شنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, Apr 30, 2005
جوان
۳۱۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
شبيه زندگى
ديدار با كارگر كارخانه يخچال سازى
داستان تو
يخچال فرنگى
زيرنظر : انوشيروان پناهنده
داريوش منزوى
يك لطيفه تنبلانه
در هر جامعه اى طبقاتى هستند كه به تنبلى معروفند. حالا اين تنبلى شان يا خصوصيت قومى و بومى دارد مثل اهالى شهر[...] خودمان و يا علت فيزيكى دارد. مثلاً خداى نكرده معتاد به بعضى مواد مخدرند و يا به لحاظ آناتوميكى دچار تنبلى هستند كه حالا كارى به آن نداريم.
مى گويند يكى از همين تنبل هاى فيزيكى ، صندوقدار فروشگاهى بود. آخر شب كه مى خواستند در فروشگاه را ببندند و بيرون بيايند، سارقى از فرصت استفاده كرد و پريد تو :
- دستها بالا ، پول ها رو رد كن بياد.
تنبل ما با بى حوصلگى خميازه اى كشيد و گفت:
- بيا داداش هر چى پول مى خواى وردار، ولى خواهش مى كنم اجازه بده دستمو بالا نكنم.
يك لطيفه پولدارانه
اين صحنه در قصر عظيم يكى از سرشناسان شهر اتفاق افتاده و كاملاً مستند است.ظاهراً در قصر ايشان كه البته خودشان اصرار دارند يك خانه معمولى است مهمانى بوده. يكى از مدعوين كه آشنايى خانوادگى با ايشان داشته مى پرسد:
- راستى ! پسرتون كجاست؟
او جواب مى دهد:
- همين جاها بايد باشه. فكر كنم تو طبقه سوم داره مسابقه اسب سوارى مى ده.
يك حرف حساب
استاد عبدالكريم خان مى فرمود:
- در هر خونواده اى بايد سه پسر وجود داشته باشه كه وقتى يكى شون خواست بره دنبال تحقيقات علمى ، دو تاى ديگر خرج زندگى شو بدن.
يك لطيفه شامانه
آقاى سعيدى از مهمانى منزل دكتر رضاقلى تعريف مى كرد. از او پرسيدند وضع شام چطور بود؟ جواب داد:
- خيلى عالى بود، البته اگر نوشابه هايشان به سردى سوپ  شان بود و ترشى سيرشان به كهنگى گوشت جوجه  شان و غازشان به چاقى مستخدمشان...
يك لطيفه روانشناسانه
روان شناس ساده لوحى كه اسمش را نمى آوريم چون در مطبوعات و تلويزيون نام او را زياد شنيده ايد، پس از مدتها مطالعه روى تعليم و تربيت اطفال، خيال كرد به اين نتيجه رسيده كه اگر پدر و مادر ها بدانند بچه هايشان با كى ها معاشرت دارند و شبها كجا مى روند، انقلابى در عالم تربيت برپا خواهد شد. به اين جهت محض دست يازيدن به يك تجربه آزمايشگاهى ، در ساعت ۹ شب، گوشى تلفن را برداشت و به خانه ده نفر از نزديكان و دوستانش تلفن كرد و از همه آنها اين سؤال را كرد:
- مى دونين بچه هاى شما در همچين ساعتى كجا هستن؟
و از هر ده خانه ، صداهاى بچه گانه اى جواب داد:
- ما نمى دونيم. اگه ممكنه بعداً زنگ بزنين از مامان بابامون بپرسين.
يك لطيفه سيگارانه
اين لطيفه را براى سيگارى ها مى نويسيم تا به واسطه آن بفهمند كه كشيدن سيگار چقدر بد و چندش آور است و باعث ايجاد سرطان مى شود. جناب آقاى لطفى يك نان سنگك از آقا رسول شاطر خريد و رفت به خانه اما نيم ساعت بعد با اوقات تلخ برگشت:
- دستت درد نكنه شاطر!
سرت درد نكنه ، چى شده ، لابد يه گنج تو نون پيدا كردى.
- آره ، يه ته سيگار! اينم شد رسمش، جاى ته سيگار تو نونه؟
شاطرباشى بى اينكه خم به ابرو بياورد گفت:
- اختيار دارى چقده بى لطف شدى، توقع داشتى با اون صدتومنى كه داده اى يه پاكت سيگار وينستون توى نونت در بياد؟
يك لطيفه بافتنى يانه
اين اتفاق درست سه ماه پيش و وسط چله زمستان افتاد اما ما صلاح ديديم الآن آن را نقل كنيم. ما (يعنى بنده و جناب داريوش خان ) يك رفيق داريم كه بلانسبت فكر مى كند خيلى بامزه است. يك شب زمستانى رفته بوديم منزلش و ضمن صرف چاى و شيرينى و استماع موزيك مجاز ، لطيفه مى گفتيم و مى خنديديم. وسط يكى از لطيفه ها، داريوش از زن رفيق ما پرسيد:
- چرا وقتى شوهرت داره لطيفه تعريف مى كنه ، تو اين جور تند وتند كاموا مى بافى؟
عيال رفيقمان كه خدايى اش بامزه تر از شوهرش بود گفت:
- هركدوم از اين لطيفه ها كه به اسم دست اول بهتون قالب مى زنه رو، من دوهزار دفعه شنيده ام. اينه كه وقتى براى دوهزار ويكمين بار مى شنوم، دستهامو تند وتند مشغول بافتن مى كنم كه يه دفعه اختيار از دستم درنره پاشم خفه ش كنم.
يك لطيفه سخاوتمندانه
جناب آقاى اسدى، از فرط خست، گوى سبقت از همه [...] هايى كه تا حالا اينجا ازشان ذكر خير كرده ايم، ربوده بود. منجمله در تمام سالهاى درازى كه توى محله زندگى مى كرد، يك شاهى انعام هم به پستچى نداده بود. اما بالاخره پستچى حوصله اش از اين وضع سر رفت و شب عيد آمد در زد.
آقاى اسدى گوشى اف اف را برداشت:
- كيه؟
- پستچى !
- خب چرا در مى زنى ؟
- براى عيدى اومدم قربون.
- خيلى خب ، از لاى در بنداز و برو.
شبيه زندگى
ديدار با كارگر كارخانه يخچال سازى
بازنشسته سى و پنج ساله
209256.jpg
* سام فرزانه

شنبه ها (بى حرف پيش ) قرار است صفحه جوان رامثل آينه روبرويتان بگيريد و در سطر به سطر مطالب، خودتان را ببينيد. خودتان يا دوستانتان يا آنها كه مثل شما هميشه در تلاشند و تكاپو. قرار نيست در اين صفحه با جوان هاى حتماً موفق آشنا شويد. فقط ببينيد و بخوانيد كه زندگى چطور مى گذرد. زندگى شما و آنها كه مثل شمايند. اين مطالب عين زندگى است يا شايد هم چيزى شبيه زندگى.

صبح اول وقت از خواب بيدار شديد. صورتتان را اصلاح كرده ايد، صبحانه را مى خوريد. آماده رفتن به سر كار مى شويد. از تهران به جاجرود كه كارخانه شما در آنجا است، مى رويد، با خاكستر محل كارتان روبه رو مى شويد. واقعاً چه روز خوبى را شروع كرده ايد.
جواد روشن، كارگر يك كارخانه يخچال سازى، يك روز صبح با اين منظره روبرو شده است: «آن لحظه به اين فكر مى كردم كه همه ما بيكار مى شويم.» اما اين قدرها هم قضيه فاجعه آميز نبود.
«از فرداى آن روزى كه كارخانه آتش گرفت ما شروع كرديم به كمك براى بازسازى كارخانه. اين بار رئيس هاى كارخانه زمين هاى اطراف را هم خريدند و كارخانه بزرگتر شد. از طرفى دستگاه هاى مجهزترى هم خريديم و توليدمان بهتر شد.» او توليد كارخانه را مثل كارى كه سرمايه گذارش خودش باشد، اسم مى برد.
خلاصه اينكه بعد از گذشت سه هفته از تبديل شدن محل كار به خاكستر كارخانه جديد دوباره از خاكستر كارخانه قديم متولد مى شود. همه حقوق ها سروقت پرداخت مى شود و به اين ترتيب بين بدترين و خوب ترين اتفاقى كه در زندگى كارى جواد روشن رخ داده است، سه هفته وقفه مى افتد.
عاشق توليد بودم
عاشق توليد بود و از مغازه دارى (شغل پدرش) خوشش نمى آمد. براى همين به راه پدر نرفت و از پانزده سالگى كه به تهران آمد، در كارخانه ها مشغول به كار شد. اهل شيروان در خراسان شمالى است.
حالا در سى سالگى داراى پانزده سال سابقه كار است و اگر شغلش از مشاغل سخت و زيان آور تشخيص داده شود مى تواند با بيست سال سابقه كار بازنشسته شود. يعنى در سى و پنج سالگى.
او مى گويد: «اگر بازنشسته شوم، مطمئناً خانه نشين نمى شوم. اگر اينجا مرا بخواهند، مى آيم اينجا مشغول به كار مى شوم.»
از كار توليد خسته شده ام
مى گويد كه اگر كارخانه بخواهد دوباره به كارخانه بازمى گردد. اما اين بار مى خواهد به بخش ديگرى برود: «دوست دارم كار دفترى داشته باشم. كارى كه بدنى نباشد.»
هرچند به نظر ورزيده مى آيد اما ديگر به كارى كه جنب و جوش بدنى بخواهد علاقه اى ندارد. چندبارى ديگر هم در طول مصاحبه ابراز مى كند كه از اين كار خسته شده است.
«از پانزده سالگى كارم همين است و ديگر خسته شده ام. مى خواهم كار دفترى داشته باشم.»
از او مى پرسم كه آيا سابقه دارد كسى از كادر اجرايى كارخانه به كادر دفترى منتقل شود. او پاسخ مى دهد: «بله يكى از همشهرى هاى خود من وسط كار طى سانحه اى پايش را از دست داد. حالا در انبار مشغول به كار است.»
دست سالم، كارگر محتاط
برعكس بسيارى از كسانى كه در كارخانه ها با دستگاههاى برش، خمش و پرس كار مى كنند، دستهايش سالم هستند و بزنيم به تخته آنقدر حواس جمع هست كه دستش را با ورق آهن زيردستگاه قرارنداده باشد.
جواد مى گويد كه اين بخاطر حواس جمعش وقت كار است. اما روى دستش چندين و چندجاى بخيه نشان مى دهد كه با ورق آهن بريده است: «ورق وقتى دست آدم را مى برد ديگر بريده است. حتى دستكش هاى مخصوص ما را هم مى برد.»
او داشتن دست هاى سالم را نشانه اى از محتاط بودن كارگر مى داند. به اين ترتيب شما هم فكر مى كنيد كه صاحبان كارخانه ها وقتى مى خواهند به كارگرى ترفيع بدهند به دست هاى او هم نگاه مى كنند. «نه. اين طورى نيست. خيلى از سرپرست هاى بخش هستند كه دست هايشان آسيب ديده است.»
سرپرست و دوست
جواد سرپرست و رفيق همكارانش در بخش فلزكارى كارخانه است. مسؤوليت بخشى را دارد كه به اندازه تحريريه روزنامه است. در اين بخش آنها ورق هاى آهن را به اشكالى كه مورد نياز ساخت يخچال است مى برند و خم مى كنند.
در طول روز به اندازه توليد كارخانه بايد از هر قطعه فلزى آماده كنند: «مسؤولان كارخانه از من اين تعداد قطعه را در طول روز مى خواهند. حالا مى خواهم به همه مرخصى بدهم يا اينكه از همه كار بخواهم.»
قضيه دوستانه حل مى شود. زياد سخت نمى گيرد. (يعنى خودش اينطور مى گويد.)
خودش هم كار مى كند. همان كارى كه بقيه انجام مى دهند. در واقع توليد و سرپرستى را در يك آن با هم انجام مى دهد. براى همين زياد نمى تواند از جايش تكان بخورد. نيم ساعتى كه با او مصاحبه كرديم هم باعث شد كه كارش عقب بماند و مجبور شود كه بعد از رفتن من به كارش سرعت بدهد.
كار زياد وقتى براى چرخيدن نمى گذارد
كارش زياد است و به همين دليل نمى تواند از بخش خود به بخش هاى ديگر برود. در كارخانه ها سعى مى كنند سرپرست هاى بخش را در بخش هاى مختلف كارخانه به كار گيرند تا با همه فنون كارخانه آشنا شوند.
چرخيدن در بخش هاى مختلف كارخانه نيازمند داشتن زمانى براى ايستادن سر هر بخش و فراگرفتن كارهاى آنان است. جواد فرصت انجام اين كار را ندارد. اگر او و سرپرست هاى ديگر اين كارخانه فرصت چنين كارى را داشتند مى توانستند در شرايطى كه يكى از سرپرست ها نيستند كار كارخانه را ادامه بدهند.
جواد در كارخانه قبلى كه كار مى كرده اين فرصت را داشته كه در بيشتر بخش ها كار كند: «در آن كارخانه هر كارى كه به ساخت يخچال مربوط مى شد را ياد گرفتم به غير از فلزكارى كه آن را در اين كارخانه ياد گرفتم.»
زمان صفر، مكانى خالى
از زمان صفر كه اين كارخانه هنوز كارخانه نبوده، جواد در زمين خالى بوده و شاهد ساخته شدن كارخانه بوده است. از محيط كارش راضى است. از رئيسان شركت زياد تعريف مى كند. مثلاً مى گويد: «اگر كسى از بچه ها بخواهد كه ادامه تحصيل بدهد رؤسا به او كمك مى كنند كه اين كار را انجام دهد.»
اما او تمايلى به ادامه تحصيل ندارد: «حالا كه زن و بچه دارم و نمى شود كه بروم سراغ درس. قبل از ازدواج هم نشد كه اين كار را انجام دهم... براى اينكه از درس خواندن خوشم نمى آيد.»
او تا سوم راهنمايى درس خوانده است. اما مى گويد كه اگر يك بار ديگر فرصت از نوساختن را داشت به جاى كار بدنى به دنبال كار دفترى مى رفت.
دختر، ديپلم، شوهر
نيوشا روشن دختر سه چهارساله جواد است. در طول هفته كه هميشه پدرش را خسته و از كار آمده مى بيند. اما پنجشنبه و جمعه پدرش كنارش است. با هم مسافرت مى روند يا در همين تهران خودمان به پارك مى روند.
جواد مى گويد كه اگر نيوشا پسر بود، حتماً او را تشويق مى كرده كه ادامه تحصيل بدهد و «كار دفترى» داشته باشد. اما نيوشا دختر است. از جواد مى پرسم كه دوست دارد دخترش چه كارى انجام دهد. «دختر كه بايد تا همان ديپلم بخواند و بعد از آن هم برود خانه شوهر.»
همسر جواد روزى در كار دوبله بوده است. صداى او در چند كارتون شنيده شده است. اما هنوز در همان اوايل كار بوده كه ازدواج مى كند و بنا به نظر جواد ديگر سر كار نمى رود.
فوتباليست ها
اگر بخواهد كه با سرويس كارخانه سركار برود بايد ساعت ده دقيقه به شش صبح از خواب بيدار شود. اما اگر بخواهد كه با اتومبيل خود سركار بيايد مى تواند تا شش و نيم صبح بخوابد. بعد هم با دو ساعت اضافه كار بعدازظهر ها بين هفت تا هشت شب به خانه مى رود.
پنجشنبه و جمعه ها را به خانواده اش اختصاص داده است. اما اگر وقتى داشته باشد، بدش نمى آيد كه فوتبال بازى كند.
او كاپيتان تيم كارخانه است و تا به حال موفقيت هايى هم داشته اند. هركدام از اين موفقيت هاى تيم فوتبال براى آنها جوايزى را به دنبال داشته است.
پاداش هاى ديگر
جواد توانسته با چند طرح كوچك از ضايعات فلز در كارخانه بكاهد. براى همين تشويقش كرده اند: «هم تشويق بوده هم جايزه داشته است.»
علاوه براين هميشه به دنبال موقعيتى است كه بتواند كار بهترى انجام دهد: «گاهى مى روم در فروشگاه هايى كه يخچال خارجى دارند. سعى مى كنم ببينم كه آنها براى اينكه درزهايشان ظريف تر در بيايد چه مى كنند. اگر بشود از آنها براى بهتر كردن كار خودمان استفاده مى كنم.»
از ميان همه يخچال هاى خارجى كن وود را مى پسندد. اما خودش در خانه يكى از يخچال هاى شانزده فوتى كارخانه را دارد.«وقتى كارخانه راه افتاد فقط روزى يك يخچال توليد مى كرديم. رئيس كارخانه يكى از آنها را به من داد.» اين گونه بود كه يخچال در جهيزيه همسر جواد نبود: «اين هم از خوبى هاى شغل من است.»
يخچال ساز،دخترش يخچال ندارد
بعضى وقت ها كه سرحال باشد، يخچال هاى ماكت مى سازد و به بچه هاى فاميل مى دهد. اما براى دختر خودش هنوز فرصت انجام اين كار را ندارد: «كوزه گر از كوزه شكسته آب مى خورد.»
يكى از دردسرهاى جواد اين است كه وقتى به خانه دوست و خانواده مى رود، بايد به مشكلات يخچالهاى آنان هم رسيدگى كند. اما او تخصصش در بخش فلزكارى است و از ايرادات موتورى يخچال خبر ندارد.
مى گويد: «حالا من كمى از موتور يخچال مى دانم. اما فاميل باور نمى كنند كه من چيز زيادى نمى دانم. وقتى هم كه مى گويم نمى دانم، فكر مى كنند كه دارم مى پيچانمشان.»
روز كارگر و مرغ
همين روزها سالگرد روز جهانى كارگر است. جواد درباره برنامه هاى اين روز در كارخانه مى گويد: «هر ساله در اين روز به كارگرها مرغ و از اين جور چيزها مى دهند همين».
اما امسال احتمالاً چيزهاى ديگرى هم در راه است: «هر سال آخر سال كه مى شود از طرف كارخانه كارگر و كارمند نمونه را معرفى مى كنند. امسال اين اتفاق نيفتاد. فكر كنم مى خواهند اين كار را در روز كارگر انجام دهند.»
روز جهانى كارگر در همه دنيا در يك روز برگزارمى شود. جواد در اين خصوص نظرى ندارد.
داستان تو
گربه همسايه
209271.jpg
حالا نوبت قصه هاى شماست. تصميم گرفته ايم هر هفته، قسمتى از صفحه جوان را به داستان هاى كوتاه شما اختصاص دهيم.
مى توانيد داستان هايتان را از طريق پست به آدرس روزنامه ايران، صفحه جوان برايمان بفرستيد. فراموش نكنيد كه روى يك طرف كاغذ و با خط خوانا بنويسيد. در ضمن خوشحال مى شويم اگر يك بيوگرافى جمع وجور هم ضميمه داستانتان كنيد.
اين هفته داستانى از خسرو سالور به نام گربه همسايه را مى خوانيد.
خسرو سالور متولد سال ۱۳۵۴ در تهران است. او نيمى از عمرش را در آمريكا سپرى كرده اما در تمام اين سال ها از زبان فارسى دور نمانده است. سالور، فارغ التحصيل رشته اقتصاد از دانشگاه ميشيگان است و تا به حال حدود پانزده داستان كوتاه نوشته كه از ميان آنها قصه «گربه همسايه» را براى شما انتخاب كرده ايم.
هميشه مى گويم: «از گربه ها يادبگير.» فقط مى خندد و سرش را تكان مى دهد مقصودم از گربه ها همان گربه چاق و چله همسايه است. با آن چشم هاى سبز و پشم هاى بلندش. خوب مى فهمد درباره چى حرف مى زنم. براى همين خودش را به آن راه مى زند. بعد هم مى گويد: «از اين گربه گل باقالى توى كوچه ياد بگير. ببين چه عشوه اى مى كند.»
دروغ مى گويد. اصلاً گل باقاليه عشوه بلد نيست. در عوض چشم ندارد گربه همسايه را ببيند. پيرمرد هر وقت مى فهمد كه دارم به گربه همسايه غذا مى دهم، غر مى زند كه : «مردم غذا ندارند بخورند، اون وقت تو...» بعد خودش مى رود و گوشت هاى خورشت ظهر را سوا مى كند و مى ريزد جلوى آن گل باقالى كولى. خب نمى شود جواب نداد.
من هم مى گويم كه پس چى؟ بدهم به آن گربه ولگرد بخورد؟ تازه دعوايمان شروع مى شود كه كدام گربه خيابانى است و كدام اصل و نسب دارد. معتقده كه گربه هاى گل باقالى همه شان با اصالتند. حتى اگر اين حرفش هم درست باشد، درباره اين گل باقالى خيابانى صدق نمى كند.
چند شب پيش با صداى جيغ همين ورپريده از خواب پريدم. با ته آرنج به پهلويش زدم كه: «ببين چه كولى بازى در مياره اين وقت شب! بار اولش كه نيست.» غلتى زد و گفت: «ولش كن. حوصله دارى ها! آره پدر سوخته كولى. معلوم نيست تا حالا توى خيابانها با چند تا ولگرد مثل خودش بوده، حالا نوبت گربه همسايه شده.»
از همين هم مى سوزم. اگر اصيل نبود، اگر پشم هاى بلند نداشت و اگر ... آن موقع به من هم ربطى نداشت.
صد بار بازبان بى زبانى رفتم سراغ همسايه كه به اين گربه آنقدر اجازه ندهند از خانه بياد بيرون. ولى كو گوش شنوا؟
يكبار هم چند تا قلوه سنگ از باغچه دم در سواكردم كه بزنم ترك پيشانى گل با قاليه بلكه اين ورها پيدايش نشود. داشتم نشانه مى گرفتم كه خروس بى محل هم از راه رسيد. رفته بود سر كوچه خريد كند. وقتى ديد دارم سنگ مى اندازم، چند لحظه ايستاد بعد سرى تكان داد و رفت تو. راستش.... خجالت كشيدم. ولى خب، تقصير خودش است كه اين همه از اين گربه خيابانى دفاع مى كند. البته من هم يك دفعه مچش را گرفته ام ها! سر ظهر فكر كرده بود خوابم. يواشكى رفت گربه همسايه را از سر ديوار پيشته كرد. ديدم ولى به رويش نياوردم. از آن به بعد ديگر گربه همسايه سر ديوار پيدايش نشد.
اما اين گربه ولگرد بى حيا... طرف هاى غروب سر وكله اش پيدا مى شود. هر روز كه به باغچه هاى دم در آب مى دهم، اگر فرصتى دست بده، شلنگ را مى گيرم طرفش. ولى پرروتر از اين حرفهاست. فورى خودش را قايم مى كند. بعد هم يك ميوميوى اساسى راه مى اندازد و كوچه را مى گذارد روى سرش.
حالا من از شما مى خواهم كه اگر ممكنه، هر موقع وقت كرديد، تشريف ببريد دم خانه همسايه بهشون بگيد كه يك مدتى نگذارند گربه شان از خانه بيرون بياد. بلكه اين كولى دل بكند از اين كوچه. تمام گربه هاى محله را هوايى كرده. متوجهيد كه ... الو.... الو... الو؟ مثل اين كه قطع شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |