيايى! بغض اش قلبم را فشرده مى كند. دلم به حالش مى سوزد. دخترم تنها ۱۴ سال دارد و نياز زيادى به بودن در كنار من در وجودش زبانه مى كشد. من هم حال او را دارم ولى دلدارى اش مى دهم. تو ديگر بزرگ شده اى و بايد قوى باشى. سعى مى كند لرزش صدايش را كنترل كند. گوشى را به پسرم مى دهد. پسرم خوددارتر است. شروع به شوخى مى كند. دلت براى ما تنگ نشده؟ مى خندم. هنوز پاهايت در يك كفش است و مرغ يك پا دارد؟ شوخى اش را با شوخى جواب مى دهم. با بچه هايم خداحافظى مى كنم. هنوز گوشى تلفن را قطع نكرده ام كه احساس شديد دلتنگى نسبت به آنها در وجودم بيدارتر از گذشته مى شود. دخترى شاداب و سرحال و زنده دل بودم كه در دانشگاه پذيرفته شدم. در راه دانشگاه بود كه عشق براى اولين بار در وجودم رخنه كرد. آشنايى با خسرو خيلى ناگهانى بود. يك روز خيلى معمولى كه نه باران مى باريد و نه بادى مى وزيد. من و خسرو در دانشگاه با هم آشنا شديم و نگاهمان در هم گره خورد و چند هفته بعد خسرو با خانواده اش و يك سبد گل و يك جعبه شيرينى به خواستگارى ام آمد. پدرومادرم با اينكه خسرو از نظر وضعيت مالى دچار مشكل بود به او سخت نگرفتند و يك ماه بعد از آشنايى مان بود كه سر سفره عقد نشستيم و من همسر قانونى خسرو شدم. تا تحصيلات دانشگاهى مان تمام شود پدرم حاضر شد كه به او كمك كند و دستى زير بال او بگيرد همين هم بود كه خسرو كارى راه انداخت و ما براى اينكه هزينه كمترى بپردازيم ساكن طبقه بالاى خانه پدرم شديم. وقتى بهار به دنيا آمد پدرم براى اينكه به زندگى مان رونق بيشترى بدهد برايمان يك خودرو خريد، از زندگى مان شاد و خوشحال بوديم و احساس كم و كسر در آن نمى كرديم تا اينكه بعد از مدتى شركتى كه خسرو راه انداخته بود، ورشكست شد و ما به پله اول سقوط كرديم. خسرو روحيه اش را از دست داده بود و من هم با اينكه تمام تلاشم را مى كردم نمى توانستم كارى كنم كه زندگى ام را جمع و جور كنم. خسرو فكرهايى جديد داشت كه من هم با آن موافق بودم. با اينكه پدر و مادرم نصيحت مان مى كردند ولى من فكر مى كردم تنها راه براى من و خسرو در ادامه زندگى فرار از اين شرايط است من هم قدرت ادامه اين راه را دوباره از ابتدا نداشتم. شرايط براى رفتن مان خيلى سريع جور شد. خودم هم باور نمى كردم. خسرو با عوض شدن اين شرايط كم كم داشت همان آدم قبلى مى شد. پدرم از اينكه من و خسرو دوباره داشتيم همان توان گذشته را به دست مى آورديم با تهيه چند هزاردلار كمكمان كرد كه بتوانيم به همراه دخترمان راحت تر پاى در راه سفر دور و درازمان بگذاريم. تمام طلاها و جهيزيه و ماشين هديه پدرم را هم فروختيم. سرمايه نسبتاً خوبى بود. خسرو موفق شده بود در اين مدت با يكى از دوستان همكلاسى اش در آمريكا ارتباط برقرار كند. «شاهين» در تلفن ها و نامه هايى به خسرو گفته بود كه ما مى توانيم با سرمايه اى كه داريم و با كمك شاهين كارى را در آمريكا راه بيندازيم، با اين اميدها خيالمان راحت تر شد و من و خسرو و بهار راهى سفر شديم. دل كندن از مادر و پدر برايم سخت و دشوار بود. سالها به بودن در كنار آنها عادت كرده بودم هيچ وقت در ذهنم نمى توانستم جايى به غربت و دورى از آنها بدهم ولى حالا شرايط زندگى به گونه اى به ما چنگ انداخته بود كه براى بودن ناچار بوديم دست به اين كار بزنيم. خسرو با اين مسأله خيلى راحت كنار آمده بود. براى او دور شدن از وطن و خانواده اش و ديگر كسانى كه مى شناخت نه سخت بود و نه طاقت فرسا. مى گفت: بعد از رفتن من، والدينم مى فهمند كه چه پسرى را از دست داده اند. حرفهايش را زياد جدى نمى گرفتم. فكر مى كردم شايد از سر غرور مردانه اش اينگونه حرف مى زند. هواپيما كه در فرودگاه فرود آمد و ما پاى روى خاك آمريكا گذاشتيم، در سالن فرودگاه شاهين را براى اولين بار ديدم. شاهين و خسرو همديگر را در آغوش گرفتند و با تمام وجود از ديدن هم ابراز شادى كردند. شاهين ما را به آپارتمان كوچك خودش برد آپارتمان شاهين در كنار دريا بود و او در يك شهر ساحلى زندگى مى كرد. خسرو هم تصميم گرفته بود كه ما در اين شهر اقامت كنيم. چون شناخت زيادى از زندگى در آمريكا نداشتم براى اينكه خسرو بتواند تمام استعدادش را به كار بگيرد با او از اول مخالفت نكردم. دو روز بعد ما هم جايى را نزديك محل زندگى شاهين كرايه كرديم. وسايل اندكى را كه با خودمان از ايران برده بوديم در آپارتمان كوچك چيدم و براى رسيدن به افق هاى دوردست منتظر ماندم. اميدوارى هاى شوهرم به من هم اين اميد را مى داد كه تمام اين سختى ها را تحمل كنم. هر وقت دلم مى گرفت دست دخترم را مى گرفتم و روى ماسه ها قدم مى زدم و به دريا چشم مى دوختم. ديدن غروب خورشيد اين توان را در من به وجود مى آورد كه تحمل بيشترى از خودم نشان بدهم. زمان هر چند به كندى ولى مى گذشت. شاهين و خسرو دست در دست هم گذاشته بودند سرمايه ما و سرمايه شاهين زيربناى تأسيس يك شركت كوچك شده بود. چند سال گذشت خسرو از شرايطى كه داشتيم راضى بود. وقتى فهميد دومين بچه مان را باردار هستم سعى كرد با من مهربانتر از گذشته باشد تولد پسرم بهروز باعث شده بود كه كمتر احساس تنهايى كنم. بيشتر وقتم براى رسيدگى به او مى گذشت اين بود كه ديرآمدن هاى گاه و بى گاه خسرو را زياد جدى نمى گرفتم. بهروز هم كم كم بزرگ شد حالا پسرم چهار، پنج ساله شده بود. ديگر وقتى داشتم تا اطرافم را بهتر ببينم. خسرو نيمه هاى شب به خانه مى آمد. اين ديگر كار هر شب اش شده بود. خسرو چرا شب ها به خانه دير مى آيى؟ براى رسيدگى به كارهاى شركت و حساب و كتاب هاى مالى ناچارم تا اين موقع شب در شركت بمانم. از اينكه خسرو تا اين اندازه نسبت به زندگى من و بچه ها احساس مسؤوليت مى كرد، خوشحال شدم او حاضر بود از خواب و استراحتش بزند و در عوض براى به دست آوردن پول بيشتر براى راحتى ما تلاش كند. زمان مى گذشت و من در ساحل زندگى قدم برمى داشتم از اينكه ردپاى خودم را روى ماسه هاى كنار دريا مى ديدم و زندگى ام آرام آرام مى گذشت خوشحال بودم. بيشتر غروب ها با بهار و بهروز به كنار دريا مى رفتيم و غروب خورشيد را تماشا مى كرديم. آن روز وقتى ديدم شاهين ساعت ۶ و ۷ عصر به خانه اش بازمى گردد به گمان اينكه خسرو نيز به همين زودى كار را تعطيل كرده و به خانه مى آيد خوشحال شدم دست بچه ها را گرفتم و با شتاب خودم را به خانه رساندم. فوراً شامى تهيه كردم دستى به سر و روى خودم و بچه ها كشيدم دلم مى خواست خسرو را غافلگير كنم ولى خسرو مثل هميشه ساعت يك نيمه شب به خانه آمد. از اين انتظار طولانى خسته و دمق شده بودم. تا حالا كجا بودى؟ مگر من بايد هر شب براى تو توضيح بدهم. شركت بودم. رفتار خسرو نسبت به من عوض شده بود. او ديگر آن مردى نبود كه ناراحتى من برايش اهميتى داشته باشد. سالهاى اول زندگى مان اول نسبت به گريه ها و ناراحتى هاى من بى قرار مى شد، ولى آن شب حتى دربرابر هق هق گريه من كوچكترين عكس العملى نشان نداد. به اتاق خواب رفت در را بست و خيلى زود هم به خواب رفت. اين رفتار شوهرم مرا به فكر فرو برده بود. احساس مى كردم او از من دور و دورتر مى شود و چيزى را از من پنهان مى كند. تا چند هفته وقتى عصرها مى ديدم كه شاهين به خانه اش بازمى گردد، بيشتر به اين حقيقت تلخ خودم را نزديك مى ديدم. تصميم گرفتم با خسرو رودررو حرف بزنم و تكليفم را روشن كنم براى همين آن شب وقتى خسرو به خانه آمد سنگ هايم را با او واكندم. شاهين هر روز غروب به خانه اش مى رود. ولى تو چه؟ در آن شركت لعنتى چه مى كنى؟ تا اين موقع شب چه كارى مانده كه تو بايد بكنى؟ تازه مگر شما دوتا در آن شركت شريك نيستيد. به من بگو چه شده است؟ وقتى بيايى مى فهمى. ولى نترس اتفاق بدى نيفتاده، خسرو تصاف كرده و مجروح شده است. سراسيمه به بيمارستان رفتم. شوهرم در بخش مراقبتهاى ويژه تحت معالجه قرار گرفته بود. در آنجا بود كه متوجه شدم دو سارق مسلح با حمله به شركت قصد سرقت پولها را داشته اند و خسرو در برابرشان مقاومت كرده و آنها به طرف او تيراندازى كرده اند. خسرو با مرگ دست وپنجه نرم مى كرد و من با تمام وجود به خدا التماس مى كردم كه به من و بچه هايم رحم كند. بالاخره با تلاش بسيار بعد از يك چند ساعت خسرو از خطر گريخت و من در آن لحظه بود كه متوجه يك دختر جوان شدم كه دائم اشك مى ريخت. از او علت بى قرارى اش را پرسيدم و وقتى او به من گفت براى خسرو نگران است، احساس خشم و تنفر در يك لحظه وجودم را پر كرد. چه نسبتى ميان او و شوهر من وجود داشت كه او را تا اين اندازه ناآرام كرده بود. دست و پايم از شدت اين همه فشار روحى و روانى به شدت مى لرزيد. شاهين پس از لحظاتى كنارم روى نيمكت نشست. چى شده؟ چرا حالا كه خطر رفع شده اين قدر احساس ناراحتى مى كنى؟ بى مقدمه گفتم: اين زن كيست كه اينطور براى خسرو گريه مى كند. شاهين لبخندى زد. خب او يكى از كارمندان شركت است او موقع حمله مسلحانه در شركت بوده و به شدت ترسيده است. از طرف ديگر من و اليزابت احتمالاً تا چند ماه ديگر با هم ازدواج مى كنيم. حرفهاى شاهين مرا آرام كرد از اينكه در مورد خسرو گمان بد كرده بودم از خودم شرمنده شدم. خسرو بعد از چند روز از بيمارستان مرخص شد و باز هم به شركت رفت و من در دلواپسى زندگى ام را ادامه مى دادم. كم كم وضعيت زندگى به گونه اى شد كه شوهرم نزديك صبح به خانه مى آمد. با من حرف نمى زد و به بچه هايش اعتنايى نمى كرد. يكى دوبار پنهانى كنار در شركتشان كمين كردم و او را ديدم كه با اليزابت بيرون مى رود. خودم طاقت نداشتم كه او را تعقيب كنم و سر از كارهايش درآورم براى همين بود كه يك كارآگاهى خصوصى استخدام كردم و از او خواستم شوهرم را زير نظر بگيرد. دو هفته بعد بود كه كارآگاه خصوصى يك پاكت پر از عكس جلوى من روى ميز گذاشت. با ديدن عكسها دچار سرگيجه و حالت تهوع شدم. دستمزد كارآگاه را دادم و او را مرخص كردم. اين عكسها به اندازه كافى به عنوان مدرك براى من كافى بود تا بتوانم با آن شوهرم را محكوم كنم. رفتار شوهرم با اليزابت در اين عكسها به منزله آن بود كه اليزابت همسر اوست. رفاقتى كه خسرو قبلاً با من داشت و محبتى كه به پاى من مى ريخت همه اش را نثار اليزابت كرده بود. با خسرو خيلى بى رودربايستى و بى پرده حرف زدم. عكسها را جلوى او ريختم و از او توضيح خواستم. من اليزابت را دوست دارم. با او ازدواج كرده ام. ديگر علاقه اى به تو ندارم. البته از اولش هم به تو احساس عشق نداشتم ولى قضيه اليزابت فرق مى كند. بدون او نمى توانم زندگى كنم. از اين حرفها خونم به جوش آمد. مى دانستم آنچه در وجود خسرو نسبت به اليزابت مى گذرد عشق نيست هوسى است كه او به آن مبتلا شده است، دوست نداشتم با بيشتر حرف زدن در اين مورد بيشتر از اين غرورم را بشكنم. اين بود كه سكوت كردم. شايد او از سكوت من متوجه مى شد كه راه به خطا مى رود. از اينكه اين همه پول و سرمايه را از ابتداى زندگى در اختيارش گذاشته بودم و در تمام اين سالها بدون هيچ حرفى و چشمداشتى و سهمى به زندگى ساده اى در كنار او قناعت كرده بودم، ناراحت بودم. چرا من با اين رفتارم او را تا اين حد گستاخ كرده بودم. سهم زندگى من بعد از اين گفت وگو با خسرو به اندازه اى شد كه او ديگر پاى به خانه نگذاشت. آزادانه زندگى رسمى اش را با اليزابت پى گرفت و من و بچه هايم در غربت و اندوه فرورفتيم. بالاخره بعد از هزار بار فكر، تصميم گرفتم كه دست از اين زندگى بردارم. اين بود كه به دادگاه مراجعه كردم و تقاضاى طلاق نمودم و موفق به گرفتن رأى طلاق شدم. خسرو اما مى گفت حاضر نيست طلاقم بدهد مى گفت به خاطر بچه ها بايد بمانم و زندگى كنم. قدرت ماندن و بودن نداشتم. به ايران آمدم مى خواستم در فضاى كشورم غرور از دست رفته ام را پيدا كنم مى خواستم با خوردن مهر طلاق بر برگ هاى شناسنامه ام احساس آزادى كنم. بچه ها در آن فضا اگر مى ماندند شايد خسرو در رفتارش تجديدنظرمى كرد و ناچار مى شد كه به آنها توجه بيشترى كند، حضور من باعث مى شد كه او در آسودگى خاطر به سر ببرد و از بچه هايش بيشتر غفلت كند. زنگ تلفن به صدادرمى آيد. گوشى را برمى دارم. از آن طرف خط صداى خسرو را مى شنوم. بچه هايت را رها كردى و رفتى؟ كار بدى است؟ به آنها فكر نكردى؟ نگفتى ناراحت مى شوند؟ مگر تو اين چيزها را هم مى فهمى. مگر تو به فكر آنها بودى كه مى خواهى من هم به فكرشان باشم؟ خسرو هزار حرف زد و آخر گفت: اليزابت باردار است. تا به دنيا آمدن بچه اش ناچارم در كنارش باشم. قرار گذاشته ايم بعد از به دنيا آمدن بچه مان، او را طلاق بدهم. اگر قبول كنى كه از او مراقبت كنى آن وقت همه مشكلات حل مى شود و ما هم مى توانيم مثل گذشته در كنار هم زندگى كنيم. براى همين زودتر برگرد. بچه ها منتظرت هستند. به آينه نگاه مى كنم. هزار فكر از سرم مى گذرد. نمى دانم چه تصميمى بگيرم. به ياد بغض«بهار» و غرور «بهروز» مى افتم. همان قدر كه من تنها هستم آنها هم تنها و بى پناه مانده اند. مى خواهم به خاطر آنها برگردم ولى با خسرو، بچه اش و غرور از دست رفته ام چه كنم اگر خسرو حاضر نشود زنش را طلاق بدهد يا اينكه دوباره از پى زن ديگرى برود من چه راهى دارم؟ سر دوراهى مانده ام و نمى توانم تصميم درستى بگيرم.
|