رامتين شهبازى
هما روستا را بيشتر به عنوان بازيگر به خاطر مى آوريم. اما او دستى هم بر ترجمه و كارگردانى تئاتر دارد. سال گذشته بر اساس نوشته اى از اميد سهرابى نمايش زمستان را كارگردانى كرد و امروز هم سانتاكروز اثر ماكس فريش را با ترجمه خود بر صحنه دارد. روستا قبل تر در برنامه هاى نمايشنامه خوانى نيز با بازيگرانى ديگر اين متن را خوانده بود. اما آنگونه كه خودش مى گويد به يكى از آرزوهاى ديرينه اش رسيده و متن مورد علاقه اش را بعد از ده سال روى صحنه آورده است.
گروه فرهنگ و هنر
* ظاهراً نمايشنامه سانتاكروز جزو اولين آثار ماكس فريش است.
- دقيقاً اولين كارش است.
* قبل تر به رمان نويسى مشغول بوده...
- رمان مى نوشته. البته نمايشنامه هايى را نيز نوشته كه به دليل سخت گيرى هايش آنها را پاره مى كند و به هيچ كس اجازه نمى دهد از آنان مطلع شود. اولين نمايشنامه منتشرشده اش سانتاكروز است.
* شما سال گذشته زمستان راكارگردانى كرديد كه يك متن ايرانى بودو امسال سانتاكروز كارى از ماكس فريش. اولين كار يك نويسنده نامدار در عرصه نمايشنامه نويسى. مقدمات اين كار در ذهن شما چگونه پديد آمد؟
- در وهله اول بايد گفت كه ماكس فريش از نويسندگان مطرح قرن بيستم است. او به همراه فردريك دورنمات و برتولت برشت تأثيرات فراوانى روى تئاتر اين قرن اروپا گذاشتند. اما به دلايل شخصى هم شيوه نمايشنامه نويسى فريش را دوست دارم. او بسيار شاعرانه مى نويسد. امروز با توجه به شرايط زندگى ما، جاى اين شاعرانگى بسيار خاليست . ما در روزمرگى ها غرق شده ايم. همه چيز خشن شده، مردم فرصت فكر كردن ندارند. با خواندن سانتاكروز يك حس نوستالژيك شاعرانه در من به وجود آمد كه فكر كردم اين نمايشنامه قابليت دارد تا اين حس شخصى را تعميم دهم. از سوى ديگر اين متن مى توانست على رغم شاعرانگى اش با مردم ارتباط برقرار كند. گهگاه شده وقتى متن هاى شاعرانه را مى خوانم، حس مى كنم اين شاعرانگى كه به طور مثال در ديالوگ ها جارى مى شود، نوعى گسست را بين مخاطب و اثر پديد مى آورد.متن سانتاكروز اين خصوصيت را نداشت. نمايشنامه در عين شاعرانگى مى توانست تماشاگر را هم در خود غرق كند.
* متن را هم خود شما ترجمه كرده ايد؟
- بله، در نوشتن و ترجمه ديالوگ ها هم سعى مى كردم به متن فريش ضربه نزنم. يعنى واژه هايى را انتخاب مى كردم كه اين شاعرانگى را براى تماشاگر ايرانى ملموس تر كند.
* به لحاظ تفكرى چطور؟ در اثر فريش دنبال چه تفكرى بوديد؟
- ماكس فريش در جست وجوى اين سؤال است كه چه كسى ما را ما مى كند. اين دغدغه فكرى خود من هم بوده است. از طرف ديگر مسأله انتخاب به ميان مى آيد. اينكه ما انسان ها تا چه اندازه در سرنوشت خود و انتخاب آن دخيل هستيم.
در سانتاكروز يكى از شخصيت ها چيزى را انتخاب مى كند، اما در ازاى آن خيلى چيزها را از دست مى دهد. از نظر فريش حس خوشبختى به شكل كامل اش وجود ندارد. پلگرن در اين نمايش دريا را انتخاب مى كند و از عشقش مى گذرد. اما آيا او خوشبخت مى شود؟ نه. چون در آخر عمر وقتى چند روزى بيشتر از عمرش نمانده به سوى عشقش باز مى گردد. اين نگاه فلسفى فريش براى من جذاب بود. شايد بعضى فكر كنند اين نمايش متناسب با جامعه امروز نيست و حرف لازم امروز به نظر نمى رسد. اما من اين متن را ده سال پيش ترجمه كرده ام. آن دوران خيلى دوست داشتم در سانتاكروز بازى كنم. متأسفانه هيچ كس آن را كارگردانى نكرد. اگرچه يك بار رجب محمدين در دانشگاه آن را كارگردانى كرد. اما اجراى دلچسبى نبود و من شانس بازى در نمايش را از دست دادم. زمان گذشت تا امروز كه بالاخره توانستم آن را كارگردانى كنم.
* ممكن است اينكه مى گوييد نمايشنامه متعلق به زمان امروز نيست در مضمون سانتاكروز به چشم بيايد. اما در شيوه و ساختار نمايشنامه نويسى بسيار به روز است. فريش در اين اثر زمان را مى شكند و براى دريافت بهتر تماشاگر از حقيقت داستان را پس و پيش مى كند. اتفاقى كه امروز فيلمنامه نويسان بزرگى از آن سود مى جويند. فكر مى كنم پازل گونه بودن روايت در اين نمايشنامه اول اينكه تعليق قصه را از بين مى برد و در نتيجه تماشاگر از سطح جدا شده و به عمق نزديك مى شود و دوم امكان بهترى را براى قضاوت در اختيار مخاطب قرار مى دهد.
- جالب است كه اين زبان فريش در نمايشنامه هاى ديگرش كامل مى شود. او نمايشنامه اى دارد به نام بيوگرافى. در اين نمايشنامه ساختار پازل گونه كامل تر خود را عيان مى كند. در بيوگرافى زندگى يك قاتل پس و پيش مى شود. اين قاتل از اينكه قاتل است احساس پشيمانى مى كند. او مى گويد اگر زندگى اش به عقب بازگردد و اتفاقات خامى كه رخ داده، رخ ندهد، مى تواند انسان بهترى باشد. ماكس فريش براى او دادگاهى تشكيل مى دهد. دادگاهى كه فقط امكان تهيه ديدنش روى صحنه نمايش است. قاتل در اين دادگاه چند بار به عقب باز مى گردد. در مقابل تغيير رفتار قاتل، شخصيت هاى مقابلش نيز تغيير مى كنند. او در نهايت به دليل جبرى كه در زندگى اش بوده به همين نقطه مى رسد. يعنى باز هم آدم مى كشد. اميدوارم روزى بتوانم نمايش بيوگرافى را هم روى صحنه بياورم. اسماعيل شنگله ترجمه خوبى از آن انجام داده است.
نمايش سانتاكروز هم به نوعى مقدمه بيوگرافى است. در سانتاكروز ما مى شنويم انسان نمى تواند كارى را انجام دهد كه در تقديرش پيش بينى نشده. در نمايش از زبان پدرو اين جمله را خطاب به سرهنگ مى شنويم. سرهنگ مى گويد چرا نمى توانم و پدرو جواب مى دهد چون شما يك نجيب زاده هستيد. عملى كه مى خواهيد انجام دهيد در سرشت شما نيست. ما با فلاش بك هايى كه در سانتاكروز مى بينيم متوجه مى شويم هيچ انسانى نمى تواند از جبر تقديرش رهايى يابد.
* فصل ها يا بهتر بگويم پرده هاى مختلف سانتاكروز كاركردهاى مختلفى دارند، كه بسيار حساب شده پشت هم قرارگرفته اند. برخى صحنه ها كاركرد اطلاع رسانى دارد و در برخى ديگر قضاوت شكل مى گيرد...
- به هر حال براى هر قضاوتى ما نياز به اطلاعات داريم. تماشاگر نمى تواند بدون اطلاعات دست به قضاوت بزند.
* شما در جايگاه كارگردان فكر نكرديد جاى اين صحنه ها را با هم عوض كنيد؟
- من از كل نمايشنامه يك پرده را حذف كرده ام. در فصل اول پلگرن داخل يك قهوه خانه اى روستايى با شخصيتى به نام دكتر صحبت مى كند. او قصه زندگى اش را براى دكتر مى گويد. مردم روستا نيز در قهوه خانه بر سر مسائل روزمره بحث مى كنند. اين صحنه خيلى زيبا بود، اما چون كار كشدار مى شد آن را حذف كردم و كل حرف هاى پلگران را در مونولوگ اوليه او و پدرو آوردم.
* پدرو در نمايشنامه فريش هم تا اين اندازه پررنگ است؟
- نه. من در نمايش آن را پررنگ كردم. مى خواستم يك راوى داشته باشيم. اصولاً فريش يك جهانگرد بوده است. او همه جاى دنيا را گشته دوبار هم به ايران آمده، آفريقا رفته و... فكر مى كردم شايد سانتاكروز يكى از تجربيات خود فريش باشد، برهمين اساس پدرو ملوان را تا اين حد در روايت پررنگ كردم.
* پس پدرو به نوعى خودفريش است؟
- شايد. در اصل نمايشنامه، پدرو يك شاعر است. او براى ملوان ها در كشتى قصه تعريف مى كند اما باورش نمى كنند. اگر مى خواستم به آن سو بروم سانتاكروز يك نمايش سه ساعته مى شد.
* نمايشنامه خيلى زود گره هاى تعليقى را براى تماشاگرش باز مى كند. اينجا ديگر اهميت «چه» مى شود جاى خود را به «چگونه» مى شود مى دهد. در يك كلام سانتاكروز نمايشنامه اى شخصيت محور است تا قصه محور اين نگاه در نمايشنامه تاچه حد در اجرا تقويت شد؟
- نشانه هايى را نمايشنامه در اختيار من مى گذاشت. اما در اجرا قصد نداشتم به سمت سانتى مانتاليزم بروم. نمى خواستم فكر اصلى تماشاگر پشت اشك هايش از بين برود. تماشاگر نبايد اسير عشق مثلثى نمايشنامه مى شد. مى خواستم تفكر او را به چالش بكشم.
* تقديرگرايى مورد نظر فريش در نمايش با ديالوگ ها آغاز مى شود. برف سردى باريده، پلگرن به منزل الويرا آمده و نمى تواند آنجا را ترك كند. پس آن شب آبستن اتفاقاتى است. اين زنجيره در پايان هم با صداهايى كه پلگران در هنگامه مرگ مى شنود كامل مى شود. دخترش ديولا مى گويد كه در ابتداى راه است و او هم زندگى را تجربه خواهدكرد.
- مى گويند آدم در چند لحظه پس از مرگ كل زندگى اش را مرور مى كند. پلگران هم همين صداها را مى شنود. صداى ويولا وقتى مى آيد كه ما صداى مرگ را شنيده ايم. با صداى مرگ همه چيز پايان مى يابد، اما ويولا بايد ادامه دهد.
* با اين جمله ويولا نوعى نگاه بدبينانه وارد كار مى شود. گويا ويولا هم ناكام خواهدبود. او هم به نوعى در خطراست.
- همانطور كه گفتم فريش عقيده دارد تو با انتخاب يك چيز، چيز ديگرى را از دست مى دهى. همين از دست دادن در زندگى انسان تا انتهاى عمرش نوعى كمبود به شمار مى آيد.
* من به نكته منفى بودن به اين دليل اشاره كردم. چون پلگران دريا را انتخاب مى كند و عشق خودش، الويرا را به سرهنگ وامى گذارد . اما او در سفر هم موفق نيست. بيمار مى شود، دستگير مى شود و ...
- اما من فكر مى كنم او از اين انتخاب پشيمان نيست. وقايعى كه بر او مى گذرد جزو حوادث زندگى پلگران است.
پلگران از تمام مسائلى كه برايش رخ داده لذت مى برد. او از زندگى روزمره فرارى است. او دنبال حوادث مى گردد.
* بحث تقديرگرايى در ميزانسن ها نيز حضورى چشمگير دارد. در يكى از پرده ها، پدرو براى سرهنگ پيشگويى مى كند، بعد مى گويد من از روى تقديرت براى تو صحبت مى كنم. الويرا وارد مى شود. پدرو به بالاى صحنه مى رود و از بالا آنها را مى نگرد. حركت و نوع بازى آرش آبسالان در اين صحنه به گونه اى است كه به نظر مى رسد الويرا و سرهنگ در تقدير خود گرفتارآمده اند.
- پدرو آگاه نمايش است. او به نوعى شعور نمايش به حساب مى آيد. او پيشگويى نمى كند بلكه حوادث را تحليل مى كند. «پدرو» به نوعى نويسنده نمايش است.
* طراحى ميزانسن ها بسيار هندسى به نظر مى رسد. وقتى هر يك از دو شخصيت اصلى در صحنه هستند يك ضلع كم است. يا حتى هيچوقت دو شخصيت در يك ميزانسن واحد قرار نمى گيرند... اصولاً ميزانسن ها را چگونه طراحى كرديد؟
- من فكر مى كنم هنرمند بايد هنر را از درون خود بگذارند و بعد به شعور برسد. من هيچگاه نمى توانم بگويم مى نشينم چيزى را طراحى مى كنم و...
من نمى توانم در منزل تصميم بگيرم بازيگرم را بايد اينطور حركت بدهم و...
همه چيز در صحنه اتفاق مى افتد. بازيگر را آزاد مى گذارم كه خودش نقش را پيدا كند. نقش كه پيدا شد حركات و اعمالش هم شكل مى گيرد و در نهايت من آنها را رتوش مى كنم.
* شيوه گذر زمان و عوض شدن صحنه ها هم جالب است. حس تماشاگر گسسته نمى شود.
- سعى كردم از نوعى ديزالو استفاده كنم. يعنى تا صحنه قبل كامل تمام نشده است، آرام آرام صحنه بعدى را آغاز كنم تقطيع مى توانست حس تماشاگر را از بين ببرد. شايد يكى از مسائلى كه به طور عمد روى آن فكر كردم همين مسأله ديزالوها بود.
* البته اين تكنيك تنها كاركرد تعويض صحنه پيدا نمى كند. به نوعى با مفهوم نمايش نيز همراستا مى شود.
- بله. ما هم اكنون كه با هم صحبت مى كنيم گذشته مان نيز در ذهنمان موج مى زند. اين گذشته در ذهن سيلان دارد نمى توانيم ناگهان آن را قطع كنيم و بعد دوباره به وجود بياوريم.
* نورهاى قصر به سوى سايه روشن طراحى شده اند. شخصيت ها وقتى حركت مى كنند دائم در تاريكى و روشنايى قرار مى گيرند. اين مسأله از دو بعد تصويرى و مفهومى كار كرد پيدا مى كند. از نظر تصويرى پله پله هايى به وجود مى آيد كه تماشاگر را از يكنواختى خارج مى كند. به لحاظ مفهومى نيز ما در تاريك و روشناى درون شخصيت ها قرار مى گيريم. گويا درون آنها به وضوح مشخص نيست.
- ما در قصر محيط سردى داريم. اين آدم ها هيچيك به زندگى اى كه مى خواسته اند نرسيده اند. آنها با درونشان دچار دوگانگى شده اند.
* اما در فصل هاى فلاش بك همه چيز روشن است.
- چون ما همه در آرزوى گذشته هستيم. گذشته براى شخصيت هاى اين نمايش خوب و دلچسب بوده است.
* و در گذشته همه چيز اتفاق افتاده است. ما ابهامى در مورد حوادث و وقايع نداريم.
- در گذشته عشق وجود داشته. زيبايى بوده. امروز انسان ها ديگر خودشان نيستند. پس اين گره درونى آنها را با سايه روشن نشان دادم.
- و اين مسأله تنها به نورپردازى محدود نمى شود. جنس بازى بازيگران نيز در اين دو برهه زمانى تفاوت مى كند. سرخوشى ۱۷ سال گذشته جاى خود را به رخوت امروز مى دهند. ميكائيل شهرستانى و نسيم ادبى اين تمييز را به خوبى درباره شان آشكار مى كنند؛ اما بهرام ابراهيمى كمتر اين تغيير را در بازى خود نمايش مى دهد.
- سرهنگ در گذشته نيز مورد خيانت واقع شده وضع ديروز و امروز او چندان با هم تفاوت ندارد. اتفاقاً نوع بازى ابراهيمى درست است.
* در ابتداى بحث به اين نكته اشاره كرديد، ديالوگ ها شاعرانه متن بايد توسط بازيگران به گونه اى ادا مى شد كه علاوه بر فقط شاعرانگى حالت نمايشى نيز پيدا نكند. در پرده آخر در مورد شخصيت الويرا اين اتفاق رخ مى دهد. يعنى جنس ديالوگ ها خيلى نمايشى شده است.
- نمى خواستم اينگونه باشد. شايد اشتباه كرده ام.
* برخى ميزانسن ها بر پايه تضاد بنا شده است. در فصلى كه ما روى عرشه كشتى ويولا هستيم. الويرا ثابت ايستاده و پلگرن دائم دور او مى چرخد. درقصر قصه معكوس مى شود. حال پلگرن نشسته و الويرا دائم در اطراف او حركت مى كند.
- اين طراحى تعمدى بود. كشتى به عنوان جغرافياى زندگى پلگرن طراحى شده است. او آنجا به همه شرايط سلطه دارد اما در قصر همه چيز معكوس مى شود.
* و در نهايت يك چيرگى پديد مى آيد.
- چيره واقعى پلگرن است. او به آنچه مى خواست رسيده است ديالوگى كه او درباره پرتغال بيان مى كند چيرگى پلگران را نشان مى دهد. او به در لحظه خوش بودن اعتقاد داشته و به آن رسيده است و اين در لحظه خوش بودن نيز ابعاد جهانى پيدا مى كند. شعراى ما هم بارها اين مسأله را در اشعار خود سروده اند.
* ماكس فريش در دوره اى رمان نويسى را تجربه كرده كه به نظر مى رسد در آن دوران بيشتر به تفكرات ناتوراليست ها متمايل بوده است. كار او مرا بسيار ياد رمان هاى توماس هاردى انداخت.
- اتفاقاً من فكر مى كنم او در سانتاكروز بيشتر اكسپرسيونيستى مى انديشيده تا ناتوراليستى.
* البته منظور من دوره رمان نويسى اش است.
- شايد از نظر فكرى اينطور بوده اما اصولاً مسأله تقديرگرايى از ديرباز در نوشته هاى درام نويسان يونانى نيز بوده است فريش هم سهم خود را از اين مسأله بيان مى كند.
* گويا درگيرى هايى هم با برشت داشته است.
- بله برشت معتقد بوده كه دنيا در عالم نمايش قابل تغيير است. اما فريش با اين قضيه مخالفت مى كند. فريش مى گويد حتى در تئاتر هم زندگى تغيير نمى كند. فريش عقيده دارد تفاوت انسان هاى امروز با انسان هاى دو هزار سال پيش در شيوه زيستن آنهاست. رفتارهاى ظاهرى آنها تغيير كرده، اما رفتار باطنى آنها همانى است كه از قبل در سرشت آنها جارى بوده.
ماكس فريش و فردريك دورنمات قربانى تئاتر برشت شدند. آن دوران تئاتر اپيك و سياسى باب بود. برشت از سوى كمونيست ها حمايت مى شد و فريش و دورنمات تنها بودند. اى كاش فريش با برشت همدوره نبود تا ارزش كارهاى او بيشتر حس مى شد.)