|
|
|
معماى پليسى شماره ۶۸
«شيدا»ى دخترزا
|
|
|
مهدى ابراهيمى پاسخ هاى پليسى شماره ۶۵ - عينك شكسته! دليل يك: بازپرس شمس در گزارشات و بازجويى هاى خودش ديد كه دختر «عزت الله» در دو جا يعنى در تماس با پليس ۱۱۰ و بعد در چند سؤال او گفت كه پدرم خوابيده بود و قرص خواب آور خورده بود، شاهين نيز همين را تأييد كرده بود يعنى مقتول بايستى در خواب كشته شده باشد و يا وقتى تازه از خواب بيدار شده است و در را به روى قاتل آشنا باز كرده است در حالى كه او به جاى لباس خواب راحتى كت و شلوار بسيار شيكى به تن كرده بود و مشخص بود او آماده بود تا در عروسى خواهرزاده اش شركت كند. دليل دوم: نسرين، گفت كه وقتى به خانه رسيديم ديدم همه چراغ هاى خانه خاموش است اما شاهين گفت برخلاف هميشه كه چراغ خواب اتاق پدرش روشن مى ماند اين بار چراغ هاى راهرو و اتاق پذيرايى روشن بود. دليل سوم: شاهين گفت كه دامادشان مى دانسته همه كاره شركت خواهد شد و وصيت پدرش اينگونه است و اين در حالى بود كه «مصطفى» تصور مى كرد با مرگ پدرزنش از شركت بايستى استعفا بدهد چون حتماً اخراج مى شود و طبق قانون پيرمرد نمى توانست ارثيه خود را فقط به نام دامادش كند و بعد از مرگ وى حق قانونى براى بچه هايش محفوظ بود.
هوا سرد بود و همه در اتاقهاى كارشان نشسته بودند و دوست نداشتند پشت ميز كارشان را ترك كنند. هنوز عقربه ها ساعت ۹ و ۳۰ دقيقه را نشان نداده بودند كه موبايل بازپرس شمس زنگ خورد. ستوان ميلادى از مركز پيام جنايى اطلاع داد كه زنى جوان با حلق آويزى خودكشى كرده است. خودروى كشيك قتل دادسرا به سمت شرق تهران حركت مى كرد تا اينكه در بلوار ابوذر روبروى يك خانه چهارطبقه ايستاد. از تجمع مردم و بودن چند خودروى پليس مشخص بود كه محل خودكشى زن جوان در همان ساختمان است، هر كسى چيزى مى گفت. زنى زمزمه مى كرد كه بيچاره «شيدا» زن خيلى مظلومى بود، شوهرش خيلى او را اذيت مى كرد، اما صبر و طاقتش زياد بود، مردى هم مى گفت كه اگر مردها مثل شوهر اين زن بدبخت باشند، چاره اى جز خودكشى نمى ماند. بداخلاق بودن شوهر «شيدا» مى توانست اصلى ترين انگيزه او در خودكشى باشد، وقتى از پله هاى ساختمان بالا رفت، در طبقه سوم از حركت ايستاد. چند مأمور آنجا بودند. مردى روى پله ها نشسته بود و گريه مى كرد، دختر ۷ ساله اى هم ديده مى شد كه به جاى چسبيدن به پدر، در گوشه اى كز كرده بود. داخل آپارتمان كه شد، درجا خشكش زد. بيچاره «شيدا» خيلى جوان بود و برآمدگى روى شكمش نشان مى داد كه او باردار است، ۲۵ سال بيشتر نداشت، سرى تكان داد و شانه بالا انداخت و به سمت جسد رفت. «شيدا» قدكوتاه بود و خيلى آرام خوابيده بود. حتماً سختى زيادى كشيده بود. بازپرس شمس ديد كه چادرى طوسى با گلهاى سياه و سفيد به صورت طناب دار دور گردنش گره خورده است. وقتى مأموران تشخيص هويت پليس اين چادر را از گلوى «شيدا» باز كردند، ساييدگى شديد بدون خونريزى زير چانه ديده مى شد و يك روسرى كه به دور گلويش گره سفتى خورده بود نيز وجود داشت، هيچ علايمى از درگيرى وجود نداشت، دستان و صورتش كاملاً سالم بود و حتى نيمه آرايشى كه كرده بود، دست نخورده به نظر مى رسيد و مشخص مى كرد «شيدا» به خاطر فشارهاى خانوادگى دست به اين كار زده است. بازپرس شمس كمى ديرتر از مأموران پليس به صحنه حادثه رسيده بود، به خاطر همين از سروان پورمند خواست محل حلق آويزى را نشان دهد. وقتى سروان او را به سمت آشپزخانه راهنمايى كرد، بازپرس باورش نمى شد كه روزى لوله كشى گاز محلى براى حلق آويزى باشد. سروان پورمند با آب و تاب شروع به شرح چگونگى حلق آويزى كرد. او گفت كه «شيدا» به روى سنگ اوپن آشپزخانه رفته است، چادر خانگى اش را به لوله گاز كه از نزديكى سقف گذشته، گره زده است، سپس با درست كردن حلقه دار آن را دور گلوى خود انداخته است و بعد از روى اوپن به پايين پريده است و با سفت شدن گره چادر، دچار خفگى شده و جان باخته است. منطقى به نظر مى رسيد، خصوصاً اينكه «شيدا» به خاطر اعتياد شوهرش هميشه با او درگيرى داشت، تا جايى كه حتى درخواست طلاق كرده بود، اما به خاطر باردارى نتوانسته بود از شوهرش جدا شود. بازپرس به اطراف چرخيد، خانه به هم ريخته نبود، لحاف و تشك پهن بود كه نشان مى داد «شيدا» بعد از بيدارى و دور از چشمان شوهر و دخترش چنين كارى كرده است. وقتى خواست از محل خودكشى زن جوان خارج شود، باز به سمت اوپن آشپزخانه چرخيد، يك چيز غير عادى بود. «شيدا» قد كوتاهى داشت و اگر مى خواست با روشى كه سروان گفت، اقدام به حلق آويزى كند، حتماً بايستى چهارپايه اى يا شيئى بلند زير پايش مى گذاشت تا بتواند چادر را به لوله گاز گره بزند. با اين وجود، احتمال هر چيزى را مى شد داد، يعنى اينكه «شيدا» مى توانست ابتدا با گذاشتن چيزى روى سنگ اوپن، روى آن برود و پس از گره زدن چادر پايين آمده، آن وسيله را سرجايش بگذارد، سپس خودش را حلق آويز كند. بازپرس شمس دو به شك بود، به خاطر همين تصميم گرفت از شوهر «شيدا» بازجويى كند، به راه پله ها رفت و از مردى كه «اصغر» نام داشت، خواست تا با خودرواش همراه او بيايد. وقتى شوهر «شيدا» داخل خودروى بازپرس شد، او باز به سمت ساختمان رفت و در آنجا با زنى كه «حميده» نام داشت و در طبقه دوم زندگى مى كرد، گفت و گوى كوتاهى داشت. «حميده» از همان ابتدا به بدى گفتن از «اصغر» و اذيتهاى اين مرد پرداخت و بعد درحالى كه گريه مى كرد، به بازپرس گفت كه شب قبل از حادثه هيچ صداى درگيرى از خانه «شيدا» نشنيده است و صبح با فريادهاى شوهر او از خواب پريده است. بازپرس شمس در بازگشت به خودرواش از اصغر خواست با دقت به سؤالاتش جواب دهد. * چند سالى است كه با «شيدا» ازدواج كرده اى؟ - حدود ۱۰ سال مى شود، او كم سن و سال بود كه زنم شد و من براى «شيدا» همه كار كردم. * يعنى معتاد شدى، نه؟! - همه اشتباه مى كنند، من هم يكى! نمى خواستم، اما شد. اصلاً از درد اين زن هروئينى شدم وگرنه از بچگى با معتاد و مواد ميانه خوبى نداشتم. * چند بار تا حالا اين زن سعى كرده بود خودش را بكشد؟ - اين چهارمين بارش بود. نخستين بار با چاقو رگ دستش را زد كه فقط خرج روى دستمان گذاشت، حدود هفت سال پيش بود وقتى نگار كوچولو به دنيا آمد، به خاطر اختلافاتى كه داشتيم، او با قرص خوردن سعى كرد خودش را كله پا كند، باز نشد. سومين بار وقتى شنيد باز حامله است، باز قرص خورد كه در پرونده هايش است. اين بار هم كه مى بينيد خودش را حلق آويز كرده است. * در لحظه خودكشى «شيدا» كجا بودى؟ - در خانه بودم. صبح زود يا قبل از طلوع آفتاب بود كه اين كار را كرده است. * در خانه بودى و مانع اين كار نشدى؟ - نفهميدم. ديشب آخر وقت به خانه آمدم. «شيدا» و «نگار» خوابيده بودند. من هم خوابيدم. صبح با صداى گريه دخترم بيدار شدم و ديدم زنم خودش را از لوله گاز حلق آويز كرده است. خيلى ترسيده بودم، به راهروى ساختمان دويدم و همسايه ها را باخبر كردم، بعد با تلفن خانه به پليس زنگ زدم. * چه اختلافى بين تو و «شيدا» بود؟ - فقط اعتيادم بود، ديگر اختلافى نداشتيم. * شنيده ام دست بزن دارى و خوب كتك مى زنى؟ - اصلاً دوست ندارم همسرم و بچه ام را بزنم، اما اعتياد اخلاقم را بد كرده است. * وقتى خواب بودى، اصلاً صدايى نشنيدى؟ - خواب خيلى سنگينى دارم، اى كاش ديشب كه دير آمدم، بيدارش مى كردم و با او حرف مى زدم، خيلى زود حرفهايم را مى پذيرفت. همين ديروز سونوگرافى كرده بود و از اينكه باز صاحب دختر مى شود، خوشحال بود. يك ماه از ماجراى خودكشى «شيدا» گذشته بود كه مأمور پزشكى قانونى برگه اى را روى ميز كار بازپرس شمس قرار داد. وقتى آن را خواند، ديد كه چيز خاصى در آن نيست. علت مرگ «شيدا» همانطور كه تصور مى رفت، فشار بر گلو و انسداد مجراهاى تنفسى بود. بازپرس شمس پرونده را روى ميزش گذاشت تا گزارش نهايى را بنويسد. ورق به ورق به مطالعه آن پرداخت، چيز خاصى غير از آنچه خودش در صحنه خودكشى ديده و شنيده بود، وجود نداشت. آخرين نفرى كه «شيدا» را ديده بود، يكى از زنان همسايه به نام «نرگس» بود. او در بازجويى ها ادعا كرده بود كه «اصغر» از اينكه بچه شان دختر شود، خيلى ناراحت مى شد و «شيدا» مى ترسيد جواب سونوگرافى را به او بگويد، اين مرد انگار پسردوست بود و «شيدا» را تهديد كرده بود اگر بچه دختر شود يا زن بيچاره را طلاق مى دهد يا او را مى كشد. جالب بود «نرگس» حرفهاى ديگرى نيز زده بود. او مى گفت كه درخواست طلاق از سوى «شيدا» نبود، چون او جايى براى رفتن نداشت، پدر و مادرش مرده بودند و تنها يك برادر داشت كه او نيز معتاد بود و زن درست و حسابى اى نداشت، بلكه «اصغر» بود كه به خاطر دخترزا بودن درخواست طلاق كرده بود و همه جا عنوان كرده بود كه «شيدا» طلاق مى خواهد. پس شوهر «شيدا» روراست نبود و سعى كرده بود دروغ پردازى كند، اما همين فشارهاى او مى توانست عاملى براى تحريك همسرش به خودكشى باشد. وقتى چند برگ ديگر را نيز مطالعه كرد، به برگه اى رسيد كه به قلم خودش بود و تا آن زمان هيچ دقتى به آن نكرده بود. با اين جملات كه مى ديد، امكان نداشت «شيدا» بتواند خودكشى كند و او به قتل رسيده بود. نگار كوچولو پشت ميز بازپرس شمس نشسته بود و «اصغر» درحالى كه ناخنهايش را مى جويد، در انتهاى سالن ايستاده بود: * كوچولو، بگو ببينم بابا رو چند تا دوست دارى؟ - ۱۰ تا يا... * يا چى؟ - هيچ چى، وقتى منو مى زنه، دوستش ندارم! * او تو را خيلى مى زنه؟ - نه، مامانم رو زياد مى زد. من رو دوست داره، اما بعضى وقتها كتكم مى زنه. * مامانى رو چقدر دوست دارى؟ - قد يه دنيا، مى خواست برام آبجى بياره، اسمش رو گذاشته بودم «بهار». * چى شد پس اونو نياورد؟ - بابام مى گه از پيش ما رفته، بعداً با بهار، مى ياد. * از تو خداحافظى نكرد و رفت؟ - من اونو بوسيدم، اما اون خوابيده بود. * كى؟ - همون موقع كه بابام منو برد انداخت توى حموم گفت آب بازى كن، بعدش وقتى برگشتم ديدم بابام خوابيده و مامانم روى ديواره! هر چى صداش كردم جواب نداد بعد بابام بيدار شد. وقتى بازپرس از نگار كوچولو خواست بيرون از اتاقش منتظر پدرش باشد، «اصغر» را به داخل صدا زد، اين مرد هنوز روى صندلى ننشسته بود كه بازپرس شمس گفت: «خيلى نامردى، به خاطر اينكه دختر نداشته باشى دست به قتل زنت زدى.» «اصغر» با رنگ و رويى پريده گفت: «من اين كار را نكرده ام. نگار اشتباه مى كند، من در خواب بودم كه «شيدا» خودكشى كرد، او را دوست داشتم، نگار و حتى اون كوچولوى تو شكمش هم براى من عزيز بودند چرا بايد اين كار را بكنم، دخترم هر چى گفته، چرت و پرته. آخر حرف بچه كه سند نيست. بازپرس شمس لبخندى زد و گفت: اولاً از قديم گفته اند حرف راست را از بچه بشنو، بعدش ما كارى به حرف هاى نگار نداريم، دو دليل وجود دارد كه تو دروغگويى و «شيدا» به قتل رسيده است و قاتل كسى جز تو نيست؟ چى مى گى؟ باور نمى كنم، هيچ دليلى وجود ندارد، حرف هاى نگار را بررسى مى كنيد، واقعاً در اشتباه هستيد، شيدا چهار بار خودكشى كرده است كه آخرين بار مرده! نمى دانم چرا؟ مى گفت زندگى با يك معتاد عيبه! الان كه ترك كردم اى كاش بود و مى ديد. بازپرس شمس وقتى ديد «اصغر» طفره مى رود دو دليل كاملاً منطقى خودش در مجرم بودن اين مرد در قتل زنش را عنوان كرد و آرام نشست تا جوابى بشنود. «اصغر» چند دقيقه اى مات و مبهوت به بازپرس نگاه كرد، چاره اى نداشت. سرش را به زير انداخت و گفت: «سركوفت هاى مادرم علت اصلى اين كارم بود، او مى گفت اجاق زنت فقط دخترزا است و هميشه تحريكم مى كرد كه كارى بكنم، آن شب وقتى شنيدم كه بچه مان باز دختر است بدون دعوايى خوابيدم، نصفه شب بيدار شدم نقشه كشيدم تا اينكه او را خفه كردم و بعد از دو ساعت براى صحنه سازى جسد او را به لوله گاز آويزان كردم.» خوانندگان گرامى با اشاره به تنها دو دليل نه بيشتر - در صورت اشاره به دلايل بيشتر از قرعه كشى كنار گذاشته خواهيد شد - پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
|
|
|
|
|