پنجشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Thu, Apr 28, 2005
جوان
۳۱۱۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
اعتراض به بى خيالى بعد از ازدواج
حرف دل
عراق
مى ترسيد و خود را بيشتر به مادرش مى فشرد. غرش هواپيماها و بمب ها دخترك را تا به حد مرگ مى ترساند . در آن هياهو نمى توانست دعاهايى كه مادرش با صدايى لرزان زير لب مى خواند را بشنود. او فقط توانست با صدايى آهسته بپرسد: «چرا؟» اما معلوم نبود از چه كسى مى پرسد... خلبان بمبى را رها كرد ، بمب ديوانه وار به طرف محله اى فقيرنشين و خانه اى كه دخترك و مادرش در آن تنها بودند، حركت مى كرد و ... صدايى گوش خراش به گوش رسيد... روزنامه اى نوشت: «در حملات ديروز بمب افكن هاى آمريكايى در عراق چندين غيرنظامى كشته شدند.» فقط همين.
مهدى اسفنديارى
۲۲ ساله از بستان آباد
براى مردمم
خانه ام كجاست؟ ‎/ خانه من كجاست؟ ‎/ اى مهربان خانه ام كجاست؟ خانه اى كه در آن ديوارهاى سربى انزوا ‎/ با رنگ هاى محو صداقت پوشانده شده ‎/ خانه ام كجاست؟ ‎/خانه اى كه ستون هاى سرد حماقت ‎/ بر خاكش غرق در رؤياى آينده شده ‎/ خانه ام كجاى اين دنياست؟ ‎/ خانه و گور و بسته و گهواره ام در اين دنياى مستعد مردن ‎/ كجاست جايى كه از پيش آورده ام؟‎/ خانه اى را مى گويم كه بالاى كوه خيال ‎/ روى قله سر سخت آرزوهاى سركش ‎/ با هم ساخته بوديم...؟ ‎/ حالا كجاست؟ ‎/ وقتى كه آفتاب روى پنجره هاى بى شيشه اش مى لغزيد ‎/ و ما مات و مبهوت به عبث خيره مى شديم. ‎/خانه ام كجاست؟ همان خانه كه تنها بود ‎/ درست مثل ما تنها بود ‎/ و دور و نزديك غريب بود ‎/ همان خانه آبى ‎/ كه خوابش را ديدم ‎/ خانه سياهپوش انسانيت هاى از دست رفته ‎/ خانه مرده ‎/ خانه من خسته ‎/ حالا كجاست؟
اى دوست، ‎/ اى غريبه‎/، اى غريب ‎/، خانه ام چه شد؟ ‎/ خانه اى كه مى خواستم تمام بچه هاى گريان را پناه دهد كجاست؟ ‎/ فقط فريب، ‎/ فريب ‎/ فريب ‎/ چرا نمى رسم؟ ‎/ آن خانه را مى گويم كه روزى به كلى ويران شد ‎/ خانه اى كه از دود آتش بيگانگى سياه شد ‎/ و از دانه هاى اشك آب شد ‎/ و آه شد مرا به آنجا ببر ‎/ مرا ببر مهربان ببر ‎/ به جايى دور ‎/ مثل آنجا كه قصه ها مى گويند خيلى دور ‎/ به گور ‎/ گورى كه در خانه اى باشد ‎/ خانه اى در دنياى مستعد مردن ما ‎/ رويش بنويس ‎/ «سرنوشت كسى كه مى خواست زندگى كند» ‎/ «و خانه اش نبود و شايد خانه اى نداشت» ‎/ و خانه ام را بساز ‎/ براى بچه هاى رنگ پريده معصوميت ‎/ خانه ام را بساز ‎/ خانه اى كه روزى با طوفان يك مهر يك ديوانگى ‎/ يك مرگ ‎/ ويران شد ‎/ و با رفتن كسى به كلى بى ايمان شد .
بهار ناجى (شيدا)
فرق بين ما
من زندگى را با همه سختى هايش دوست دارم و مى خواهم زندگى كنم. او زندگى را با تمام سختى هايش دوست دارد ولى نمى خواهد زندگى كند. فرق من و او در چيست؟
افسانه طباطبايى مدنى
همراهى
سلام. من يك تنهاى تازه ام كه به جمعتون اضافه شده. هميشه حرف دل شعر نيست ، عشق نيست . گاهى حرف دل يك درد دل يك جمع بزرگه.
من مى خوام هميشه براتون بنويسم. حالا بسته به حالم ، ممكنه يه روز عاشق بشم و حرفم عاشقانه باشه و يه روز حرفم ، حرف حساب باشه.
مهم اينه كه حرف دلم را بزنم. اميدوارم شما همراهى ام كنيد . يا على.
ليلى ايف
عشق دروغ
رفته بودم كه دور از انتظار ديگران ، ساعتى با سر گردان يك عشق بى پناه زير روشنايى مات ماه گردش كنيم. آسمان كاملاً صاف بود. مع هذا پاره ابرى سياه ، صورت نازنين ماه را در سياهى خود ناپديد مى كرد. گفتم: «آسمان به اين صافى معلوم نيست اين قطعه ابر سياه از گريبان ما چه مى خواهد؟» اشاره به ابر كرد. آهى كشيد و گفت: «آن؟ آن ابر نيست . عصاره است . عصاره ناله هاى پنهانى عشاق واقعى است . روى ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد» هر وقت كه ديديد ابر سياهى روى ماه را پوشاند حتماً آن شب ماه شاهد عشق دروغينى بوده است .
وحيد شامى
عيد...
... يادم مياد از يك ماه مونده به عيد ، يك شور و ولوله اى مى افتاد توى دلم كه نگو و نپرس! يك جور تب خاصى كه نه مى شه وصفش كرد و نه مى شه فراموشش ! احساس اينكه ، سيزده روز تموم ، مدرسه نمى رم ، سينماهايى رو كه با پول هاى جمع شده عيدى ، با داداش قاسم مى ريم ، چهارشنبه سورى و ترقه در كردناش با حسين ، پسر همسايه مون، خوردن آجيل شيرينى ، بازى كردن با ماهى هاى قرمز توى تنگ بلور سر طاقچه ، دلهره مشق هاى شب عيد ، سبزه سبز كردن ها و خيلى چيزهاى ديگه...
درخت ها كه از زور سرماى زمستون، پوست شاخه هاشون تركيده بودند ، حالا احساس غرور مى كردند. جوونه هاشون زير آفتاب بهارى برق مى زد . زمين داشت نفس مى كشيد . صورت هاى مردم غوغاى شهر ، همه و همه مى خواستن بگن كه عيد داره مياد!
داداش صادق ، يكى دو هفته مونده بود به عيد ، دست منو قاسم رو مى گرفت و ميبردمون طرف هاى خيابون باب همايون و يك دست كت و شلوار دوخته برامون مى خريد! بعدش راهى پيرهن دوزى دوستش كه توى خيابون لاله زار بود ، مى شديم. آخرش هم سر و كله مون از فروشگاه كفش ملى دم محله مون پيدا مى شد .
خلاصه در يك كلام ، حسابى نو نوارمون مى كرد!
هيچ يادم نمى ره كه چهار ، پنج دقيقه مونده بود به سال تحويل ، گوشامون با بى تابى به راديو بود كه سال نو كه هميشه خدا با شليك چند تا توپ و سرناى قشنگى همراه بود، شروع بشه.
عجب حالى بود...! چه كيفى داشت...! چه عشقى بود...!
امروز صبح ، سال تحويل ، توى رختخوابم بودم! بى حال ، بى حوصله ، كرخت ! يك مرتبه به ياد قديم و اون همه صفا افتادم! به ياد روبوسى هايى كه واقعاً! از ته دل بود! به ياد دوستام، شب شكن هايى كه زير خروارها خاك ، آروم خوابيده بودند و من شرم زده كه هنوز داشتم نفس مى كشيدم! توى اون حال و هواى رخوتناك، در حالى كه چشمام به نقطه اى خالى از اتاق خيره شده بودند ، صداى سرناى سال تحويل رو مى شنيدم كه توى قيل و قال گنجشك هاى كلاه پيسه اى حياط مون آروم آروم داشت گم مى شد ...
(محمدرضا شريفى صادقى )
اعتراض به بى خيالى بعد از ازدواج
زنده بادچلو
زنده بادكباب
209004.jpg
نازنين جهرمى

قبول كه زندگى مشترك دردسرهايى دارد و شما را از آنچه هميشه مى خواستيد دور مى كند اما اين مشكلات با بى خيالى و بى تفاوتى فرق مى كند. در اين گزارش قصدمان اعتراض به دختران و پسرانى است كه با بى خيالى محض بعد از ازدواج از همه چيز غافل مى شوند و يك زندگى ماشينى را در پيش مى گيرند. اعتراض به آنها كه شايد آرمانهايشان را با چلوكباب عوض مى كنند.
خانمها مى گويند: «اين منم ها. ببين چه لاغر بودم. درست هم قد و قواره تو!»
آقايان مى گويند: «اين منم ها. ببين چه هيكلى داشتم. ورزشكارى.»
معمولاً اين حرفها را وقتى مى گويند كه به عكس هاى بيست، سى سال پيش خود نگاه مى كنند و حسرت مى خورند. خانم آن موقع ها كم غذا مى خورد، پياده روى مى كرد، لباسهاى شيك وپيك مى پوشيد. آقا آن موقع ها ورزش مى كرد، كوهنوردى، پيك نيك، با انرژى و حوصله سركار حاضر مى شد. اما حالا ...
بيشتر خانمها و آقايان اطراف ما كه نزديك نيم قرن(كمتر يا بيشتر) از زندگى شان مى گذرد، عكس هاى دوره جوانى را كه مى بينند، از زندگى گله مى كنند و لعن و نفرين به روزگاركه با آنها چه كرد و چطور از آن بالابالاها به زمين انداختشان.
اين بزرگترها فراموش كرده اند كه روزگار يكباره و به ناگاه سرناسازگارى برنداشته است. اصلاً روزگار به آنها بدى نكرده، اين خودشانند كه بعد از گذشت يك مقطع زمانى، تمام اهداف، انگيزه ها و آرمانهايشان را فراموش مى كنند. وقتى بيست و پنج ساله اند با كارد و چنگال غذا مى خورند و در سى و سه سالگى، قاشق را آنچنان پر برنج مى كنند كه از اطراف و اكناف دهانشان بيرون مى ريزد. بيشتر اين تغييرات هم يك دليل واحد دارد «ازدواج».
نمى دانم خاصيت اين ازدواج چيست كه به محض ابتلا به آن در هر سنى كه باشى تمام انگيزه ها و اهداف تغيير مى كند. لزوماً قرار نيست در چهل سالگى ياد اين بيفتى كه زبان انگليسى را فراموش كرده اى. اگر خوب فكر كنى، مى بينى همان موقع كه بيست و سه ساله بودى و ازدواج كردى ديگر زبانهاى خارجه را بوسيدى و كنار گذاشتى.
آن سالهاى اول داغى و حواست نيست. زمان كه بگذرد دچار يك نوع بى خيالى و بى توجهى مفرط مى شوى كه نتيجه اش همان است كه مثلاً زبان انگليسى را فراموش كنى. در اين گزارش به چند نمونه از تغييرات احتمالى كه براى دختران و پسران جوان، بعد از ازدواج اتفاق مى افتد، اشاره مى كنيم.
هيكل ورزشكارى با شكم برآمده
شايد اولين چيزى كه بعد از ازدواج
براى طرفين تغيير مى كند، هيكلى است كه چند سال پياپى براى آن زحمت كشيده اند. دختران و پسران محترم انگار فراموش مى كنند كه براى هيكل خوب داشتن بايد زحمت هم كشيد. كمتر غذا خورد، بيشتر ورزش كرد و ... اين چيزى نيست كه تازه بخواهند از آن مطلع شوند. مدتهاست كه اين رموز را مى دانند و تا قبل از ازدواج هم به آن عمل مى كنند اما به يكباره ورق برمى گردد و غذاهاى بدون برنجى كه براى شام مى خوردند، جاى خودش را به چلو و خورشت هاى چرب و خوشمزه مى دهد. در اين شرايط، خب طبيعى است كه به جاى عضلات شش تكه بدن آقايان، شكم هاى گنده كه هيچ كمربندى اندازه اش نمى شود سبز مى شود و تمام لباسهايى كه دخترها موقع عروسى براى خودشان مى دوزند، در فاصله كمتر از دوماه تنگ مى شود. جالب اينكه عين خيالشان هم نيست. تمام ايرادهايى را كه از مادرانشان مى گرفته اند، خودشان حالا به آن عمل مى كنند.
خانمها معمولاً سركار نمى روند
اين قضيه سركار رفتن و پيشرفت در كار ظاهراً براى آقايان جدى تر از خانمهاست. دخترانى كه هميشه به فعاليت و اصطلاحاً اكتيو بودن مشهورند، خيلى وقت ها بعد از ازدواج كار خود را رها مى كنند و خانه نشينى و فعاليتهاى جنبى را به سركار رفتن ترجيح مى دهند. براى اين امر هم هزار و يك دليل مى آورند كه مثلاً اعصابش را نداريم يا پولى نمى دهند يا ...
يكى از همكاران روزنامه نگار ما كه اتفاقاً او هم چهار ماه بعد از ازدواجش ديگر سركار نيامد درباره چرايى ماجرا گفت: «در اين شغل درآمد چندانى كه نصيب ما نمى شود. فقط استرس است. ترجيح دادم به جاى اين كلافگى ها، كمى هم به كارهاى عقب افتاده ام برسم. كلاس ورزش برم، كلاس زبان برم، مسافرت و ...»
حالا نزديك به دوسال از دورى او از محيط كار مى گذرد. در اين مدت شايد فقط سه ماه كلاس زبان انگليسى رفته و ديگر هيچ.
كلاس را فراموش كن
هر چه مى خواهى ياد بگير، سعى كن تا قبل از ازدواج باشد. چون بعد از آن كمتر فرصت يادگيرى برايت پيش مى آيد. زبان انگليسى، فرانسه، آلمانى و .... هر چه تا به حال ياد گرفته اى، نانت در روغن است وگرنه بعد از ازدواج اصلاً يادت مى رود كلاسى به نام يادگيرى زبان هم وجود دارد.
اين قضيه در مورد همه كلاسها صادق است. آشپزى، موسيقى، خياطى، ورزش، كلاسهاى هنرى و ... انگار ديپلم تمام اين هنرها فقط تا قبل از ازدواج ضرورى است و بعد از آن كسى براى اين قبيل آموزش ها، تره هم خرد نمى كند.
بهترين بهانه هم براى اين جور مواقع كمبود وقت است. خودت و همسرت دوتايى مى نشينيد و با يك حساب سرانگشتى به اين نتيجه مى رسيد كه به هيچ طريق وقت شركت در هيچ كلاسى را نداريد. بعد هم تلويزيون را روشن مى كنيد و هى كانال هاى آن را عوض مى كنيد تا بالاخره بعد از دو ساعت گشت و گذار در كانالها برنامه دلخواهتان را پيدا مى كنيد. سه ساعت جلوى تلويزيون لم مى دهيد و فيلم و سريال مى بينيد. دقيقاً پنج ساعت قبل از آن بود كه با همسرتان به اين نتيجه رسيديد كه وقت هيچگونه كلاسى را نداريد.
خانواده عزيز
شايد بزرگترين حسنى كه ازدواج داشته باشد، عزيزشدن خانواده هر كس براى خودش باشد. تا قبل از ازدواج كمتر دختر و پسرى حوصله خانواده و مهمانى هاى فاميلى را دارد. دائم سر پدر ومادرهاى بيچاره غر مى زند و مى خواهد از دستشان فرار كند. اما درست بعد از عقد و مراسم، سكه برمى گردد و خانواده ناگهان عزيز مى شود. رفت و آمدهاى فاميلى شروع مى شود و كار به جايى مى رسد كه دختر، پسرها براى معاشرت با خانواده هايشان باهم رقابت مى كنند.
استوار با دمپايى
تا قبل از ازدواج هر كسى دقت وسليقه و به عبارت بهتر وسواس خاصى روى كيف و كفش و طرز لباس پوشيدنش دارد. هر چيزى را حتماً بايد از مغازه خاصى يا با مارك مشخصى بخرد و در لباس پوشيدن حتماً هارمونى رنگ را حفظ كند. اما بعد از عروسى انگار همه اينها را فراموش مى كند و نسبت به آنها بى تفاوت مى شود. هر وقت پدرش با زير شلوارى آشغال را دم در مى گذاشت با او دعوا مى كرد كه اين چه ريختى است كه دم درمى روى؟ جلوى در و همسايه خوب نيست. حالا خودش با زيرپوش و زير شلوارى آشغال را دم در مى گذارد.
با دمپايى سركار مى رود و اينكه پيراهن، مقنعه، شلوار و ... اتو داشته باشد يا نه برايش اهميت چندانى ندارد.
قبول كه زندگى مشترك دردسرهايى دارد كه آدم را نسبت به خيلى چيزها بى تفاوت مى كند. شايد اولين و مهمترين مشكلى كه طرفين را از صرافت اهميت ريخت و قيافه شان بيندازد، مشكلات مالى و اقتصادى باشد.
همه اينها درست. اما بى تفاوتى و بى خيالى چيزى نيست كه بتوان براى آن دليل موجهى آورد. يعنى مشغله كارى شما آنقدر زياد است كه فرصت اتوكردن روسرى را ازتان مى گيرد؟ يا پرخورى و ورزش نكردنتان هم دليل اقتصادى دارد؟
همين هاست كه در طول ساليان روى هم انباشته مى شود و شما را آدمى متفاوت از آنچه در جوانى در سر مى پرورانديد، مى سازد. آنقدر متفاوت كه وقتى عكس دوران جوانى تان را مى بينيد، افسوس مى خوريد و سرتان را به نشانه حسرت تكان مى دهيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |