|
|
|
معماى پليسى شماره ۶۷
محموله محرمانه
|
|
|
مهدى ابراهيمى غروب بود وقتى شاسى مكالمه موبايل كشيك قتل را فشرد صدايى آشنا از مركز پيام جنايى پليس را شنيد: «يك قتل در جريان سرقت مسلحانه اى حوالى ونك رخ داده است، مردى به قتل رسيده است، مسؤول مالى شركت مجروح شده است و منشى آن نيز مورد ضرب و شتم قرار گرفته است.»نيم ساعتى در راه بود تا اينكه با ديدن چراغ گردان خودروهاى پليس كه در كوچه عريض و بن بستى تجمع كرده بودند داخل كوچه شد و در گوشه اى توقف كرد. آرام به سمت برج سفيدى حركت كرد كه جمعيت زيادى دور آن تجمع كرده بودند وقتى وارد منطقه ممنوعه شد با راهنمايى هاى سروان دانش به سمت آسانسور برج رفت و داخل شد، قتل در طبقه چهارم رخ داده بود و محل جنايت يك شركت تجارى بين المللى بود. وقتى ازآسانسور، پياده شدند صداى گريه هاى زنى را شنيدند، بازپرس شمس شنيد كه زن جوان سولماز نام دارد و منشى شركت بوده است و او بود كه به پليس زنگ زده و شاهد قتل بوده است.سولماز روى صندلى منشى شركت نشسته بود، آب قندى روى ميز بود كه تا نصفه خالى بود، فلاش هاى دوربين عكاسى در اتاق انتهايى سمت چپ شركت نشان مى داد كه محل اصلى جنايت در آن است.بازپرس وقتى خود را به جلوى در اين اتاق رساند تابلوى اتاق رئيس امورمالى را ديد كه در گوشه اى نصب شده بود. در قتلگاه پى برد كه مقتول مهندس ۴۵ساله اى به نام «محمد» است و مديرعامل شركت بود، به بازرسى از اتاق پرداخت. جسد روى صندلى رئيس امور مالى ديده مى شد كه اصابت سه گلوله به صورت و سينه باعث شده بود به عقب پرتاب شود و سرش با حالتى خميده به صندلى چسبيده باشد. هيچ آثار دفاعى از مهندس ديده نمى شد و نشان مى داد كه او كاملاً در برابر حمله قاتلان تسليم شده بود و به اميد اينكه آنان بدون تيراندازى به خواسته اشان برسند عكس العملى براى نجات جان خود انجام نداده بود. در پشت سر جسد و ديوارها قطرات پاشيده شده خون ديده مى شد به گونه اى كه بازپرس حدس زد گلوله ها از فاصله نزديكى شليك شده اند. سه گلوله اى كه به جسد اصابت كرده بود هيچ زاويه اى نداشتند و بازپرس توانست تخمين بزند تيراندازى دقيقاً در امتداد قائم و روبروى مهندس بوده است خصوصاً اينكه بخش ديگرى از اتاق يعنى مبلمانى كه رئيس امور مالى روى آن و روبروى مديرعامل نشسته بود تميز و بدون آغشتگى به خون بود و محل خونريزى مجروح حادثه نيز در امتداد محل ايستادن قاتل بوده است. بازپرس شمس، به هم ريختگى بسيارى در كتابخانه، مدارك و اسناد و ميزكار رئيس امور مالى نديد و گاوصندوق را دست نخورده در نزديكى ميزكار يافت و در گوشه سمت چپ آن يك كيف بزرگ كه در آن باز بود و داخل كيف خالى بود به چشم مى خورد و روى تخته سفيد رنگى كه روى ديوار آويزان بود يك جدول و نمودار تخصصى ديده مى شد. اگر مهاجمان مى خواستند سرقت كنند چرا هيچ اقدامى براى سرقت از گاوصندوق نكرده بودند. براى پى بردن به اين موضوع از سولماز خواست به اتاق رئيس امور مالى برود. منشى در حاليكه وحشتزده بود نمى خواست وارد آن اتاق شود، وقتى روبروى بازپرس ايستاد با اشاره به زخم هاى سرو صورتش كه خون همه چهره اش را گرفته بود آماده پاسخگويى شد. به درخواست بازپرس، سولماز كليد گاوصندوق را كه دكتر ذوالفقارى - رئيس امور مالى - در حين انتقال به بيمارستان در اختيار او قرارداده بود از كيف زنانه اش درآورد و به سمت گاوصندوق رفت. وقتى در گاو صندوق بازشد بازپرس شمس بيشتر تعجب كرد. بسته هاى اسكناس ۵۰دلارى نيمى از گاوصندوق بزرگ شركت را پركرده بود و اين كه چرا مهاجمان مسلح اين اسكناس ها را به سرقت نبرده اند جاى سؤال داشت؟! سولماز پشت ميز نشست تا بازپرس از او بازجويى كند: * چه اتفاقى افتاد؟ - وقتى همه كاركنان شركت رفتند چون يك محموله ارزى به ما رسيده بود و قرار بر اين بود شركت در يك پروژه بين المللى سرمايه گذارى كند مهندس و دكتر به همراه دو كيف پول داخل اتاق رفتند و سرگرم حساب و كتاب شدند. نيم ساعتى گذشت من داشتم فاكتورها را دسته بندى مى كردم كه مهندس درخواست كرد براى آنها قهوه درست كنم، وقتى به آشپزخانه رفتم سرگرم درست كردن قهوه شدم كه صداى زنگ شركت را شنيدم. سريع از آشپزخانه خارج شدم و به سمت در رفتم وقتى آن را بازكردم فقط ديدم يك وسيله آهنى به صورتم خورد هنوز گيج بودم كه احساس كردم سه مرد با گرفتن مانتويم من را همراه خود به طرف اتاق رئيس امور مالى مى كشند. * سه مرد را نمى شناختى؟ - هر سه كلاه سياهرنگ كاموايى به سرشان كشيده بودند و فقط چشمهايشان ديده مى شد، آنان در اتاق با كلفت كردن صداهايشان از مهندس و دكتر خواستند دلارها را به آنان بدهند، ديدم كه رئيس شركت و دكتر ترسيده بودند اما مهندس به تهديد سه مرد پرداخت، مردى كه تپانچه در دستش بود با خونسردى مديرعامل را نشانه رفت و سه گلوله شليك كرد بعد وقتى دكتر خواست از جايش بلند شود به سمت يكى از پاهاى او گلوله اى شليك كرد. * با گاوصندوق كارى نداشتند؟ - يكى از سه مرد كه مانتوى من را گرفته بود بعد از شليك اين گلوله ها گفت كه چرا اين كار را كرديد؟ پس گاوصندوق را چه كنيم، مرد مسلح خنديد و با گفتن اينكه مقدار دلار كافى است اشاره كرد كه سريع آنجا را ترك كنند. * هيچ كس از ساكنان مجتمع صداى گلوله ها را نشنيد؟ - متأسفانه خير، وقتى آن سه رفتند من قدرت حركت نداشتم فقط ناله هاى دكتر را مى شنيدم چند دقيقه اى طول كشيد تا توانستم خودم را به تلفن برسانم و پليس را با خبر كنم، سيلى هاى محكمى به سرو صورتم زده اند. * به كسى مظنون نيستيد؟ - خير، جز دكتر و مهندس كسى از وجود محموله ارز خبر نداشت، من نيز وقتى همه از شركت رفته بودند شنيدم چنين پولى در شركت است. بازپرس شمس وقتى خواست از شركت خارج شود سرى به آشپزخانه زد، بساط قهوه پهن بود و مشخص مى كرد سارقان قهوه سازى سولماز را نيمه كاره گذاشته اند. فرداى شب قتل، بازپرس با اطلاع از اينكه دكتر ذوالفقارى هنوز در بيمارستان بسترى است سوار خودروى كشيك قتل دادسرا به سمت بيمارستان حركت كرد. اتاق شماره ۴ در طبقه دوم بيمارستان، دكتر تنها بود و داشت با موبايلش حرف مى زد، وقتى بازپرس شمس وارد اتاق شد، دكتر ذوالفقارى بدون اعتنا با دستش اشاره اى كرد تا از اتاق خارج شود. با عجله اى كه داشت با صداى بلند از دكتر خواست تا مكالمه را تمام كند و به سؤالات او جواب بدهد، دكتر ذوالفقارى وقتى اين حرف را شنيد خودش را جمع و جور كرد و پس از عذرخواهى و بيان اينكه چند دقيقه پيش از سوى مأموران پليس بازجويى شده است، مكالمه را قطع كرد. * قاتلان را مى شناختى؟ - چرا بايستى بشناسم، آن سه مرد بى رحم بودند، مهندس قصد حمله به آنان را نداشت او بخاطر يك اعتراض ناچيز كشته شد. * همه مسلح بودند؟ - يكى از آن سه مرد اسلحه به دستش بود كه دقيقاً روبروى من و رئيس ايستاده بود، بيشتر از بقيه او بود كه حرف مى زد و تهديد مى كرد. * چهره هايشان را ديدى؟ - هرسه كلاه سياهرنگ كاموايى كشيده بودند بخاطر همين نشناختم، صدايشان را هم سعى مى كردند تغيير دهند. * از محموله ارزى بگو؟ - قرار بود در يك پروژه عظيم سرمايه گذارى كنيم، بخاطر همين يك محموله ارزى را به شركت آورده بوديم تا حساب و كتاب كنيم. هيچ كس از اين ماجرا باخبر نبود و كاملاً محرمانه عمل شده بود، وقتى همه كاركنان شركت رفتند، من و مهندس در آنجا مانديم و از منشى خواستيم براى پاسخگويى به تماس هاى احتمالى در شركت بماند، من و مديرعامل به اتاقم رفتيم او روى صندلى كار من نشست و من روى مبلمان نزديك ميز نشستم، ابتدا تعهدنامه ها و اسناد محرمانه شركت را وارسى كرديم. سپس كيف دلارهاى ۱۰۰دلارى را روى ميزخالى كرديم و به شمارش آن پرداختيم، وقتى كارمان تمام شد اين پولها را در گاوصندوق جاسازى كرديم و من با بستن گاوصندوق به سمت بقيه پولها رفتم كه ابتدا صداى زنگ شركت و بعد صداى ناله منشى را شنيديم. خيلى ناجوانمردانه بود، هنوز كارى نتوانسته بوديم انجام دهيم كه در اتاق باز شد با ديدن صورت منشى شركت و اسلحه اى كه در دستان يكى از سارقان بود سرجايمان خشك شديم، مرد مسلح با صداى دورگه اى ابتدا تهديدمان كرد بعد كيسه سياهرنگى روى ميز انداخت و خواست پولى را داخل آن بريزيم، من از ترس سراپا تسليم شدم سريع اسكناس هاى ۵۰دلارى را داخل كيسه ريختم و همزمان با دادن كيسه به دزدان مهندس با بيان اينكه هرجا برويد گيرتان مى آورم باعث عصبانيت مرد مسلح شد او بدون اينكه ترحمى كند سه گلوله به سمت رئيس شليك كرد، من باوجود ترس از جا بلند شدم تا از رئيس حمايت كنم كه مرد مسلح يك گلوله نيز به پاى راست من شليك كرد. * چرا گاو صندوق را خالى نكردند؟ - فكر كنم اگر گلوله اى شليك نمى شد سراغ گاوصندوق نيز مى رفتند حتى يكى از دوستانش به اين كار اعتراض كرد كه مرد مسلح با خنده گفت پولى كه به سرقت مى برند كافى است. * جز شما چه كسى در جريان اين محموله بود؟ - هيچكس، محموله كاملاً محرمانه بود البته «عليرضا» برادرزاده مهندس چون كه او قراربود از بازار ارز خبرهايى به ما بدهد و قبل از تعطيلى شركت او و مهندس تلفنى با هم حرف زدند در جريان اين محموله بود. * منشى شركت كى با خبر شد؟ - سولماز، زن قابل اعتمادى است او وقتى ما در شركت مانديم فهميد محموله اى در كار است و در ساعاتى كه در داخل شركت بوديم هيچ تماس تلفنى اى نه به شركت شد و نه او به بيرون زنگ زد. در سيستم تلفن اتاقم اگر تلفنى زده مى شد حتماً ثبت مى شد. بازپرس شمس به سرنخى نرسيده بود، يك سرقت و قتل بدون ردپا پيش رويش قرارداشت، تنها مظنون پرونده برادرزاده مديرعامل بود كه مى توانست در مراسم عزاداراى مهندس اورا پيدا كند. با دستور بازپرس، سروان دانش به محل برگزارى مراسم عزادارى اعزام شد وقتى برگشت اطلاع داد كه برادرزاده مهندس با شنيدن حادثه مرگ عمويش وقتى با سرعت در مسير شركت بود با موتوسيكلتش به اتوبوسى برخورد كرده است و در حال حاضر در اتاق سى سى يو به اغما رفته است و تحت مراقبت هاى ويژه است. همه شاخه ها به بن بست خورده بود. بازپرس شمس ديگر سرنخى در دست نداشت براى بار دوم به شركت رفت. يك مأمور از كلانترى در آنجا نگهبانى مى داد وارد شركت شد و همه اتاق ها را بازرسى كرد جالب بود با دقت بيشتر پى برد كه در يك قدمى طراحان جنايت است و باوجود زرنگى منشى و رئيس امور مالى شركت در ادعاهاى ساختگى آنان اشتباهاتى نيز داشته اند. وقتى سولماز، دو دليل بازپرس را غيرقابل انكار ديد تنها راه چاره را در راستگويى ديد. او در بازجويى ها گفت كه بخاطر وعده ازدواج دكتر ذوالفقارى اغفال شده است و آن دو وقتى محموله ارزى رسيده بود تصميم به اين جنايت گرفته اند كه در اتاق دكتر او ابتدا مديرعامل را به قتل رسانده است سپس چند ضربه به سر و صورت منشى زده است و در پايان سناريو گلوله اى به پاى خود شليك كرده است. با اعترافات دكتر ذوالفقارى نيز مشخص شد كه كيف دوم دلارها اصلاً به شركت انتقال نيافته است و در داخل خودروى او در پاركينگ جاسازى شده است و اسلحه كوچك او نيز در چاه فاضلاب انداخته شده است. *** خوانندگان گرامى با اشاره به تنها دو دليل بازپرس در قرعه كشى جايزه معماى پليسى از طريق ارسال نامه به صندوق پستى روزنامه ايران شركت كنيد.
شماره ۶۴ : جنايت در شب برفى
آقاى محمدحسين قديم خانى از سلماس به قيد قرعه برنده اين سرى از معماى پليسى شده است كه براى چگونگى دريافت جايزه مى تواند با گروه حوادث روزنامه ايران تماس گيرد. اين عزيزان در قرعه كشى شركت داده شده اند: مرضيه عبدلى، نجات بابايى، سيدكمال حسينى، بهمن دلشب، شكيب دلشب، رعنا فلاحتى، اميرحسين جلوداريان، حسين فخرايى، آرزو شمسايى، مهرى آسايش، منصور ساسانى، اسماعيل فروهر، صفرى محبى، سهيلا بخشى، فرشاد شايگان پناه، اميرهمايون، اميرخشايار، الهام منتظرى، الهه منتظرى، سعيد معروفى، ارغوان افشار، محمدحسين مهدى پور جليليان، اكرم مهربان، حميد نوابى، مانى نوابى، كبرى صادقى، فيروزه خدابخشى، سرور حسينى، مريم رسولى، احمدرضا شاهسون، مهدى يعقوبى، سامان رمضانيان، موسى دولتى، معصوم شرقى، بهادر دولتى، هانيه دولتى، حميد پهلويخواه، حيدرعلى ربيعى، مريم عزيزى، مجتبى مجيدى، حسين بنى حسن، مينا آبرومنش، فريبرز صداقت بين، آتوسا صداقت بين، آرمين صداقت بين، مبينا صامت، طيبه دهقانى تفتى، نيلوفر مددى جابرى، اصغر پورمندى، مليحه مددى جابرى، فرهاد اكرمى، هادى رهبر رضا خانلو، نيما نوابى، على اكبر زيطانى، حميدرضا نوروزى، سهيلا دشتى نژلو، نرگس بنى صفر، ليلا جلال آبادى، رضا يزدى، وحيد بابازاده، ميترا رنجى، محمدنادرى، حميد ده گرد منفرد، آذر ضاعى، احمدنظر دخت، موسى صبورى، شهرام خرمن دار، غلامعلى خسروى، سعيد بابايى تبار، فريبا محمدى آرش، مريم دشتيان، على حافظى زاده، خشايار فرشيد، زهرا ميرحسينى، حسن ستارى وحيد، مهديه جونوش فراهانى، مهين آهنگرانى فراهانى، عليرضا عسايى، جمال الدين اسلامى، مرتضى باميان، غلامحسين نورى مطلق، احمدشعبانى، آسيه عبدالله زاده، هدا ممتاز بخارايى، مهران رهبر حقيقت، راضيه گودرزى، عبدالرضا فريد، محمود فاتحى، وحيد فراهانى، دانيال ضربت، زهرا ضربت، زينب ضربت، عمار ضربت، معصومه زيباچهره، اميرحسام فتاحى، پروين ابوالفتحى، مائده فتاحى، على فتاحى و سميرا محرابى پرى. اين دوستان پاسخ هاى نزديك ارائه داده اند: نادر عراقى، رضا سياه بيدى، مريم قراچه لو، سيد امان الله مهديان شهر بابكى، محمدمدن دوست، حافظ آبرومندى، فرهنگ آبرومندى، اميرهوشنگ رستمى، خيرالله نصير، محسن نوروزى، نرگس آريانفر، نريمان قربانى پور، مدينه يزدانى، فريماه محمودى فر، شهره غلامى باغى، فرشته شامردانى، مسعود وفاكش، فاطمه نورانى و على سعادت.
|
|
|
|
|