شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, Apr 23, 2005
فرهنگ و پايدارى
۳۱۱۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
به نام «غيرت»، به كام...؟
چه اتفاقى مى افتد، كه خوش غيرت ها در كمال بى غيرتى آخرين ضربه ها را به پيكر هنر مظلوم دفاع مقدس مى كوبند؟ واقعاً رديف كردن چند شاعر سياسى عليه آمريكا، مجوزى است براى توليد هر چيزى به اسم سريال تلويزيونى آن هم در بهترين روزها و ساعت ها از شبكه اول رسانه رسمى كشور؟
مجموعه اى كه در ايام نوروز بر سر راه تماشاى مردم قرار گرفت، آنقدر بى مايه و فاقد كمترين نشانه هاى يك اثر نمايشى بود كه ورود به نقد و بررسى جزئياتش مانند ديدن فيل با ذره بين است. اين كار نه نقاد حرفه اى نياز دارد و نه تحليلگر كارشناس. همان هايى كه آن را تحمل كردند، خودشان بهترين قاضى اند. افسوس كه تصور مى شد، ديگر دوران توليد فيلم ها و سريال هاى بى مايه و كسل كننده گذشته است... و ديگر قرار نيست شاهد پخش مجموعه هايى كه محصول نارس يك فرصت طلبى رندانه هستند باشيم. از همه مضحك تر كادر نمايش سينما زده آن بود... وقتى به خاطر مى آورم كه در دهه شصت با كارگردانى كه قصد داشت فيلم سينمايى جنگى بسازد، ساعت ها بر سر لزوم استفاده از كادر وايداسكرين بحث كرديم و در نهايت با اين استدلال كه چون اكثر زمان فيلم در داخل يك تانك مى گذرد و هندسه افقى تانك، تناسب كافى با طراحى عناصر داخل كادر را داراست به پاسخى قابل توجيه رسيديم، از ديدن اين شترگاوپلنگ به خود لرزيدم. عجيب كه در اين وانفسا كسى نيست به اين خوش غيرت ها بگويد كه اگر نمى دانيد، لااقل بپرسيد كه دليل تفاوت كادر تلويزيونى با كادر سينمايى چيست؟ تا تصور نكنند مخترع بى سليقه(!) تلويزيون، ندانسته در بالا و پايين كادر صفحه تلويزيونى، اسراف كرده است. لابد اگر ما كادر استاندارد تلويزيون را نمى شناسيم، اين صفحه تلويزيون است كه بايد خود را با هنر ما تطبيق دهد، نه برعكس!
پلان هاى كشدار دو نفره و سه نفره داد مى زنند كه اين مجموعه در كمترين زمان و مثل اكثر سريال هاى مناسبتى در دقيقه نود توليد شده اند... لمپنيسم كه تلاش دارد بخشى از خلأ جذابيت هاى رسانه را پر كند، بى هيچ پروايى از اثرات سوء فرهنگى و تربيتى اش همچنان مى تازد... علاقه منديها و ازدواج كردن هاى ديمى كه بنياد زندگى مشترك را بر خاطر خواهى هاى ابلهانه رواج مى دهد، سر از اين سريال درآورده و به سريال ديگرى در شبكه ديگرى هم سرايت مى كند، در حاليكه مميزى سازمان، به نمادهاى بصرى و دم دستى مثل پرهيز از نشان دادن مبل و صندلى دل خوش كرده است.
اما اجازه بدهيد كمى هم ذره بين بدست بگيرم. نه براى ديدن اين ماموت بى شاخ و دم، بلكه براى ديدن بالا رفتن مورچه اى سياه در شبى سياه و بر سنگى سياه!
وقتى پول جاى خدا بگيرد، كثيف ترين نوع شرك رخ داده است.
آيا وقتى به اسم رسواكردن دشمن در قالب يك اثر نمايشى، بر عكس موجب وهن مردم خودمان و باورهاى مذهبى آنها و لوث شدن شعور ملى از شرايط سياسى منطقه و جهان مى شويم،جز مرتكب سوء استفاده از احساسات دينى و فريب مسؤولين تصميم گيرنده براى توليد آن اثر شده ايم؟
اين نيز بگذرد... اما آيا قهرمانان داستان مقاومت مردم اين سرزمين، انسان هايى چنين لمپن، كودن و غير قابل تحمل اند؟... اگر دشمنى آمريكا براى مردم ما آب ندارد، على الظاهر براى برخى نان دارد!
سيد مجيد امامى (سما)
رفتند تا باغ، سبز بماند
208335.jpg
اشاره:
عباس براتى از دوران نوجوانى شعر مى گفت و اشعارش در جنگهاى ادبى دهه چهل به چاپ مى رسيد. از سال۱۳۶۰ وارد حوزه هنر و انديشه شد و سالهاست كه مسؤوليت جلسات نقد و بررسى شعر حوزه هنرى را به عهده دارد. تأسيس كانون شعر جانباز در بنياد جانبازان براى بررسى و چاپ آثار شاعران جانباز و نيز داورى ودبيرى جشنواره هاى شعر كه براى شناخت استعدادهاى جوان برگزار مى شود، از ديگر فعاليت هاى «عباس براتى پور» است.
وى از دوران جنگ تا اكنون براى رزمنده ها، شهدا و جانبازان اشعارى را سروده است كه به همين بهانه گفت وگويى با وى انجام داده ايم كه در ادامه مى خوانيد.
شما تحقيق و پژوهشى هم در زمينه شعر انجام مى دهيد؟
حدود پانزده جلد كتاب پژوهشى در زمينه شعر دارم كه از بين آنها «وعده ديدار» و«سوار مشرقى» با موضوع انتظار حضرت مهدى (عج) كار شد و چندين جلد با موضوع جانبازى كار كرده ام كه از آن جمله «كتيبه شكيب» و «سيماى سبز عشق» است كه در وصف دلاورى رزمنده ها و جانبازان سروده شده، «ماه در فرات» و «در ساحل علقمه» هم شعر عاشورايى هستند.
حدود يك صد و ده غزل به نيت نام مبارك حضرت على (ع) انتخاب كردم وهمه آنها در مدح شخصيت و شجاعت قمر بنى هاشم بود. مجموعه با «شقايق هابرادر» نيز حول محور جانبازى سروده شد. «سرمستان» مجموعه اى از اشعار سى و سه شاعر جانباز بود كه براى آنان به چاپ رسانديم. «بهت نگاه» مجموعه شعرهاى دفاع مقدس، انقلابى، اجتماعى و مذهبى است كه در قالبهاى رباعى، دوبيتى، غزل، قصيده و مثنوى گفته شده اند و مجموعه هايى مثل دل و دريا، بر جبين سرخ، عطش عشق در تشنگى و...
راجع به «كانون شعر جانباز» كه توسط شما تأسيس شده صحبت كنيد.
در بنياد جانبازان مسؤوليت بررسى آثار رسيده را داشتم كه متوجه شدم جانبازان صاحب ذوقى هم داريم كه بايد آثارشان مورد بررسى قرار بگيرد. با چكش  كارى اوليه توانستم پنجاه جانباز را شناسايى و تشويق به كار كنم كه مجموعه با «شقايق هابرادر» حاصل همان دوره است. در دوره بعد متوجه شدم شاعران جانباز ديگرى هستند كه كار مى كنند اما نمى توانند آثارشان را به چاپ برسانند. «دروصال سرمستان» هم حاصل كار سى و سه جانباز ديگر بود كه سال۸۳ به بازار آمد.
خود شما براى گفتن اشعار خاص جنگ و شهيد و شهادت، از منطقه جنگى بازديد كرده ايد؟
از سال۶۰ سفرهايى را به منطقه داشتم كه در اين سفرها مرحوم نصرالله مردانى، مرحوم سلمان هراتى، مرحوم حسينى، محمدعلى مردانى ومرحوم اوستا همراه ما بودند. به سنگر رزمنده ها مى رفتيم. در تشييع جنازه شهدا شركت مى كرديم و اين حضور در منطقه در ذهنيت ما بى تأثير نبود. در واقع به ما قوت مى بخشيد وتأثيرات لازم را در ذهن ما به جاى مى گذاشت. به عبارت كاملتر بايد بگويم مردم عادى آنچه را كه مى بينند، حس مى كنند ولى شاعر چيزى را كه حس مى كند، مى بيند.
راجع به اين جمله، بيشتر توضيح بدهيد.
يعنى همين تفاوتهاى موجود بين شاعر و آدمهاى معمولى است كه باعث مى شود آثارى تأثيرگذار با حسى ناب و انسانى خلق شود. حضور ما در كنار رزمنده ها هم به همين شكل بود. در سال۶۶جنازه تعدادى شهيد را آورده بودند. من به تشييع پيكر آنها رفتم و متوجه شدم كه از يكى از آنان فقط ساكى باقى مانده كه آن را براى خانواده شهيد آورده اند. وى مفقودالاثر شده بود. پدرش مى گفت: از مهدى من، همين ساك باقى مانده است. اين جمله و ديدن صحنه بى قرارى خانواده تأثير بسيار خاصى در من گذاشت.
موفق شديد شعرى براى آن شهيد بگوييد؟
اين جمله و ديدن صحنه بى قرارى خانواده تأثير بسيار خاصى در من گذاشت. ساك خون آلود شهيد را ديدم و اين صحنه از پيش چشمم نمى گذشت. دايى شهيد از من خواست كه شعرى براى مهدى بگويم.
آن شب قبل از خواب، حسى در درون من جوشيد و تا ساعت دو بعد از نيمه شب كار كردم و صبح كه به محل كارم مى رفتم، آن غزل را به خانواده شهيد دادم. بااين غزل درست مثل اينكه با شهيد زندگى كرده بودم. نام غزل «زائر عشق» بود.
كوله بارى كه پيش ما مانده است
يادگاريست كز تو جا مانده است
آن تن پاك تر زعطر نسيم
كس چه داند كه در كجا مانده است
در ميان هزارها گل سرخ
يا كه در بين لاله ها مانده است
سايه آفتاب بر سر اوست
آن ذبيحى كه در منا مانده است
نازم آن عاشقى كه در ره عشق
از همه جز خدا جدا مانده است
مهدى ما كه زائر عشق است
خسته در راه كربلا مانده است
تا كه باز آيد آن عزيز زراه
مادرش دست بر دعا مانده است
اين شعر را به خانواده شهيد «سيدمهدى اكرمى» دادم و آنان قاب كردند و در اتاقشان گذاشتند. پدر شهيد مى گفت: قبرى را به شكل سموبليك و نمادين در بهشت زهرا تهيه كرده ايم و روى سنگ آن شعرى را كه شما گفته ايد حك كرده ايم و هر شب جمعه به ياد فرزند شهيدمان به آنجا مى رويم.
چندسال گذشت تا اينكه بقاياى پيكر هزار شهيد را آوردند. اسم «سيدمهدى اكرمى» جزو ليستى بود كه به خانواده شهيد مهدى داده بودند. آنها تماس گرفتند كه مهدى ما پيدا شده است ومن خطاب به همه شهدايى كه آوردند، گفتم:
از راه آمدند ولى غمناك
توفان زده شكسته ولى بيباك
در كوله بارشان عطشى از عشق
همراه با تبلورى از ادراك
جز چند استخوان به جا مانده
چيزى نمانده است از آن كولاك
بر باد داده اند تن خاكى
پرواز كرده اند سوى افلاك
مست از سبوى وصل به سربرده
در دستهاشان قدمى از خاك
فرياد سرخشان يله در هر كوه
بر گوش هوش مى رسد اين پژواك
ماييم سروهاى به خون خفته
ماييم لاله هاى گريبان چاك
رفتيم تا كه باغ بماند سبز
رفتيم تا كه عشق بماند پاك
در بيكران سرخ شقايق زا
هرگز نباد همدمتان خاشاك
اين شعر را به عنوان لاله هاى «گريبان چاك» و در يادواره آن هزار شهيد سرودم و واقعاً باور دارم كه رفتند تا باغ، سبز بماند.
پيش آمده كه فى البداهه و آنى شعر بگوييد؟
وقتى براى تشييع پيكر مطهر شهدايى كه در تفحص پيدا شده اند، رفته بودم، شنيدم كه پيكر سربازى را پيدا كرده اند كه هيچ نشانه اى ندارد وتنهابر تكه كاغذى كه در جيب لباس او بوده، نوشته شده بود: «اگر شهادت، فى سبيل الله است بگذاريد ما را نشناسند» اين جمله و گمنامى شهيد به قدرى مرا متأثر كرد كه شعرى با عنوان «شهيد عاشق» را سرودم.
عطر گل ياسمن را در باغ ياد تو چيدم
روح سپيد سحر را در صبح آيينه ديدم
تا طرح صبح نگاهت در ساغر خاطرم ريخت
تصوير پاكيزه ات را بر پرده دل كشيدم
تو صبح سرخ طلوعى، هر كس تو را باورش نيست
من شهيد نورانى ات را در كام ذهنم چشيدم
فصل شكوفايى تو، فصل تماشايى ماست
تو سرو سبز بلندى، من شاخ مجنون بيدم
روح كدامين بهارى، كز ديده ام مى گريزى
مى رفت و آهسته مى گفت: من عاشقم، من شهيدم
اين شعر را هديه كردم به همه سرداران شهيدى كه مى خواستند گمنام بمانند.
شمس خسروى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |