|
شبيه زندگى ديدار با كارگر كارخانه يخچال سازى
بازنشسته سى و پنج ساله
|
|
|
* سام فرزانه
شنبه ها (بى حرف پيش ) قرار است صفحه جوان رامثل آينه روبرويتان بگيريد و در سطر به سطر مطالب، خودتان را ببينيد. خودتان يا دوستانتان يا آنها كه مثل شما هميشه در تلاشند و تكاپو. قرار نيست در اين صفحه با جوان هاى حتماً موفق آشنا شويد. فقط ببينيد و بخوانيد كه زندگى چطور مى گذرد. زندگى شما و آنها كه مثل شمايند. اين مطالب عين زندگى است يا شايد هم چيزى شبيه زندگى.
صبح اول وقت از خواب بيدار شديد. صورتتان را اصلاح كرده ايد، صبحانه را مى خوريد. آماده رفتن به سر كار مى شويد. از تهران به جاجرود كه كارخانه شما در آنجا است، مى رويد، با خاكستر محل كارتان روبه رو مى شويد. واقعاً چه روز خوبى را شروع كرده ايد. جواد روشن، كارگر يك كارخانه يخچال سازى، يك روز صبح با اين منظره روبرو شده است: «آن لحظه به اين فكر مى كردم كه همه ما بيكار مى شويم.» اما اين قدرها هم قضيه فاجعه آميز نبود. «از فرداى آن روزى كه كارخانه آتش گرفت ما شروع كرديم به كمك براى بازسازى كارخانه. اين بار رئيس هاى كارخانه زمين هاى اطراف را هم خريدند و كارخانه بزرگتر شد. از طرفى دستگاه هاى مجهزترى هم خريديم و توليدمان بهتر شد.» او توليد كارخانه را مثل كارى كه سرمايه گذارش خودش باشد، اسم مى برد. خلاصه اينكه بعد از گذشت سه هفته از تبديل شدن محل كار به خاكستر كارخانه جديد دوباره از خاكستر كارخانه قديم متولد مى شود. همه حقوق ها سروقت پرداخت مى شود و به اين ترتيب بين بدترين و خوب ترين اتفاقى كه در زندگى كارى جواد روشن رخ داده است، سه هفته وقفه مى افتد. عاشق توليد بودم عاشق توليد بود و از مغازه دارى (شغل پدرش) خوشش نمى آمد. براى همين به راه پدر نرفت و از پانزده سالگى كه به تهران آمد، در كارخانه ها مشغول به كار شد. اهل شيروان در خراسان شمالى است. حالا در سى سالگى داراى پانزده سال سابقه كار است و اگر شغلش از مشاغل سخت و زيان آور تشخيص داده شود مى تواند با بيست سال سابقه كار بازنشسته شود. يعنى در سى و پنج سالگى. او مى گويد: «اگر بازنشسته شوم، مطمئناً خانه نشين نمى شوم. اگر اينجا مرا بخواهند، مى آيم اينجا مشغول به كار مى شوم.» از كار توليد خسته شده ام مى گويد كه اگر كارخانه بخواهد دوباره به كارخانه بازمى گردد. اما اين بار مى خواهد به بخش ديگرى برود: «دوست دارم كار دفترى داشته باشم. كارى كه بدنى نباشد.» هرچند به نظر ورزيده مى آيد اما ديگر به كارى كه جنب و جوش بدنى بخواهد علاقه اى ندارد. چندبارى ديگر هم در طول مصاحبه ابراز مى كند كه از اين كار خسته شده است. «از پانزده سالگى كارم همين است و ديگر خسته شده ام. مى خواهم كار دفترى داشته باشم.» از او مى پرسم كه آيا سابقه دارد كسى از كادر اجرايى كارخانه به كادر دفترى منتقل شود. او پاسخ مى دهد: «بله يكى از همشهرى هاى خود من وسط كار طى سانحه اى پايش را از دست داد. حالا در انبار مشغول به كار است.» دست سالم، كارگر محتاط برعكس بسيارى از كسانى كه در كارخانه ها با دستگاههاى برش، خمش و پرس كار مى كنند، دستهايش سالم هستند و بزنيم به تخته آنقدر حواس جمع هست كه دستش را با ورق آهن زيردستگاه قرارنداده باشد. جواد مى گويد كه اين بخاطر حواس جمعش وقت كار است. اما روى دستش چندين و چندجاى بخيه نشان مى دهد كه با ورق آهن بريده است: «ورق وقتى دست آدم را مى برد ديگر بريده است. حتى دستكش هاى مخصوص ما را هم مى برد.» او داشتن دست هاى سالم را نشانه اى از محتاط بودن كارگر مى داند. به اين ترتيب شما هم فكر مى كنيد كه صاحبان كارخانه ها وقتى مى خواهند به كارگرى ترفيع بدهند به دست هاى او هم نگاه مى كنند. «نه. اين طورى نيست. خيلى از سرپرست هاى بخش هستند كه دست هايشان آسيب ديده است.» سرپرست و دوست جواد سرپرست و رفيق همكارانش در بخش فلزكارى كارخانه است. مسؤوليت بخشى را دارد كه به اندازه تحريريه روزنامه است. در اين بخش آنها ورق هاى آهن را به اشكالى كه مورد نياز ساخت يخچال است مى برند و خم مى كنند. در طول روز به اندازه توليد كارخانه بايد از هر قطعه فلزى آماده كنند: «مسؤولان كارخانه از من اين تعداد قطعه را در طول روز مى خواهند. حالا مى خواهم به همه مرخصى بدهم يا اينكه از همه كار بخواهم.» قضيه دوستانه حل مى شود. زياد سخت نمى گيرد. (يعنى خودش اينطور مى گويد.) خودش هم كار مى كند. همان كارى كه بقيه انجام مى دهند. در واقع توليد و سرپرستى را در يك آن با هم انجام مى دهد. براى همين زياد نمى تواند از جايش تكان بخورد. نيم ساعتى كه با او مصاحبه كرديم هم باعث شد كه كارش عقب بماند و مجبور شود كه بعد از رفتن من به كارش سرعت بدهد. كار زياد وقتى براى چرخيدن نمى گذارد كارش زياد است و به همين دليل نمى تواند از بخش خود به بخش هاى ديگر برود. در كارخانه ها سعى مى كنند سرپرست هاى بخش را در بخش هاى مختلف كارخانه به كار گيرند تا با همه فنون كارخانه آشنا شوند. چرخيدن در بخش هاى مختلف كارخانه نيازمند داشتن زمانى براى ايستادن سر هر بخش و فراگرفتن كارهاى آنان است. جواد فرصت انجام اين كار را ندارد. اگر او و سرپرست هاى ديگر اين كارخانه فرصت چنين كارى را داشتند مى توانستند در شرايطى كه يكى از سرپرست ها نيستند كار كارخانه را ادامه بدهند. جواد در كارخانه قبلى كه كار مى كرده اين فرصت را داشته كه در بيشتر بخش ها كار كند: «در آن كارخانه هر كارى كه به ساخت يخچال مربوط مى شد را ياد گرفتم به غير از فلزكارى كه آن را در اين كارخانه ياد گرفتم.» زمان صفر، مكانى خالى از زمان صفر كه اين كارخانه هنوز كارخانه نبوده، جواد در زمين خالى بوده و شاهد ساخته شدن كارخانه بوده است. از محيط كارش راضى است. از رئيسان شركت زياد تعريف مى كند. مثلاً مى گويد: «اگر كسى از بچه ها بخواهد كه ادامه تحصيل بدهد رؤسا به او كمك مى كنند كه اين كار را انجام دهد.» اما او تمايلى به ادامه تحصيل ندارد: «حالا كه زن و بچه دارم و نمى شود كه بروم سراغ درس. قبل از ازدواج هم نشد كه اين كار را انجام دهم... براى اينكه از درس خواندن خوشم نمى آيد.» او تا سوم راهنمايى درس خوانده است. اما مى گويد كه اگر يك بار ديگر فرصت از نوساختن را داشت به جاى كار بدنى به دنبال كار دفترى مى رفت. دختر، ديپلم، شوهر نيوشا روشن دختر سه چهارساله جواد است. در طول هفته كه هميشه پدرش را خسته و از كار آمده مى بيند. اما پنجشنبه و جمعه پدرش كنارش است. با هم مسافرت مى روند يا در همين تهران خودمان به پارك مى روند. جواد مى گويد كه اگر نيوشا پسر بود، حتماً او را تشويق مى كرده كه ادامه تحصيل بدهد و «كار دفترى» داشته باشد. اما نيوشا دختر است. از جواد مى پرسم كه دوست دارد دخترش چه كارى انجام دهد. «دختر كه بايد تا همان ديپلم بخواند و بعد از آن هم برود خانه شوهر.» همسر جواد روزى در كار دوبله بوده است. صداى او در چند كارتون شنيده شده است. اما هنوز در همان اوايل كار بوده كه ازدواج مى كند و بنا به نظر جواد ديگر سر كار نمى رود. فوتباليست ها اگر بخواهد كه با سرويس كارخانه سركار برود بايد ساعت ده دقيقه به شش صبح از خواب بيدار شود. اما اگر بخواهد كه با اتومبيل خود سركار بيايد مى تواند تا شش و نيم صبح بخوابد. بعد هم با دو ساعت اضافه كار بعدازظهر ها بين هفت تا هشت شب به خانه مى رود. پنجشنبه و جمعه ها را به خانواده اش اختصاص داده است. اما اگر وقتى داشته باشد، بدش نمى آيد كه فوتبال بازى كند. او كاپيتان تيم كارخانه است و تا به حال موفقيت هايى هم داشته اند. هركدام از اين موفقيت هاى تيم فوتبال براى آنها جوايزى را به دنبال داشته است. پاداش هاى ديگر جواد توانسته با چند طرح كوچك از ضايعات فلز در كارخانه بكاهد. براى همين تشويقش كرده اند: «هم تشويق بوده هم جايزه داشته است.» علاوه براين هميشه به دنبال موقعيتى است كه بتواند كار بهترى انجام دهد: «گاهى مى روم در فروشگاه هايى كه يخچال خارجى دارند. سعى مى كنم ببينم كه آنها براى اينكه درزهايشان ظريف تر در بيايد چه مى كنند. اگر بشود از آنها براى بهتر كردن كار خودمان استفاده مى كنم.» از ميان همه يخچال هاى خارجى كن وود را مى پسندد. اما خودش در خانه يكى از يخچال هاى شانزده فوتى كارخانه را دارد.«وقتى كارخانه راه افتاد فقط روزى يك يخچال توليد مى كرديم. رئيس كارخانه يكى از آنها را به من داد.» اين گونه بود كه يخچال در جهيزيه همسر جواد نبود: «اين هم از خوبى هاى شغل من است.» يخچال ساز،دخترش يخچال ندارد بعضى وقت ها كه سرحال باشد، يخچال هاى ماكت مى سازد و به بچه هاى فاميل مى دهد. اما براى دختر خودش هنوز فرصت انجام اين كار را ندارد: «كوزه گر از كوزه شكسته آب مى خورد.» يكى از دردسرهاى جواد اين است كه وقتى به خانه دوست و خانواده مى رود، بايد به مشكلات يخچالهاى آنان هم رسيدگى كند. اما او تخصصش در بخش فلزكارى است و از ايرادات موتورى يخچال خبر ندارد. مى گويد: «حالا من كمى از موتور يخچال مى دانم. اما فاميل باور نمى كنند كه من چيز زيادى نمى دانم. وقتى هم كه مى گويم نمى دانم، فكر مى كنند كه دارم مى پيچانمشان.» روز كارگر و مرغ همين روزها سالگرد روز جهانى كارگر است. جواد درباره برنامه هاى اين روز در كارخانه مى گويد: «هر ساله در اين روز به كارگرها مرغ و از اين جور چيزها مى دهند همين». اما امسال احتمالاً چيزهاى ديگرى هم در راه است: «هر سال آخر سال كه مى شود از طرف كارخانه كارگر و كارمند نمونه را معرفى مى كنند. امسال اين اتفاق نيفتاد. فكر كنم مى خواهند اين كار را در روز كارگر انجام دهند.» روز جهانى كارگر در همه دنيا در يك روز برگزارمى شود. جواد در اين خصوص نظرى ندارد.
|