شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, Apr 30, 2005
ماجرا
۳۱۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
برگ شانزدهم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
209316.jpg
پدرم دژبان بود كه عاشق مادرم شد

پدرم على اكبر فروغى پس ازاينكه در سال ۱۳۵۰ براى گذراندن دوران خدمت سربازى دژبان خانه يك درجه دار ارتش درتهران شده بود، دل به دختر او كه «افروز» نام داشت، مى بندد ولى خيلى زود مى فهمد كه پدر دختر با اين ازدواج مخالف است ولى تنها چيزى كه پدرم را از ناراحتى بيرون مى آورد اين بوده كه متوجه مى شود «افروز» نيز به او علاقه مند شده است.
مدتى ازعشق پنهانى آنان مى گذرد تا اينكه مدت خدمت سربازى پدرم تمام مى شود و درآن زمان «افروز» به همراه پدرم بدون اينكه از پدر و مادرش اجازه بگيرد. به سوى اصفهان حركت مى كنند و به سميرم - على آباد آغداش مى روند. اين درحالى بوده كه در بين راه در يك مجلس محلى با هم پيوند ازدواج مى بندند. زندگى مادر و پدرم دركنار عشاير سميرم ادامه پيدامى كند درحالى كه پدربزرگم به شدت با اين وصلت مخالف بوده است. وقتى به دنيا آمدم اسم مرا مختار مى گذارند ولى طايفه به هيچوجه مادرم را نمى پذيرند و پدر بزرگم داستان اختلافش را با مادرم تا جايى مى رساند كه پدرم ناچارمى شود ازمادرم جداشود و او را به خانه پدرى اش بفرستد. مادرم پس از طلاق و ترك كردن سميرم چندبار براى ديدن من به آنجا بازگشت ولى وقتى كه ۲ساله مى شوم، آنها ديگر به مادرم اجازه ديدار با مرا نمى دهند. ۱۲ساله بودم كه پدرم درگشت، بارها و بارها سراغ مادرم را گرفتم هركس حرفى مى زد، عده اى مى گفتند او پس از طلاق با پدرم با يك ارتشى ازدواج كرد و از تهران به مازندران رفته است. نمى دانم كه مادرم افروز كجاست، نمى دانم كه او پس ازاينكه من تنها ماندم با تنهايى هايش چه كرده است ولى اى كاش مادرم مى دانست پسرش مختار خيلى تنهاست و به ديدار با او نيازمند است. افرادى كه مادر اين جوينده عاطفه را مى شناسند با ما تماس بگيرند.

مى دانم برادرم «احد» در سارى است

سال ۱۳۳۰ درحالى كه ۵ سال بيشتر نداشتم، پدرم سيد احمد كه معروف به سيد مظلوم بود، جان سپرد. در كنار مادرم زندگى كردم. مادرم هيچ وقت در مورد پدرم با من حرفى نزده بود، ولى وقتى به سن جوانى رسيدم، متوجه شدم از همسر ديگرى پسرى به نام «احد» دارد كه چند سالى از من بزرگتر است.با تلاشى كه كردم، متوجه شدم احد در سارى زندگى مى كند. اين بود كه براى يافتن برادرم «احد» راهى سارى شدم. به اداره ثبت احوال آنجا مراجعه كردم، ولى آنها ضمن تأييد اينكه برادرم «احد مينايى تبريزى» در سارى زندگى مى كند، به من گفتن نمى توانند آدرسى از او در اختيار من قرار دهند.مأيوس و نا اميد به خانه بازگشتم و هنوز كه هنوز است، در حسرت ديدار او مى سوزم و دوست دارم پس از سالها او را در آغوش بگيرم.
كسانى كه مى توانند در اين زمينه اطلاعاتى در اختيار ما قرار دهند، تماس حاصل نمايند.

نوزادى قنداقى
نزديك پارك شهر

۴۳ سال پيش در حاليكه نوزادى قنداقى بودم، توسط پدر يا مادرم در يكى از خيابان هاى مجاور پارك شهر تهران رها شدم.
پاسبانى كه از آنجا عبور مى كرد وقتى متوجه من شده بود، مرا با خود به بنگاه حمايت مادران و نوزادان در خيابان پارك شهر برده و به آنان مى سپارد.
در حاليكه سه ماهى در آن مركز از من نگهدارى شده بود، زن و مرد مهربانى كه صاحب فرزند نمى شدند به آنجا آمده و با ديدن من مرا به فرزندى مى پذيرند. همان سال ها بود كه پدر و مادر خوانده ام دخترى را نيز به فرزندى پذيرفتند و من و خواهر خوانده ام در كنار هم و با آنان زندگى مى كرديم.
۱۳ سال بيشتر نداشتم كه آن دو به فاصله مدت كوتاهى بر اثر ابتلا به بيمارى جان سپردند و من و خواهرم را تنها گذاشتند. خاله من حاضر شد مرا تحت سرپرستى اش بگيرد. او خواهرم را با خودش به خانه اش برد و از او نگهدارى كرد و من نيز در خانه اى كه از پدرم مانده بود به زندگى ادامه دادم و خاله ام هرازگاهى به من سر مى زد و مرا مورد توجه قرار مى داد.
در سايه توجه او و تلاش هاى شبانه روزى ام در تحصيل موفق شدم شغل مناسبى به دست آوردم در همان سال هاى آغاز ين جوانى با دخترى ازدواج كردم. از زندگى و كار و فرزندانم راضى هستم ولى در تمام اين سال ها همواره به اين مسأله فكر كرده ام كه چرا والدينم مرا مورد بى رحمى و كم لطفى قرار داده و رهايم كردند.
كسانيكه مى توانند در اين مورد اطلاعاتى بدهند با ما تماس حاصل كنند.
209364.jpg
نوزادى كه هرگز نمرده بود

۳۸ سال پيش بود كه مادربزرگم براى به دنيا آوردن فرزندش به بيمارستان شير و خورشيد آن زمان در شهر آبادان رفت. چند ساعت پس از اينكه نوزاد پسرى را به دنيا مى آورد پزشك به مادربزرگم اعلام مى كند كه بچه ات مرده است.
مادربزرگم به نام «جهان صابرى» در حالى كه از اين حرف خيلى ناراحت شده بود اين مسأله را با زنى كه در آن اتاق زايمان كرده بود مطرح مى كند وآن زن مى گويد: بچه ات را مخفيانه به خانواده ثروتمندى كه صاحب فرزند نمى شدند سپرده اند.
مادربزرگ و پدربزرگم - حسن صابرى - متأسفانه اين مسأله را پيگيرى نمى كنند و اكنون پس از سال ها ما به آن زمان فكر مى كنيم و در حسرت ديدن او به سر مى بريم.
حالا پس از سال ها به اين اميد هستيم كه با يافتن او جاى خالى اش پر شود.
زيرا پس از مرگ دايى ديگرم در جوانى نبودن و كمبود اين دايى دزديده شده از بيمارستان بيشتر احساس شده و مى شود.
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با ما تماس بگيرند.
209313.jpg
محبت هوو به نرگس خاتون

۱۳ بهمن ماه سال ۱۳۳۹ درحالى كه پدرم محمدعلى و مادرم نرگس خاتون هرروز مشاجره و اختلاف شان شدت پيدامى كرد به دنيا آمدم و اسم مرا مريم گذاشتند. ولى با اينكه همه اطرافيان تصورمى كردند كه با تولد من پدرومادرم اختلاف شان را پايان دهند ولى مشاجرات آنها بالا گرفت و سرانجام پدر ومادرم ازهم جداشدند.
پدرم پس از طلاق و جدايى از مادرم با زن ديگرى ازدواج كرد. درميان خواهر و برادرانى كه پيدامى كردم زندگى خوبى داشتم و كم كم بزرگ مى شدم. دوسال پس از جدايى بود كه روزى زنى پاى به خانه مان گذاشت و هديه اى برايم آورد. با محبتى كه به من مى كرد متوجه شدم او مادر من است. نامادرى ام و مادرم در مدت كوتاهى رابطه خوبى پيداكرده بودند. بطورى كه نامادرى پنهان از پدرم، مادرم را براى ديدن من به خانه راه مى داد.
مادرم هربار كه به ديدن من مى آمد برايم هديه مى آورد. مرا در آغوش مى كشيد و اشك مى ريخت. پس از مدتى يك روز پدرم متوجه شد كه مادرم مخفيانه به ديدن من مى آيد. يك روز كه مادرم به خانه پدرم آمده بود، پدر سرزده از راه رسيد و بعد از اينكه دعواى سختى راه افتاد، پدرم براى هميشه مادرم را بيرون كرد.
از آن به بعد ديگر هيچ خبرى از مادرم «نرگس خاتون صنعتگران صدقى» نشد حالا با وجود اينكه ۴۴ سال از آن زمان مى گذرد هرروز و هر شب با به يادآوردن ديدارهاى مخفيانه مادر و نوازش هايش، دلم مى خواهد مادرم را پيداكنم و بارديگر خودم را در آغوش پرمهر او جاى دهم.
كسانى كه در اين زمينه اطلاعاتى دارد با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل كنند.
209310.jpg
وقتى پدرم از خانه رفت

آخرين روزهاى اسفندماه سال ۷۶ بود كه پدرم به نام لطيف نوروز بهارى كه ۷۰ سال داشت از خانه اش واقع در شهر رى خارج شد ولى به علت اختلال حواس كه به آن مبتلا بود، ديگر به خانه برنگشت و از او خبرى در دست نيست.
در آن سال براى جست وجوى پدر و به دست آوردن سرنخى از او به اداره آگاهى مراجعه كرده و اعلام شكايت كرديم ولى تمام پيگيرى هاى من با بن بست روبرو شد و به نتيجه نرسيد.
اكنون پس از اين همه مدت چشم انتظار بازگشت پدر به خانه هستيم. كسانيكه از اين شخص اطلاعى دارند با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل نمايند.
209298.jpg
با خاله ام بودم كه گم شدم

۱۳مردادماه سال ۸۳ مأموران كلانترى ۱۰۸ نواب متوجه دختربچه اى شدند كه در خيابان طوس تنها و سرگردان رها شده بود.
اين دخترك به يكى از مراكز نگهدارى معرفى شد. وى پس ازاينكه در برابر مددكاران اين مركز قرارگرفت، گفت: اسم من زهرامحمدى است و ۷ساله هستم. پدرم على نام داشت و ما قبلاً در دليجان زندگى مى كرديم ولى بعد از آن به تهران آمديم.
آن روز من با خاله ام از خانه خارج شديم و بعد از آن من گم شدم.
دخترك هنوز كه هنوز است چشم به در شيرخوارگاه دوخته و درانتظار آمدن پدرش على، خاله اش يا يكى ديگر از نزديكان خود است.
كسانى كه مى توانند در رساندن اين دخترك به خانواده اش او را يارى كنند با گروه جويندگان عاطفه تماس حاصل نمايند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |