|
داستان زندگى
|
|
|
|
حوادث طبيعى
|
|
|
|
جاده
|
|
|
|
|
داستان زندگى
فقط يكبار او را ديدم
|
|
|
تلفن همراهم زنگ مى زند. با بى ميلى آن را از درون كيفم بيرون مى آورم و جواب مى دهم. عمه است. سعى مى كنم بى ميلى ام را نشان ندهم. - كجايى عمه؟ - يك سر آمده بودم دانشگاه براى گرفتن مدركم. عمه مى خندد. - يك سر هم بيا خانه عمه كه مدرك واقعى دست من است. كار مهمى با تو دارم و تا يك ساعت ديگر منتظرت هستم. به عمه قول مى دهم كه حتماً به خانه اش بروم، ولى نمى دانم چرا ته دلم شور مى زند. عمه هروقت مى گويد كارمهمى دارد حتماً نقشه اى كشيده است. اين را هميشه پدرم مى گفت. در راه به اقتدار عمه خانم فكرمى كنم. عمه خانم زنى است كه هيچكس نمى تواند روى حرفش حرف بزند. هرچه بگويد و هرچه بخواهد همان مى شود. من از همين مى ترسم چه مدرك مهمى است كه عمه از آن حرف مى زند. آخرين روزهاى زمستان است با اين حال از سرماى زمستان چيزى كم نشده است و هوا بشدت سرد است. سوز برفى كه ديروز درتهران و اطراف آمده است باعث مى شود تا خودم را ميان پالتوام بيشتر پنهان كنم. از دانشگاه تا خانه عمه مسافت زيادى است. خانه عمه در يك خيابان است كه سربالايى نفس گيرى دارد. روى برف ها ليز مى خورم. با خودم فكرمى كنم اهالى اين خيابان چگونه در اين برف و يخ روزى چندبار تردد مى كنند و عمه خانم چطور از اين وضعيت اعلام نارضايتى نمى كند. هرطور شده خودم را پشت در خانه اى كه عمه خانم در آنجا آپارتمان دارد مى رسانم و انگشت يخ زده ام را روى زنگ فشار مى دهم، انگار عمه جانم كنار آيفن منتظر آمدنم نشسته است. فوراً در را بازمى كند و من پله ها را به سرعت بالا مى روم و خودم را در فضاى گرم و مطبوع آپارتمان رها مى كنم. - چقدر هوا سرد است. عمه ليوان گرم شيركاكائو را به دستم مى دهد و كنار شومينه جايى برايم درست مى كند. نيم ساعتى از آمدنم به خانه عمه خانم گذشته است. اما عمه خانم هنوز نگفته است كه كار مهمش با من چه بوده كه دراين سوز و سرما مرا به اينجا كشانده است. - عمه جان! چه مسأله مهمى پيش آمده كه خواستيد اينجا بيايم. - چقدر عجله دارى دختر؟ - آخر هوا زود تاريك مى شود و من بايد هرچه سريعتر به خانه برگردم. نمى دانيد آن بيرون چه برف و يخى است. - برف و يخ كه چيزى نيست عمه جان! بالاخره بهارمى آيد. تو بايد به بهار فكركنى. اين سختى هاى تو هم بالاخره تمام مى شود بالاخره بهار زندگى تو هم در حال از راه رسيدن است. نخستين بار است كه عمه با من اينطور حرف مى زند. قلبم مثل گنجشكى اسير بر ديوار سينه ام مى كوبد و عمه به حرف ها و نصيحت هايش ادامه مى دهد. - راستش از طريق يكى از دوستانم باخبر شدم كه يكى از آشنايان او براى پسرش دنبال دختر خوبى است و پس از اينكه ديروز در يك ميهمانى با خواهر پسر آشنا شدم ديدم چه خانواده خوبى هستند. همانجا بود كه آرزو كردم خدا به خودم بچه اى داده بود، دخترى كه مى توانستم حالا با اين وصلت خوشبختى اش را شاهد باشم. ولى يكدفعه به ياد تو افتادم و گفتم هرطورشده اين تكه را از دست ندهيم و خلاصه تو عاقبت به خير و خوشحال شوى. - ولى عمه جان من تازه درس ام را تمام كرده ام مى خواهم چندماهى استراحت كنم و بعد براى فوق ليسانس و كار خودم را آماده كنم. عمه جان ازدواج براى دخترى به سن من زود است. عمه مى خندد. - كى گفته زود است؟ خودت! تو مجردهستى؟ سن و سالت كم است؟ تجربه زندگى ندارى؟ عقل ات كامل نشده؟ فكرنكنى اگر فوق ليسانس را گرفتى هزار خواستگار پشت درخانه تان ايستاده. نه عمه جان ازدواج سخت شده است. پسر خوب كم است همانطور كه دختر خوب كم است. حالا فكر كن فوق ليسانس ات را هم گرفتى. بالاخره كه چى آخرش بايد ازدواج كنى. خب اول شوهر كن بعد برو درس ات را هم بخوان. تازه عمه جان! اين پسر در خارج از كشور است مى تواند براى درس خواندن ات هم خوب باشد ديگر لازم نيست پدر خودت را در بياورى و درس بخوانى كه به دانشگاه بروى. عمه همين طور پشت سرهم حرف مى زند و آسمان و ريسمان را به هم مى بافد. مى ترسم انگار از چيزى كه هراس داشته ام به سرم آمده است. چند بار به ساعت مچى ام نگاه مى كنم. چندساعتى از آمدنم به خانه عمه جان گذشته است. بالاخره به خودم جرأت مى دهم. - ديگر دارد ديرمى شود. بايد بروم عمه جان! عمه مى گويد: - برو ولى براى آخر هفته خودت را آماده كن. براى خواستگارى ات مى آيند. - مگر خودش اينجاست. - نه! مادر و خواهرش مى آيند. در طول راه به حرف هاى عمه فكرمى كنم. دلم نمى خواهد شوهر كنم. احساس مى كنم توان پذيرش اين مسؤوليت بزرگ را ندارم. ازطرف ديگر فكر مى كنم پسرى كه چندسال قبل به خارج از كشور رفته از نظر فكرى از من خيلى دور است. مطمئن هستم كه اگر مسأله را با مادر و پدرم در ميان بگذارم بالاخره عمه جان را متقاعد مى كنند كه دست از اين خيرانديشى بردارد. همين فكر اميدوارم مى كند تا به خانه برسم هزار بار با خودم فكر مى كنم كه با مادر چطور حرف بزنم و چگونه اين مسأله را با او در ميان بگذارم. مادرم نگاه كنجكاوانه اش را به چهره ام مى دوزد. - چيه ؟ چرا اين قدر تو خودتى؟ براى مادر هرچه را كه عمه گفته مى گويم. از حرفها و برخوردش مطمئن مى شوم كه عمه جان قبل از اينكه موضوع را به من گفته باشد با مادرم درميان گذاشته است. پدر مى گويد: - دختر قبل از اينكه آدم مردم را ببيند كه نبايد آنها را مجازات كند. صبر كن بيايند يك برخورد بكن آن وقت بگو نه! *** مادر و خواهر همايون در اتاق پذيرايى نشسته اند با سينى چاى وارد اتاق مى شوم. از نگاه مادرش پيداست كه سرسختانه مرا زير نظر گرفته است و براى پسرش مى سنجد. از اينكه اين قدر زير ذره بين قرار گرفته ام ، احساس بدى پيدا مى كنم. - همايون من در كانادا در يكى از بزرگترين شركتها مسؤوليت قسمتى را دارد. زندگى اش مرفه است و درآمد زيادى دارد. چندوقت پيش بودكه به او گفتم دخترى مناسب براى خودت پيدا كن و ازدواج كن ولى پسرم از بس كه محجوب است و ايران را دوست دارد گفت اين كار را شما بايد بكنيد و من دلم مى خواهد با دخترى ايرانى ازدواج كنم. اين بود كه تمام مسؤوليت ها را به دوش مهتاب خواهرش انداخت. مهتاب لبخندى مصنوعى مى زند. عكس را به آرامى از داخل كيف دستى اش بيرون مى آورد . ـ اين هم عكس همايون است. عكس را به دستم مى دهد. از خجالت نمى توانم به عكس نگاه كنم. مادرش مى خندد. ـ دخترهاى اين دوره و زمانه اولش خجالت مى كشند و بعدش دو دستى مى قاپند. از اين حرف خيلى بدم مى آيد. نگاهى به چهره آرام پدر و صبور مادرم مى كنم. خونم به جوش مى آيد. ـ كسى قصد ندارد كه پسر شما را بقاپد. اصلاً چيز قاپيدنى نيست. عكس را روى لبه ميز مى گذارم و از جا بلند مى شوم. صداى مهتاب به گوشم مى رسد. ـ برادر من هم دنبال دختر مغرورى مثل شماست. من درست برايش انتخاب كرده ام. *** پدرم اصرار دارد كه هر طور شده من و همايون همديگر را ببينيم. ـ ببين باباجان! يك سر مى رويد تركيه همديگر را مى بينيد. آن وقت اگر خواستى كه عقد مى كنيد و اگر نخواستى خب چيزى را از دست نداده اى يك سفرهم خارج از كشور رفته اى و برگشته اى. مى دانم كه تا وقتى حاضر به انجام اين كار نشوم عمه و مادر و پدر دست از سرم برنمى دارند. بالاخره رضايتم را اعلام مى كنم. دوهفته بعدازخواستگارى در هواپيما نشسته ام و به طرف تركيه حركت مى كنم. در طول راه به زندگى و آينده ام فكر مى كنم. هزار بار شخصيت همايون را جلوى چشمانم مجسم مى كنم. اما مى دانم كه خيلى از ذهنيات من نادرست است. هواپيما به زمين مى نشيند. چمدان كوچك دستى ام را در دست مى گيرم و به سالن مى روم در ميان افرادى كه به استقبال آمده اند دنبال همايون مى گردم. يكدسته گل در دست دارد تا نگاهم به او مى افتد گلها را برايم تكان مى دهد. سعى مى كنم هرطور شده لبخندى بزنم. مرا به خانه يكى از دوستانشان مى برد. آنها با خونگرمى از من استقبال مى كنند، تا اينجاى سفرم همه چيز خوب پيش رفته است. همايون چندساعت بعداز ورودم مى گويد: - من چهار، پنج روز بيشتر نمى توانم اينجا بمانم. بهتراست صحبت هايمان را از همين فردا شروع كنيم و امروز شما خستگى تان را بگيريد. قبول مى كنم. برخوردهاى همايون با من خوب و مناسب است. رفتارش سنجيده به نظر مى آيد در مدت سه روزى كه با هم حرف زده ايم متقاعد شده ام كه مى توانم در كنار او زندگى آرامى را شروع كنم. حرف هايش به دلم مى نشيند و بالاخره رضايتم را با اين ازدواج به او اعلام مى كنم. در خانه دوست خانوادگى شان سفره عقدى بر پا مى شود و من و همايون سر اين سفره ساده مى نشينيم . همايون مى گويد: - من به كانادا مى روم. تا يك ماه ديگر دعوتنامه ات را آماده مى كنم و تو مى توانى به كانادا و خانه خودمان بيايى. قرارهايمان را مى گذاريم. من به طرف ايران و همايون به طرف كانادا پرواز مى كنيم. در فرودگاه مادر همايون در حالى كه اخم كرده به پيشوازم مى آيد. انگار از انتخابى كه براى پسرش كرده و وصلتى كه سر گرفته زياد راضى نيست. سعى مى كنم با دادن سوغات و محبت كردن به او دلش را به دست بياورم ولى از سه ، چهار روز بعد است كه تلفن هاى مادر همايون به خانه مان شروع مى شود. او هربار باكنايه زدن و گله كردن و ايراد و بهانه گرفتن با من حرف مى زند. سعى مى كنم كمتر وارد اين بحث ها شوم. به فكر اين هستم كه كارهايم را انجام دهم. همايون در تماس هايش گاهى حرفهاى مادرش را مى زند. برايش توضيح مى دهم كه مادرش حساس شده است و من به كار او كارى ندارم. تلفن هاى مهتاب شروع مى شود. مهتاب هم حرفهاى مادرش را مى زند. كم كم تلفن هاى همايون كمتر مى شود. از حرفهايش معلوم است كه تحت تأثير خانواده اش قرار گرفته است. چند ماهى از عقد كنان مان در تركيه گذشته است. دلم مى خواهد كه هرچه سريع تر به سر زندگى ام بروم. مى دانم كه اگر در كنار همايون باشم ديگر هيچ حرفى روى او تأثير نخواهد گذاشت. پدرم مى گويد: - حالا كه او كمتر تلفن مى زند، تو به او تلفن بزن. هر شب با همايون حرف مى زنم. كمتر تلفن اش را جواب مى دهد و هر بار هم كه موفق به صحبت بااو مى شوم با بى محلى و سردى برخورد مى كند. ـ چرا دعوتنامه ام را نفرستادى؟ ـ مى فرستم چقدر عجله دارى. از برخوردش متوجه مى شوم كه زياد اشتياقى به رفتن من ندارد. سعى مى كنم با سكوت يا مهربانى از اين مرحله سخت بيرون بيايم. از چند ماه قبل هرچه به همايون تلفن مى زنم كسى پاسخگو نيست. ترس وجودم را پر كرده است. به مهتاب و مادرش بارها تلفن مى زنم با اينكه مى دانم همايون بدون اجازه مادرش آب هم نمى خورد با اين حال مادرش مى گويد: ـ ما هم از همايون بى خبر هستيم. ناراحتم به عمه خانم تلفن مى زنم. ـ عمه جان اين پسر خوبى كه مى گفتى اين خانواده درجه يكى كه مى گفتى چند ماه است كه زندگى ام را سياه كرده اند. عمه به جاى اينكه منطقى جوابم را بدهد يا اينكه لااقل دلدارى ام بدهد تنها با غرولند مى گويد: ـ عجب غلطى كردم يا بايد به مهتاب جواب بدهم يا بايد به تو جواب بدهم. دست از سر من بردار و مشكل زندگى ات را خودت حل كن. پدرم عصبى است. هر شب كه از سركار به خانه مى آيد با اخم و داد و بيداد با مادرم حرف مى زند. هيچ وقت پدرم را به اين حال و روز نديده ام. مى دانم كه به خاطر شرايطى كه براى من پيش آمده عصبى و ناراحت است. صدايش را مى شنوم. ـ من جلوى مردم آبرو دارم. همه مى پرسند پس رفتن دخترت به كانادا چه شد؟ حرفى ندارم كه بزنم. از بس امروز و فردا كرده ام ديگر خجالت مى كشم. مادرم بناى آه و ناله را گذاشته است. اشك در چشمانم حلقه مى بندد. يادم مى آيد كه به اصرار آنها تن به اين ازدواج داده ام. حوصله درس خواندن ندارم. مى دانم كه ديگر دستم به همايون نمى رسد. ـ پدر مى خواهد براى طلاق اقدام كنم. مادرم جيغى مى كشد و پدرم فرياد مى زند: ـ ما تا حالا اين مورد را در فاميل مان نداشته ايم. هرطور شده بايد به سر زندگى ات برگردى. *** يك سال گذشته است. از همايون خبرى نيست. ديگر ارتباط تلفنى با مهتاب و مادرش هم ندارم. مى دانم كه اين همه تلاش، اين همه زمانى كه گذشته چيزى را براى من عوض نكرده است. بالاخره بايد هرطور شده شرايط را براى خودم تغيير دهم. ديگر نمى توانم در اين بلاتكليفى زندگى كنم. از نظر روحى دچار آسيب شده ام. فكر مى كنم شايد اگر به زبان ديگرى با مادر مهتاب وارد حرف و صحبت شوم شرايط عوض شود. از طرف ديگر نمى دانم اين ته مانده غرورم را اينگونه به پاى همايون و خانواده اش بريزم يا اينكه به دادگاه مراجعه كنم و از نظر قانونى به حق از دست رفته ام رسيدگى كنم.
پاسخ كارشناسى ازدواج با مرد ايرانى ساكن كانادا
در پاسخ به نامه بانوى ۲۷ساله اى كه با مرد ايرانى ساكن كانادا ازدواج كرده است و اكنون بدون آنكه زندگى مشترك با او را آغاز كرده باشد در ايران مورد بى مهرى خانواده همسر قرار گرفته است و شوهر هم حتى از تماس تلفنى با او خوددارى مى كند توجه به نكات زير مى تواند براى حل مشكل وى راهگشا باشد. ازدواج يك دختر ايرانى (عموماً تحصيلكرده) با مرد ايرانى كه از سالها قبل در اروپا يا آمريكاى شمالى زندگى مى كند موضوعى است كه در دويا سه دهه اخير جنبه شايعى به خود گرفته است و به همين دليل جا دارد به بهانه اين نامه هم كه شده به طور كلى به اين موضوع بپردازيم. ازدواجهاى مذكور از آغاز با مشكلاتى رو به روست. مهمترين موضوع آنست كه دونفر كه يكديگر را به طور معمول ابداً نمى شناسند قرار ازدواج مى گذارند. ممكن است آنان عكسى از طرف مقابل را ديده باشند و يا با او گفت وگوى تلفنى انجام داده باشند و به جز اين شناختى از يكديگر ندارند. حال آنكه تصميم به ازدواج بايد مبتنى بر شناخت كامل طرفين از يكديگر باشد. موضوع دوم آنكه، مرد متقاضى ازدواج عموماً سالهاى طولانى خارج از ايران زندگى كرده است و ارتباط او با ديدگاههاى مرسوم در ايران گسيخته است. در حالى كه طرف مؤنث مقيم ايران است و از زندگى در اروپا يا آمريكا ديدگاه واقع بينانه اى ندارد و بر حسب ذهنيات يا آنچه شنيده است شرايطى آرمانى را در اروپا يا آمريكا تصور مى كند. پس از ازدواج اين تصورات به هم مى ريزد و زمينه اختلاف را پديد مى آورد. سومين مطلب آنكه، هميشه بايد اين پرسش مطرح گردد آن مرد مقيم خارج كه گاهى نيز فاصله سنى چشمگيرى با دختر دارد چرا تاكنون ازدواج نكرده است. در واقع گاهى مشكلات شخصيتى ورفتارى آن مرد يا حتى انحراف يا ناتوانى جنسى باعث شده است كه ازدواج نكرده باشد. ليكن خانواده آن مرد كه از اين موضوعات مطلع نيستند براى ازدواج به او فشار مى آورند و او هم به ظاهر مى پذيرد بى آنكه واقعاً چنين چيزى را بخواهد. گاهى نيز اين مردان كه دوران جوانى را با بى بند و بارى سپرى كرده اند چون به ميانسالى مى رسند به فكر ازدواج مى افتند تا كسى را بيابند كه مراقب خانه و زندگى آنان باشد وبه همين دليل يك زن خاص برايشان اهميت ندارد و حاضرند هر زنى را كه مايل به اقامت در خارج از ايران باشد به همسرى بپذيرند وچه كسى بهتر از يك دختر ساده دل و مطيع ايرانى، زيرا زنان اروپايى و آمريكايى حاضر به پذيرش نقش سنتى زن در جوامع شرقى نيستند. مطلب چهارم آنكه، دخترانى كه به دنبال اينگونه ازدواجها مى روند معمولاً (و البته نه هميشه)، در انطباق خود با محيط مشكل داشته اند آنان نتوانسته اند يا نخواسته اند با جوانى از همين جامعه پيرامون خويش زندگى كنند. آنان در جست وجوى چيزى هستند كه دقيقاً هم نمى دانند چيست. تنها مى دانند كه زندگى در جامعه خود را نمى پسندند. اما آنان با جامعه اى هم كه مايلند به آنجا بروند آشنايى ندارند. پنجمين موضوع آنكه، اين دختران ساده دل زبان محل جديد زندگى خود را نمى دانند، با چگونگى زيستن در محل جديد آشنا نيستند. از دوستان و بستگان خويش جدا مى افتند و احساس دلتنگى آنان را احاطه مى كند و همانگونه كه پيشتر هم متذكر شده ام اصولاً مهاجران چه به صورت ذاتى وچه به صورت وضعيتى در معرض خطر بيشترى از اختلالات روانى قرار دارند و بسيارى از آنان به صورت بيماران حاد به ايران بازمى گردند يا بازگردانيده مى شوند. اكنون با توجه به آنچه گفته شد و شرايطى كه نويسنده محترم نامه درباره خود متذكر شده اند آيا بروز نابسامانى در اين ازدواج دور از انتظار است؟ ازدواج با مردى ناشناخته آن هم در عرض چندروز طبعاً حكايت از دستپاچگى و بى برنامگى مى كند. شايد اكنون نتوان راهنمايى چندانى براى شما انجام داد اما مى توان به دختران جوانى كه سوداى زندگى بهتر در خارج از ايران را دارند هشدار داد كه اينگونه ازدواجها با مخاطرات زيادى همراه است. خيلى به بهبود رابطه شما با همسر نمى توان اميدوار بود زيرا زمينه عاطفى يا خانوادگى قبلى بين شما دونفر وجود نداشته است كه مايه رفع اختلاف قرار گيرد. براى آگاهى از ديدگاههاى طرف مقابل و تعامل دوجانبه، دستكم به ارتباط كلامى نياز هست كه عجالتاً همسر شما وخانواده اش از اين امر هم مى پرهيزند. به نظر مى رسد در شرايط جارى براى شما آگاهى از امكانات حقوقى كه اجازه تماس با همسر و تغيير وضع موجود را مى دهد مهمتر از هر چيز ديگر باشد. بر حسب قراين همسر شما به ايران نخواهد آمد و رفتن شما به كانادا هم براى تعقيب موضوع شايد غيرعملى باشد. بهتر اين است در همين جا كار را از نظر حقوقى بررسى نماييد.
|
|
|
|
|
حوادث طبيعى
رعد و برق؛ حادثه اى زيبا ولى خطرناك
|
|
|
رعد و برق نوعى تخليه الكتريكى است كه در اثر انتقال الكتريسيته ساكن بين دو ابر يا بين ابر و زمين ايجاد مى شود. در رعد و برق هاى شديد، معمولاً بيشترين تخليه الكتريكى صورت مى گيرد. رعايت نكات ايمنى در داخل ساختمان * وقتى رعد و برق رخ مى دهد در منزل بمانيد و بيرون نرويد مگر آن كه لازم باشد. * به منظور جلوگيرى از آتش سوزى ناشى از صاعقه روى ساختمان هاى بلند برقگير نصب كنيد. * از در و پنجره، بخارى ديوارى، شوفاژ و يا ديگر هادى هاى الكتريكى دور شويد. * دو شاخه وسايل برقى مانند تلويزيون و راديو را از برق بيرون بكشيد. * خانه، خانواده و اموالتان را در برابر سوانحى مثل رعد و برق بيمه نماييد. رعايت نكات ايمنى در خارج ساختمان * اگر در فضاى باز گرفتار توفان و رعد و برق شديد زانو بزنيد، پاهاى خود را نزديك يكديگر قرار دهيد و سر خود را خم كنيد. * در ارتفاعات و مناطق باز قرار نگيريد و از بالاى تپه ها و نقاط مرتفع دور شويد. * از تجهيزاتى مانند تراكتور، موتوسيكلت، دوچرخه و ماشين چمن زنى استفاده نكنيد و در صورت وقوع رعد و برق از آنها دور شويد زيرا اين وسايل هادى الكتريسيته هستند. همچنين از بيل هاى فلزى، بند رخت و غيره استفاده نكنيد. * از حصارهاى فلزى، خطوط تلفن و برق دور شويد. * نزديك شدن به درختان و يا قرار گرفتن در زير آنها ممكن است خطر جانبى داشته باشد زيرا به علت برخورد برق و حرارت حاصل از آن امكان آتش سوزى وجود دارد، لذا از اين كار خوددارى كنيد. * زير ستون هاى بتونى، سيم هاى برق هوايى، مخازن و شيشه ها پناه نگيريد زيرا احتمال فروريختن و افتادن آنها وجود دارد. * در صورتى كه در اتومبيل هستيد از درختانى كه ممكن است روى آن بيفتند دور شويد و سپس پارك كنيد. موتور و راديوى ماشين را خاموش كنيد و آنتن آن را پايين بكشيد. * اگر در مزرعه هستيد فوراً حيوانات اهلى و دام ها را به پناهگاه ببريد. * به اشياى فلزى از قبيل دوچرخه، نرده هاى آهنى، قلاب ماهيگيرى و لوازم فلزى خانه دست نزنيد. * اگر در حال شنا كردن يا در قايق هستيد فوراً از آب بيرون بياييد.
|
|
|
|
|
جاده
رانندگى در آزادراهها
|
|
|
آزادراه ها و اتوبان ها جاده هاى حفاظت شده هستند براى رانندگى با سرعت هاى زياد. اين آزادراه ها با گارد ريل حفاظت شده و تقاطع همسطح ندارند و براى رانندگى راحت، كاهش استهلاك خودرو، صرفه جويى در مصرف سوخت، صرفه جويى در وقت و از همه مهمتر، راحتى اعصاب و روان رانندگان را در پى دارد. آزادراه ها داراى سه لاين خط كشى عبور حداقل و حداكثر سرعت هستند كه رانندگان بايد قوانين راهنمايى و رانندگى در اين جاده ها را حتماً رعايت كنند. به دليل اينكه كوچكترين اشتباه يا تخلف حوادث ناگوارى را به بار مى آورد. رانندگان عزيز توجه داشته باشند كه اگر خودرو آنها در آزادراه ها دچار نقص فنى شد بايد هرچه زودتر آن را به كنار جاده و حتماً به اولين پاركينگ هدايت كنند. براى استراحت نبايد در كنار اين جاده ها توقف كرد. توقف در سطح آسفالت اتوبان ها حتماً تصادفات خطرناك به بار مى آورد. رانندگانى كه مى خواهند از اتوبان ها يا آزادراه ها استفاده كنند بايد كاميون يا تريلر آنها مجهز به وسايل هشدار دهنده و بدون عيب و نقص باشد و يك سيم بكسل حتماً همراه داشته باشند. رانندگى در آزادراه ها و اتوبان ها بايد با سرعت حداقل ۷۰ كيلومتر و حداكثر ۱۱۰كيلومتر باشد.
|
|
|
|