|
بزرگان انديشه (۶۴)
سيميون فرانك راوى معنويت سوسياليستى
|
|
|
حميد رضا فرزاد درسال ۱۹۲۲ گروهى از متفكران روس از روسيه تبعيد شدند. برخى از مهمترين اين متفكران عبارت بودند از سيميون فرانك (Semyon Fronk) (۱۹۵۰ - ۱۸۷۷) ، ال . پى . كاراساوين (۱۹۵۲ - ۱۸۸۲) و اس . ان. بولگاكف (۱۹۴۴ - ۱۸۷۱) . اينان متأثر از فلسفه سلوى يف به ويژه مفهوم وحدت يا وجود تام او بودند. برديايف (۱۹۴۸ - ۱۸۷۴) نيز به نوعى از فلسفه سلوى يف (۱۹۰۰ - ۱۸۵۳) كه بزرگترين فيلسوف دينى روسيه خوانده شده، تأثير پذيرفته بود. همه اين متفكران به شكلى گرايش دينى داشتند، گرچه همه آنان را نمى توان پيرو سلوى يف دانست. بازگشت: برخى از فيلسوفانى كه در ۱۹۲۲ از روسيه طرد شدند در برهه اى ماركسيست بودند. اين در مورد فرانك ، برديايف و بولگاكف صادق است اما روى آوردن از ماركسيسم به فلسفه دينى نزد آنان به معناى ترك تعلقات ودلمشغوليهاى اجتماعى نبود. برديانف در زندگينامه خود نوشتش مى نويسد كه گرايشات انقلابى و اجتماعى اش پيش از ورودش به محافل ماركسيستى شكل گرفته بوده است. اين گرايشات و همدلى ها او را به طرف ماركسيسم كشاندند، اما از آن سرچشمه نگرفته بودند و تعلق خاطرش به بهبود وضع بشر با كناره گرفتنش از ماركسيسم از بين نرفت. بولگاكف هم خاطرنشان مى كرد كه دقيقاً جست وجويش در يافتن بنيانى مناسب براى آرمانها و كمالات مطلوب اجتماعى بود كه او را به طرف دين سوق داد. به عبارت ديگر بولگاكف به اين نتيجه رسيده بود كه ماركسيسم فاقد هرگونه اخلاقيات واقعى است و تأمل در اخلاق او را به ايمان دينى بازگرداند. او نهايتاً يك متأله يعنى متخصص در الهيات شد اما نسبت به عدالت اجتماعى بى اعتنايى پيشه نكرد. برديايف و بولگاكف به مسيحيت ارتدوكس بازگشته بودند. اما فرانك يك يهودى بود. وى كه در سال ۱۸۹۹ يعنى در ۲۲ سالگى به خاطر فعاليت هايى كه سمت و سويى ماركسيستى داشتند دستگير شده بود، چندى را در آلمان گذراند در آنجا بود كه از پندار ماركسيسم بيرون آمد. او پس از آنكه از طريق فلسفه كانتى به مسيحيت گرويد درسال ۱۹۱۲ به كليساى ارتدوكس روس پيوست. اما همانطور كه در مورد برديايف نيز صادق است، گرويدن فرانك به مسيحيت به معناى ترك آزادى انديشه به نفع تسليم در برابر جزم گرايى مذهبى يا جابجايى يك شكل جزم گرايى با شكل ديگرى از آن نبود. روشنفكرى روس: فرانك در مقاله اى با عنوان اخلاق نيست انگارانه اين نظر را پيش مى نهد كه «جماعت روشنفكران روس فاقد درك درستى از ارزش هاى مطلق (يا عينى) است. و جست وجوى حقيقت نظرى يا معرفت به خاطر خود معرفت و فهم عقلانى جهان هيچ جايگاهى در ذهنيت اين گروه ندارد». در زمينه زيبايى شناسى معتقد است كه اينان به جاى آنكه زيبايى را امرى عينى و واقعى بشمارند ديدگاههاى سودمندگرايانه كسانى چون چرنيشفسكى و پيسريف در اين خصوص را پذيرفتند. گاه گفته شده كه اعضاى روشنفكرى روس به رغم ظاهرشان عميقاً دينى بوده اند. فرانك با لحنى سخره آميز مى گويد «بايد دراينجا مقصود از دين را روشن ساخت، اگر دين و ديندارى وخشك مغزى يك چيز به حساب آيند پس روشنفكرى روس در بالاترين درجه ديندارى است». اما به عقيده او دين مستلزم اعتقاد به واقعيتى غايى (ultimate reality) است كه در آن وجود و ارزش با هم پيوند و يگانگى دارند؛ اعتقادى كه جماعت ياد شده فاقد آن بود. به تعبير مورخ معروف تاريخ فلسفه فردريك كاپلستن كه نوشته او درباره فرانك منبع اصلى گفتار حاضر است، تفكر فلسفى فرانك كوششى است در جهت ارائه نگرش و روايتى دينى از جهان و زندگى انسان؛ نگرشى كه حول محور وحدت يا وجود تام دور مى زند. فرانك در دفاع از اين نگرش به فلسفه سلوى يف نزديك است اما از متفكر دينى قرن پانزدهم ميلادى نيكولايكوزايى (۱۴۶۴ - ۱۴۰۱ م) نيز تأثير پذيرفته است. از ميان ساير منابع الهام بخش او مى توان از افلوطين فيلسوف نوافلاطونى قرن سوم ميلادى ياد كرد. نگرش فلسفى : يكى از محورهاى تفكر فلسفى فرانك، وحدت يا وجود تام است كه در يكى از آثار اوليه اش به نام متعلق معرفت چنين شرح داده شده است. ما از طريق ادراك حسى با كثرتى از اشيا يا اعيان (objects) متعين روبرو مى شويم وآنها را از يكديگر متفاوت و متمايز مى يابيم. مثلاً يك درخت، درخت است و سنگ نيست.درتعبير تعميم داده شده مى توان گفت الف، الف است و غير الف نيست. اما ما نمى توانيم الف را الف تصور كنيم يعنى نمى توانيم آن را شىء متعين وواحدى تصور كنيم بدون آنكه آن رااز غير الف متمايز سازيم. نوعى همبستگى يا تضايف ميان اين دو وجود دارد. در واقع همه اشياى محسوس و متعين به اين نحو با يكديگر ارتباط دارند: اين همبستگى يا تضايف بنا بر استدلال فرانك مستلزم و مسبوق به بنيانى وحدت بخش است كه از تقابل ميان الف و غير الف فراتر مى رود. اين يك وحدت فرا منطقى (metalogical unity) است بدين معنى كه از همه امور متقابل يا متضاد فراتر است و به تعبير نيكولاى كوزايى وحدت يا اين همانى همه اضداد است (coincidentia oppositorum) . وحدت فرا منطقى يا واقعيت فراگير غايى به عالم تجربى اشياى متعين تعلق ندارد و نمى توان آن را در ميان آنها يافت. اين واقعيت غايى كه همه چيز را در بر مى گيرد فراتر از اشياى متعين ومحدود است. به علاوه از تفكر مفهومى نيز فراتر است. فقط به نحو سلبى و غيرمستقيم مى توان راجع به آن انديشيد و بدان نزديك شد، همان كه نيكولاى كوزايى آن را نادانى فاضلانه يا برآمده از دانش (docta ignorantia) مى ناميد. وحدت فراگير يا واقعيت غايى يك شى ء نيست. اگر كسى بكوشد بدان شيئيت ببخشد درواقع آن را به صورت چيزى در برابر خود درآورده كه بدان مى انديشد، اما چيزى كه در برابر فرد قرار گرفته نمى تواند واقعيتى باشد كه همه چيز را در بر مى گيرد. بنابراين واقعيت غايى نمى تواند مورد شناخت قرار گيرد . در اينجا مجالى براى شرح بيشتر اين ديدگاه و دشوارى هايى كه با آنها روبرواست وجود ندارد لذا به وجه دينى اين نظر پرداخته مى شود. خدا: فرانك وحدت يا واقعيت غايى را خدا مى نامد.او درشرح نظر خود در اين باره به نقدنظرات ديگر مى پردازد و مى گويد: نوع رايج انديشه دينى متمايل به آن است كه خدا را واقعيتى بيرون از انسانها به تصور درآورد به صورت يك شىء موجود كه وجودش را مى توان اثبات عقلى كرد. دراين طرز تلقى خدا شىء خارجى انگاشته مى شود كه در جهان نيست، بلكه فراتر از آن است. واقعيت شامل جهان و خداى فوق مادى است. فرانك باتكيه بر نظروحدت يا وجود تام خويش اين نوع ديدگاه را رد مى كند. به عقيده او اگر خدا به صورت امرى صرفاً عينى و بيرونى شيئيت پيدا كند، نمى تواند واقعيت واحد فراگير باشد. در نظر فرانك واقعيت واحد است و نمى توان آن را به دو نيمه جهان و خدا تقسيم كرد. كسى كه ملحد است و به وجود خدا اعتقاد ندارد استدلال مى كندكه درتجربه مستقيم مان از واقعيت عينى به شيئى چون خدا بر نمى خوريم وديگر اينكه از دانشمان راجع به جهان مبنايى براى اثبات و استنتاج وجود خدا به دست نمى آيد. بنابراين اعتقادبه آن يك فرضيه ناموجه خواهدبود. فرانك چون معتقد نيست كه خدا شيئى در ميان ساير اشياست قاعدتاً بخش اول استدلال ملحد رامى پذيرد. براى كسى كه عالم اشيا را برابر باكل واقعيت بگيرد الحاد يك ديدگاه طبيعى است. فرانك با بخش دوم استدلال بالا نيز موافق است.خدا را نمى توان از طريق تفكر يا استدلال عقلى خشك و فارغ از احساس يافت.اما فرانك نتيجه استدلال ملحدانه يادشده كه اعتقاد به خدا را ناموجه مى پندارد، نمى پذيرد. به گمان فرانك ،خدا را فقط از طريق تجربه درونى مى توان جست وجو كرد و يافت. اين تجربه قائم به خود (sui generic) است، كاملاً مستقل از هر نوع معرفت ديگر. اگر اين تجربه حاصل شود سپس مى توان از زبان براى بيان محتوا ومضمون آن استفاده كرد. زبان و شعر: فرانك واقعيت غايى را امرى نمى داند كه هدف معرفت عقلى قرار گيرد، بلكه تنها تجربه را در مورد آن تا حدودى راهگشا مى داند. از طريق تجربه مى توان دركى از واقعيت غايى داشت اما بر آن است كه اين تجربه، تجربه اى ناظر به اشيا نيست، بلكه تجربه اى زنده است كه صاحب تجربه و آنچه هدف تجربه قرار مى گيرد با هم يگانگى دارند. اين تجربه به زعم فرانك توضيح ناپذير است. با اين حال فرانك در كتاب واقعيت وانسان تصريح مى كند كه اين تجربه كاملاً هم غيرقابل تبيين و توضيح نيست كه ما را يكسره به سكوت وا دارد. فرانك دراينجا به جايگاه شعر اشاره مى كند. به ديد او قلمرو وجدان وتجربه گسترده تر از قلمرو فكر است، و معتقد است كه وجود و ماهيت شعر نشان مى دهد كه هدف كلمات وعبارات محدود به كاركرد متعارفشان نيست. يك شاعر مى تواند از زبان براى اشاره به تجربه عينى عشق استفاده كند هرچند كه اين تجربه عينى و بالفعل برابر با انديشيدن راجع به عشق (يا ساير مفاهيم عميق و معنوى) نيست.به اين معنى شاعر مى تواند تجربه عشق را در قالب زبان بيان كند. به همين قياس زبان مى تواند براى اشاره به تجربه وجود واحد و واقعيت غايى به كار رود، گرچه وجود واحد و واقعيت غايى فراتر از تحليل منطقى وتفكر مفهومى است. اين توانايى به عقيده فرانك منحصر به شعر نيست و فلسفه نيز به نوعى چنين ويژگى دارد. او فلسفه را به شكلى متناقض نما چنين تعريف مى كند:«فرا روى عقلانى از محدوديتهاى تفكر عقلى ». پيداست كه فرانك نمى خواست عقل گرايى (راسيوناليسم) به معناى متعارف آن در غرب را بپذيرد. او ازيك سو مى كوشد اين را بيان كند كه واقعيتى فرا منطقى وجود دارد كه نمى توان درباره آن مفهوم پردازى كرد و از سوى ديگر به خرد ورزى درباره آن و نوعى بيانگرى زبان درباره آن هم توجه دارد. خدا وجهان : نظرات فرانك درباره رابطه ميان خدا و جهان آميخته به ابهام است. او درعين حال كه مفهوم خلق از عدم و نيز نظريه صدور به معناى متعارفشان را رد مى كند، مى گويد كه جهان جلوه و تجلى و برون آمدگى وظهور (expression) خداوند است. يكى از انتقادهايى كه به او شده اين است كه او تصور دقيقى از مفهوم خلق از عدم نداشته است. در هر حال فرانك جهان را متمايز از خدا مى داند اما در همين حال آن را از خدا جدا ناشدنى مى شمرد. توضيحات او دراين مورد ابهام آلود و ناروشن است، اما مى توان گفت در مجموع نگرش او درباره خدا بيشتر سلبى است يعنى معتقد است كه فقط به نحو سلبى مى توان راجع به خدا سخن گفت. شر: فرانك اين نگرش سلبى را در مورد مسأله شر هم به كار مى برد. او از عارف پروتستان ياكوپ بومه (۱۶۲۴ - ۱۵۷۵ م) و فيلسوف آلمانى شلينگ (۱۸۵۴ - ۱۷۷۵) پيروى مى كند؛ در طرح اين نظر كه بنيان غايى ونهايى امكان شر را بايد در خود خدا جست وجو كرد. اما شر در تحليل نهايى تبيين ناپذير و غيرقابل توضيح است. فرانك در اين باره مى نويسد: «مسأله شر از لحاظ عقلى قابل حل نيست و كوشش در جهت تئوديسه يا توجيه عدل الهى (theodicy) اتلاف وقت است. وظيفه انسان اين است كه بر شر غلبه كند و آن رااز ميان بردارد نه آنكه به تبيين و توضيح آن بپردازد». ريشه بى واسطه شر در غفلت و دور بودن انسان از خداست در اينكه او خود رامركز عالم مى پندارد و به خود مقام الوهى و ايزدى مى بخشد. فرانك بنيان نهايى شر را در خدا مى داند اما آن را با خود خدا يكى نمى گيرد. او در اينجا مفهوم ungrund بومه را در ذهن دارد كه نه خير است ونه شر و در فراسوى نيك و بد قرار دارد. حاصل اينكه فرانك بيشتر به وجه عملى و اخلاق گرايانه مسأله شر نظر دارد و بحث انتزاعى و فلسفى براى تبيين نظرى آن را بى نتيجه مى داند،شايدتا حدودى از همين رو باشد كه او از لحاظ نظرى پاره اى ناسازواريهاى نهفته درانديشه هاى خود را با دقت مورد بررسى فلسفى قرار نمى دهد. خداى فلاسفه و خداى دين: فرانك خداى مورد بحث فيلسوفان يا متافيزيكدانان را چندان نزديك به خداى دين ( و در مورد مسيحيت ، خداى انجيل ) محسوب نمى كند. خداى فلاسفه كه بيشتر با تعبير وجود مطلق از آن سخن به ميان مى آيد در فراسوى خير و شر قرار دارد و تمايزات و مفاهيم اخلاقى انسان قابل اطلاق بر اونيست، اما خداى كتاب مقدس يقيناً نسبت به خير و شر بى اعتنا نيست. به علاوه خداى دين واجد تشخص است در حالى كه وجود مطلق فلاسفه جنبه شخص وارگى ندارد و فرا شخصى است. با نظر به برخى ناهماهنگى ها در نظرات او بايد گفت كه خدا به ديد فرانك در مقام وجود مطلق ، فرا شخصى است و در ارتباطش با انسان يك تو (thou) خيرخواه و دوست دارنده است. الوهيت روبه سوى ما مى كند. اين وجه تشخص اوست. وحى: به عقيده فرانك، وحى اى اوليه واساسى وجود دارد كه خداوند از طريق آن خود را در تجربه عرفانى جلوه گر مى سازد، تجربه اى كه فلسفه به تفسير آن مى پردازد. نوعى وحى ديگر وجود داردكه به صورت رسمى در اديان نمود مى يابد. فرانك خدا را فقط از طريق وحى در معناى عام و خاص آن شناخت پذير مى داند... اجتماع: فرانك در سال ۱۹۳۰ كتابى با عنوان بنيانهاى معنوى جامعه منتشر كرد. او در اين كتاب اين موضوع را مطرح كرد كه هدف زندگى اجتماعى تحقق بالاترين حد ممكن حضور حيات الهى در جامعه است. خدمت به خداوند وكار براى خير و صلاح جامعه بايد آزاد باشد. جامعه ، واحدى يكپارچه است اما آزادى بايد در آن مورد احترام باشد. به گمان فرانك از آنجا كه لاجرم اين وحدت و يكپارچگى درونى در معرض تعارضات و كشمكش ها و تقسيم بنديهاى اعضاى جامعه قرار مى گيرد يك نهاد بيرونى نيز مورد نياز است...
|