پنجشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Thu, Apr 28, 2005
ماجرا
۳۱۱۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
پليس خانواده
سكته دوم
208953.jpg
ساعت ملاقات بود و داخل اتاقها و راهروهاى بيمارستان پر از افرادى كه براى عيادت بيمار بسترى خود آمده بودند. داخل اتاقى كه حاج حسن نيز در آن بسترى شده بود، عده اى از اقوام و آشنايان دور تخت او حلقه زده و مشغول صحبت و احوالپرسى بودند.
همسر حاج حسن نيز در حالى كه جعبه شيرينى را در دست گرفته و به آنها تعارف مى كرد براى خانم هايى كه در اتاق بودند توضيح مى داد كه چطور شد يك مرتبه شوهرش كه صحيح و سالم بود بعد از اينكه شامش را خورد دچار سرگيجه و ناراحتى و درد شديد شد و موقعى كه آنان متوجه شدندموضوع جدى است با اورژانس تماس گرفته و خداوند ان شاءالله خير بدهد به مأمورين اورژانس كه بلافاصله خودشان را رساندند و حاج آقا را به بيمارستان منتقل نمودند. تازه در بيمارستان بود كه متوجه شديم ايشان سكته كرده بوده و خداوند رحم كرد كه زود به بيمارستان رسيد.
مردهايى كه دور تخت حلقه زده بودند به حاج حسن دلدارى مى دادند كه ان شاءالله چيز مهمى نيست و بعضى از آنها نيز داروهاى گياهى متفاوتى را براى درمان تجويز مى كردند.
در كنار تخت حاج حسن، تخت ديگرى قرار داشت كه مرد جوانى روى آن نشسته و با زنى كه به ملاقاتش آمده بود مشغول صحبت بود. اين مرد كه از يك هفته پيش و قبل از بسترى شدن حاج حسن در اين اتاق بسترى بود و به قرار معلوم فردا، پس فردا نيز مرخص مى شد به جز همان زن كه به گفته خودش ، همسرش بود ، ملاقاتى ديگرى نداشت. درست برخلاف حاج حسن كه دوستان و اقوامش در اين دو روزى كه او در بيمارستان بسترى شده بود حتى در ساعاتى كه ملاقات نيز ممنوع بود به ديدنش مى آمدند و اين نشان از داشتن دوستان و اقوام زياد او و موقعيت خانوادگى و اجتماعى اش داشت. حاج حسن از تجار خوش نام بازار بود و در امر خريد و فروش برنج فعاليت مى كرد و تا قبل از اينكه به قول همسرش دچار سكته شود ، هيچ گونه آثار و علائم بيمارى در او وجود نداشت و روى هم رفته مردى سالم و تندرست به نظر مى رسيد.
به قول خود حاج حسن، اين اتفاق هم حتماً مشيت خداوند و زنگ هشدارى بود كه او را متوجه كند بالاخره رفتى هم در كار است و نبايد همه اش به فكر اين دنيا بود.
باورود پرستارى كه اعلام مى كرد ساعت ملاقات تمام شده است ، تعدادى از افرادى كه در اتاق بودند ضمن آرزوى سلامتى و شفاى عاجل براى حاج حسن، خداحافظى كرده و رفتند و بقيه ملاقات كنندگان نيز بالاخره پس ازچندبار تذكر پرستار و آمدن نگهبان بيمارستان، حاضر به ترك اتاق شده و دو بيمار بسترى را تنها گذاشتند. حاج حسن كه از صحبت با آن همه ملاقات كننده خسته شده بود، نفس راحتى كشيده و همانطور كه روى تخت خوابيده بود و سقف اتاق رانگاه مى كرد به جوان هم اتاقى اش گفت: محبت بيش از حد دوستان و اقوام و رعايت نكردن حال بيمار و مقررات بيمارستان، باعث زحمت كاركنان وخستگى بيمار مى شود، شما راحت هستيد كه زياد ملاقاتى نداريد. مرد جوان در حاليكه روى آرنج دستش تكيه كرده و به حاج حسن نگاه مى كرد، پاسخ داد: عجب صحبتى مى فرماييد حاج آقا، بايد خوشحال و شاكر باشيد كه ماشاءالله اين همه دوست و فاميل داريد كه سلامتى شما برايشان مهم است و به عيادتت مى آيند. حاج حسن لبخندى زده وگفت: البته آمدن آنها به اينجا دليل نمى شودكه به سلامتى من اهميت مى دهند، عده اى از آنها از روى اجبار و عده اى هم از روى چشم وهم چشمى مى آيند و بعيد هم نيست كه ته دلشان خوشحال باشند كه بنده گوشه بيمارستان افتاده ام، به قول شاعر كه مى گويد: « دلا خو كن به تنهايى كه از تن ها بلا خيزد» ، آدم هرچه تنهاتر باشد راحت تر است. جوان كه در اين دو روز نشان داده بود آدم مهربان و خونگرمى است ، در حالى كه از روى تخت پايين آمده و به طرف پنجره مى رفت تا آن را ببندد لطيفه اى را در ارتباط با شعرى كه حاج حسن خوانده بود تعريف كرد كه باعث خنده بيش از حد حاج حسن شد به طورى كه اشك در چشمانش جمع شد.
در اين هنگام شام آنها را آوردند و جوان با خوشرويى و محبت هرچه تمام به حاج حسن كمك كرد روى تخت نشسته و در حالى كه سينى غذا را جلوى او مى گذاشت با شوخى و خنده وادارش كرد كه مقدارى از غذايش را بخورد.
رفتار و كردار محبت آميز جوان در اين دو روزى كه حاج حسن به اين اتاق آمده بود ، على رغم فاصله سنى بين آنها، باعث شده بود كه دوستى و رفاقتى بين آنها ايجاد شده و حاج حسن بسيارى از خاطرات زندگى و كارى اش را براى او تعريف كرده و روى هم رفته مهر اين جوان به دلش نشسته بود. فرداى آن روز كه خبر ترخيص بيمار جوان را دادند حاج حسن جداً دلش گرفت و از اينكه يك هم اتاقى مهربان و شوخ را از دست مى دهد اندوهگين شد. جوان هم هنگام خداحافظى، پس از بوسيدن حاج حسن به او قول داد كه بازهم به ديدن او خواهد آمد. با رفتن بيمار جوان و انتقال يك بيمار پير بدحال به اتاق ، حاج حسن بيش از پيش متوجه شد كه چه همدم خوبى را از دست داده است ، اما روز بعد كه در ميان ملاقات كنندگانش جوان را ديد كه با دسته گلى به عيادت آمده است آنقدر خوشحال شد كه گويى دنيا را به او داده اند. همسر حاج حسن و تعدادى از اقوام نيز كه جوان را مى شناختند از اينكه او دوباره سلامتى خود را به دست آورده اظهار خوشحالى كرده و دوره اش نمودند.
بعداز خاتمه ساعت ملاقات كه اتاق خالى شده بود، جوان كه در آن چندروز بسترى با اغلب كاركنان بيمارستان آشنا شده بود توانست ساعتى بيشتر پيش حاج حسن مانده و با گفتن حرفهاى شاد و تعريف چند لطيفه دست اول، باعث خوشحالى بيش از حد او شده و هنگام خداحافظى قول داد كه باز هم به ديدن دوستش خواهد آمد و به قول خودش نيز وفا كرده و تقريباً هر روز با دست پر به ملاقات مى آمد و ديگر طورى شده بود كه حاج حسن بيشتر از هركس چشم انتظار آمدن او بود. هفته بعدكه بنا به تشخيص پزشك معالج، حاج حسن از بيمارستان مرخص مى شد، جوان كه از صبح در بيمارستان حاضر شده و همراه همسر حاج حسن كارهاى ترخيص را انجام داده و زحمت زيادى كشيده بود، تا منزل آنها را رسانده و پس از خداحافظى قول داد كه ان شاءالله بعد از اينكه حاج آقا به سركارش برگشت حتماً در مغازه به ديدن او خواهد رفت. چند روزى گذشت و حاج حسن كه مطمئن شده بود خطر رفع شده و مى تواند به سركار خود برود، به در مغازه اش در بازار رفته و روال زندگى اش را از سر گرفت. كارهاى عقب افتاده و رسيدگى به حساب و كتاب مغازه چنان او را به خود مشغول داشت كه كمتر به فكر جوان مى افتاد تا اينكه يك روز كه سرش پايين و مشغول بررسى دفتر روى ميزش بود صداى آشنايى را شنيد، سرش را كه بلند كرد جوان را ديد كه در بين در ايستاده و جعبه شيرينى در دست دارد. با خوشحالى تمام از جا برخاسته و دفتر و حساب و كتاب را كنار گذاشته و به استقبال رفته و او را در آغوش كشيد و بعد از جوان گله كرد كه چرا در اين مدت به او تلفن نزده و سراغش را نگرفته است.
جوان با اظهار شرمندگى جواب داد: به جان حاج آقا گرفتار كارهاى ادارى بودم و مجبور شدم تمام وقت كار كنم تا اقلام مورد نياز انبار را فراهم كنم. حاج حسن كه برابر صحبتهاى قبلى جوان، مى دانست او مسؤول خريد يكى از كارخانه هاى مهم است، منظور او را فهميده و تعارف كرد كه نهار را پيش او بماند. جوان جواب داد كه گرفتار است و نمى تواند زياد بماند. حضور مرد جوان در آن روز، دوباره حاج حسن را به ياد دوران بيمارستان و مهربانى هاى وى انداخته و از او قول گرفت كه بيشتر به او سر بزند.
روزهاى بعد يكى دو بار جوان از طريق تماس تلفنى حال حاج حسن را پرسيده و يك روز به او خبر داد كه ظهر براى نهار پيش او خواهد رفت. هنگام ظهر و درست سر موقع، جوان به مغازه رفته و پس از صرف نهار، به حاج حسن گفت كه موجودى برنج انبار كارخانه تمام شده و او قصد دارد اين بار برنج مورد نياز را از حاج حسن خريدارى كند كه خدمتى هم به دوستش كرده باشد.
حاج حسن ضمن تشكر از او پرسيد كه چقدر برنج نياز دارى؟ و جوان پاسخ داد: فعلاً ۲۰تن كافى است. حاج حسن جواب داد: اين مقدار برنج را فعلاً آماده ندارم اگر مى توانى صبر كن تا سفارش بدهم، البته چند روزى طول خواهد كشيد. جوان كمى فكر كرده و گفت: اشكالى ندارد ولى فعلاً بايد مقدارى برنج به انبار تحويل دهم.
حاج حسن پاسخ داد: اگر مى خواهى ۱۰تن آن را تا فردا برايت بفرستم و بقيه را هم تا آخر هفته جور كنم. جوان پذيرفته و گفت: البته حسابدارى كارخانه نمى تواند براى يك خريد دو بار چك بدهد، بايد پس از تحويل گرفتن بقيه برنج ها، چك حسابدارى را برايت بياورم ولى براى اينكه خيال شما هم راحت باشد من خودم يك چك به مبلغ كل سفارش به شمامى دهم و زمانى كه چك حسابدارى را برايتان آوردم چك خودم را خواهم گرفت.
و بعد بلافاصله دست در داخل كيفش كرده و دسته چكى را بيرون آورده و از حاج حسن خواست كه حساب كند چقدر بايد براى كل سفارش بنويسد. حاج حسن كه اصولاً از معامله كردن به صورت چك با اشخاصى كه آنها را خوب نمى شناخت خوددارى مى كرد، جوان را خودى دانسته و پس از حساب كردن مبلغ كل سفارش، حتى به او اصرار كرد كه لازم نيست چك خودش را بدهد و جوان قبول نكرده و پس از نوشتن چك، آدرس كارخانه را به حاج حسن داده و از او خواست كه حتماً فردا تا قبل از ظهر برنج ها را براى او بفرستد.
فرداى آن روز، وانت حامل كيسه هاى برنج جلوى كارخانه موردنظر توقف كرد و قبل از اينكه راننده از آن پياده و به نگهبان مراجعه كند، مرد جوان از در كارخانه خارج شده و پس ازمعرفى خودش، از او خواست كه بار را همان جا تخليه كند تا بعد كارگرها بتوانند آنها را به داخل انبار ببرند. با همكارى دو نفرى كه مرد جوان فرستاده بود، راننده تمام كيسه هاى برنج را كنار در كارخانه خالى كرده و پس از امضاى رسيد توسط مرد جوان، خداحافظى كرده و رفت. حاج حسن كه مطمئن شده بود برنج ها به كارخانه تحويل داده شده، چند روز بعد پس از تماس جوان به او گفت كه فردا بقيه برنج ها را خواهد فرستاد و جوان نيز قول داد كه پس فردا چك حسابدارى را براى او خواهد برد. فردا بقيه محموله نيز به همان شكل دفعه قبل جلوى در كارخانه توسط مرد جوان تحويل گرفته شد ولى پس فردا حاج حسن هرچه منتظر نشست خبرى از مرد جوان نشد. چند روز كه گذشت دچار نگرانى و دلشوره شده و از اينكه جوان نيز با او ديگر تماس نگرفته بود شك در دلش افتاد و چون هيچ تلفنى از جوان نداشت ناچار خودش به آدرس كارخانه موردنظر مراجعه و پس از پرسش و تحقيق، متوجه شد كه اصلاً چنين شخصى در كارخانه كار نمى كند و هيچ برنجى نيز به كارخانه تحويل داده نشده و هنگامى كه درباره چك جوان از بانك مربوطه سؤال كرد پى برد كه چك مسروقه مى باشد و تازه فهميد كه چه كلاه گشادى سرش رفته است.
توصيه انتظامى
از بازگو كردن مسائل خانوادگى و شغلى خود پيش اشخاصى كه به تازگى با آنها آشنا شده ايد خوددارى كرده و از اعتماد بيش از حد به آنان پرهيز نماييد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |