|
گفت و گو با دكتر كوروش صفوى زبان شناس
پس رفت در پژوهش ادبيات فارسى
(بخش دوم و پايانى)
|
|
|
فيروزه ناظرى آذرى در نخستين بخش گفت وگو به فرآيندهاى واژه سازى در زبان فارسى اشاره شد و دكتر كوروش صفوى، زبان شناس تأكيد كرد هر نسل واژه هايى مى سازد كه ممكن است از نظر مردم همان نسل، نامأنوس به نظر برسد اما به تدريج مورد پذيرش قرار مى گيرد. در واپسين بخش گفت وگو، دكتر صفوى به سؤالاتى پاسخ مى گويد كه پيرامون درستى يا نادرستى برخى واژه ها مثل پاركبان مطرح است. وى همچنين در اين گفت وگو ازوضعيت نامطلوب پژوهش در حوزه ادبيات فارسى سخن مى گويد و معتقد است هيچ تحولى در اين حوزه روى نداده است. * حال كه صحبت به «فرهنگستان زبان و ادب فارسى» كشيده شد، بگذاريد سؤال كنم وظيفه اين فرهنگستان براى واژه سازى چيست؟ - بر اساس اين پرسش اولاً تصور مى شود وظيفه فرهنگستان زبان و ادب فارسى اين است كه فقط بنشيند و واژه بسازد. ثانياً تصور مى شود افرادى كه در فرهنگستان جمع شده اند، مثلاً از كره مريخ آمده اند و من و امثال من بايد وظيفه آنها را معلوم كنيم. اين دو تصور كاملاً غلط است. نخست اين كه، تنها يكى از وظايف فرهنگستان معادل يابى براى واژه هاست. آن هم نه هر واژه اى. پژوهش هايى كه در فرهنگستان انجام مى شود محدود به همين كار نمى شود. به اعتقاد من، شايد يكى از كارهاى فرعى فرهنگستان اين باشد كه بنشينند و واژه بسازند. تدوين دستور زبان جامع فارسى، تحقيق در زمينه گويش هاى ايرانى، مطالعه در زمينه گونه هاى زبان فارسى، شيوه نگارش فارسى وده ها پژوهش ارزنده ديگرى كه هم اكنون در فرهنگستان صورت مى پذيرد، از نظرها دور مانده؛ آن هم به اين دليل كه چنين پژوهش هايى بسرعت انجام نمى شوند و نتايج كار فوراً معلوم نمى شوند. يكى از وظايف اصلى گروه هاى مختلف فرهنگستان، معيارسازى اصطلاحات است. فرض كنيد در زبان شناسى، براى اشاره به موضوعى واحد، چند اصطلاح به كار رفته باشد. مثلاً ما morpheme را هم «مورفم» گفته ايم، هم «واژك» و هم «تكواژ». از ميان اين اصطلاحات، يكى را بايد به عنوان اصطلاح معيار انتخاب كرد. اين تلاش از جمله كارهاى بسيار مهمى است كه در فرهنگستان صورت مى گيرد. دوم اينكه، افرادى كه در فرهنگستان و درگروه هاى تخصصى در مقام عضو پيوسته و عضو وابسته به كار مشغول اند، مردم كوچه و بازار وافراد غير متخصص نيستند كه قرار باشد بنده نوعى برايشان تعيين تكليف كنم. مجموعه وسيعى از اين شخصيت هاى برجسته را استادان خود من تشكيل مى دهند. اين اعضا از برجسته ترين پژوهشگران طراز اول مملكت انتخاب مى شوند. البته منظورم اين نيست كه تمامى نام آوران رشته هاى زبان شناسى و ادب فارسى در فرهنگستان اند، ولى آنهايى كه در فرهنگستان به خدمت مشغول اند از برجسته ترين محققان اند. بنابراين بسيار ناشايست است كه من بنشينم و مثلاً براى دكتر على اشرف صادقى يا دكتر يدالله ثمره كه «واج» و «تكواژ» را از آنها آموخته ام تعيين تكليف كنم كه چه بايد بكنند. * آيا ساخت واژه هايى مثل «فناورى» يا «پاركبان» را درست مى دانيد يا نه. به عبارت ديگر، وقتى بخشى از يك واژه، قرضى و خارجى است، چطور مى شود بخش ديگرى را از زبان فارسى به آن افزود و گفت اين واژه «درست» است؟ - اجازه بدهيد، اول چند نمونه را با هم مرور كنيم. «كليدساز» قسمت اولش يونانى است و بخش دومش بن مضارع «ساختن» فارسى است. «درشكه چى» قسمت اولش روسى است و پسوند «- چى» اش تركى است. «پستچى» از آن هم بدتر است. قسمت اولش انگليسى است و قسمت دومش تركى است. «امير تومان باشى» كه ديگر فاجعه است. «امير» عربى است، «تومان» مغولى است، «باشى» تركى است. يادم نمى رود در دوره ليسانس، استادى سرشناس كه خدا حفظش كند، يك ساعت درباره اين مطلب صحبت كرد كه مشتى بيسواد واژه «پيشنهادات» را به كار مى برند. ايشان مدعى بودند كه هر بار اين لغت را مى شنوند حالشان بد مى شود. من مات مانده بودم كه اين لغت چقدر مى تواند روى مزاج استاد تأثير بگذارد. بعد از كلاس، استاد به بنده دستور دادند كه ايشان را به منزلشان برسانم. از ايشان پرسيدم منزل كجاست. فرمودند در شميرانات خيابان آجودانيه. من نفهميدم ايشان چطور در «شميرانات» كه همان شرايط «پيشنهادات» را داشت زندگى مى كند و از همه بدتر چطور خيابان «آجودانيه» را تحمل مى كنند كه بخش اولش فرانسه است و بخش دومش عربى است. * من جوابم را گرفتم. پس شما با اين تركيب ها مشكلى نداريد. - مگر كسى مشكلى دارد كه من داشته باشم؟ مگر شما با واژه «پارك كردن» مشكل داشته ايد كه حالا يقه «پاركبان» را گرفته ايد؟ مگر وقتى از «فن» واژه «فنى»را ساختيم، مشكلى پيش آمد؟ مگر اصلاً شش دانگ سند زبان فارسى را به اسم من زده اند كه فكر كنم بقيه دارند به اين زبان خيانت مى كنند و من فقط دارم خدمت مى كنم؟ * در مورد نوع نگارش «فناورى» چطور؟ آيا اين شيوه نگارش را درست مى دانيد؟ اساساً نظرتان درباره اين شيوه هاى نگارش چيست؟ - بنده شخصاً «فن آورى» را ترجيح مى دهم. ولى نظر بنده كاملاً شخصى است. «اطاق» را هم به صورت «اتاق» ترجيح مى دهم. حتى نمى دانم چرا دوست دارم «صابون» را هم «سابون» بنويسم! اين حرف ها در حد نظر شخصى است و كاملاً احساسى است. اجازه دهيد كه جدى تر به مسأله نگاه كنيم. در حال حاضر نگرش هاى مختلفى نسبت به شيوه رسم الخط فارسى وجود دارد. جدا نويسى، سر هم نويسى، جايگزينى نويسه ها، حتى جايگزينى نظام نوشتارى. هر كدام از اين نگرش ها هم انواع دارد و تا حد افراط پيش مى رود. به هر حال، هر رسم الخطى كه استفاده شود بايد چند قاعده را رعايت كند. نخست اين كه «سكته خوانشى» ايجاد نكند؛ يعنى وقتى به آن واژه رسيدم، مجبور نشوم برگردم، ببينم آنچه خواندم چه بود. دوم اين كه تا حدى به شيوه گفتارى نزديك باشد. اينها در شرايطى است كه فضاى جهانى را در نظر نگيريم. برخى معتقدند كه اين خط بايد به كلى عوض شود، زيرا در ارتباط جهانى كارآمد نيست. هر كدام از اين ديدگاه ها در نوع خود قابل تأمل است. برخى معتقدند كه اگر خط فارسى را كنار بگذاريم و خطى برگرفته از خط لاتين را جايگزينش كنيم فرهنگ گذشته مان را از دست مى دهيم. من اساساً از اين صحبت ها سر در نمى آورم. مثلاً مى گويند اگر خط را عوض كنيم ديگر نمى توانيم حافظ بخوانيم يا شاهنامه بخوانيم. مگر ما الآن حافظ را به همان خطى مى خوانيم كه در قرن هشتم نوشته شده؟ خيلى از اين متن ها را ما امروز نمى توانيم بخوانيم. البته مى دانيم به خط فارسى است، ولى آن خط را نمى توانيم بخوانيم. من يك قباله ازدواج توى خانه دارم كه متعلق به پدربزرگ و مادربزرگ پدرم اند. آن را قاب كرده ام و به ديوار زده ام، ولى نمى توانم آن را بخوانم. به همين خاطر هم افراد متخصصى داريم كه تخصصشان خواندن همين نسخه هاى خطى است. بنابراين در هر مورد بايد ميزان «علم» را در نظر گرفت. در مورد پيشنهادهاى موجود، اعتقاد بنده اين است كه هنوز داريم احساسى برخورد مى كنيم. * با اين جوابى كه داديد، سؤال ديگرى به ذهنم رسيد و آن پالايش زبان فارسى است. افرادى نظير احمد كسروى سعى داشتند فارسى اى را رواج دهند كه ناب باشد. در حال حاضر نيز دكتر ميرجلال الدين كزازى را مى توان نمونه آورد كه حتى در صحبت روزمره سعى مى كنند از فارسى ناب در صحبتشان استفاده كنند. نظرتان درباره اين تلاش ها چيست؟ - اجازه دهيد اول تكليفمان را با زبان فارسى ناب يا فارسى سره روشن كنيم. منظورمان از فارسى ناب چيست؟ اگر منظورمان اين باشد كه واژه هايى را به كار ببريم كه فقط فارسى باشند يا ريشه شان فارسى باشد. اول بايد معلوم كنيم اين واژه ها را بايد از كجا مشخص كنيم. اگر به دوره باستان برگرديم، آيا فقط واژه هاى فارسى باستان را انتخاب كنيم يا واژه هاى زبان هاى اوستايى و چند واژه مادى و سكايى باستان هم قبول است؟ بعد در دوره ميانه، آيا واژه هاى پارتى ميانه و خوارزمى ميانه و بلخى ميانه و سكايى ميانه حق ورود دارند يا نه؟ مثلاً واژه «نقره» كه سغدى است، مى تواند در فارسى سره به كار رود يا نه؟ «اژدها» كه احتمالاً پارتى است، چطور؟ حالا فرض كنيد بگوييم واژه هاى زبان هاى ايرانى اشكال ندارند. خب، تكليف واژه هاى قرضى اى كه از زبان هاى مختلف به اين زبان ها راه يافته اند چه مى شود؟ مثلاً واژه «نماز» كه مى گوييم فارسى است، در اصل از سنسكريت وارد فارسى شده. اينها را چكار كنيم؟ يا «كنكاش» كه از مغولى آمده يا «لگن» كه از يونانى آمده. اينها را چكار كنيم؟ در نهايت مى بينيم اين عزيزان با اين واژه ها مشكل ندارند و مشكلشان صرفاً واژه هاى عربى است. حالا مسأله پيچيده تر مى شود، زيرا بايد معلوم كنيم مشكلمان با كدام عرب است. آراميان و اكدين هم از نژاد سامى بوده اند، يعنى به نوعى در طول تاريخ از همين نژاد عرب بوده اند. خب، ما خط ميخى كتيبه هاى فارسى باستان را از همين خط ميخى اكديان اقتباس كرده ايم. در دوره ميانه هم تمام خطوط به كار رفته در ايران به غير از خط بلخى و خط سكايى ميانه جنوبى، از خط آرامى اقتباس شده كه همين آراميان در طول تاريخ با اعراب از يك نژاد بوده اند. خطى كه براى نگارش بلخى ميانه به كار مى رفته از خط يونانى اقتباس شده و خط سكايى ميانه هم احتمالاً از خط سنسكريت گرفته شده. خب حالا فرض كنيد اين عرب ها و زبان و خطشان مورد نظرمان نباشد و فقط به لحاظ احساسى خودمان را درگير واژه هاى عربى اى كنيم كه پس از دوره ساسانيان وارد فارسى شده اند. خب اين واژه ها كدام اند؟ آيا شامل «اقيانوس» و «اطلس» و «قلم» و «صراط» و «اصطرلاب» و «فلسفه» و صدها واژه ديگر از اين قبيل هم مى شوند كه اصلشان عربى نيست و معرب اند؟ حالا فرض كنيد ما پس از شناسايى دقيق واژه هاى عربى و حذف آنها از زبان خود، زبان فارسى عجيبى را به كار ببريم كه بقيه فكر كنند مثلاً داريم پشتو صحبت مى كنيم. اين كار چه موفقيتى به همراه خواهد داشت؟ حداقل امر اين است كه يكى از شاگردانم پس از اين همه سال سخن گفتن به اين فارسى ناب، از من تقليد كند و تحت تأثير دانش فراوان و تعصب زيادم به فرهنگ سترگ اين مرز و بوم مثل من صحبت كند يا سعى كند مثل من ادايم را درآورد. وقتى من نتوانسته ام در تمامى اين سال ها حتى يك نفر را ترغيب كنم كه از چنين زبان عجيبى استفاده كند، بايد متوجه بشوم كه چنين كارى نتيجه اى ندارد. البته يك نتيجه دارد و آن اين كه مرا ديگر مردم جدى نمى گيرند. مسلماً وقتى كسى از فارسى اى استفاده كند كه بيشتر به زبان مثلاً شاهنامه شباهت داشته باشد، آدم دوست دارد بنشيند و از اين نقالى لذت ببرد. حالا بياييد عكس ماجرا را ببينيم. نگاه كنيد آن عربى كه مى داند دستور زبانش را سيبويه ايرانى نوشته و عروض پرافتخارش را خليل بن احمد ايرانى تدوين كرده و اولين فرهنگ لغتش را همين ايرانى برايش درست كرده، چقدر از دست ما حرص مى خورد. به هر حال ما بايد يك واقعيت را همواره در نظر داشته باشيم و آن اين كه دوره سلم و تور و ايرج گذشته است. ما الآن در يك دهكده جهانى زندگى مى كنيم و نگرش قبيله اى با آنچه دوروبر ماست كمى بيگانه است. * امروز مى بينيم كه بسيارى از دانشجويان رشته زبان و ادبيات فارسى از روش تدريس ادبيات فارسى و مطالب درسى شان حتى تا دوره دكترى خسته شده اند. بسيارى از دانشجويان به دنبال حرف هاى تازه اى اند كه مى توانست بخشى از مطالب درس شان باشد. آيا فكر نمى كنيد افزودن درس هايى مثل نظريه هاى ادبى، ادبيات تطبيقى، نقد ادبى و روش هاى تازه اى كه در نقد مطرح مى شود، باعث مى شوند مطالعه ادبيات فارسى از حالت بومى بيرون بيايد؟ - اجازه بدهيد اول تكليف اين مطالعات بومى و افتخارات ملى را روشن كنيم. اين پژوهش هاى بومى كدام اند؟ اين زبان فارسى را حدود صدو بيست سال پيش، يك انگليسى به نام سرويليام جونز معلوم كرد كه از زبان هاى هندواروپايى است. كتيبه هاى فارسى باستان مان را افرادى چون تيخسن، مونتر،گروتفند، راسك و سن مارتين خواندند و ما فهميديم درباره چه هستند. وجود هنروارش را در خطوط ايرانى دوره ميانه فردى به نام زالمان كشف كرده. فرهنگ زبان پهلوى را مكنزى تهيه كرده. بهترين تحقيق درباره زبان فارسى باستان متعلق به كنت است. همين حالا وقتى صحبت از بهترين نسخه شاهنامه مى شود، تصحيح چاپ مسكو بهترين است. مثنوى نيكلسون را نبايد از ياد برد. تاريخ ادبيات ادوارد براون، تحقيقات هانرى ماسه درباره آثار سعدى و صدها محقق ديگر كه هيچ كدامشان از فرزندان ايرج نبودند، اين پژوهش هاى بومى [!] را انجام داده اند تا ما صدايمان را بم بكنيم و فرياد بزنيم تحقيقات در اين زمينه بومى مى ماند و بايد بماند. پس نمى شود درباره پژوهش هاى موجود در اين زمينه خيلى هم به غرور ملى رسيد. آنچه افتخار است، نوع پژوهش نيست. افتخار اين است كه اين آثار متعلق به اين مرز و بوم است. دقت كنيد؛ من نگفتم افتخار ما فردوسى و حافظ و سعدى و ده ها و صدها فرزانه از اين دست اند. اينان افتخار جهان اند. فردوسى همانقدر كه به ايران تعلق دارد به تمام جهان تعلق دارد. حافظ اگرچه ايرانى است ولى شاعر كل جهان است. من همان اندازه كه به حافظ مى بالم ، به گوته و شكسپير و هومر و وجود اينان مفتخرم. مولانا همانقدر كه متعلق به من است به تمام جهان تعلق دارد. مگر مى شود فردى چون ابن سينا را تنها ايرانى دانست. آن هم وقتى كتاب قانون اش را قرنها در غرب تدريس مى كرده اند؟ اين حرف هاى عشيره اى و قبيله اى ما را به جايى نمى رساند. حال بگذاريد به همان روش هاى تحقيق برگرديم و اجازه دهيد من از نمونه اى براى ختم بحث استفاده كنم. فرض كنيد ما دستگاهى داشتيم كه مى توانستيم نيوتن را زنده كنيم و ببريم سركلاس درس فيزيك (۱) دانشگاه بنشانيم. مى شود با قاطعيت گفت، نيوتن اگر در امتحان اين درس شركت كند، مردود مى شود. ولى مطمئن نيستم اگر استاد فروزانفر را در كلاس دوره دكتراى ادبيات فارسى بنشانيم، استاد درس را از كلاس بيرون نكند. مى دانيد چرا؟ چون هيچ تحولى در دروس و روش تدريس دروس اين رشته از دهها سال پيش تاكنون پديد نيامده است. ما وقتى پژوهش هاى استاد معين را با پژوهش هاى امروز مقايسه مى كنيم، به اين نتيجه مى رسيم كه انگار حتى درجا نزده ايم، بلكه كمى هم پس رفته ايم. دانشجويان رشته ادب فارسى نياز به مطالعات نشانه شناختى دارند؛ بايد با نظريه هاى ادبى آشنا شوند، بايد با مطالعات تطبيقى ادبيات آشنا شوند. بايد نقدهاى مختلف را مطالعه كنند، بايد با تاريخ علم، فلسفه و منطق آشنايى پيداكنند؛ با ادبيات داستانى آشنا شوند و خيلى مطالب ديگر. اگر ما در هيچ دانشى نتوانيم حرف اول و آخر را بزنيم، حق ماست كه در زمينه زبان و ادب فارسى برترين در دنيا باشيم. با اين حرف هاى بومى شدن و بومى كردن، فقط از اين واقعيت فاصله خواهيم گرفت.
|