دوشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Mon, May 2, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۱۲۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
بزرگان انديشه (۶۵)
برنارد لونرگان
وچهار اصل خود - شكوفايى
209619.jpg
حميدرضا فرزاد
فرهنگى كه جهتى عمدتاً مادى گرايانه و پيشرفت جويانه دارد، تأكيد بسيار بر امورى چون پول و ثروت و جاه و مقام و قدرت و عافيت طلبى و نظاير آنها مى كند و غالباً امور معنوى و درون گرايانه و متعالى را ناديده مى گيرد. كم مايگى و سطحى بودن اين نوع طرز فكر سودجويانه شايع به گسترش حركتهاى مخالف كه توأم با تعلق خاطر به پرورش ابعاد فردى است، دامن زده است.
از همين روست كه مى توان ديد در جوامع «پيشرفته» اى كه چنين اوصافى دارند، حركتهاى بسيارى براى «خودشكوفايى» به وقوع مى پيوندند، حركتها و روحيه هايى از قبيل علاقه مندى به كتابهاى موسوم به Self-help (خوديارى يا كمك به خويشتن)، روانشناسى عامه پسند، برنامه هاى مربوط به رشد و پرورش تندرستى و شايستگى هاى فردى، فنون مراقبه، معنويت كل گرايانه و بسيارى راههاى درمان گرايانه و شفابخش ديگر، كم مايگى و سطحى بودن فرهنگ مادى و خلأيى كه به لحاظ معنوى و اخلاقى پديد مى آورد تا حدودى وجود اين حركتها را توجيه مى كند و موجب مى شود كه نتوان كاملاً نفى شان كرد. با اين حال در اين حركتها بيش از اندازه بر فرديت و فردگرايى تأكيد مى شود و در آنها گرايش به چيزهاى باب روز و مد شده و استفاده سطحى از سنت هاى دينى به چشم مى خورد.
در اين ميان رهيافت ها و نگرشهاى منسجمى هم وجود دارد كه مى كوشند راههاى سودمند و جامعى براى شكوفايى شخصى افراد به دست دهند. يكى از انديشه ورانى كه در اين مسير تلاش كرده است، برنارد لونرگان است كه يكى از بزرگان الهيات كاتوليك در قرن بيستم محسوب مى شود. لونرگان در سال ۱۹۰۴ در كانادا به دنيا آمد. در مدرسه ژزوئيت ها (يسوعيان) در مونترال تحصيل كرد و بعدها، در ۱۹۲۲ وارد يكى از انجمنهاى مسيحى شد. از ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۰ در انگلستان فلسفه خواند و به دنبال آن سه سال در مونترال به تدريس پرداخت. پس از رسيدن به مقام كشيشى در سال ۱۹۳۶ مطالعات و پژوهش هايش در الهيات را در سطح دكترا در دانشگاه گرگورين روم آغاز كرد كه تا سال ۱۹۴۰ ادامه يافت. طى ۱۳ سال بعدى به تدريس الهيات در كانادا اشتغال داشت و پس از آن نيز به دانشگاه گرگورين پيوست و مدت ۱۲ سال به عنوان استاد الهيات تدريس كرد. در ۱۹۵۷ كتاب مهمش به نام «بصيرت: پژوهشى در شناخت انسان» را منتشر كرد كه به تفصيل به بحث درباره روند كسب معرفت مى پرداخت. اين اثر باعث شهرت علمى اش شد و موقعيت او را در كار تحقيق الهياتى تثبيت كرد و علاوه بر اينها به انتخابش به عنوان يكى از مشاوران متخصص شوراى دوم واتيكان كه در زمان خود اهميت فوق العاده اى در عرصه آيين كاتوليك داشت، كمك كرد. لونرگان در سال ۱۹۸۴ درگذشت.
لونرگان در سالهاى پايانى عمر به رغم بيمارى اش كتاب معروف ديگرى به نام «روش در الهيات» (۱۹۷۲) منتشر كرد كه نگرشى منسجم و قاعده مند به مقولات الهيات به دست مى داد. لونرگان در عين حال كه در دوران زندگى اش هرگز به شهرت عمومى بسيار نرسيد، در حلقه هاى متألهان و محققان دينى تأثير گذاشت. ديويد تريسى كه خود از متألهان معروف معاصر است، ضمن اشاره به كارهاى بين رشته اى او مى گويد لونرگان بزرگترين متأله كاتوليك است كه تاكنون آمريكاى شمالى پديد آورده است.
چهار اصل: در هر حال لونرگان براى روش و روش شناسى اهميت زياد قائل بود و اعتقاد داشت كه بايد به شكلى روشمند تجربه هايمان را مورد توجه قرار دهيم و با نظر و توجه به راههاى كسب معرفت، الگوهاى دخيل در رشد و گسترش انسانى را باز شناسيم. لونرگان چهار اصل عام يا چهار «قاعده استعلايى» براى هدايت افكار و اعمال پيش مى نهد: شخص ۱ـ به مدد جست و جوى مدام در تجربه هاى خويش، پيوسته بايد هوشيار و بيدار باشد، ۲ـ بايد به تأمل در تجربه هاى خود بپردازد و از آنها بصيرت و بينش كسب كند، ۳ـ بايد خردورزى كند و با توجه به شواهد به داورى درباره اعتبار بصيرت هاى حاصل از تجربيات خود بپردازد، ۴- و بالاخره اينكه بايد بر پايه بصيرت هاى معتبر و محك خورده خويش عمل كند و مسؤوليت اعمال خود را بپذيرد. لونرگان خاطرنشان مى كند كه ميان اين چهار اصل ارتباط و تعاملى پويا وجود دارد و شخص با به كار بستن درست اين چهار اصل استعلايى در مورد تجربه هاى واقعى خويش، از نگرش هاى سطحى و پراكنده نسبت به خودسازى و شكوفايى شخصى مى پرهيزد.
نوگروى: در زمانى كه كتاب «روش در الهيات» در سال ۱۹۷۲ منتشر شد، لونرگان به شكل گسترده اى از مفهوم نوگروى براى شرح و تفسير همه جنبه هاى سير و تحول انسان استفاده مى كرد.
نوگروى (Conversion) معادل هاى ديگرى هم دارد، از جمله ايمان آوردن به چيزى يا نوكيشى و تغيير مذهب. تصور متعارف راجع به آن، اين معنى را در بر دارد كه شخص در يك مواجهه شخصى با خداوند از زندگى گناه آلود خويش كناره بگيرد و به قلمرو مشخصاً دينى قدم بگذارد، چيزى كه يكباره اتفاق مى افتد و براى مدتى مديد يا براى هميشه استمرار و ثبات دارد. اما لونرگان تصورى عامتر از نوگروى در نظر دارد. او بيشتر آن را به صورت آغاز و چرخشى نو به تصور در مى آورد كه به رشد و شكوفايى مستمر در ابعاد عقلى و اخلاقى و دينى زندگى مى انجامد.
اين تفسير و طرز تلقى نسبت به نوگروى و «تازه كردن ايمان» كه يك فرايند و روند مستمر است، ريشه در جنبه هاى گوناگون انسان شناسى فلسفى لونرگان دارد. به ديد او انسان موجودى است كه پيش از هر چيز مى كوشد از محدوديت ها و وجود ساده خويش فراتر رود (Self-transcendent) و به معرفت بيشتر، ارزش هاى اخلاقى والاتر و عشق و محبت عميق تر دست يابد.
به علاوه، لونرگان وجود انسان را تركيبى از بعدهاى عاطفى و عقلانى و دينى مى داند. نوگروى و تحول فرارونده مى تواند اساساًدر هر يك از اين ابعاد رخ دهد، اما از آنجا كه اين ابعاد پيوند درونى با يكديگر دارند و در خودآگاهى واحد انسان به وحدت مى رسند و جزايرى جدا از هم نيستند، شخص فقط در صورت ايجاد نوگروى و تحول مثبت در همه اين بعدها است كه مى تواند به يك زندگى كاملاً اصيل و پرمعنى برسد. بنا بر عقيده لونرگان انسان موجودى است كه واجد ابعاد فردى و اجتماعى است و در جوامع و نهادهاى گوناگون فعاليت مى كند. از همين جا اين نتيجه به دست مى آيد كه نوگروى كه امرى بسيار شخصى است تماماًخصوصى و غيراجتماعى نيست. نوگروى بصيرت هايى پديد مى آورد كه مى توان آنها را به ديگران منتقل ساخت چيزى كه زمينه عمل مشترك را فراهم مى كند. از باب مثال شخص ممكن است به ديگران بپيوندد تا براى رسيدن به عدالت اجتماعى فعاليت كند.
لونرگان غالباً تأكيد مى كرد كه روش او را كه مبتنى بر چهار اصل ياد شده است نبايد كوركورانه دنبال كرد. به عقيده او اگر اين روش به درستى عمل شود به رشد برخوردهاى خلاقانه با مسائل زندگى يارى مى رساند. جيمز بكيك كه نوشته او درباره لونرگان منبع اصلى گفتار حاضر است با الهام از انديشه هاى لونرگان به بحث درباره چهار نوع نوگروى مى پردازد. بنابراين آنچه در پى مى آيد روايتى است كه برپايه مفهوم نوگروى در نظام فكرى لونرگان به دست داده شده است. اهميت اين روايت در آن است كه ناظر به يكى از مفاهيم اساسى در انديشه لونرگان يعنى نوگروى است: سخن راجع به چهار نوع نوگروى است: عاطفى، عقلى، اخلاقى و دينى.
۱-  نوگروى عاطفى: عواطف و احساسات به شخصيت آدمى و روابطش با ديگران لطافت و گرمى مى بخشد و باعث مى شود كه فرد بتواند با جديت بيشترى تصميم هاى خود را اتخاذ كند ودست به عمل بزند. از سوى ديگر اگر عواطف واحساسات به درستى به كار گرفته نشوند مى توانند مخرب باشند. در هر حال بايد ميان عواطف مثبت و عواطف منفى تمايز نهاد. اين امر با توجه به وجوه ديگر نوگروى ميسر است.
۲-  نوگروى عقلى: بنابر انديشه لونرگان، در فرهنگى كه ميان نوع عقل گرايى تنگ نظرانه و احساسات گرايى سهل گيرانه در نوسان است نوگروى و تحول عقلى امرى دشوار اما حياتى است، چيزى فراتر از اصالت علم و تأكيد انحصارى بر روش هاى تجربى و نيز فراتر از احساسات گرايى و رمانتيسيسم كه احساسات وشهود درونى را بر صدر مى نشاند و عقل و منطق را به گوشه اى مى نهد.
جست وجوى حكمت مستلزم نقد همه صور خردستيزى است از جمله نقد جريان هايى كه مى كوشند منزلت الهيات (و به طور كلى علوم عقلى دينى) را در ميان دينداران عادى فروكاهند و آن را امرى يكسره زائد و بيهوده بنمايانند و نيز نقد جريان هاى موسوم به خودسازى و خودشكوفايى كه چنانكه گفته شد بيشتر متكى بر فردگرايى اند و براى عقل و استدلال منطقى ارزشى قائل نيستند. يكى از وجوه مهم خردورزى توانايى تشخيص محدوديت هاى بصيرت ها و نگرش هاى فرد است. اين كار باعث مى شود كه فرد افكار خود را يكسره بر اريكه مطلق نگرى ننشاند و براى ديگران نيز سهمى از شناخت حقيقى قائل باشد و اين در واقع خود نوعى وسعت ديد به فرد مى بخشد.
۳-  نوگروى اخلاقى: رشد و شكوفايى شخصيت اصيل همچنين نيازمند نوگروى اخلاقى است، انتخاب خير و نيكى و فضيلت حتى وقتى كه با لذت و منفعت و رضايت شخصى در تعارض باشد چنين تصميمى به اين معناست كه فرد مى كوشد بر پايه اين اصل استعلايى رفتار كند: پذيرش مسؤوليت. فرد نوگرونده اخلاقى رفتار خود را منحصر به قانون گرايى نمى كند چيزى كه كاملاً بيرونى است و شايد عمدتاً مبتنى بر ترس از عواقب رعايت نكردن آن. اتخاذ اين شيوه به يك اخلاق حداقلى و فارغ دلانه (و به اصطلاح «بى دردسر») مى انجامد.
۴-  نوگروى دينى: نوگروى دينى در مركز سير و سلوك فرد قرار دارد: تلاش شخص براى نيل به كمال و پرورش شخصى، براى رسيدن به حكمت و براى زيستن بر طبق آرمان هاى راستين همواره با محدوديت و ناكامى هايى روبروست. از اين رو انگيزه دائم براى تعالى فردى، شخص را با مسأله ارزش مطلق و معناى نهايى زندگى روبرو مى سازد. از طريق نوگروى و تحول مثبت دينى فرد به اين عقيده مى رسد كه زندگى به رغم همه مشكلات وموانع وناكامى هايى كه گرداگردش را گرفته معنى و هدف دارد. او در مى يابد كه در پس همه اين حوادث «وجودى غايى» هست كه بدو توجه دارد گرچه شناخت پذير نيست. سير و سلوكى كه بدين ترتيب تحقق مى يابد او را از خود محورى به رازى نزديك مى كند كه در واقع در عمق و كانون هستى او دست اندركار است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |