دوشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Mon, May 2, 2005
جوان
۳۱۲۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
درباره «دوستى» و «معلم» با فردوس حاجيان
ما را ز سر بريده مى ترسانى؟
209640.jpg
اگر چه فردوس حاجيان عضو هيأت علمى دانشگاه الزهراست و اگرچه مدير فرهنگ و هنر مركز گفت وگوى بين المللى تمدن هاست و اگرچه تا چندى پيش رئيس دانشكده هنر و معمارى دانشگاه آزاد اسلامى بوده، اما خودش مى گويد فقط يك «معلم» است
و لقبى كه بچه  ها به او داده اند - عمو فردوس - را بيش از هر عنوان و لقب ديگر دوست دارد.
او موسيقى و شعر را با آموزش كسالت بار رايج در هم آميخته و روشى نو را در آموزش و پرورش كشور بنيان گذاشته است. با او زمانى به گفت و گو نشستم كه قرار بود تا ساعتى بعد،
پس از بيست و دو سال دوباره به محل تحصيلش در دانشگاه تربيت معلم مشهد برود و براى هزاران معلم خراسانى سخنرانى كند. شايد حاجيان بهترين انتخاب براى امروز باشد كه به نام «معلم» زينت يافته است. اين گفت وگو با كمال احترام از سوى بچه هاى ايران جوان تقديم مى شود به همه معلمين ايرانى كه تا هميشه به آنان مديون هستيم.
ضمناً اگر با فردوس حاجيان كارى داريد به نشانى Ferdos-hajian @ yahoo.com اى ميل بفرستيد.

تأثيرگذاران بر فردوس حاجيان


پدرم
او مرد فرهيخته اى بود و اولين كسى بود كه مرا تربيت كرد. در بدترين شرايط اقتصادى، سى و پنج سال پيش مرا به يك مدرسه ملى فرستاد. من امروز ۹۰ جلد كتاب نوشته ام و بخش عمده اى از آن را مديون پدرم هستم.
عليرضا تقى پور
آقاى تقى پور مديركل آموزش و پرورش وقت استان مازندران بود. او اگر به من فرصت و امكان شيوه تدريس خودم را نمى داد، چه بسا كه الآن معلمى ساده در يك روستاى دورافتاده بودم.
آقاى محمودى
او مديركل حراست دانشگاه آزادتهران مركزى بود كه باعث اخراج من ا ز دانشگاه شد. او با اين لطفى كه به من كرد باعث شد استعدادهاى شكوفا نشده خودم را بشناسم. به لطف كارى كه ايشان كردند. من سال پيش فرصت كردم ۲۵جلد كتاب بنويسم و به عنوان پركارترين نويسنده جهان شناخته شوم.
خانم دكتر زهرا رهنورد
وقتى من به دليل تألمات مختلف و اثرات شيميايى يكسالى بسترى بودم و شرايط روحى مناسبى نداشتم و قرص ها و داروها داشت مرا اذيت مى كرد، او در حق من مادرى كرد و مرا به عضويت هيأت علمى دانشگاه الزهرا پذيرفت.

*در گفت وگوهاى ما هميشه درباره دوستان قديمى صحبت مى شود، اما دوست دارم از شما درباره معلم هاى قديمى تان بپرسم. قديمى  ترين معلم تان را به ياد داريد؟
-بى ارتباط نيست مفهوم دوستى با مفهوم معلمى چرا كه معلم ها هميشه پلى هستند براى ارتباط بين بدنه جامعه با خانواده. در واقع اين معلم ها هستند كه خانواده را با جامعه ارتباط مى دهند و پلى مى شوند بين اوليا و جامعه تا با مهرورزى و دوستى تا در اين قرن بيست و يكم كه حاكميت موج سوم الوين تافلر هست و از طرفى انسان  ها دچار سرگشتگى و ازخودبيگانگى شده اند و از طرفى ديگر معنويت هاى گمشده خودشان را در عصر حاكميت الكتريسيته، اينترنت و موبايل در حاكميت موج سوم جست وجو مى كنند، طبيعتاً دوستى و مهرورزيدن مى تواند همان حلقه گمشده اى باشد كه ما به دنبال آن مى گرديم.
*بياييد الوين تافلر را فراموش كنيم. پرسش من درباره نخستين معلم شما بود. يا شايد به قول خودتان نخستين «پل» ميان شما و جامعه.
-مگر مى شود من اولين معلم خودم را به ياد نداشته باشم. اولين معلم من در كلاس اول دبستان، در سى و پنج سال پيش آقاى مسعود رفعتى بودند.معلم كلاس دوم دبستان من مرحوم پنجعلى رمضان نژاد، معلم كلاس سوم دبستان من آقاى شيروانى، معلم كلاس چهارم دبستان من باز مرحوم رمضان نژاد، معلم كلاس پنجم دبستان من استاد حسين شريعتى...
*تسليم... تسليم... تا همين جا كافيست. قبول كردم كه شما معلمين تان را به ياد داريد!... آن سال ها كه آقاى رفعتى به شما درس مى داد، با بچه هاى ديگر تفاوتى داشتيد؟
-معلمين من از همان ابتدا، نه از باب تبعيض، بلكه از باب تفاوت با ديگران، فرقى ميان من و بچه هاى ديگر قائل مى شدند. به دليل استعدادهايى كه در زمينه خواندن، شعر ، سرود و خلاقيت از خودم نشان مى دادم، آنها توجه ويژه اى به من داشتند. براى همين در همان سال ها معلمين من پدرم را صدا كردند و گفتند مواظب اين پسرت باش كه با دوستان نااهل همراه نشود چون آينده اش درخشان است.
*هيچ وقت با اين «دوستان نااهل» همراه شديد؟
-بله، بعضى وقت ها همراه شده ام ولى اين همراهى تأثيرى روى من نگذاشت. چون يك پدر فرهنگى مرا تربيت كرده بود و مى دانست چه كند كه اين نااهلى تأثيرى بر فرزندانش نگذارد. در كنار آنها دوستان مثبت زيادى داشتم كه حضورشان زندگى را براى من لذتبخش تر مى كرد.
*قديمى ترين آنها را به ياد مى آوريد؟
-قديمى ترين آنها برادران عليرضا و غلامرضا زنجانى بودند. آقاى چنارى نژاد بود، آقاى دانش بود، آقاى خلج معصومى بود كه شهيد شد، آقاى فرهاد خطيبى و ...
*هيچ وقت دوستان نااهل شما به خاطر رابطه با شما اهل شدند؟
-بله، بعضى هايشان به تبعيت از من كه بچه درسخوانى بودم، سعى مى كردند بيشتر به درس و مشقشان برسند.
*از اين بچه درسخوان هاى اعصاب خردكن بوديد؟
-يعنى چى؟
*از اين بچه هايى كه همه اش در حال درس خواندن هستند و همه چيز را بلدند و مايه حسادت ديگران مى شوند؟ تازه لوس هم هستند... يك اصطلاح عاميانه دارد كه خب، درست نيست درباره شما به كار ببرم.
-اتفاقاً كم مى خواندم ولى زود ياد مى گرفتم. بچه بااستعدادى بودم. الآن بچه هاى من هم همين جور هستند. الآن پسر چهارساله من دارد خود به خود باسواد مى شود.
پسر و دختر ديگرم هم همين طور هستند.
*از در و ديوار بالا مى رفتيد؟
-آره، شرور نبودم ولى شيطنت مى كردم.
*الآن صميمى ترين دوستانتان چه كسانى هستند؟
-اگر بخواهم بى تكلف عرض كنم بايد بگويم صميمى ترين دوستانم كودكان هستند. در عرصه بزرگسالى ها در چندين جا دوست دارم. دوستان اجتماعى كه در دانشگاه، تلويزيون يا مطبوعات دارم.
*اين بچه ها مگر چه دارند كه بهترين دوستان شما مى شوند؟
-بچه ها مهرورزى دارند و دوست داشتن بى تكلف، بى آنكه دوست بداند.
*بين اين بچه  ها هيچ وقت دشمن هم داشته ايد؟
-بچه ها اگر دشمنى هم بكنند، دشمنى شان كودكانه است. يعنى سناريويى از پيش نوشته شده ندارد. خيلى از بزرگترهايى كه به ظاهر دوست هستند، در مواقع خاص تبديل به دشمنانى قسم خورده مى شوند يا حتى اگر دشمن نشوند، دست كم دوست هم نمى مانند. من زمانى رئيس دانشكده هنر و معمارى دانشگاه آزاد بودم و دوستان زيادى در دانشگاه داشتم، اما بعد كه اين پست را از دست دادم، يكدفعه ديدم جمع اين دوستان از دور و برم پراكنده شدند و ياد اين شعر حافظ افتادم كه مى گويد:
مى صوفى افكن كجا مى فروشند
كه در تابم از دست زهد ريايى
رفيقان چنان عهد محبت شكستند
كه گويى نبودست خود آشنايى
* وقتى «عهد دوستى» شكسته شد، از خودتان نپرسيديد كه چرا؟
-زمانه به گونه اى هست كه دوستى ظاهرى شده و انسان ها براى رسيدن به اميال خود دوستى را شكل مى دهند. احساس و باور من بر اين است كه رنگ دوستى ها عوض شده. همان طور كه كرسى مادربزرگ جاى خودش را به بخارى برقى داده، كومه هاى گلى به آهن پاره ها تبديل شده اند، آدم هاى پياده سوار ماشين شده اند و ...
*اما اگر مدرنيزاسيون عامل از بين رفتن دوستى ها باشد، پس شكل دوستى بچه ها هم بايد نسبت به دوران شما عوض شده باشد. اما بچه ها هنوز معصومند و هنوز رفيق...
-اين به دليل ذات بچه هاست. بچه ها مثل مزرعه اى دست نخورده هستند كه هنوز بذرى در آن پاشيده نشده. آنها پاكند و اين معلم است كه مى تواند به آنها كمك كند. ما معلم ها هستيم كه بچه ها را در مسيرى هدايت مى كنيم كه يا رفيق شوند و يا نارفيق.
اين مسأله اى كه مى گويم نسبى است و به هيچ وجه مطلق نيست وگرنه من الآن دوستان خوب زيادى هم دارم. كسى مثل دكتر روانگر كه از بهترين دوستان خانوادگى من است يا آقاى حسينى كه مدير يكى از مدرسه هاست. يك مادر هم در تهران دارم به اسم خانم افراشى كه مدير مدرسه اى است و مرا مثل فرزند خودش دوست دارد. ولى اينها استثنا هستند. جو عمومى همانى هست كه گفتم.
*حالا اگر كرسى ها دوباره برپا شوند و آپارتمان  ها تبديل به كومه هاى گلى شوند، فكر مى كنيد دوستى ها دوباره برگردند؟
-من اصلاً معتقد نيستم كه از مدرنيزه شدن فاصله بگيريم. ولى بين مدرنيسم و مدرنيته تفاوت است. ما اگر به سمت مدرنيته حركت مى كنيم بايد يادمان باشد كه آداب و رسوم و سنن اخلاقى خودمان را حفظ كنيم.ما بايد جهانى فكر كنيم و منطقه اى عمل كنيم. ما شرقى هستيم و ريشه در سوابق تمدن و سنت ها داريم. يكى از اسطوره هاى قديم ايرانيان «مهر» بوده. مهر خداى راستى و عدالت بود. حالا ما اگر به سمت مدرنيته حركت مى كنيم، نبايد فراموش كنيم كه روزى «مهر» داشته ايم.
* بچه درسخوانى بوديد، بچه پرانرژى اى بوديد و ... با اين وصف، از بين ده ها انتخابى كه مى توانستيد داشته باشيد، چرا معلم شديد؟
-من نمى خواستم معلم شوم. رشته ام علوم تجربى بود و دوست داشتم پزشك شوم. اما تربيت معلم قبول شدم. برادرم حاج منصور - كه از سرداران بزرگ جنگ است - به من گفته برو در تربيت معلم ثبت نام كن و اگر در رشته پزشكى قبول شدى، بعداً انصراف بده. با بى ميلى رفتم تربيت معلم مشهد. آنجا با استاد بزرگ مرحوم نيرزاده آشنا شدم. همان پيرمرد شيرينى كه الفبا را با زبان خاص خودش به بچه ها درس مى داد. يك روز او آب را درس مى داد و يك ليوان آب پاشيد توى صورت من. آنجا بود كه من فهميدم آب، دو آب است. يك آب كه جامه را مى شويد آن دگر نامه را. براى شستن جامه مشكى بايد و براى شستن نامه اشكى. خلاصه اشك ما ريخت و فهميديم كه كار ما معلمى است نه پزشكى.
* چرا مرحوم نيرزاده آب را روى صورت شما پاشيدند؟
- من رديف جلو نشسته بودم و او خواست كارى كند كه درسى كه مى دهد جذاب تر به نظرمى رسد. يادش به خير هميشه سركلاس با آواز مى خواند :«اكبر مى خواد آدم بشه، اكبر مى خواد آدم بشه...»
* اكبر بالاخره آدم شد؟
- اكبرهايى كه توى كلاس مرحوم نيرزاده بودند آدم شدند اما اكبرهاى زيادى هستند كه هنوز آدم نشده اند. به قول مازندرانى ها نرود ميخ آهنين برشتتيل.
* شتتيل؟
- يعنى گل. بعضى ها تربيت ناپذيرند، هر كار هم بكنى آدم نمى شوند. اما به هر حال اين وظيفه ماست كه آنها را هدايت كنيم. من دوست دارم اين را بدون سانسور بنويسى كه ما الآن در بدنه جامعه مسؤولينى داريم كه به وظايف خودشان خوب عمل نمى كنند. خدا آن روز را نياورد كه آنها مسؤوليت هاى بزرگترى را برعهده بگيرند. تو نمى دانى كه من در اين سالها با چندتا از اين آدمها برخورد داشته ام.
كسانى كه به جرأت مى توانم بگويم حتى به اين نياز دارند كه يك دوره درس الفبا را در شهرك الفبا بگذرانند.
* وقتى آدم هاى اين طورى را مى بينيد، عصبانى نمى شويد؟ فكر نمى كنيد كه كارهايى كه داريد مى كنيد بى فايده است و ديگر هيچ كارى نمى شود كرد؟
- عصبانى مى شوم، خودخورى مى كنم، رنج مى برم اما نااميد نمى شوم.
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلى و دانش همين گناهت بس
* معلمى را با چه چيزى حاضريد عوض كنيد.
- با هيچ چى؛ هيچ چى. من پست هاى زيادى داشته ام اما هيچ كدام را به اندازه معلمى دوست ندارم. من تنها شهردارى هستم كه هيچ كس نمى تواند حكم مرا لغو كند. من شهردار شهرك الفبا هستم و به اين پست افتخار مى كنم.
* سرنوشت شهردارها توى اين مملكت خيلى درخشان نبوده...
- بله، چون آنها حكم شهردارى شان را از خدا نگرفته بودند. اين لطف و رحمت خدا بوده كه مرا به اين پست گمارده نه چيز ديگرى. اين حكم لغو نمى شود مگر رحمت خدا به اتمام برسد كه آن هم هميشه جارى و سارى است.
* شهر شما چند تا شهروند دارد؟
- همه كودكان جهان مى توانند شهروند اين شهر باشند. امروز به لطف خدا من از سراسر دنيا نامه دارم. از آمريكا، ژاپن، اروپا و هرجايى كه فكرش را بكنى. حتى نامه هايى دارم از بچه هايى كه نه مادر و نه پدرشان ايرانى نبوده اند.
* شهرك شما پر از شعر و موسيقى است. با شعر و موسيقى در كجا آشنا شديد؟
- اين از مادرم به من ارث رسيد. مادر من در سوگواره هاى محلى براى خانم ها مويه مى كرد. يا در بهار و فصل شالى سرزمين مى خواند. دو بيتى هاى محلى كه مادرم در گوشم نجوا مى كرد مرا به دنياى شعر و موسيقى مى برد.
* آن دوبيتى ها پر از سوگ بود و ترانه هاى شما پر از سرور. چه شد كه از سوگ به سرور رسيديد؟
- اتفاقاً تم شعرهاى من در آن اوايل بيشتر غم داشت. هنوز هم غم دارد. اما فكر مى كنم در عين حال اميد داشت. بعد از جنگ در اواخر دهه شصت مواجه شدم با فرزندان شهدايى كه پدرانشان را در جنگ از دست داده بودند و بسيار غمگين به نظر مى رسيدند، من سعى كردم با ترانه هايم زنگار غم را از صورت آنها بزدايم.
* وقتى اين كار را شروع كرديد، با مخالفت مواجه نشديد؟
- هنوز هم با اين مخالفت ها مواجه هستم. با مخالفت آدم هايى كه دغدغه داشتند.
* اين دغدغه ها چطور بود؟
- آنها مى ترسند عموفردوس با اين شعر و آوازها بچه ها را رقاص بار بياورد! آنها فكر مى كنند شعر و موسيقى تقدس آدمها را تحت الشعاع قرارمى دهد. اما من فكر مى كنم شعر و موسيقى عين قداست است و وسيله اى است كه بچه ها را به كمال مى رساند.
* از ترانه هاى شاليزار چيزى را بخاطر داريد؟
- مسلمانون مره شبگير وره نه
مره با كمر زنجير وره نه
مره ورنه به سارى سبزه ميدون
مره خانه ها كردن تير بارون
* يعنى چى؟
- يعنى مسلمانان مرا وقتى شب مى شود مى برند، مرا با كمر زنجير بسته مى برند، مرا به سبزه ميدان سارى مى برند و بخاطر عاشق شدنم مرا مى كشند يا:
سيصد گل سرخ و يك گل نصرانى
ما را ز سر بريده مى ترسانى؟
ما گر زسر بريده مى ترسيديم
در مجلس عاشقان نمى رقصيديم
* «مجلس عاشقان» شما كجاست؟
- «پير خرابات من در خيالات من است.» حافظ وقتى از زمانه مى رنجد و مى بيند تزوير مسجد و ميخانه را گرفته، ديگر نه پيش پير ميخانه مى رود و نه پيش پير مسجد و مى گويد:
مشكل خويش برپيرمغان بردم دوش
كو به تأييد نظر حل معما مى كرد
«پيرمغان» حافظ در رؤياى اوست. مجلس رقص من هم در روياست. من غارى دارم كه دفتر من است و ساعتهاى زيادى را در اين غار مى گذرانم.
* اين غارتان چه شكلى است، چه وسايلى دارد؟
- سال به سال فرق مى كند. امسال در سال ،۸۴ تصميم گرفته ام كه توى غارم فقط كتاب هاى آسمانى باشد و شروع كنم به خواندن و تحليل قرآن و انجيل و تورات و اوستا.
* قرار است شهرك جديدى بسازيد؟
- شايد، من چهل ساله شده ام و شرايط فكرى ام فرق كرده. عاشقانه هايم آرام آرام عارفانه مى شوند. رنگها فرق مى كنند، اشكال عوض مى شوند و حجم ها شكل ديگرى پيدا مى كنند.
* حاضريد كانديداى رياست جمهورى شويد؟
- اين سؤال شوخى است يا جدى؟
* تا شما چه دوست داشته باشيد.
- من احساس مى كنم الآن خيلى فراتر از رئيس جمهورى هستم چون من رئيس جمهورتربيت مى كنم. ما معلم ها شأن مان بالاتر از اين حرف هاست. متأسفانه  در شرايط فعلى انتخاب مردم كمى دشوار شده است، شايد به اين خاطر كه ما معلم ها به وظيفه خودمان خوب عمل نكرده ايم.
* اگر بنا به دلايلى كانديداى رياست جمهورى شويد، فكر مى كنيد چند تا رأى بياوريد؟
- يك روز كانديدا مى شوم. اگر آن روز براى مردم كاملاً جا افتاده باشد كه معلمان تنها كسانى هستند كه مى توانند باعث دگرگونى وضعيت جامعه از نظر سياسى، اجتماعى و اقتصادى شوند و اگر اتحاديه فرهنگيان كشور بتواند از من حمايت كند، حتماً اكثريت آرا را به دست مى آورم.
* و چقدر جالب است كه وسط يك سخنرانى يكدفعه دوتا عروسك از كنار شما بيرون بيايد و با موزيكى شاد شروع كنيد به خواندن...
- من تحت هر شرايطى اين كار را مى كنم. همچنان كه وقتى رئيس دانشگاه بودم هم بازهم توى مدارس تدريس مى كردم. همين باعث شده تا دوستان فراوانى در سراسر اين كشور داشته باشم. وقتى به دليل ضايعات ناشى از بمب هاى شيميايى در بيمارستان بودم، يكباره با سيل خروشان مردمى مواجه شدم كه براى ديدار من به بيمارستان مى آمدند. آن موقع فهميدم چقدر اين دعاى دكتر شريعتى زيباست كه مى گفت: «خدايا به من دوست داشتن عطا كن بى آنكه دوست بداند.»
* راستى چرا اسم شما را گذاشته اند فردوس؟
- اين اسم را مديون پدرم هستم. شايد او مى دانست كه قرار است پسرش در مسير لطف خدا باشد.
* آيا مى دانيد تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟
- واژه سوسمار كودكانه است و واژه تمساح مال بزرگتر ها.
* صرفنظر از اين تفاوت اگر تمساح يا سوسمار بوديد چه كسانى را مى خورديد؟
- من سعى مى كردم تمساح يا سوسمار خوبى باشم. براى همين اهريمنان را مى خوردم تا فرشته ها از دستشان راحت شوند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |