|
گفت وگو با مريم صادقى ،استاد دانشگاه
واژه هايى كه مردم مى پذيرند
|
|
|
كيوان باژن بعد از پخش برخى سريال هاى طنز گونه تلويزيونى، آنچه تا مدت ها در ذهن جمعى جوانان مى ماند، واژه ها و تكه كلام هايى است كه شخصيت هاى محبوب سريال مورد نظر استفاده كرده اند؛ واژه اى كه گاه لمپنى و نازيباست. اين وضع اگر چه نگران كننده است اما بايد ديد آيا صرفاً محبوبيت يك بازيگر تلويزيون سبب رواج چنين واژه هايى مى شود يا اينكه علت به نوع ساخت واژه مورد استفاده مربوط مى شود؟ دكتر مريم صادقى، استاد زبان و ادبيات فارسى در گفت وگوى حاضر به اين سؤال پاسخ مى دهد و به بحث درباره واژه، واژه سازى و ويژگى هاى كيفى مترادف سازى مى پردازد كه در پى مى آيد. * به عنوان استاد زبان و ادبيات فارسى، بفرماييد اساساً «واژه سازى» به چه كار مى آيد و چه كاربرد و نقشى در جامعه دارد؟ - «واژه سازى» در برابر ورود لغات بيگانه انجام مى گيرد. يعنى لغات زبان غير. اصولاً وقتى متصديان فرهنگ كشورى، احساس كنند حجم لغات وارداتى زياد شده و «زبان زمينه» ممكن است ديگر اصالت و نام خود را از دست بدهد، «واژه سازى» به ميدان مى آيد. بنابراين «واژه سازى» نوعى مقاومت زبانى است در برابر زبان وارد. البته نمى توان ورود لغات را به خودى خود، نشانه مرگ يا افول زبان دانست، چون هيچ آميختگى اى، نمى تواند كل زبان را از بين ببرد. به خصوص وقتى زبان زمينه، پيشينه اى قوى و محكم داشته باشد. اما مى تواند درصد لغات آن را بسيار كم كند. اصولاً تمام زبان ها، آميختگى دارند. تفاهم وتخاطب فرهنگ ها، باعث مى شود واژه ها از مرزهاى فيزيكى و جغرافيايى فراتر بروند و حتى باعث ارتباطات گسترده شوند. اين، مسأله مشترك تمام زبانهاست. ما در «قرآن» هم زبان وارداتى و واژگان غير عربى را مى بينيم. اما مى توان در اين جا، دو نظر را مطرح كرد: يكى اين كه اساساً تمام لغات وارداتى را، جزو «زبان» حساب كرد و بدون مترادف سازى، آن را به كار برد. بنابه اين نظر، لغاتى كه وارد زبان مردم يك كشور مى شوند، بعد از مدتى پذيرفته و به كارگرفته مى شوند. بنابراين ديگر، واژه ها بيگانه قلمداد نمى شوند. كما اينكه «علامه قزوينى» در مورد لغات عربى چنين نظرى داشت. او واژه هاى عربى داخل در زبان فارسى را فارسى حساب مى كرد و با مترادف سازى براى واژه هاى عربى، مخالف بود. در نثر او هم به وفور، اين كلمات وجود دارد. نظريه ديگر، اين است كه بايد براى تمام لغات وارد و داخل به زبان، مترادف سازى كرد. چرا كه در غير اين صورت، به تدريج لغات زبان زمينه، كاهش مى يابند و باعث بيگانگى از زبان مى شود. به عقيده اينان، از آن جا كه زبان، انديشه است، پس بايد به غناى آن كوشيد تا انديشه نيز بارورگردد. اينان حتى در مقابل چنين پرسشى كه در ارتباطات جهانى، براى مفاهمه و مخاطبه بيشتر، زبانى مشترك، ضرورى است، موضع مى گيرند و معتقدند تا وقتى زبان يك كشورى، مى تواند لغات خود را به كار برده و يا براى مفاهيم جديد، لغت بسازد، ديگر نيازى به استفاده از لغات زبان هاى ديگر نيست. * با توجه به اينكه ما با انواع واژه سازى ها در جامعه روبروييم، مى خواستم بپرسم كه شيوه هاى «واژه سازى» كدامند؟ - ببينيد! «واژه سازى» به چند صورت انجام مى گيرد: ۱- براى كل واژه وارد به زبان، مترادف سازى مى كنند. مثلاً واژه «اونيورسيته» كه مترادفش مى شود دانشگاه. گاهى هم، براى كلماتى، نيمه «مترادف سازى» مى شود. مثلاً «اعتبار نامه» مى شود «استوار نامه» كه نيمى از آن مترادف است. ۲- گاهى هم يك واژه مستقلاً ساخته مى شود. در اينجا ديگر «مابه ازا» و «مترادف» نمى آيد. مثل كلمه «بن بست» كه براى كوچه اى كه در رو ندارد ساخته شده است. ۳- در بعضى مواقع هم قرض گيرى صورت مى گيرد و اين، در مواردى است كه واژه اى از نظر ساخت و مفهوم مشابه واژه بيگانه باشد. * متولى اين امر يعنى واژه سازى، تنها فرهنگستانها هستند؟ - البته در ايران، واژه سازى، ابتدا براى لغات عربى انجام گرفت. فرهنگستان زبان و ادبيات فارسى هم به اين منظور تشكيل شد. تاريخچه اش هم، بر مى گردد به زمان حكومت «رضا شاه» در سال ۱۳۰۳ كه بنا به دستور وى كميته اى در وزارت جنگ آن زمان، تشكيل شد تا به وضع لغات، سروسامانى بدهد. متعاقب آن، «فروغى» نخست وزير وقت، به «شاه» پيشنهاد كرد انجمنى در «وزارت فرهنگ» تأسيس كند و بدين ترتيب، فرمان اولين هسته تشكيل فرهنگستان ايران، در سال ۱۳۱۴ صادر شد. اعضاى اوليه آن، ۲۴ نفر بودند، از جمله؛ «ملك الشعراى بهار»، «حاج سيد نصرالله تقوى»، «رضازاده شفق» ، «فروزانفر»، «ابوالحسن فروغى»، «سعيد نفيسى» و ديگران. به طور كلى تاريخچه فرهنگستان را مى توان به پنج دوره تقسيم كرد: پيشينه آن ( تا ۱۳۰۰ شمسى)، سال هاى قبل از تأسيس رسمى آن ( ۱۳۱۴- ۱۳۰۰)، فرهنگستان اول (۱۳۲۰-۱۳۱۴)، فاصله ميان فرهنگستان اول تا دوم (۱۳۴۹-۱۳۲۰) و فرهنگستان دوم (۱۳۵۸-۱۳۴۹) از سال ۱۳۱۳ تا ۱۳۱۹ هم، كلاً حدود ۳۰۰۰- واژه و اصطلاح تصويب و پذيرفته شد كه ۴۰۰ واژه، به زبان وارد شد. اين واژگان مصوب ، در كتابى به نام «فرهنگستان زبان ايران، واژه هاى نو» (از انتشارات خود فرهنگستان) در صدو سى صفحه به چاپ رسيد كه بعضى مترادف عربى و برخى مترادف انگليسى و برخى ديگر به ضرورت «موضوع» و «زمان» ساخته شده است. معروف ترين اين واژه ها البته، ۱۸۶ واژه، در رشته هاى مختلف است كه در بخشى جداگانه در كتاب «فرصت سبز حيات» اثر «خرمشاهى» آمده است. مثل: «آتش نشانى»، «آموزشگاه»، «بايگانى»، «بخشنامه» و... فرهنگستان، اعضاى وابسته اى هم داشت كه از ميان خارجيان، انتخاب شده بودند، مثل «كريستين سن» از دانمارك، «هانرى ماسه» از فرانسه، «يان ويپكا» از چكسلواكى و «محمدحسين هيكل» از مصر. باذكر تاريخچه فرهنگستان زبان و ادبيات فارسى در واقع مى خواهم بگويم كه جريان شكل گيرى و وظايف فرهنگستان در ايران به نحو ديگرى بوده است، بنابراين شايد نتوانيم آن را از نظر وظايف، با جاهاى ديگر مقايسه كنيم. مثلاً ذكر اين نكته لازم است كه بسيارى از واژه هايى كه اين فرهنگستان ساخت، مورد قبول واقع نشد مثل پالايه (صافى)، پايور (صاحب منصب)، پذيره نويسى (تعهدنامه) و ...! نحوه شكل گيرى فرهنگستان، با توجه به شرايط اجتماعى و سياسى دوران رضا شاه و همين طور علت واژه سازيها در ايران كه گفتم در ابتدا صرفاً براى لغات عربى انجام مى گرفت كه به وفور به زبان ما وارد شده بود، هم چنين اوج و تقويت روحيه «ناسيوناليستى» و «ايران گرايى» كه از جانب «رضا شاه» هم تقويت مى شد همه و همه چنين وضع متفاوتى را توجيه مى كند. در صورتى كه ما مى بينيم لغات عربى به زبان توده مردم راه جسته بود و به علت استفاده زياد جزء جدا ناپذير كلمات مردم شده بود، به حدى كه بسيارى از ضرب المثلها براى مردم عوام و درس نخوانده هم با اينكه واژه هاى عربى داشت، اما قابل هضم بود. و شايد احتياج چندانى به مترادف سازيها و جود نداشت كه البته بحث ديگرى را مى طلبد. به هر حال بايد اضافه كنم به غير از فرهنگستان، كارواژه سازى را مجراها و كانال هاى ديگرى هم انجام مى دهند، يعنى از چهار طريق واژه هاى ساخته شده به زبان راه مى يابند؛ اساتيد زبان، رسانه ها، نويسندگان و خود مردم. البته تفكيك اين راه ها چندان آسان نيست. يعنى كار استاد فرهنگستان را گاهى نويسنده يك كتاب هم انجام مى دهد و واژه اى كه او مى سازد، شايد زودتر از روال معمول به زبان مردم راه پيدا كند. به هر حال مهم اين است كه مردم كدام واژه را زودتر استقبال كنند. * از نقش مردم گفتيد. اينكه در آخر، قضاوت مردم تعيين كننده است نه صرفاً تحميل يك مؤسسه يا فرد. در مورد پذيرش مردم واژه، چه خصوصياتى بايد داشته باشد تا از سوى توده مردم پذيرفته شود؟ - مهم ترينش اين است كه واژه راحت و سليس باشد و آسان تلفظ گردد. يعنى در مترادف سازى، از حروف سخت استفاده نشود. بعد اينكه حجم لغت كم باشد (منظور تعداد حروف است) سوم اينكه، لغت در عين كم حجمى، معناى موسع و زيادى داشته باشد. بعد، مورد پسند قشر موسعتر جامعه قرار گيرد يعنى جوانان و نوجوانان كه بيش ترين تعداد افراد جامعه را تشكيل مى دهند. (براى اينكه، لازم است در مترادف سازى، اين قشر، مورد توجه قرار گيرند) و در آخر، زبان و لغت نوشتارى به لغت و زبان گفتارى نزديك باشد و اگر يكى باشد كه چه بهتر، اما حداقل، بايد تعادلى بين اين دو برقرار شود. مثلاً امروزه لغات عربى، بيش تر مورد استفاده اساتيد زبان و ادبيات فارسى است در صورتى كه ديگر اقشار تحصيل كرده، چنين روشى را به كار نمى برند. * اتفاقاً با توجه به همين مسأله، چگونه مى توان در واژه سازى، پسند نسل جديد را رعايت كرد؟ وقتى اين واژه سازى ها، حداقل در فرهنگستان، از سوى افرادى انجام مى شود كه متعلق به نسل قديم، با دايره واژگانى قديم، هستند؟ - البته در مورد پسند نسل جوان، آن چه در اولويت قرار مى گيرد اين است كه در وهله اول انگ بى آدابى به لغات و اصطلاحات مورد استفاده آنان زده نشود. در حقيقت، بسيارى از لغات با پيشينه ذهنى ماست كه در رديف لغات مردود قرار مى گيرد و ما در اين مورد بايد دقت داشته باشيم كه نسل جوان، سليقه «عدم كلاسيك پذيرى» و «سنت مآبى» خود را به زمينه لغات هم تعميم مى دهد و به اصطلاح از بكار بردن لغات نسل پيش وكلاسيك و عربى و سخت و ثقيل، خود دارى مى كند. * سؤالم را به نحو ديگرى اصلاح مى كنم: ببينيد زبان، در حال تغيير است، چگونه مى توان اين مسأله را در شكاف سليقه اى بين نسل امروز و پيشين جبران وحل كرد؟ - به نظر من، مشكل عدم تفاهم بين سلايق نسل جوان و نسل پيش، بر سر عدم پذيرش لغت يا واژه نيست. مشكل و معضل و شكاف بزرگتر از اين ميدان و حيطه است. يعنى مشكل نسل جوان ما، عدم مفاهمه و تفهيم و تفاهم و عدم هم آهنگى و هم رديفى در انديشه و در عملكرد است كه واژگان هم، دايره اى از آن است. مشكل «سنت شكنى» و «سنت پذيرى» است. از آن جايى كه نسل امروز، نسبت به نسل هاى گذشته اعتراضات و مقابله هاى بيشتر و بزرگترى در پذيرش آداب و رسوم و سنت دارد، تجلى و نمود اين عملكرد او هم به تمام موارد مشترك تعميم مى يابد. عدم پذيرش لغات پيشين و ساختن واژگان جديد كه بعضاً و يا بهتر بگوييم از «تلويزيون» پخش مى شوند و مورد استقبال گسترده نسل جوان قرار مى گيرند، كه آن هم دلايلى دارد بيشتر مربوط به عدم هم آهنگى سليقه و روش است، نه لغت. مثلاً واژگانى مثل «خفن» (خيلى بالاتر از مورد رايج و معمول در تمام زمينه هاى مثبت و منفى) و يا آخر هر چيز به اصطلاح «end» آن، يعنى در نهايت كاملى و يا بى كلاسى و يا «ضايع شدن» (به معناى سنگ روى يخ شدن و خيط شدن) و ... واژگانى اند كه بسيار مورد استعمال هستند، خب... * واقعاً علل استفاده اين واژه ها چيست؟ وقتى با خانم دكتر مهشيد مشيرى، در اين باره صحبت مى كردم، علت را علاقه جوانان، به نوع زبان خود - كه خودش هم، ساخته - ذكر كردند. - البته دلايل متعددى دارد. شايد بتوان اهم موارد آن را چنين توضيح داد: ۱- واژه در عين كوتاهى و كم حجمى، داراى معناى گردشى و گسترده اى است. ۲- واژگان همراه باكار برد آن، به گوش مخاطب رسيده و او، همان جا عمل و لغت (Action, Word) را توأمان، آموخته است. ۳- مسائل و موضوعاتى كه با اين لغات بيان مى شود، مسائل روزمره جامعه و دغدغه تمام نسل جوان است، مثلاً بسيارى از واژگانى كه از طريق سريال هاى نمايشى تلويزيون كه هر شب، در ساعت پر بيننده پخش مى شود، خود زمينه بسيار مناسبى را ايجاد مى كند براى پذيرش ملموس يك واژه. ۴- راه ورود يك واژه به زبان، استقبالى است كه قشر بزرگ تر جامعه بدان نشان مى دهند و اين قشر وقتى نسل جوان و نوجوان باشند، مشكل و تطابق، بزرگتر است. نمى توان به زور نوشتار، يك واژه را باتحكم و تحميل در زبان ماندگار كرد، بويژه كه طرف مقابل كسانى باشند كه در مورد هر اعمال زور، ايستادگى و لجاجت و عدم همخوانى خود را نشان مى دهند و اين نكته بسيار ضرورى است كه بدانيم ممكن است در نهايت بتوانيم واژه هاى برساخته را به متن نوشتارى وارد كنيم. اگر از واژه هاى مورد استعمال محاوره اى (گفتارى) غفلت كنيم، شكاف بين زبان نوشتارى و گفتارى بسيار زياد و غير قابل جبران مى شود. و ما بهتر است در اين زمينه لغات مورد استفاده اين نسل و اين قشر (كه البته مورد استفاده اقشار ديگر هم قرار مى گيرد) را به فرهنگ وارد كنيم و حتى فرهنگى بنويسيم به نام فرهنگ نسل جوان و بدين طريق، شكاف به وجود آمده بين دو زبان و دو نسل را به حداقل برسانيم و خودمان هم، اين لغات را بپذيريم. البته، واژگان مستهجن و ضد معنا را بايد از اين دايره بيرون كشيد. ۵- در حقيقت بايد در اين مورد به معناى اخص كلمه، مردم سالارى و گفتارگرايى را محور انتخاب وملاك گزينش و تأليف فرهنگ قرار داد و اين، در حقيقت پويايى و جنبش و تكاپويى زبان است. * به نظر شما عدم الگوى واحد در دستور زبان فارسى، چه زمينه هاى عينى اى دارد؟ - مشكل دستور زبان، در حقيقت همان مشكل لغت سازى است، يعنى وقتى كار برد دستور فقط در كنكور آزمايشى و امتحانات پايان سال و يا نهايت امتحانات دوره اى باشد پايدارى و ثبات آن هم، وجود نخواهد داشت. دستور زبان ما، از دو بخش «تجزيه» و «تركيب» تشكيل شده است كه بخش اول آن، هيچ كاربردى غير از موارد ياد شده ندارد. اما بخش دوم آن، حتى بدون تدريس هم، در زبان، كاربرد دارد. يعنى كودكان ما قبل از مدرسه هم، كاربرد درست «فعل»، «فاعل» و «مفعول» و ... را در جمله به مرور زمان و كاربردى فرا مى گيرند و نيازى به آموزش ندارند. به نظر من، بهتر است بحث تخصصى «تجزيه» را از تمام رشته هاى درسى مدارس و دانشگاه حذف كنيم و اين درس و واحد را به رشته ادبيات محدود نماييم و يا حتى فقط در رشته «زبان شناسى» تدريس كنيم، چون در «ادبيات» هم اين بحث، خيلى كار برد ندارد. به عبارت ديگر، بحث «تجزيه» به صورت خيلى محدود در حد «پساوند» ها و به طور كلى «وند» ها، براى شناخت كلام و كلمه و بحث «تركيب» و «نحو» (نقش كلمات) به طور مفصل و گسترده، مورد تدريس و آموزش واقع شود. چون دستور، روش درست حرف زدن است و بحث «تركيب» ، روش درست سخن گفتن را مى آموزد، نه «تجزيه»! بنابراين ساخت ها و انواع ۹ گانه كلمات، كاربردى در زبان گفتارى ونوشتارى ندارد. بدون شناخت اجزاى كلام هم، مى توان درست سخن گفت واگر بنا را بر تساهل بگذاريم، بهتر است از قوانين دست و پاگير زبانى هم، فاصله بگيريم، يعنى كلمات تركيبى را صرفاً از نظر شناخت واژه، مختصراً بررسى كنيم و نقطه عطف و مهم را در تركيب دستور، يعنى اركان جمله متمركز سازيم كه بحث، شيرين و جذاب تر و كاربردى شود. ما بقى را برعهده متخصصين لغت سازى و واژه سازى، بگذاريم. * سپاسگزارم
|