شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, Apr 23, 2005
ماجرا
۳۱۱۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
برگ پانزدهم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
208374.jpg
اسم من پرويز است
و به دنبال خواهرم هستم

بيش از ۳۵ سال از زمان تنهايى من و قصه دورى من از خانواده ام مى گذرد. از آن سالها هرچه را كه به خاطر دارم، بارها و بارها با خودم مرور كرده ام، به اين اميد كه تنها چيزى را كه از آن سالها دارم، براى خودم زنده نگه دارم.نوزادى بيشتر نبودم كه مادرم به علت مشكلات زيادى كه در زندگى برايش پيش آمده بود، قدرت و توان نگهدارى از مرا نداشت، اين بود كه در مسافرخانه اى مرا به مردى سپرد كه در شمال زندگى مى كرد. او هنگام تحويل دادن من به اين مرد گفته بود: اسم اين پسر «پرويز» است، قول بده كه نامش را عوض نكنى. او خواهرى ۱۴ ساله نيز دارد. اگر اسمش را عوض نكنى، روزى او و خواهرش شايد بتوانند يكديگر را پيدا كنند.
بعد از آن بود كه من در ميان خانواده آن مرد شمالى و كنار فرزندانش بزرگ شدم، سالها گذشت، من به سن جوانى رسيدم و ازدواج كردم و همان سالها بود كه از طريق يك دوست متوجه حقيقت داستان زندگى ام شدم. به هر درى زدم تا مادر و خواهرم را پيدا كنم، ولى به نتيجه نرسيدم تا اينكه متوجه شدم دخترى در سال ۶۸ از طريق يكى از مجلات به دنبال يافتن برادرش به نام پرويز است. داستان زندگى آن دختر و برادر وى كه به دنبال او بود، شباهت زيادى به قصه زندگى من داشت، اما پس از آنكه به آن مجله مراجعه كردم، نتوانستم آدرسى از خواهرم به دست آورم، گذشت زمان و بازى سرنوشت، انتظار مرا تا اين زمان ادامه داد.حالا پس از اين همه سال هنوز كه هنوز است، به خواهرم فكر مى كنم. بارها در عالم خيال چهره اش را براى خودم تصور كرده ام و به اميد ديدارش اشك شوق ريخته ام.
* * *
كسانى كه مى توانند اطلاعاتى در اين زمينه به ما بدهند، تماس بگيرند.
208419.jpg
5 ساله بودم كه رهايم كردند

پسرى ۵ ساله بودم كه مأموران كلانترى يوسف آباد مرا در تاريخ ۱۶ اسفند سال ۵۴ درحالى كه تنها و سرگردان بودم پيدا كردند. بعد از آن سرگردانى به يكى از شيرخوارگاهها سپرده شدم. يك سالى آنجا بودم و بعد از آنجا به شيرخوارگاه ديگرى فرستاده شدم تا ۱۷ سالگى ام به چند پرورشگاه ديگر فرستاده شدم.
با وجود تنهايى و سختى تا آن زمان با جديت تمام به تحصيل مشغول بودم همان سالها بود كه براى گذران زندگى مجردى ام به كار روى آوردم ولى عشق به ادامه تحصيل مرا واداشت كه در كنار اين همه تنهايى و مشكلات اميد راه يافتن به دانشگاه را از دست ندهم.
بالاخره تلاش هاى شبانه روزى من به نتيجه نشست و موفق شدم كه به دانشگاه راه پيدا كنم. دوران دانشگاه را كه سپرى كردم، توانستم با دخترى نجيب پيمان ازدواج ببندم، با اينكه زندگى خوبى دارم، با اينكه از سهم زندگى ام در تمام اين مدت راضى هستم ولى همواره يك سؤال ذهن مرا آشفته كرده است. نمى دانم والدينم چه كسانى بوده اند و چرا پسر ۵ ساله شان را رها كرده اند. نمى دانم اسم واقعى ام «حميدرضا» بوده است يا اينكه بعدها اين نام را بر من گذاشته اند.دلم مى خواهد با يافتن خانواده ام و در آغوش كشيدن آنها، پاسخ صدها سؤالى را كه هر روز با خودم مرور مى كنم، پيدا كنم.
* * *
كسانى كه مى توانند اين جوينده عاطفه را يارى رسانند، با ما تماس بگيرند.

208422.jpg
در خيابان پامناررها شدم

۱۷ دى ماه سال ۱۳۴۱ بود كه مأموران كلانترى ۹ تهران متوجه نوزادى شدند كه در خيابان پامنار كوچه حاجيها رها شده بود.
اين نوزاد دختر به بهزيستى سپرده شد و دوران كودكى اش را در آنجا گذراند. هرچه بيشتر مى گذشت، او احساس تنهايى بيشترى مى كرد تا ۱۸ سالگى به چند واحد بهزيستى منتقل شد و مدتى را در آنجا سپرى كرد تا اينكه ۲۰ ساله شد و با جوانى ازدواج كرد.
اكنون پس از ۴۳ سال او هنوز زنى تنهاست و دلش مى خواهد با بازگشت به دوران نوزادى اش در خيابان پامنار چشم به گامهاى زن يا مردى بدوزد كه آرام آرام در سرماى زمستان قنداق نوزادى را در آغوش گرفته و با دلى پر از دلهره او را در كوچه حاجيها رها مى كند. او مى خواهد چنگ به دامان آن شخص بزند و با فرياد به علامت سؤالى كه اين همه سال بر جاى جاى وجودش نقش بسته، پاسخى بيابد.
* * *
كسانى كه مى توانند اين زن تنها را يارى كنند، با ما تماس بگيرند.
208362.jpg
وقتى «آقاگل»
به سربازى رفت

سال ۱۳۴۱ در حالى كه عمويم به نام آقاگل خاكى بختياروند ۱۴-۱۵ سال بيشتر نداشت به علت اينكه اندامى درشت داشت، براى خدمت سربازى برده شد.
پدر بزرگم - پدر آقاگل - كه از عشاير چهارمحال و بختيارى بود،در آن زمان كه اوايل پاييز بود به ييلاق مى روند دو سال بعد از اينكه «آقاگل» به سربازى رفت از او هيچ خبرى نمى رسد تا اينكه پس از آن يك دفترچه يادداشت، عكس و لباس هاى او را مى آورند و به عموى او تحويل مى دهند.
در اين دفترچه دو آدرس نوشته شده كه يكى از آن مربوط به تهران قديم و آدرس ديگر مربوط به آدرس بيمارستانى در لشگريه تبريز است و نشان مى دهد كه او در بخش بيمارى هاى تبريز بسترى بوده است.
و آدرس تهران مربوط به خيابان تيموريان - روبروى حمام خاقانى - منزل شخصى على نحوى - پلاك ۱۳۶ است.
در اين دفترچه نوشته شده كه آقاگل در خرم آباد دوره آموزشى اش را گذرانده و در آذربايجان خدمت مى كرده است.
آقاگل دو برادر به نام عبدالحسين و خيبر ويك خواهر به نام سلطان در آن سال داشته است اسم پدرش غلامرضا و اسم مادرش جواهر است.
آدرس ديگرى هم در اين دفترچه نوشته شده كه مربوط به اصفهان، شهركرد، اداره پست بن چهارمحال برسد به دست على اكبر منصورى برسد به دست محمدسليمى است.
حالا پس از اين همه سال پدر من عبدالحسين كه ۲ سال كوچكتر از آقاگل بوده چشم انتظار بازگشت اوست.
كسانى كه در مورد اين آدرس ها و يا اشخاص اطلاعاتى دارند با ما تماس حاصل نمايند.
208395.jpg
پسر يك ساله در پارك شهر

هفتم آبان ماه سال ۶۵ در حاليكه يك سال ونيم بيشتر نداشتم در اطراف پارك شهر تهران رها شدم.
مأموران كلانترى ۱۲ بعد از پيدا كردن من و شناسايى نشدن والدينم مرا به يكى از مراكز بهزيستى سپردند. زندگى ام را در بهزيستى در حالى آغاز كردم كه از ناحيه يكى از دستانم به صورت مادر زادى دچار مشكل بودم.
روزها و سالها به سختى بر من گذشت اما به شوق يافتن والدينم و براى اينكه آنان را متوجه اشتباهشان در رها كردنم كنم، با تلاش و جديت به تحصيل و كار مشغول شدم بطوريكه حالا با وجود داشتن ۲۰ سال سن فردى موفق و مفيد در جامعه هستم.
حالا دلم مى خواهد با يافتن والدينم به علامت سؤالى كه در ذهنم از سال ها قبل نقش بسته پاسخى بيابم.
كسانى كه والدين اين جوينده عاطفه را مى شناسند با ما تماس بگيرند.
208365.jpg
اسم اين دختر «مهناز» است

اين دختر ۷ سال بيشتر نداشت كه در ۸ اسفندماه سال ۸۲ توسط خانواده اش در ترمينال غرب تنها و سرگردان رها و توسط مأموران كلانترى ۲۰۹ ترمينال غرب پيدا شد. دخترك با اينكه به خاطر سن اش چيزهايى از خانواده اش مى دانست، ولى شايد به علت ترس از آنان يا اميد به وعده هايى كه داده بودند، هرگز لب به سخن باز نكرد و تنها در مورد گذشته اش نامش را گفت.
مهناز ۷ ساله به يكى از شيرخوارگاههاى تهران منتقل شد و در كنار ديگر كودكان بهزيستى فصلى از غربت و تنهايى را سپرى كرد. حالا او هنوز كه هنوز است، چشم به در شيرخوارگاه دوخته و اميدوار است كه والدين اش براى بردن او بيايند.
* * *
كسانى كه مى توانند با اطلاعات خود بهار را به چشمان غمناك مهناز هديه دهند، با ما تماس بگيرند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |