چهارشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Wed, Apr 27, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۱۱۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آيا پاپ بنديكت شانزدهم به اصلاحات در واتيكان معتقد است؟
كتاب انديشه
آيا پاپ بنديكت شانزدهم به اصلاحات در واتيكان معتقد است؟
جزم انديشى  كافى است!
208770.jpg
توماس آسهوير ترجمه پريسا رضايى
كمتر از يك ماه از درگذشت ژان پل دوم، و كمتر از ده روز از انتخاب يوزف راتسينگر به مقام پاپى نگذشته است. همين زمان كوتاه، ناظران و تحليلگران دينى و بين المللى را در انديشه فرو برده است كه شأن و جايگاه دستگاه واتيكان در زمان رهبرى او چه سرنوشتى خواهد يافت. راتسينگر كه ساليانى رئيس مجمع ايمان در واتيكان بود، از نافذترين روحانيان محافظه كار در مجموعه كليساى كاتوليك رومى به شمار مى آيد. اينك با انتصاب او به مقام پاپى، بسيارى معتقدند كه سياست ها و موضع گيرى هاى واتيكان با شدت و حرارت افزونترى پى گرفته خواهد شد. گو اينكه بنديكت شانزدهم، نزديك ترين فرد به ژان پل دوم و شبيه ترين روحانى واتيكان به او بود اما گمان بر اين است كه الزامات و اقتضائات دنياى نو، پاپ جديد را به برخى اصلاحات سوق خواهد داد. مطلب حاضر كه اخيراً در نشريه دى سايت آلمان منتشر شده ، همين گمانه ها را مورد بررسى قرار داده است.
گروه انديشه
يوزف راتسينگر از خطه هاى جنوبى جهان نيست، پاپ كليساى جوان نيست، اهل آمريكاى لاتين هم نيست - قاره اى كه نيمى از كاتوليك هاى سراسر جهان را در خود جاى داده است. مجمع كاردينال ها به دنبال گردهمايى خصوصى و كوتاه خود، به نفع يك روحانى تمركزگراى هوادار رم رأى داده است، يعنى به نفع نخستين پاپ آلمانى پس از قريب به پانصد سال.
راتسينگر مدتى مربى كليساى كاتوليك، الهيات شناس و رئيس مجمع ايمان در واتيكان بود. ممنوعيت هاى صادره از سوى وى و سرسختى او بنا بر اسلوب تفتيش عقايد حتى سرخى شرم را به چهره كاتوليك ها مى نشاند. اكثر اسقفان آلمانى هم از او فاصله مى گرفتند. راتسينگر كه در مجمع دوم واتيكان هنوز يك اصلاح طلب داراى تسامح به شمار مى رفت، آن زمان به نفع انتصاب زنان به مقام رهبانى مبارزه مى كرد و مسيحيان اعم از روحانى و غيرروحانى به وى احترام مى گذاشتند. اين امر قابل انكار نيست كه مسيحيان به كمك او پيشرفت هايى را تجربه كردند. اما در عين حال راتسينگر با ايجاد دموكراسى درون كليسايى مخالفت مى كرد. اين تصور كه بايد ميان مركزيت رمى و حومه كاتوليكى تعادلى وجود داشته باشد، از نظر او بيگانه بود. آزادى در كليساى شرق هم چيزى نبود كه راتسينگر قلباً از آن راضى باشد. به اين ترتيب ادعاى سيطره رم بر جماعت مؤمنان، اصلى بود كه از طريق قدرت افكار راتسينگر به پيروزى رسيد.
انتخاب راتسينگر، يكى از سرشناس ترين روشنفكرانى كه كليسا در قرن بيستم به خود ديده است، براى كاتوليك هاى ليبرال مايه دلسردى است. اين عده براى اين دلسردى دلايل قانع كننده اى هم در دست دارند. البته دلخورى آنان بيشتر از هرچيز از تجربيات سال هاى دهه هفتاد ناشى مى شود، يعنى از دوران تيره و تار مبارزه فرهنگى محافظه كارانه، دوره اى كه راتسينگر به اين باور رسيده بود كه طرفداران الهيات رهايى بخش، ماركسيست ها و مكتب فرانكفورت بنيان هاى رم را به عنوان يك مركز دينى سست مى سازند.
اينك اين دوران ديگر سپرى شده است. اكنون ديگر «مسأله حقيقت» به نحوى كاملاً متفاوت براى راتسينگر مطرح مى شود. او در مقام رهبر يك جماعت عظيم ايمانى به اين نتيجه رسيده است كه اروپا ديگر مركز جهان كاتوليك به شمار نمى رود. مدت هاست كه اين ستاره به سمت جنوب و به سوى جماعات «جوان» و سرزنده آفريقايى، آمريكاى لاتين و آسيا در حركت است ، يعنى به سوى واقعيت سخت جامعه جهانى.
هيچكس به خوبى شخص راتسينگر نمى داند كه واتيكان در مسير كليساى جهانى، همگام با مراكز متعدد در حركت است. اين كليسا به شكل يك قدرت مخالف، اگرچه فاقد قدرت در عرصه بين المللى است، اما تبلور نداى ملت ها در ميانه عصرى از تجدد است كه به دور از صلح رو به جهانى شدن دارد و بى عدالتى در آن بيداد مى كند.
راتسينگر دربرابر نقش جديد اين كليساى جهانى با عباراتى واكنش نشان داده است كه حتى گوش هاى صاحبان انديشه هاى غيردينى هم آنها را جنجالى يافته اند. او به حق از يك «جامعه جهانى بى بند و بار» انتقاد مى كرد كه در آن، قدرت سياسى و بازار سرمايه دارى به يك شبه دين بدل شده است كه پرداختن به مسائل مربوط به معناى زندگى و عدالت را متحجرانه مى داند. راتسينگر اندكى پس از جنگ آمريكا عليه عراق هم كه آن را محكوم مى كرد، خواستار آن شد كه حد و مرزهاى قدرت سياسى مشخص شود. «نه قانون اقويا، بلكه قدرت قانون بايد حاكم گردد.»
در اين سخنان چيزى نهفته نيست مگر اين ادعا كه كليسا بايد در ايجاد نظم جهانى مشاركت داشته باشد، نظمى كه در آن، حقوق بين الملل «ابزار عدالت» شمرده مى شود و نه «اولويت عده اى كه قدرت پياده كردن قانون را دارند». او به اين نيز بسنده نكرد. به گمان راتسينگر طبيعت گرايى ناسنجيده در علوم نيز خطر لغزش عقل و سوءاستفاده از قدرت بشرى را در پى دارد. در اين حالت است كه اين علوم، از انسان برداشتى معادل يك توده زيستى با امكان دستكارى خواهند يافت. به گمان او، به اين ترتيب انسان از خود يك محصول مى سازد. انسان در مجارى قدرت سير صعودى پيموده است. كوشش براى اين كه اكنون انسانى درست و حسابى ساخته شود، كوشش براى اين كه به انسان به چشم زباله نگريسته نشود، زاده ذهن اخلاق گرايان توسعه ستيز نيست. از اين رو، زمان آن رسيده است كه دين حدود و ثغور خرد را يادآور شود. درست به همان گونه كه عكس قضيه هم صادق است و خرد اين حق را دارد كه پيش روى دينى كه راه افراط و خشونت را مى پيمايد، آينه اى نگاه دارد. انتقاد راتسينگر از سوءاستفاده از قدرت سياسى و علمى، به منزله پذيرش آشتى جويانه روح حاكم بر زمانه نبود. اين انتقاد از محاسبه اى ويژه پيروى نمى كرد، بلكه بيانگر ديدگاهى الهيات شناختى بود. توضيح آنكه راتسينگر در اين ميان وظيفه كليساى كاتوليك را به گونه اى متفاوت با آنچه به مذاق برخى از دوستداران محافظه كارش خوش مى آيد، تعيين مى كند. او برخلاف آنچه در گذشته براى خودش مصداق داشت، كليساى كاتوليك را تنها به منزله سنگرى عليه ليبراليسم و روشنگرى نمى بيند. او رم را ديگر فقط «عامل بازدارنده»، يعنى جايگاهى براى اصولى كه قدرت و تسلط آنها بر نور كدر انحطاط زمينى سايه مى افكند، نمى داند كه هرچه اقتدار بيشترى داشته باشد، بهتر خواهد بود.
راتسينگر تأكيد الهيات شناختى خود را بر نكته ديگر مى نشاند. حتى اگر او به تداوم خلل ناپذير «مغرب زمين» اعتقاد راسخ داشته باشد، به اين نكته نيز آگاه است كه از كليسايى جزم انديش و اصول پرستانه دعايى خير برنمى خيزد. از نظر او اين دين هم بركتى دربرندارد كه با عرضه اصول تحميلى و جبرهاى وجدانى به ايماندارانش فقط اين پيام را القا كند كه انسان محكوم به رنج بردن است و بايد تا روز قيامت صليبش را با خود حمل كند و اينكه هرگونه بهبودبخشى مادى و اين دنيايى در شرايط زندگى انسان، خودباختگى و به اين ترتيب دستاورد شيطان است.
اكنون راتسينگر دربرابر مخالفان دينى خود كه همان اصلاح طلبان هستند، بيشتر گوش شنوا دارد، حتى اگر در مسائل اساسى ذره اى دربرابرشان كوتاه نيايد. اين اصلاح طلبان از كليسا انتقاد مى كنند كه به رستگارى گناهكاران اهميتى بيشتر از همدردى با بى گناهان مى دهد. آنان خواهان مسيحيتى نيم بند كه عارى از مفاد موعظه مسيح بر كوه باشد، نيستند. آنان خواهان ايجاد يك شاخه مرموز روحانى نيستند كه در آن هسته توحيدى و سرمنشأ يهودى كتاب مقدس رو به سستى مى گذارد. به باور آنان، انسان ها بايد بيشتر اين را بفهمند كه انديشه خدا به صورت اساسى انديشه صلح و عدالت است كه با تفاوت گذارى ميان دوست و دشمن سازگارى ندارد. به اختصار اينكه پرسش ايوب به عنوان بزرگ ترين و مهم ترين پرسش دينى- يعنى اين پرسش كه چرا به رغم رحمت و شفقت الهى رنج و بى عدالتى همچنان در جهان وجود دارد؟ - به راستى به صورت «امرى فراعقلانى و خردگريز» در دين اين عده باقى مى ماند.
پاپ بنديكت شانزدهم تاكنون دليلى براى آنكه به اصلاح طلبان دينى روى خوش نشان دهد، نديده است. راتسينگر رهبر كليسايى جهانيست و دوران مبارزه فرهنگى در داخل آلمان هم كه طى آن او ابزار كارش را حدت و شدت بخشيد، سپرى شده است.
زمانه براى او مناسب است. نيمى از جهان از بازگشت دين به زندگى بشر سخن مى گويد، حتى آن «سياستمداران واقعگرا»ى صاحب قدرتى كه در ديدگاه ها و كردارهايشان بويى از مسيح نبرده اند. اما در ميان اين سيل احساسات دينى و در اين توجه فراوانى كه به نهاد پاپى نشان داده مى شود، نه تنها ميل به تسلاجويى و تعالى وجود دارد، بلكه از اميدى خاكى و ساده به صلح در زمانه وحشت و طردهاى سياسى نيز سخن مى گويد.
ايمانداران و ملحدان به يك اندازه اين اميدها را در وجودشان مى پرورانند. اقتدار نمادين پاپ جديد كه بر مسند كليساى كاتوليك تكيه زده است، در ترويج همين اميدها نهفته است. اما اين كليساى جهانى دست به هر اقدامى هم كه بزند بايد به اين سخن بازگشت كه «شما را فقط از روى ثمراتتان خواهند شناخت.»
كتاب انديشه
انسان و خدا
يا معناى زندگى
208773.jpg
كوك فرى ترجمه عرفان ثابتى
نشر ققنوس
مؤلف اين اثر ، لوك فرى ، از فيلسوفان نسل جديد فرانسه است با اين باور كه امروز بيش از هر زمان ديگرى مسأله معنا وهدف در جوامع دموكراتيك وسكولار مدرن به امرى حياتى بدل شده و غيبت معنا بحرانى جدى به شمار مى رود. لوك فرى در اين كتاب به طرح اين انديشه مى پردازد كه مدرنيته و ظهور انسان گرايى سكولار دراروپاى قرن هجدهم لزوم معنا وامر قدسى را از ميان نبرده بلكه از دو فرآيند آن را دگرگون ساخته است:«انسانى سازى امرالهى» و «الهى سازى امر انسانى». او شواهد فرآيند اول را درتلاشهاى جامعه مسيحى براى مقابله با جزم انديشى و برگرداندن سنت دين به زبان امروز مى بيند. و رد و نشان فرايند دوم را نيز در زايش عشق و انسان دوستى مدرن مى جويد و سرانجام به دفاع از «انسان گرايى استعلايى» مى پردازد مفهومى كه به باور او براى نخستين بار در تاريخ بشر موفق به حل معضل سكولاريسم مى شود. محتوى ومضمون فوق در سه فصل ويك مقدمه تدوين و تنظيم شده است با چنين عناوينى ؛ معناى زندگى ، انسانى سازى امرالهى ، الهى سازى امر انسانى ، امر مقدس با چهره اى انسانى.
و در پايان نويسنده از بحث خود نتيجه گيرى كرده است با عنوان ومضمون «اومانيسم مبتنى بر خداى انسان بنياد».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |