|
|
|
پليس خانواده
ميهمان نحس
|
|
|
صداى زنگ در كه بلند شد معصومه خانم مشغول پاك كردن سبزى بود ناخودآگاه نگاهى به ساعت ديوارى انداخت كه عقربه هاى آن ۱۰ صبح را نشان مى داد. غالباً او در اين ساعت منتظر آمدن كسى نبود. بچه ها بعدازظهر و شوهرش عصر به منزل برمى گشتند وبسيار كم اتفاق مى افتاد كه همسايگان نيز در اين ساعت سرى به او بزنند. با دلخورى و تعجب از جايش بلند شده و گوشى آيفون را برداشت. صداى زنى را شنيد كه منزل آقاى توكلى را مى خواست. صداى زن كاملاً برايش ناآشنا بود ولحن پرسش نيز نشان مى داد كه غريبه است . معصومه خانم به تصور اينكه ممكن است از دوستان دخترش باشد ضمن دادن پاسخ مثبت ، سؤال كرد كه با كى كار داريد؟ زن جواب داد: با مادر شهيدتوكلى كار دارم، ازطرف بنياد شهيد خدمت رسيده ام. معصومه خانم كه هنوز هم بعد از ۱۹ سال هر وقت اسم پسرش را مى شنيد بند دلش پاره مى شد، احساس كرد كه دچار گر گرفتگى شده و نزديك است به زمين بيفتد. تكيه اش را به ديوار داده و به زحمت دكمه آيفون را زد و از زن دعوت كردكه به داخل تشريف بياورد. از آنجايى كه قبلاً نيز چندين بار از طرف بنياد و يا نهادهاى ديگر براى عيادت و سركشى به منزل آنها آمده بودند، موضوع زياد برايش غريب و تعجب آور نبود. به همين خاطر به راحتى در را به روى زن گشوده وخودش نيز پس از جمع كردن بساط سبزى و به سر كردن چادر ، به داخل حياط وبه استقبال ميهمان رفت. در بين در نيمه باز منزل ، زن چادرى لاغر قد بلندى كه حدوداً ۴۵ ساله به نظر مى رسيد ايستاده بود كه با ديدن معصومه خانم، قدم به داخل منزل گذاشته و پس از بستن در ، به سمت او رفته ودر آغوشش گرفت و پس از قدرى تعارف اظهار داشت كه از كارمندان بنياد است و براى جويا شدن از حال و وضعيت آنها مزاحم شده است. معصومه خانم ضمن تشكر، از او دعوت كرد كه به داخل اتاق بروند و زن نيز پذيرفته و به همراه او از حياط گذشته و قدم به داخل ساختمان گذاشتند. با تعارف معصومه خانم زن در بالاى اتاق كه چند پشتى در آنجا قرار داشت نشسته و از معصومه خانم كه قصدداشت بساط چاى را بر پاى دارد خواهش كرد كه زحمت نكشد چون او روزه است و چيزى نمى خورد. سپس در حالى كه نگاهى به تابلو روى ديوار كه عكس شهيد در آن قرار داشت مى انداخت گفت: خوشا به سعادت شما كه چنين فرزند برومندى را تقديم اسلام كرده ايد وخوشا به حال آن شهيد كه مادرى به صبورى و بزرگوارى شما دارد. معصومه خانم با گوشه چادر اشكى را كه در چشمانش جمع شده بود پاك كرده و سرش را پايين انداخت. زن فاتحه اى خوانده و پس از عذرخواهى و اظهار افسوس از اين كه تا به حال سعادت آشنايى نداشته است از معصومه خانم خواهش كرد كه درباره وضعيت خانواده و كمبودهايى كه احتمالاً ممكن است در زندگى داشته باشند صحبت كند. معصومه خانم ضمن تشكر از زن كه زحمت كشيده و براى احوالپرسى تشريف آورده است پاسخ داد: خدا را شكر مشكلى نداريم و راضى به رضاى خدا هستيم. زن نگاهى به اطراف اتاق انداخته و مثل كسى كه بخواهد وضع مالى خانواده را از وسايل داخل منزل بسنجد، همه جا را از نظر گذرانده وسرى تكان داد. سپس نگاه دقيقى به سر و وضع ميزبانش انداخته و به دستهاى او كه از زير چادر بيرون بودخيره شد.چند النگو و يك انگشتر طلا كه تمام دار وندار و پس انداز يك عمر زندگى معصومه خانم بودتوجه او را به خود جلب كرد ، اما زود نگاهش را دزديده و گفت: خداوند ان شاء الله عمر طولانى و با عزت به شما بدهد كه مايه افتخار همه ماهستيد ، ديروز كه پرونده شهيد شما را در اداره نگاه مى كردم ديدم كه تا به حال از امكانات وكمكهاى بنياد استفاده نكرده ايد، البته اين از مناعت طبع وبزرگى روح همه خانواده محترم شهدا است كه هيچ وقت تقاضا و درخواستى را از بنياد مطرح نمى كنند ولى اين وظيفه امثال بنده است كه بايد از نزديك خدمت رسيده و ببينيم خداى نكرده مشكلى در زندگى اين عزيزان وجود نداشته باشد، راستى حاج خانم چرا شما تا به حال براى سفرهاى زيارتى اسم نويسى نكرده ايد؟ معصومه خانم با شرمندگى سرش را تكان داده وجواب داد: واله خانم، در اين كه آرزوى سفر به عتبات ومكه سالهاست به دل ما مانده ، شكى نيست ولى حقيقتش را بخواهيد آنقدر كارها و مخارج واجب ترى در زندگى وجود داشته كه ديگرجايى براى فكر كردن به سفرهاى زيارتى باقى نگذاشته است. زن بلافاصله پاسخ داد: البته فرمايش شما درست است ولى نياز روحى انسان به سفرهاى زيارتى را نبايد ناديده گرفت از قديم هم گفته اند خرج سفر زيارتى را خداوند مى رساند، شما زياد نگران نباشيد اگر واقعاً قصد رفتن داريد بنياد وام قرض الحسنه بلندمدت مى دهد. اين كمترين خدمتى است كه مى توانيم انجام دهيم و حق مسلم شما است. معصومه خانم همان طور كه سرش را پايين انداخته و با نقش هاى قالى بازى مى كرد گفت: ما كه حقى براى خودمان قائل نيستيم، معامله اى با خدا كرده ايم و از بنده خدا هيچ توقعى نداريم. زن جواب داد: درست است كه شما توقعى نداريد ولى ما هم وظايفى در قبال شما داريم و بايد تسهيلاتى را براى شما فراهم كنيم. بنده تعجب مى كنم چرا شما تا به حال از وام قرض الحسنه استفاده نكرده ايد حالا نبايد فقط براى سفرهاى زيارتى باشد، مى توانيد با آن وام، گوشه اى از مشكلات مالى و اقتصادى خانواده را برطرف كنيد. معصومه خانم كه براى اولين بار با چنين پيشنهادى رو به رو شده بود ناخودآگاه به خاطرش رسيد كه براى تهيه جهيزيه دخترش نياز شديدى به پول دارند و مدتهاست كه شوهرش از اداره اش تقاضاى وام كرده ولى هنوز موفق نشده است. اين موضوع دغدغه خيالى براى آنها شده بود و حالا كه چنين وامى را مى شد به راحتى از بنياد گرفت چرا اين كار را نكند. خدا را شكر كرده و نگاهى به عكس پسرش انداخت. معصومه خانم هميشه پيش خودش فكر كرده بود چرا پسرش موقع انداختن اين عكس اخم كرده بوده در حالى كه او اصولاً پسرى خوش برخورد و خنده رو بود. زن كه احساس كرده بود معصومه خانم مايل به دريافت وام است ولى از مطرح كردن آن خجالت مى كشد پيش دستى كرده و گفت: ببينيد حاج خانم، خيلى از خانواده هاى ديگر اين وام را كه مبلغ آن سه ميليون تومان است را گرفته اند، شما هم اگر واقعاً به آن نياز داريد بايد زودتر اقدام كنيد. معصومه خانم كه با حرفهاى زن متقاعد شده بود، رضايت خودش را براى دريافت وام اعلام كرد و علت آن را نيز برايش تعريف نمود. زن بلافاصله از داخل كيفش تلفن همراهى بيرون آورده و شماره اى را گرفته و شروع به صحبت كردن نمود: «حاج آقا، من الآن در خدمت خانواده شهيد توكلى هستم و مى خواستم استدعا كنم كه ايشان را نيز در ليست وام گيرندگان منظور بفرماييد، باور كنيد كه اين خانواده نياز مبرمى به اين وام دارند، ضمناً تا به حال نيز از هيچ كدام از مزايا و تسهيلات بنياد استفاده نكرده اند.» و بعد از قدرى صحبت كردن، خداحافظى كرده و تلفن را داخل كيفش گذاشت، سپس رو به معصومه خانم كرده و گفت: حاج آقا خدمت شما سلام رساندند و گفتند كه اگر بخواهيد به صورت عادى اقدام كنيد و در ليست انتظار قرار بگيريد، حداقل چند ماهى طول خواهد كشيد تا نوبت به شما برسد ولى از آنجايى كه يكى از خانواده ها از گرفتن وام پشيمان شده، مى شود شما را در نوبت آنها قرار داد ولى چون اين ليست بايد تا آخر وقت ادارى امروز به ساختمان مركزى ارسال شود بايد همين امروز شما به دفتر بنياد تشريف برده و فرمهاى مربوطه را پر كنيد. معصومه خانم به فكر فرو رفت، از جهتى براى خريد جهيزيه دخترش نياز شديدى به اين وام داشت و نمى توانست چند ماه صبر كند و از جهتى نيز هنوز كارهاى منزل را انجام نداده وناهار را نپخته بود و رفتن به بنياد برايش مشكل بود. زن كه ترديد او را در چهره اش خوانده بود گفت: من با ماشين و راننده اداره آمده ام، اگر موافق باشيد مى توانم شما را به بنياد برده و پس از انجام كارها، به منزل برگردانم مطمئن باشيد زياد وقت شما گرفته نمى شود. بالاخره با اصرارهاى زن، معصومه خانم راضى شده و آمادگى خود را براى رفتن اعلام كرد. زن در حالى كه نشان مى داد از گفتن مطلبى احساس خجالت مى كند رو به معصومه خانم كرده و گفت: خيلى بايد ببخشيد حاج خانم، اگر جسارت نباشد من مى خواستم از شما خواهش كنم كه النگوها وانگشترى را از دست درآورده و در منزل بگذاريد چون اگر مسؤولين پرداخت وام آنها را ببينند ممكن است پيش خودشان فكر كنند كه شما، زياد وام نياز نداريد وقبول نكنند كه خارج از نوبت به شما وام بدهند. معصومه خانم كه آماده رفتن شده بود با حالت ترديد وسط اتاق ايستاده و نمى دانست چه كار كند. زن از داخل كيفش جوراب زنانه اى را بيرون آورده و قبل از اينكه معصومه خانم چيزى بگويد به او كمك كرد تا النگوها را از دست خارج كرده و سپس همراه انگشترى آنها را داخل همان جوراب پيچيده و بعد با بلند كردن پشتى، نشان داد كه بسته را در پشت آن قرار مى دهد. بعد رو به معصومه خانم كرده و گفت: اين طورى بهتر است، جاى طلاها اينجا امن است، وقتى برگشتى دوباره آنها را به دست مى كنى. معصومه خانم هم كه ديد زن بسته طلاها را پشت پشتى مخفى كرده، خيالش راحت شده و لحظاتى بعد به اتفاق از منزل خارج و وارد كوچه شدند. هنگامى كه معصومه خانم مشغول قفل كردن در منزل بود، زن از او سؤال كرد كه آيا شناسنامه و كارت بنياد را همراه آورده است؟ و او با تعجب پرسيد: مگر شناسنامه لازم است؟ زن جواب داد بله، بايد از آن فتوكپى گرفته و در پرونده ات قرار بدهيم، اگر همراهت نيست برو و آنها را بياور و سپس با دست اتومبيلى كه مردى پشت فرمان آن بود را نشان داده و گفت: اين ماشين اداره است من داخل نشسته و منتظر شما مى مانم، زياد عجله نكنيد وقت داريم. معصومه خانم دوباره در منزل را باز كرده وداخل شد. چند دقيقه طول كشيد تا توانست شناسنامه اش را از بين خرت و پرتها پيدا كرده و پس از گذاشتن آن در داخل كيف، از منزل خارج شود. همان طور كه مشغول قفل كردن مجدد در منزل بود نگاهى به طرف اتومبيلى كه زن به او نشان داده بود انداخت ولى با كمال تعجب متوجه شد كه اتومبيل در داخل كوچه نيست. ناچار تا سر كوچه را پياده طى كرده و نگاهى به داخل خيابان انداخت، اما هيچ اثرى از اتومبيل و زن مورد نظر نيافت. چندين بار فاصله سر كوچه تا در منزل را به اميد اينكه ممكن است زن پيدايش بشود طى كرده و مدتى نيز روى سكويى در سر كوچه به انتظار نشست وزمانى كه بالاخره از آمدن زن كاملاً نااميد شد به منزل برگشت. نمى دانست چه اتفاقى افتاد كه زن يكباره غيبش زد. به داخل اتاق رفته و چادرش را گوشه اى گذاشت و روى فرش نشست. همان طور كه در فكر بود كه چرا چنين شد ناگهان ياد النگوهايش افتاد كه زن در پشت يكى از پشتى ها گذاشته بود. به سرعت به طرف پشتى رفته و آن را كنار زد اما از بسته النگوها هم هيچ اثرى نبود. دچار حيرت شد و تازه به اين فكر افتاد كه نكند زن آن را ربوده و النگوها را به سرقت برده است. با عجله پشت تمام پشتى ها را به دقت جست وجو كرد و هنگامى كه كاملاً مطمئن شد كه طلاهايش به سرقت رفته است به حالت غش روى كف اتاق ولو شد. دقايقى به همين وضع گذشت تا بالاخره توانست خودش را سينه خيز به گوشه اتاق رسانده وبه ديوار تكيه كند. بى اختيار نگاهى به عكس پسرش روى ديوار انداخت، احساس كرد چهره عكس ديگر غمگين نيست و پسرش لبخندى به لب دارد. اشك در چشمهايش جمع شد وبه ياد حرف او قبل از رفتن به جبهه افتاد كه مى گفت: «مال دنيا وبال گردن مؤمن است.» آرامشى در قلبش احساس كرد. با گوشه دست اشكها را از چشمانش پاك كرده و با خود گفت: وقتى مال خود آدم وبال گردنش باشد، واى به حال كسى كه مال ديگرى را دزديده باشد و دلش براى آن زن دزد سوخت. توصيه هاى انتظامى - هنگام مراجعه افرادى كه خود را مأمور ادارات يا نهادها معرفى مى كنند، از آنها كارت شناسايى مطالبه نموده و بسيار مراقب باشيد. - خانواده هاى محترم شهدا و مفقودين بايد دقت كافى داشته باشند كه فريب افراد شيادى را كه در پوشش مأمورين به در منزل آنها مراجعه مى كنند را نخورده و دادن هرگونه مدرك و يا اقدام به كارى را منوط به حضور خود در اداره مربوطه نمايند.
|
|
|
|
|